![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
لوله ها من را هدف گرفته اند یا خرمایی گیسهات را؟
نمی دانی و سر تکان می دهی وقتی صدات نجوای غریبه ای می شود... می شناسم اما تمام بارانها را به خوبی همین لحظه ای که شهرهای دور شکلک در می آورند و کسی به تو از شرابی نو تعارف می کند با لبخند و تو نخواهی دید فریادی را که خفه می شود در من. سه بار در آپارتمان کنارت ایستادم و لرزیدم سه هفته در آوارگی شیرینم سه شلیک بی صدا سوراخ کردند لبان شکفته سالها را از چه کسی سوال کنم آیا فضایل بزرگ من حتی طعم بوسه ای را به یادت نمی آورد؟... سینماهای پایتخت یا پارکهای آواره .....چه فرق می کند استخوانهام معصیتی هستند که در آن با تو شریکم فضیلتی که به دستش می آورم که در دستهات می لغزند و قد می کشند و به یادت می آورند این کوپه ها همه به سمت تو می روند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
از تو می پرسم راستی نفس نفس زدنهای ما به کجا می کشد آخر
به هندسه تو به منظومه کوچکمان به تمام شهریورهای 40 متری افغانی ؟ تو حدس می زنی این هم از دود بهمن یا ریه های قیر اندودمان است و تا نواب خودت عقب می کشی. می پرسم تهوع ما همیشگیست یا ما لنگ لنگ زنان از هزاره بی نیچه خودمان سر در می آوریم؟ سکوت می کنی. اسم تو اسم شب فرشتگان است و نیست پای هیچ نوشته ای که امضای کوچکت نباشد پس هزار بار می پرسم این جذامی که مارا فتح کرده تا سالها می رود . چرا دستهایت را از من می گیری؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
و ابرهای بی باران محاصره کرده بودندمان
وقتی زیر السلام گیسهای تو قدم می زدم نام دیگری از سربازان گم شده ام را تکرار می کنم و این تازه کوچکی منست که قد می کشد تا هزاره نو کمی صبر کن! نمی میرند این قطره ها که خیسم کرده اند تنفس ناودانها ست این و این حسرت سالها ست تاببینم و بنشینم پای رخوتت. فضیلت کوچکیست که بخش می کنم بین تو و خودم. اگر بگردندم نخواهند یافت ترانه ای را که زیر لبها قایم کرده ام. و بی که بخواهی آیا می شنوی از چه حرف می زنم؟... نمی خواهمت وقتی لبخندی مختصر لبها را باز کرده می نشینم و زل می زنم به تو وقتی اشکهایت بارانم باشد. پس یعنی هنوز توپهای قسم خورده برای مرگمان را هم به یاد می آورم... و به یاد می آورم دلخوشیهای کوچکمان را.
از خواب دیشبت چیزی بگو از آخرین تصویر از آخرین هوس از بوسه ای که نمی گیری از من. بگو... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
این ساراندا, تو کوچه های کدام بارانی ما پیدا شد؟
از خودم می پرسم. این ساعتهای شنی این عقربه های مست که هیچ وقت تماشایم نکرده اند بازیچه چه کسی شده اند که تمام تابستانها را از تو قایم می کنند؟ سرمهای ناپاک قطره قطره های آخرین باران زمینند چترت را کنار بگذار این نشئه آخرست که نفسم را بند آورده و اگر فراموش کنی سلولهایت را اتم به اتم, کودکی ما از ویرانه ها سر در می آورد. هیسسسسسس شده ایم! کاش این پله ها تمام می شدند امحاء و احشا ی ماست رو پیاده رو رو تابستان 87 و تمام دوریهای بی پایان سیاره نمی دانم چه ام شده که فقط آس می آورم می دانم که هر چه دارم نذر این آخرین باران خواهم کرد
می دانی که! بند نمی آید... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/07/06ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
