تبليغاتX
جذام خانه
in the name of another day

واسازی و رونمایی شمایلی نو از

درونمایه های بی شکل قرنی که از آن فرار می کردم...

 

 

به:حر

 

آن متنهای بی حوصله و خسته آن متنهای تنها و گم و گور لابلای بی شمار کتاب خاک خورده گوشه کتابفروشیهای

دلمرده و پر از مگس خیابان انقلاب یا چه می دانم گوشه خیابانی در شیراز یا خیابانی در اصفهان، تک و تنها در اهواز

یا کنار صدای بی فروغ خزر در آن شهرهای کوچک و خوشگل شمالی که زادگاه منند و رویاهایم را در آنها پس می گیرم.متنهایی که هرگز نخوانده ام و نمی دانم که آیا امیدی هست به اینکه بیابمشان روزی و شبها و روزهایی را

با آنها سر کنم...نمی دانم این رویاهای کوچک و این تخیلهایی که شرح و بسطشان به گیلکی به ترکی به کردی به هر قوم و نژادی شمایلی از من می سازد که حالا با آن سالها فاصله دارمکجاست آن چشمهای کنجکاو و آن روح نا آرام که

دنبال کشفی نو در متنی نو بی قراری می کردند،کجای جهان را هدف گرفته اند. زمان می خواهد تا به رفتاری واجد آن  کشفها و خلاقیت بازگردیم.نوشتالژی چنان بازگشتی امیدوارم می کند و نگهم می دارد. و می دانم روزی همه ما بر خواهیم گشت. در خیابانهای پایتخت ،در خیابانهای شهرها و روستاهایی که بوی تو را فراموش کرده اند و نام تو را همانقدر که سزاوار توست مقدس و اثیری ادا خواهیم کرد. دوباره خواهیم گفت که کلام مقدس ترین چیزهایمان است و این چشمها اگر غرق گریه اند و این دستها اگر آنقدر بی احساس شده اند که تمنا را در هیچ شیارشان نمی توان بو کرد اما می دانم همین چشمهای مسخ شده که دیگر به کار واکاوی اطراف،به کار کشف و تخیل هم نمی آیند اما همینها خواهند بود که درخشش کشفی نو را در گرگ و میش روبرو خواهند یافت و همین دستهای سیمانی،خروار آجر و سیمان برابرشان را خواهند شکافت و همین لبها زمزمه خواهند کرد ترانه ای را که ما را به هم پیوند می دهد. ترانه ای قدیمی اما استوار و بی مرز. ترانه ای که خواهیم نوشت و خواهیم خواند. بدون ترس از هر چیز تازه و بدنبال ناشناخته هایی که از ما دریغ شده است.آگاهی ....آگاهی مخرب و خواستنی روزی سراغمان خواهد آمد...در یک کتابفروشی زهوار در رفته ،در یک کتابخانه تاریک ،در یک آپارتمان خالی ،کنار کاهگلها و زیر همین آسمانی که همه مارا زیر خود ستاره باران می کند...

 