هلهله می کنم با باران با ناودانها و سقفهای ساراندای تو که از من دور می شود گاهی یا گاهی در عکسهای سالها پیش زنی تاریک پیدا می شود از دخترعموهای ریزه میزه ام می ترسم از گیسهای بالغ و نگاههای تازه تازه خیسشان می ترسم و بعضی اوقات که لبخندی نمی ماند برایمان از نرگس هم می ترسم از سینما جمهوری یا کافه های این بالا بالاها که قد می کشند در حلقه حلقه های دود مگنا و فرشتگانی که فراز باران ایستاده اند و نگاهمان می کنند و دعاهایی نامفهوم را روی طره های قهوه ایت می ریزند واینکه پیاده و چرک در انقلاب تو در کتابفروشیهای بی دفاع و آبمیوه فروشهای مست سر برمی گردانی و نگاه می کنی به آخرین قطره سر بر می گردانی و لبخند می زنی از پیکان مدل 60 از کوچه های شهیدانت عکس کوچکیست که قاب می کنم می بویم می بوسم
قبول کن این آخرین بهانه است: هنوز اینطرفها باران می آید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/02ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
همه رستگاران زمین بخشی از یک روایت بلند
سه بار مرور می کنم اسم بانی این نوشته را تا بعد که می نویسم مطمئن باشم این نه قرار است شعر باشد نه داستان نه حتی یک جور ابراز احساسات.حالا مطمئنم که می خواهم درباره هستی غریب خودمان بنویسم.اما نمی دانم که از کجای این مساله شروع کنم .بگذارید بنویسم که ما آدمهای نابود شده هستیم.اکثرمان گیجیم و فکر می کنیم باید کاری بکنیم درباره زندگیمان اما حتی وقتی در خیابانها به دنبال این تحول هستیم هم بیشتر به دنبال لحظه ای هستیم که تنها در رختخوابهای قیژ قیژو یا روی موزاییکهای سفت آپارتمانها دراز کشیده ایم. این مساله یک جورهایی در رفتار منگ و نگاههای خسته مان پیداست.با این حال گه گداری اتفاقهایی در این زیستنهای خسته می افتد که تکانی به خودمان می دهیم و می خواهیم که کاری کنیم.نمی خواهم این را الان بگویم اما واقعیت اینست که خیلی زودتر از آن که بخواهیم اینها هم رنگ می بازد و باز می فهمیم که یک جور توهم سراغمان آمده.این طور است که کسی نباید خیلی خنده های مارا باور کند و از طرفی باید گریه هامان را خیلی جدی گرفت.نباید خیلی در گفتن فلسفه بافی کرد این یک اصل مهم ادبیست.با این حال فقط اضافه می کنم که ما همیشه اینطور نبوده ایم .یعنی یک زمانی که از الان فاصله دارد ما آدمهای خوشبختی بودیم .شاید حتی خوشبخت ترینها.بعد یک باره همه چیز عوض شد.همه چیز رنگ عوض کرد و داستان ما روایت جدیدی را سر گرفت.اینها را زیاد به کسی نمی شود گفت. چون آدمهای بعد از ما که الانمان را می بینند باورشان نمی شود که ما همیشه این طور نبوده ایم و آدمهای قبل از ما مسخره مان می کنند به خاطر این اراجیف.پس بگذارد اینها یک جور راز باشد بین ما و شمایی که اینها را می خوانید.و اگر فکر کردید بعضی وقتها غصه داشت اذیتتان می کرد یک کم به ما فکر کنید تا ببینید که غم داشتن به این راحتی ها نیست.آن وقت یک کم خوش باشید و یک کم به ما هم فکر کنید و اگر شد تلفنی هم به ما بکنید.حتی اگر فحش هم بدهید خوشحال خواهیم شد.گفتم اینها را یک نفری باعث شده که بنویسم.و دلم می خواهد الان باز برای خودم یاد آوری کنم که اینها را بیشتر می خواستم با آن آدم در میان بگذارم ولی چون الان دستم به او نمی رسد و ترجیح هم می دهم که دستم به او نرسد و او هم همین را دوست دارد پس چیزی از اسمش نمی گویم.زیاد خوش شانس نیستید که شما هم دارید اینها را می خوانید.اما چه می شود کرد آدم همه کارهایش را برای خوشی نمی کند یا بعضی وقتها از دستش در می رود و یک اتفاقی برایش می افتد که دیگر افتاده و دماغش را سوزانده.کاریش هم نمی شود کرد.مثل حالای شما.شروع کردن سخت بود اما انجام شد.پس با من بشنوید و بخوانید که روزی روزگاری در کشوری که ما در آن زندگی می کنیم ....
***
در آن روزهایی که شما نبودید و ما هم نبودیم و پدرانمان هم نبودند در یکی از این شهر کوچولوهای شمالی مردی بود که هر روز با دوچرخه زهوار در رفته اش کوچه های بیست سالگی را پی دختر پر ناز و عشوه شهرش می رفت.آسمان آن موقع ها آبی تر از الان بود و موهای گریس زده پسر زیر نور آفتاب می درخشید مثل جفت چشمهای میشی و پیرهن سفید گل و گشادش و باد موها را عقب می داد.بله داستان ما از همین جاها شروع می شود .مادریزرگ جلو جلو می رفت و نگاههای غمزه ناکش دل پسر را بی تاب تر می کرد.کاش بودیم ومی دیدیم که چه طور می رفت پدربزرگ.چه طور دلش تاپ تاپ صدا می کرد .دوچرخه آرام زیر پاهای پدر بزرگ صدا می کرد.اما او مست نگاههای هر از چند گاه دختر بود.این لبخندها و نگاههای گاه گاه می کشاندندش.تا همینها باشد که که همه ما باشیم و دنیا یک کم به خودش بیاید با خاطره ماهایی که گوشه ای در کمر پدربزرگ وول می خوردیم و بی تاب بودیم برای بدنیا آمدن .مادربزرگ آرام از گوشه چشمها دل پدربزرگ را خط خطی می کرد .چه ساعات و لحظاتی گذشت برای آنها وقتی در ساحل شمالی تنگ آغوش هم لم می دادند و به موج موج خزر خیره می ماندند .وانگار دیگر نمی خواستند زمان اصلا بگذرد.نمی خواستند لحظه ای از کنارشان بلغزد که در آن حضور هم را نفهمیده باشند.این خاصیت همه ما بود وهست.و این را هر کسی نمی داند.نمی تواند که بداند.نمی داند که ضعف همه فامیل ما در آن نقطه است.در جایی که دلهای کوچکمان بلرزد و بدنهامان گر بگیرد.آن وقت است که ما آرامیم مثل همه موجهای تابستانی خزر و کسی دیگر نمی تواند آن آرامش را از ما بگیرد .و ما همه زندگیمان را پی همان یک لحظه می گردیم.این را به کسی نگویید و به روی خودتان هم نیاورید که این را می دانید.چون برای ما خطرناک است.برای پدریزرگ هم خطرناک بود.خطر پشت تپه های ماسه و شن کمینشان را می کشید وقتی آرام آرام لبها روی هم می لرزیدند و دستها نوازش کنان تمام آن نوار شمالی را طی می کردند.اسمش امروز یک کم دروغ به نظر می رسد اما می دانم که در تمام خاندان یک جور تپش غیر عادی سینه ها وجود دارد در سینهای مشکی زنهای خاندان و در سینهای گشاد مردها.اسمش عشق هم نباشد طوری نیست.اما یک چیزی هست.غروب خزر آن روزها باید دیدنی تر از حالایش بوده باشد و چه نشئه و مست آن دو بر می گشته اند به خانه هایی با سقف ایرانیتی که بوی نم دریا همه اش را پر کرده بود.پدربزرگ هیچ نمی دانست تجربه عاشقانه اش را همه پسرها و دخترهایش تجربه خواهند کرد و بعد مثل یک جور سرماخوردگی ملایم در همه شهر پخش خواهد شد.19 ساله گی پدریزرگ مثل 30 سالگی پسر بزرگش مثل 29 سالگی نوه پسریش مثل 20 سالگی دخترش مثل 35 سالگی عمو محمد و همه آنهای دیگری که خواهم گفت برایتان زیبا بود.و باقی عمرش همه سعیش را کرد تا آن خاطرات زنده بمانند مثل معتادی بود که همیشه دنبال آن نشئه اولست.اینها را اول گفتم .قایم کنید اینهارا .کسی نباید بداند جز ما و شما و همین.فقط یادتان باشد اگر چشمهای یکی از ما سرخ و منگ روی شما ایستاد به او نه نگویید.چون یک جورهایی عاشق شما شده و اگر نه گفتید به....به رستگاری نه گفته اید.اینست اصل داستان و باقی حرفهایم روایت اینست.روایت رستگاران زمین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/02ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
قسمت1 کنش بیانی وکارکردی زبان در حیطه ادبیات و خلق الساعه بودن جغرافیای متن در شهود مادرانه مولف نوشتن همین وتمام.جنون سالها و سالها.قدم زدنی لذت بخش که اعصار را در می نوردد.از اولین بشری که زبان را خلق کرد غرقه در لذت حضور اولین کلمه تا آخرین من مولفی که می نویسم.شباهتش با لیبیدو یا هر آن لذت بی حصری که بتوان تخیل کرد.لذت نوشتن و لذت خواندن.اینها دغدغه های منست و اینها درد دلهای من.نمی نویسم که کسی لذت ببرد می نویسم که لذت ببرم.چه می شود که نا متناهی بدل به بازی کمرنگ معانی و زبان بازی سخیف من های نه مولف که توسری خورده و تحقیر شده برای یافتن عرصه ای برای بیان احساسات و اندیشه ها و شعارها می شود؟شاید آغاز این بازی حضور مسکوت نشانه هایی از تهلیل و زوال خلق باشد و به تبع آن نادیده گرفتن ابزار نوشتن باشد.اما وقتی این تقلب اینقدر همه گیر می شود که انرژی واژگانی خیل عظیمی معطوف به این حقارت می گردد ناچاریم که ساز و کارهای بزرگتر و سازمان یافته تری را برایش تعریف کنیم. 1. بیان کنش اساسی زبان بیانگریست.هر کلمه هر جمله و هر گقته ای دلالت می کند به چیزی جز خود.و این کنش چنان ذهن را در بر می گیرد که زبان بدل به شیشه ای می شود که جهان از ورای آن قابل تعریف و توضیح می شود.کنش بیانگری و معنا داشتن کنشی ذاتی برای ذهن می شود و دیگر وقتی می گویید اسب به حروف این کلمه و ضرباهنگ آن فکر نمی کنید وقتی می گوییم برف سرمای آن را حس می کنیم.متن اما به گونه ای دیگر عمل می کند: نه این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست این برف را که بر ابروی و بر موی ما می نشیند. این بار برف نیست که می بارد. کلمه با همه هستی سردش ظهور می یابد.