وقتی بنگاههای ترجمه  به توسط گروهی از آدمهای بی گذشته بدل به جریان سازان ادبیات شدند، تصور عمومی نویسندگان و خوانندگان ادبیات فارسی بر این بود که به احتمال قوی این تکثیر ترجمه به شکل گیری عصری نو در جهان ادبی کمک خواهد کرد. تدابیرو دانسته های ساختار و تاویل متنی  یا تدابیر و استراتژیهای دست دوم منبعث از همان نوع نگاه که فرمالیسم روس و ساختارگرایان فرانسوی و پساساختارگرایی یا حتی ساخت شکنی را وارد حوزه ادبیات به اصطلاح انتقادی ایران کرد با سیل ترجمه ها حیطه هایی عملا ناشناخته و تجربه نشده در فارسی را بدل به حیطه های روزمره و حتی پیش پا افتاده ادبی کرد. به گونه ای که اگر مخاطب ساده تر که با متن به مثابه ابزاری برای لذت روبرو می شد اگر اطلاعی از این حوزه ها هم نداشت ناگزیر شد برای نباختن قافیه هم که شده، از این اصطلاحات برای تحلیل و توصیف متن روبرویش استفاده کند. خواننده ای که هنوز اطلاع درستی از ساختار به لغوی ترین معنای آن هم نداشت ناگهان از واژه هایی چون ساختار شکنی، فرا فرم ، فرا ساختار و غیره استفاده کرد. کلماتی که گویی بیش از آنکه در تحلیل متن جایی داشته باشند ،تزیینی برای خردی ناشناخته و تجربه نشده بودند. تکثیر این کاربردها بواسطه انجمنها، جمعها و مجلات و محافل ادبی به سرعت به دستور کار این نهادها بدل شد که وامدار آن منابع بیشتر نظری بودند تا امری کابردی. اصطلاح ساختار متن یا فرم متن بیش از آنکه مشخص گردد به کدام سمت یا تکه از متن اشاره دارد به کار رفت. اقتدارگرایی تکثیرکنندگان هم بیش از آنکه فرصت پرسش برای شنوندگان پدید آورد ،خلع سلاحشان کرد تا این تصور که مثلا دانستن معنا و مفهوم ساختار و فرم جزو بدیهیات است شکل بگیرد و پس از آن همان شنوندگان بی اطلاع هم برای مثلا ترانه های مریم حیدرزاده یا داستانهای نسرین ثامنی از ساختار و فرم آنها اسم ببرند و ناگهان همه نوشته ها پیشاپیش واجد ساخت دانسته شدند و بحث به سمت چگونگی این ساخت پیش رفت. ساختار دورانی،ساختار رفت و برگشتی یا اسامی دیگری که سبقه و سابقه آنها نامعلوم است و بود به کار رفت. ساختارشکنی کلمه ای بود که به کرات در وصف یک نوشته به کار رفت. بعد از آن بود که ناگهان اصطلاحات نامفهوم و غیر قابل درکی چون فزل فرم ،غزل پسامدرن یا غزل حرکت و غیره و غیره مرسوم شد. در حالی که هنوز خوانندگان فروتن تر و در عین حال صادق تر ادبیات حیران مفهوم ساختار بوند و دنبال یک نقد ساختارگرایانه روی متنی مشخص بودند این اصطلاحات جدید نقل هر محفلی شدند. مقاله ها نوشته شد و جلسات شکل گرفت. پسرهای آرایش کرده و ماتیک زده و دختران پسر نما یی که ظاهرا راحت حرف زدن و کاربرد کلماتی که بیرون از این محافل تنها در قصابیها و قهوه خانه ها شنیده می شد را ارزش می دانستند بدل به مفهوم ساختارشکنی شدند. متنها رنگ باختند و قحطی متن و قحط الرجال ادبی گریبان بازار بی حضور ادبیات را گرفت. شکل و شمایل آدمها بود که ارزش ادبی متن را تعیین می کردند. متنهای بی ارزشی که پیش از آن حتی یک بار خوانشان هم عملی شاق محسوب می شد به شاهکارهای بی بدیل جهان ادبی بدل شدند و داعیه جهانی شدن و آرزوی جایزه نوبل چنان متداول شد که گمان می کردی که همین امروز و فرداست که اسم یکی از همین حضرات به عنوان برنده نوبل ادبی سال بعد اعلام گردد. انتظاری که ده سالی به طول انجامید تا به نا امیدی بینجامد. آنچه دقت را جلی می کرد، چند نکته اساسی بود:

1.عمل خواندن به حداقل رسید. اگر پیش از آن برای نقد متن نیاز به چند بار خواندن و چند بار شنیدی متن بود این بار با وجود تاکید روی کپی کردن متنها اما خوانشی در کار نبود. دقتها از روی متن صلب شده بود و حرف از عدم مشروعیت متن بود. این عدم مشروعیت که پیش از آن نصیب مولف و خواننده هم شده بود ، این بار حکم بر این می کرد که دیگر لازم نیست متن را بخوانید.چه متن اساسا فاقد مشروعیت لازم است و نمی توان پایه های بحث درباره متن را روی متن گذاشت. این شد که بیشمار کتاب که با خواندن تنها یک صفحه نقد شدند ،بی شمار متن که با خواندن یک سطر مورد بحث قرار گرفتند و بی شمار مقاله ای که مقاله خواندن آنها تنها مسامحه مولف است و نه بیشتر.

2.اسامی چون فوکو ،هایدگر،گادامر ،دریدا مرسوم هر بحث قابل توجهی شدند. در زمانی که حتی یک مقاله یک صفحه ای هم از دریدا روی گیشه کتابفروشها نبود دریدا بدل به بزرگترین نظریه پرداز ادبیات ایران شد. جالب اینکه مدعیان نه تسلطی به فرانسه داشتند و نه به انگلیسی و حداقل معلوماتی هم اگر وجود داشت به کار خواندن متنهای دشوار فلسفی آن هم از نوع دریدایی و گادامری و هایدگری نمی آمد. چند سال بعد که بعد از این یک چپق نیست فوکو،کتابی دیگری از این محقق به فارسی منتشر گشت متنی درباره تیمارستانها در غرب بود!!با این حال بارها و بارها در نقد متنی مثلا از فلان آقا یا خانمی که از چند هفته پیش متوجه شده است که نویسنده بزرگیست و دارد استعدادش را هدر می دهد از فوکو و دریدا و هایدگر شاهد مثال آورده شد. به احتمال زیاد آن بزرگان اگر می دانستند که قرار است در ایران تا این حد مورد توجه و تقدیس قرار گیرند تمام تلاش خود را برای تولد در خانواده ای ایرانی به کار می بردند و به احتمال زیاد به جای تحقیقات زبانشناسانه و فلسفی و جامعه شناسانه تمام عمر را صرف ساخت و پرداخت شعر و داستان و نقد ادبی می کردند. جالب اینکه در این حین منتقدی که به گواهی آثارش ادبی تر از سایرین بود یعنی رولان بارت کمتر از همه مورد توجه منتقدان وطنی بود. این بی لطفی احتمالا بیشتر بدلیل کمتر ساختارشکنانه بودن آثارش دارد.به هر حال نام او هم برای خلع سلاح مخاطبان ارزش خودش را داشت و جملاتی به این فرانسوی ساختار نشکن  منتسب شد که روح او هم وقتی از بدنش زیر آن کامیونی که جسمش را متلاشی می کرد جدا می شد خبری از آنها نداشت چه رسد به کتابها و رسالات متعددش.

3.اما موضع بنگاههای ترجمه و مجلاتی که این محفل را پایگاه برائت و نقطه تمایز خود یافته بودند و اصالت کار خود را شبیه به اصالت کار پیغمبرانی می دانستند که از نزدیک با خداوند سبحان سر و کار دارند، می یافتند . این سردمداران با منبع وحی یعنی همان متونی که برای خواننده بی اطلاع از زبانهای فرنگی چون کتاب مقدسی پرستیده می شد در ارتباط بودند و لاجرم این امر امتیازیست که نمی توان به راحتی از آن چشم پوشید.این جریان بیشتر از آن که اصالتی داشته باشد آنقدر مشکوک عمل کرد که شاید نیاز به شرلوک هولمزی باشد تا سر از اهداف آنها در بیاورد.عملکرد آنها در پرچمداری و رهبری جریانات و جریان سازی و آدم سازی تا حدی پیش رفت که چهره هایی که در ممالک خود آدمها دست دوم و حتی دست چندم هم نبودند بیرقدار ادبیات فارسی و فلسفه فارسی( این اصطلاح هم آنقدر دیر فهم و غریب است که داستانش را برای وقتی دیگر باید گذاشت) شدند و جملات آنها هر یک دلالت بر صحت و سقم عملکرد شاعران و نویسندگان و نظریه پردازان ادبی گشت. این مساله که فلان متفکر غربی تمام هم و غم خود را بر اثبات صحت و سقم ادعای همتایان کمتر فیلسوف و کمتر متفکر ایرانی خود گذاشته است گرچه برای کسانی که پیش از دار فانی را وداع کرده بودند سنگین بود اما برای دیگران حی و حاضر ادعایی واقعی تر به نظر می آمد. پس کاروانهای شاعران و نویسنگان و اردوها و لشگرکشیها و تورها و دیگر تفریحات سالم شاعران و نویسندگان فرانسه زبان و ژرمن دلیلی برای همراهی ادبیات آن ممالک با جریانهای این ادبیات به راه افتاد. عجیب بود که فلان شاعر فرانسوی که نامش هرگز به گوش خواننده حتی تیزهوش و تیز بین ایرانی هم نخورده ناگهان در تایید غزل پسامدرن داد سخن دهد و از فلان غزلسرای فرم کرجی داد سخن بدهد و رنج راه را بر خود هموار کند .اما به هر حال جریانی که از اساس بر لغاتی تجربه نشده و بی معنا به لحاظ ادبیات انتقادی فارسی بنا شده بود همسویان و همفکرانی یافت. جالبتر اینکه مهمترین متنها یی که پیش از آن درباره آنها و بر اساس آنها بحثها شکل گرفته بود ، بتوسط مترجمانی خارج از آن حلقه ها و جمعها به فارسی برگردانده شد. ترجمه هستی و زمان هایدگر از سیاوش جمادی نمونه ای از این دست کارهاست که تا پیش از این ترجمه فلان آقا و خانمی که سطح زبان انگلیسی اش (و نه آلمانی اش  با این فرض که هدف خواندن متن ترجمه به انگلیسیست) از حد کلاس دوم دبیرستان کمی هم پایین تر است ،بارها به استناد به این کتاب به تحلیل شعر فلان پسرک یا دخترکی که اتفاقا بارقه هایی از ادبیات هم در آن به چشم می خورد می پرداخت.محصول این اتفاق چه بود؟ چه هست؟ به نوشته وقتی اورسلا شاعر می شود همین کوچه رجوع کنید تا با پاره ای از این محصولات آشنا شوید.اما محصول مهمتر و احتملا مورد نظر جریان سازان ادبیات منفعل است. ادبیات خنثی است. سعیم بر اینست که نوشته بعدی را به این مقوله اختصاص دهم.     