و هر واژه همنشینش هم می بارد.بیانگری کنار می رود شیشه می شکند و بدل به دیواری می شود که مقابلت قد علم می کند.تبدیل آن کارکرد بیانگری به تلأ لو کلمات خود محصول اتفاقی دیگر است. محصول حادثه ای پیش بینی نشده اما شکیل و تراش خورده حادثه ای نه ماورایی که عینی و در دسترس می ایستد و تو نظاره گر ش می ایستی. بگذارید مرور کنیم: کلمه تحت کنش دلالت به نشانه ای بدل می شود که مبتنیست بر چیزی غیر از خود آن کلمه...اما آیا کلماتی چون عشق آزادی دوستی و....هم به جهان خارج کلمات دلالت می کنند؟می بینیم که نه.در تعریف عشق باز گروهی از واژه ها هستند که به یاری می آیند.این دلالت از کجا می آید؟سوالی مهم که لازمست کمی در مورد آن فکر کنیم.بهتر است اینطور مطرح شود: چه چیزهایی نحوه فکر کردن مارا شکل می دهند و تعریف می کنند؟چه کسانی یا چه چیزهایی وادارمان می کنند که ناخودآگاه با شنیدن یک کلمه همه به مدلولهای مشابه فکر کنیم؟این شباهت به خاطر ذات بشریت نمی تواند باشد.چه فکر ما در مورد آزادی با فکر پدرانمان یا فرزندان احتمالیمان متفاوت است.و نمی توان فکر کرد که نسلهای پیش و پس از ما فاقد این ذات بشری بوده اند.بنابراین عواملی وجود دارند که تعیین کننده شبکه های معناگر ذهنمان هستند و با زمان هم این عوامل تغییر می کنند.بحثی باز و بسیار بسیار گسترده.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/13ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
1 پسرها صبح به خلوت می روند خورشید در آغوششان می لمد که دیگر دهان ماه را کاشی به کاشی نمی بوسد کافه های سرد با قهوه ای رنگ نوازش تو و لبهای ماه زده ات آخ...چند تا شیطان و چند تا جهنم چشمک زن خیابانهای تواند شهری بی خواجوی من بی نصفه جهانت پسرها ظهر قایم می شوند زنبورها باسنهاشان را سیاه می کنند تنها یک بار دیگر نگاهشان کن فقط یک بار یک بار دیگر که دارند هم را می لیسند انگار شاخکهادر هم گره می خورند وبعد وبعد. دیگر اسمت را فراموش کرده ام گفتی زنی تنها در اتوبان تهران-قم هر روز پیاده می آید؟ نمی روم که ببینم دخترهای ساختمان روبرویی در اتاق خوابشان چه جور لباس عوض می کنند که د رآشپزخانه شان چه جور لباس می پوشند؟ فقط به زن تنها خیره ام به ته آسفالت که فرو می رود در صدا این صبوری منست روی خط تلفن خوب گوش کن تنفس توست روی بند رخت خوب تماشا می کنم جان دادن ماست این روی هرروزهء هرزگی لمس کن خوب چمدانها را از ساعت 5 ترمینال غرب چیده ام تا تو بیایی خیس وتا باران بعد صبر کنی که ساعت 7 تعاونی یک ببردمان به همان رودخانه نازنینم! این حواس کسی نیست که روی ما جمع است خاطرات ماست 2 به شیشه خانه شما سنگ به دروازه خانه خودمان آب ریختیم باران که گرفت مارا سیل برد شمارا زلزله چه جوری دیگر به فکر نیم وجب از خانه تو باشم که دشمن اشغالی گرفته؟ قطع کن من تاب این همه نسکافه و مستی ندارم کافه ای که تا این وقت شب باز است –سر سرم شرط –برنامه ای دارد حیا ندارند مردم که نمی میرند همه از همین دره ای پرت می شوند که ما تهش کافئین می زنیم مدت اعتبار ما همین یک دقیقه است قطع نکن که تا ابد برقصیم مست مست و عربده بکشیم با مجوز رسمی عربده کشی در نیمه شب هر آپارتمانی راستی ساعت چند بود که رفتیم؟ زن پیاده اسمش چی بود؟ ما نمرده ایم که هنوز می بینی می نویسیم این فصل یک سفر است چمدان داری بیا -می دانی که نازنینم- اما زن تنها چمدان ندارد نمی دانی چه قدر دیگر مانده؟ 3 از تلفن کارتی زنگ نمی زنم که با اولین کلمه پاک می شوی حالا جرئت داری بگو از کی حرف می زنی؟ بگو . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/11ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
آنها بر می گردند به آپارتمان نشینیهای سابق به شهری که از آن گریخته اند. پله ها را یکی یکی بالا می آیند یله به دود سیگار و این آسمانی که هر روز حامله است به حضور تزسناک ملایکه زیر کاناپه ها و مبلمان کرایه ای که زنهای قد کوتاه از زنجیرهای همشهری کشیده اند تا تا نیم باران همیشه تا لرزش آهسته و مداوم سومین سیاره زیر کفشها تا نگاههای حشری پسرهای بلوغ تا چکه چکه سینک خراب آشپزخانه که دیگر دارد روحمان را تکه تکه می کند می خزند روی آسفالت خراب خیابان انقلاب می سرند روی هذلولی های سنگفرش و مناسبات تورم جهانی نفت و گوجه فرنگی های شهرداری برمی گردند تا خط خطیهای دبیرستان دخترانه هفده شهریور با سردرد ی که تا زانوها تیر می کشد روزنامه را بین پاها گلوله می کرده اند از شام از مونوریل از فوتبال از صفحه حوادث از ادارات از لوازم آرایشی از کوناهترین مردان از لوله کشی از گوشت قرمز از دیابت از تعطیلات حرف می زنند وهیچ خاطره ای نداشتند وقتی در ایستگاه اتوبوس با حسرت سیگار بلیط فروش را نگاه می کرده اند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/14ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
فعلا اسم ندارد و این مقدمه اش می باشد، از تهران، از تهران تو ...