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط آرش | 

دل کوچولو،

           دل دیوونه،  

                          دیگه نرو از خونه...

به:حر

 

در روزگاری که عقده های کوچک ما برگزار کننده رفتارهای بزرگ ما هستند،در روزگاری که حس مهم بودن و حس اساسی بودن چشمهای ما را از دیدن حقارتهای بزرگمان بسته است، در روزگاری که هنر به  پایین ترین حدهای آفرینش تنزل یافته است و تمایل به زنده بودن بیشتر از تمایل به زیستن نمود دارد،در روزگاری که بازیها چنان حقیربازیگرانی می خواهند که آدمی را به تهوع وا می دارد و آدمها زیر لباسهایی که فریبنده تر از هر روز ند کنارت رد می شوند وراستش دیگر به این نتیجه می رسی که دیوانه تر از همه این بلوا خودت هستی. روشنفکرانی که برای   حضور آنقدر دست و پا می زنند که گمان می کنی همین لحظه است که برای همیشه از پا بیفتند، نویسندگانی که هر دغدغه ای جز نوشتن را در سر می پرانند و وقتی وابستگیها جنونند و تحقیرها شرط بودن مان. وقتی کلمات چنان تاریکند که انگار نا توان از هرگونه بیانگری و روشنگریند،وقتی بازوهای تباهی و فساد  راتازه تازه اینچنین تنیده دور بازوان کم خون و ناتوانمان می بینیم و تکان تکان خوران و تقلا کنان فقط سفت تر و سخت ترشان می کنیم ،وقتی افراسیابها و تورانیان از هر گوشه ای سر بر می آورند و چشمهای معصوم و زیبای تو پی رستمی، پی کاوه ای به هر سو دو دو می زنند و وقتی نا امیدی آنقدر حصار دورت می تند که دیگر روشنای روزها و نابهنگام درخشش اجرام و قمرکهای مشکوک شبها هم رنگ می بازد برایت و برایم، می ترسم برای خودمان. و خودم را گوشه تخت جمع می کنم و انتظار می کشم تا آن لحظه موعود ،آن نابودی منتشر که زیستنمان به تمامی تنها رنگ انتظار همان یک لحظه را دارد ،فرارسد. تو می دانی و من می دانم که شعاعهای فریب و نیرنگ و واسازی پیاپی نقشی که یکسر سراب است و به تمامی برای خواباندنت پرداخته شده است احاطه ات می کند در همان حالی که بندها را دور دستها محکم تر می کند. آخ...آن کلمات سیاه، آن کلمات ملعون و تاریک ،آن کلمات بی رمق و فاسد . مبادا ذهنت را هم از تو بگیرند...فراری این بازیها بودیم و حالا بازیگرش؟؟ نانویس این رنگها بودیم و حالا مولف محضش؟ انگار که از شکم مادر برای این دیگران ساخته شده ایم... وراستش دیگر برای ما چه فرقی می کند؟ آنها تازه به تو نشان می دهند که این دستان خونین از رگهای تو رنگ گرفته اند و با تو هم رحمی نخواهند داشت. اینست که بی رمقی...اینست که هذیان می گویی و یاوه می بافی...اینست که عضلات و رشته های سرخ عروق تهلیل می روند و محو می شوند. چه قدر دلم می خواهد یادت بیندازم که نه!