مقدمه... وقتی انطرف بزرگراه می ایستادی و به نوربالای ماشینها زل می زدی ، پریشانی زلفهای خرماییت نشعه ام می کرد ، مانتو بلوطی رنگ دکمه فلزی را که می پوشیدی ،جنون می لرزاند تیر برقهای فشار قوی کنار اتوبان را هم. به این زودی تاکسی نیاید کاش، کاش نیاید ... نیاید... هنوز هم دعا می کنم . برای تک تک نیم نگاههایت نذر کرده ام ، می ترسم . می ترسم. حالا دیگر آخر چیزی نمانده برای خطر کردن. خودم مانده ام و چند تا تیر برق فشار قوی که تا ابدیت این اتوبان را می روند . انگار دسته سینه زنهای ترک باشند که نفـیر مداحشان قندیل بسته باشد از نفری تا نفری . چراغ زنبوری روی کولشان گذاشته اند و می خوانند. عزای این اشرف مخلوقات را در شفیره سیمانی و سنگی اش گرفته اند. از بی توییست . از اینکه دیگر بلوطی رنگ هیچ پارچه ای نیست که دیدش بزنم در روشن و خاموش نوربالای ماشینها . شهران ... شهران آقا ! شهران ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
باید گفته شود از این صفحه کلید متنفرم اما...
فردا مهاجرت خواهم کرد از گوری به گوری از تله ای به تله ای ودلم تنگ می شود برای این گور همان قدر که همه این مدت برای آن گور دلتنگی می کردم آرزویم اینست که شهری باشد با همه آنها که می شناسم که این دوری اینهاست که عذاب دارد حالا هر چه قدر هم حافظه شلنگ و تخته بیندازد نوشتن ترک نخواهد شد اما وبلاگ نویسی.....خسته ام می کند... این تفدیراست و من تسلیم مگر نه که همه مان تسلیمیم آهسته خواهم بوسیدشان با نگاهی و خواهم رفت بی هیچ نگاهی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
مکالمات
پا برهنه از رو گزنه های مبهوت به خیابانها بر می گشتیم شهوانی و سوراخ سوراخ مرده های همشهریهای بی گور و کفنمان را نگاه می کردیم و می لرزیدیم از سر تا ته استخوانهای بی سیرتمان. به لعنت خدا هم نمی ارزید آن همه تنهای قیری رنگ. سوت می زدیم ترانه ای را عروقمان منقبض بود از سرمای سربی اسفندماه وتاریکی تا کلاسهای دبستان امید تا نصفه های نشئه شهرک پیش می آمد.
- چراق راهنماهای خمار - سرباز صفرهای کشیک مست پادگان نیروی زمینی - ادرات غیر رسمی عدالت - قارچهای سمی پشت خانه و آن برآمدگی رو تن مزاییکها که نگفتیمش
وقتی با گلهای ماسیده رو تنهای سوخته مان فرشتگانی بودیم وقتی با ترکها و لکهای پشت دست مادربزرگ دختربچه ای بود وقتی پرندگان هیپنوتیزم شده و منگ عربده می زدند رو پشت بامهای بمباران هوایی یا سکوت می کردند به احترام جنگ نرم افزارهای هزاره سوم وقتی تابلوهای چشمک زن تدخیر روح و تن و لباس و جیبها و کیف دستی و عکس زنت را به رخت می کشیدند وقتی رادیو اعلان هزار قیام نشکفته علیه میهن بود وقتی گل سرخ معشوقه ات تا انتهای اندام شیشه ایش سیاه شدو مثل ساعتهای هزارتومانی بقالیهای پیر عشق از کار افتاد در نبد تن به تن با محدودیت مکالمه شهری وقتی کلمات از دهان تو بوی نا گرفتند رنگ گچ شدند ذغال شدند دفن شدند استخراج شدند با لوله های فلزی مرطوب به پالایشگاهها فرستاده شدند از بنادر نفتی جنوب صادر شدند وقتی روزنامه ها هجی اسمت را هزار بار از دهان سردبیر بیرون کشیدند عکست را سلاخی کردند و گیسهات را سوزاندند وقتی قدمهای تو ممنوع بود در اماکن عمومی در ادارات رسمی در هذیانات غیر رسمی وقتی گواهی فوتی نبود تا دفنت کنیم وقتی بیمارستانها پر از سقط شدند خیابانها پر از جنین و خانه های ناقص الخلقه رکورد می زدند برای رسیدن به آسمان وقتی نوشته هامان را تحویل عینکهای عوضی آستیگمات دادیم و عقب عقب می رفتیم وقتی از پشت میزهاشان هم بلند نشدند برای دیدن معجزه ای که هر آن می رفت منفجر شود وقتی سردردهای کثافت از ترافیک ریختند بیرون تلمبار شدند تلمبار شدند تا تمام کند تمام کند تمام کند...