رنج از همیشه ها با ما بود و ما کور و منگ ستایشش می کردیم ،تماشایش می کردیم و باور کن که باور می کردیم این آن چیزی نیست که کابوسمان است. این حتما مروتی دارد. به حتم عدالتی دارد.به حتم چشمهایی دارد که تو را هم می بیند. اما تا این حد بی رحم نیستم من. گریه هایت را می بویم و اندوه بی پایان و تنهاییت را می بوسم. گفتم تنهاییت...می بینی حالا که چه تنهاییم ؟ می بینی که تا دنیا دنیاست ما تنهاییم؟ می فهمیش؟ می بینی که این فقط ماییم و ما. من و تو و نه هیچ کس دیگر. می فهمی که تمنای با هم بودن چه دلیلی در مردمکهای نابودم دارد؟چه دلیل محکم و ترسناکی؟ و چه دلیل واقعی و قابل لمسی؟ کسی کنار ما نیست و این حجم عابران که برایت شکلک در می آورند و گاهی با دلسوزی می پایندت به خرده نانی نظر دارند که از عمق اسخوانهایت بیرون کشیده ای. آنها به حتم دریغ نخواهند کرد. خرده نانها را به سمت عابران پرتاب خواهند کرد. چه تاب دلسوزیهای عابران را هم ندارند. تو تنهایی. و من هم تنهایم. و ما یکدیگر را داریم فقط و فقط. مبادا هم را از دست بدهیم...مبادا شرارت آنها در ما هم رسوخ کند...تو می دانی می دانی که درد تا کجاها می تواند برود...اگر پیش از این نمی دانستی حالا دیگر می دانی...باید بدانی...سرت را برنگردان...گوش کن...این آخرین امید است و آخرین تلاش...تسلیم بودن هم حدی دارد...ما تسلیم نشده این...من و تو تسلیم نشده ایم....می دانی که این را برای تسلی می گویم که ما هر دو تسلیم شده ایم بارها و بارها...اما این بار التماست می کنم...به پاهایت می افتم که گوش کنی...کنارم بمان...این آخرین مهلت است...دستهای ما مقابل جلای سرنیزه ها دوامی ندارد اما این دلها آنقدر گرم و پرخونند که هیچ جلادی تاب گرمایش را ندارد....بمان تا ابد...تا همیشه...این نیاز منست و دیگر ناز نمی خواهد...

کلمات سربی، کلمات سنگی،کلمات آفت زده و کلمات بی خاطره...  
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط آرش | 

وقتی اورسلا شاعر می شود...

 

 

 

احتمالا وقتی فرهاد بیستون را می ساخت و وقتی تیشه به دست چشمش به شیرین افتاد ،گمان نمی کرد که محوریت نوعی از تفکر قرار گیرد.با این حال این عاشقانه ساختی درونی یافت و محصول آن نگاهی بارور شد که  در ذهن خوانندگان و مخاطبان جهانش تکثیر یافت. این تکثر به جهانی ذهنی منتج شد که بیش از آنکه در دامان افسانه ای خود بسط کند ،کارکردی اسطوره ای یافت و کنش فرهاد گونه تبدیل به کنش دیگرانی شد که با مفهوم عشق از منظر او یکسر بیگانه بودند. سوال اینجا مطرح می شود که آیا عاشق بودن به این شیوه چه ثمری برای نسلی از آدمهای ویران دارد و چه وجهی در دنیای متکاثر و مبتنی بر خردی منفعت طلب می یابد.