قطعه قطعه های تنت تو یخچال گنده بیمارستانهاست باد کرده زیر موزاییکها زیر پاهای زخمی و لخت ما که هر شب بیدار می شویم با بوی سیگار و کافور با رگهای بی هویت تزریق به موج موج ملایکه - که می ریزندو می خوانند و می میرند - خیره می مانیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
خب این تایپ کردن یک دردسر واقعیه....این می شود دلیل دوری...در مورد مقاله هم من واقعا توان تایپ ۱۵ صفحه مطلب را ندارم....ولی این پایینی را.....
... خاکسپاری و عروسی همسایه بغلی را می زد زیر بغل راه می افتاد لابلای خیابانها ته سیگار جمع می کرد برای خاله های خمارش. ارغوانی می پوشید و می نشست همراه گورستانها و گورستانها سیاه مست می کرد راه می افتاد دنبال دختران دبیرستان آن سوی خیابان می رقصید دور آتش وشراره ای از حشیش در چشمهایش می سوخت لبهاش ذغال بود با جراحت یک تصمیم روی گونه چپ استخوانهای خاکستری را بر آسفالت یخ زده تبریز می کشید در هرم آفتاب خرمشهر لکه لکه های یک تجاوز را پاک می کرد با گزنه ها و مرثیه های فراوان شمالی شانه های پاره پاره را به مرجان ها تکیه می دادو روزنامه و رق می زد وقتی نوشتند:: باران.... گریست نوشتند:پارلمان....لرزید نوشتند مرزها.....چمدانش را بست در کوپه ای نشست راه افتاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
این اثریست از تیرداد نصری استاد سالهایم.....بلند می خوانمش و امید وارم شما هم با من بخوانید که:
بچه های محل تمام توپ وتفنگها همه شلیک همه به سلامتی به هدف خورد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
این هم یک داستان:
یعنی افاقه می کند این داروهای لعنتی؟مسهل ها و مسکنها؟با هزار جور کلک و ادا رعنا را راضیش کردم که ازت بخواهد اجازه بدهی و بگذاری این هله هوله ها را بریزم توی گلوی نازنینت.یکی از آن قرص سفیدها را هم که نعشت می کنند روی تخت اضافه کردم.بعد نیم ساعت نعش شدی روی تخت.شدی رودابه همیشه بت خس خس و هق هق.بوی تریاک از خانه بغلی زد ذیر دماغمان .شروع کرده بود آن مرتیکه پدرسگ.عادت کرده ایم دیگر به این که هر شب هر روز صبح و ظهر بساطش را راه بیاندازدواستغاثه کندوقتی یاد زنش می افتد.راستی که چه تابوت در به دری دارد رودابه جان! هر جا که پا می دهد گور و کفنش را پهن کنند از بهشت زهرا و وادی گرفته تا گورستانهای بی اسم ورسم اطراف شهر ری انگار که خود جنازه اش دم می رمباند و قرش می گیرد.معلم نبود پیرزن.همه کاره بود.خودم صدای تنبورش را شنیدم وقتی روی بالکن سیگار می کشیدم .نه که زیر سرم بلند شده باشد نه.اما صداش به صدای هفتاد ساله ها نمی رفت .تازه با أن همه درد و مرض.با مرض قند و تاولهای پاش وصدای ناسورش که زجه می شد وقت احوال پرسی.باید می شنیدی که همان صدا چه شده بود وقت خواندن.ساز هم خوب می زد بی پیر. حالا مردک چمباتمه زده پای یک مشت استخوان و تریاکش را دود می کند.لابد صدای زنش را یادش می آید که شانه هاش تکان تکان می خورند.می گوید به من می گویدزنم از همبرگر خوشش می آمد.امشب را همبرگر می خورم.برای تو هم می خرم. می داندبرای رودابه ام ضرر دارد.مثل زهر است.شب قبل راه انداختن سور و ساطش صدام می کند و می رویم تو بالکن می نشینیم و ساندویچمان را گاز می زنیم.کفن و استخوانها را تو اتاق خوابش می گذارد که من نبینم.انگار نمی دانم با زنش چه کرده.آخر رودابه جان! شاید حق دارد.وقتی پاره تن آدم با ان صدا دیگر نخواند نه که نخواهد نتواند که بخواند آن وقت هر تکه اش می شود زندگی آدم.حسن آقای طبقه پایین می گفت به من نمی گفت به سوپری سر کوچه می گفت شبها با استخوانها می خوابد.دروغ و راستش را نمی دانم اما بعید نیست که با تن پوسیده زنش لای کفن دراز بکشد و نجوا کند شاید هم ببوسد آن تکه تکه های متعفن روی استخوان گونه را... امشب آش درست کرده ام بخوری.راستش اول گفتم حاضری چیزی بخوریم دیدم نه.ضعیف می شویم.هردومان را می گویم.دیگر نمی توانیم همه این راه پله را برویم پایین گیرم آن جوانک نگهبان بیاید دستمان را هم بگیرد اما این تن را چه طور بکشیم تا پای در؟خسته شده ام به جان رودابه.مانده ام چه طور روزی یک بلکه دو ساعت پای این اجاق می ایستم .داروهایت این بار که تمام شود رفتن تا آن طرف میدان شکنجه است.تازه این داروخانه از آن قرص سفیدها ندارد.باید سه تا چهار راه آن ورتر بروم.حالا امشب را تاب بیاور.جای آن ساندویچ های کوفتی آش می خوریم.یک کم ا بش زیاد است اما باز هم از آن ساندویچهای کوفتی بهتر است .رعنا که بیاید برامان غذا می پزد.می گویم فسنجان بپزد.بله....فسنجان.من وتو می نشینیم.عطر خورش که بپیچد کل ساختمان دلشان غش می رود.دیگر بوی تریاک آن مرتیکه هم نخواهد آمد.اما باید صبر کنیم که بیاید.گفته که می آیم رودابه جان! می آیم و می پزم.هر چه دلمان خواست .هر چه خواستیم.بعد هم تو بلند می شوی می رویم تو بالکن می نشینیم.تو تنبورت را بر می داری و می خوانی.ها..؟چه طور است؟باید فقط صبر کنیم تا بیاید...زود می آید زود..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
اورهان پاموک نویسنده ترک نوبل ادبیات امسال را گرفت.
خب راستش این همسایه های غریب ما نوبل هم گرفتند.....البته ما هم حقمان پامال شده اصلا گندش را درآورده این آکادمی سوئدی عزیز که به نا نوبل نمی دهد....یکی از نویسندگان خوش تیپ ما هم که نور به قبرش ببارد گفته من خودم همه اش کاندید می شوم آخر این پدر سوخته ها حق کشی می کنند وگرنه من جایزه بنیاد گلشیری و پکا و چند جای دیگررا هم گرفته ام نوبل که چیزی نیست.... می بینید باورمان شده....دیگر حس نمی کنیم این بوی تعفن را بو کنید دوستان من این تعفن بوی گندیدگی خودمانست......پاموک جایزه ی ملی کشورش را رد کرد چون فکر می کرد پس از آن نمی تواند به مردم نگاه کند آ ن وقت ما منتظر می مانیم تا در حقیرانه ترین جمعها هم اسممان چون گند روی فاضلاب بالا بیاید....راستی نا باید آن نوبل یک میلیون دلاری مفت را با مزخرفیاتمان بگیریم...بعد برویم کنار دریای سیاه با پولش حال کنیم و بگوییم نویسنده ایم...بعد برگردیم به میهن فخر بفروشیم و مخ جنس مخالف را اینبار با نوبل بزنیم....فکرش را که می کنم می لرزم....اینها افسار پاره کرده اند وای به روزی که نوبل هم ..... آخر من هم دولت آبادی را دوست دارم اما اگر بعد از کلیدر می مر....به من نشان دهید رد پاهای آن سوی گلشیری را تا.... شعر هم که..... بخوانید وبلاگ دوست و همسنگرم مازیار عارفانی را اول شعرهایش را چند بار و چند بار بعد هم سری به کامنتهای پای این مقاله آخرش بزنید.....خب فکرش را کن این آدم نوبل هم بگیرد... به قول گلشیری بی صفت شده اند این مردم بعد نویسنده که مصاحبه و قیافه اش را بی بی سی هم پخش می کند می رود می گو ید من نوبل می خواهم....راست می گوید تو چشم این مردم نگاه کند و بنویسد هر چه دید.... ما در پارینه سنگیمان دست و پا می زنیم اینها از ادبیات پست مدرن می گویند....آقا! من نمی گو یم ننویس...من کی باشم کخ بگویم بنویس یا ننویس اما بگو از کجایت در می آوری...از آسمان نازل می شود.....می شنوی این ترک پست مدرن می گوید شرمنده مردم می شدم شرمنده.... بی خیال...می دانم اینها بازیست اما........ ۱۰۰ سال ادبیات ایران به کوشش علیرضا فاضلی مشتمل بر ۶ سی دی با شعرخوانیها داستان خوانیها و کتاب و مقالات آماده شد...خواستید آدرس بدهید بفرستم....این تبلیغ نبود.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
مدافع تمام چهارچوب این پنجره درد می کند اصلا مراقب رفتارم نیستم که از پنجره بیرون را نگاه می کنم دنبال سردرد مدام و متروهای اول صبح تهران
چند سواری بی اسم ورسم و تمام زمینهای عرق کرده شبه جزیره های خوزستان به این مستی دعوتم کرده اند... کویرهای شمالی و شاش کمک راننده اتوبوس پرتم کرده اند به این بالا بالاها که از خودم دفاع کنم.
با قمار بازهای بچه سال شهرستانی رفیق شدم... ترازو به ترازو بیست و پنجی جمع کردیم و ریختیم تو جیب اورکت آمریکایی... بهمن کشیدیم و دفاع کردیم...
از سراسر اتوبانهای خستهء مرگ بر اسراییل و تخمدان نازای زنازادگان بی حافظه لخته های خون و اسپرم جمع کردم... شیار به شیار آ سمانخراشها را گشتم دنبال اسم شب... تا خود مولانارا رفتم... در اینترنت و لال بازی پرندگان دم غروب گشتم که دفاع کنم...
کسی عاشق من که نمی ماند بو سه ای روی لبهای تو پهن شود هم جمعش می کنند آخر بند رخت آپارتمانهای ماهی چهل هزارتومان جای این همه عشق بازی و فساد اخلاقی ندارد خیلی کشش بدهم تا آخر راه پله نفسش قطع قطع می شود زیر بمب افکنها به نیمه کاره های چرک و خیس خیره خواهیم شد و تا دندان سوخته ایستاده ام که دفاع کنم
اسمم را رو سنگ قبرهای پنج تومانی رو سنگ قبرهای جهنمی بهشت زهرا نگاه می کنم چالم کرده اند در تمام نصف النهارهای نیمکره شرقی آنقدر جیغ کشیدم که تن فرشتگان پاپتی سر دستفروشهای انقلاب مور مور شد وباز دفاع کردم ...
دفاع کردم با کچلی سربازصفرهای نیروی زمینی ارتش.. با کامیونهای گازوییلی... با اجنه کارتن خواب و دختران ماتیک هزاری دفاع کردم...
روبروی سیم خاردارها پای لانه کفترهای اجنبی ایستادم زنگ زدم همراه تانکهای پلاک میهنی و دفاع کردم... دفاع...
گوش دادی تو به آوازی که هر شب زوزه می کشد در شهر شنیدی صدایی که بوسه را نفرین می کند ته سیگارت را در قلب کهکشان راه شیری رو سنگفرش زیر گذر پل حافظیه انداختی سکوت کردی و مچاله شدی در شب و نیمه شب بهمن ماه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
خب این دل دلهای ما برای ماندن تمامی ندارد...صبوری که بلد نیستیم و ایستادن را فقط تند وتند روی صفحه کاغذ داریم یاد می گیریم.ما می نویسیم می نویسیم می نویسیم..
و یاد می گیریم عاشق شویم که البته عاشق ماندن سخت است خیلی سخت...باید ماند وگرنه راستش دیگر اسم اینها حیات نیست... دیگر نپرسید هیچی نپرسید.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
بله....این بازیها تمامی ندارد....دوستی دارم که ۳ تا سی دی تهیه کرده که پر از شعرخوانیست و داستان خوانی و خلاصه یک نفس بلند از زیستن.....
خواستید آدرس بدهید ارسالش کنم فقط برای دوستانست...و یک کار درست و حسابیست محصول یک سال کار ....یک کتاب بلند...از هدایت گرفته تا حکمت تا هوله تا شاملوی بزرگ.... زود یک شعر خوب خواهم داشت اگر شد تایپش می کنم برای شما هم....
فعلا به سلامتی آن رفیقم..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
و راستش دارم به اين فکر می کنم که چه طور از مرزهای خودسانسوری فرار کنم...آخر می دانيد که ما در پيله بستن دور خودمان استاديم....چه طور از اين پيله عبور کنيم.....بيرون بياييم.... ببينم چندنفر مان حاضريم يک کار درست و حسابی کنيم؟دستها بالا... من که دست بلند کرده ام....بگذاريد نفس آخر را محکم بکشيم ..... زود بهتان می گويم کخ چه می خواهيم بکنيم....شما کمی صبر کنيد فقط |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/07/01 - 87/07/30 87/05/01 - 87/05/31 87/03/01 - 87/03/31 86/04/01 - 86/04/31 |
| پیوندها |
|
مهدي حسين زاده مازيار عارفاني |
|
RSS
|