 

تمایل به خواست دیگری ژرفساخت و درون خیل بیشماری از ساخته ها و پرداخته های ذهن بشر را شکل می دهد. نوع این خواست گرچه خود موضوعی واجد تنوع و قابل بحث است اما آنچه با آن سر و کار داریم، محصولاتیست که از ورای آن سر بر می کشند و خود را نشان می دهند. اول مساله اینست که آیا اساسا متن عاری از این خواست می تواند شکل بگیرد و آیا این خواست تا چه حد آگاهانه و تا چه حد ناخود آگاه سیطره فرمانروایی خود را گسترش می دهد. فارق از نمونه های کلاسیک که ظاهرا تماما بر همین محورمی چرخند،نمونه های مدرن با نوعی لاپوشانی و مجاز آن را در زیر لایه های خشن خود دفن می کنند. به ظاهر فردیت و تنهایی که نتایج زیستن در دنیای مدرن هستند ،خالق بسیاری از متون پیرامونمان هستند،اما طلب دیگری در این تنهایی و رنجی که همراه آنست در ذات خود این درونمایه موجود است.در داستان صدسال تنهایی اورسلا ،که با طنز مارکز بدل به فاحشه ای شده است، پر کننده تنهایی مردان داستان است. شاید مقابله اورسولا و شیرین کمی زیاده روی باشد،اما جهان مدرن به همین حد خنده دار و به همین حد بی رحم است. تنها یک مساله است که نمی تواند از آن فرار کند و آن همان خواست دیگری است در کنار هر انسان واحد. شاید به نوعی سرآغاز داستان مدرن مادام بوواری فلوبر باشد.این رمان که از طرفی پایانی بر عصر داستانهای کلاسیک است مهمترین وجه مدرن خود را مدیون رفتار مادام بوواریست که با خیانت به همسر آرام و علی الظاهر عامی خود معشوقه دست نایافتنی کلاسیک را به زنی واجد خطا و با رفتارهایی مبتنی بر شهوانیت و بی فکری بدل می کند. این خصلت ادبیات مدرن که شاید به عبارتی زمینی کردن هویتهای ماورایی داستان کلاسیک و اساسا ذهن کلاسیک باشد ، خود را تا به امروز ادبیات ،می گستراند تا جدایی ذهن آدمی از موجودات اثیری و مفهوم عشق را رقم بزند. احتمالا انسانهای مد نظر مدرنیته ،موجودات سرد، پرکار  بدون آرزوی خاصی –که برابر این جهان بزرگ و کوچکی هر انسان برابر خیل عظیم انسانها بدیهی می نماید- و عاری از عشق هستند. آدمهایی که بدون عشق با هم معاشقه می کنند، آدمهایی که بدون وابستگی به دیگری و تنها برای خود زنده اند. این تمایل ذاتی بشر عقب می نشیند و اما چیز دیگری جایگزین آن می شود و وابستگی به موجودی گرچه زمینی اما در ذهن آدمی واجد خصلتهای اسطوره ای ،بدل به وابستگی به نهادی دیگر می شود که این بار اتفاقا کاملا خارج از دسترس بوده و خواست آن بدل به وظیفه می شود.به عبارت ساده تر جایگزین عشق –که شاید خواست دیگری بدون تمنایی است- وظیفه خدمت به نیرویی قویتر می گردد.از آنجا که این چیز دیگر شکلی ندارد یا لا اقل نمی توان برای آن تصویری متصور شد یا اگر هم بتوان شد بیشتر باید شبیه ساختمانهای بلند مرتبه یا تظاهرات غول آسای دیگر تکنولوژی باشد،آشفتگی و عدم درک این معشوقه نو ،سرگشتگی انسان مدرن را رقم می زند که در وجه هنری و ادبی آن به آثاری ختم می شود که این آشفتگی همه گیر را روایت می کنند.  و مضحک آنست که رفتار فرهاد گونه را این بار برابر سازه های پیچیده و غول آسای جهان امروز از خود بروز می دهند. اسطوره تا این حد خود را بسط می دهد.و کار هنر که همواره مقابله با آنچه هست یا نقد آنچه هست را شکل می دهد،در مقابله با این پیچیدگی معاصر به ساده ترین و در دسترس ترین آثار می رسد. این جانشینی و تعویض موقعیتها گرچه به نظر درست می آید اما از طرفی هیچ مضحکه ای دوام ندارد. کما اینکه شاید – پیش بینی احمقانه است به هر شکلش و من هم گاهی دوست دارم که احمق باشم- یک قرن بعد از این آثار این دوره را همانند آثار صد سال پیش خود ما نخوانند. شاید ما هدایت را با شیفتگی بخوانیم اما من با همان حماقت پیش تر گفته شده می توانم اطمینان داشته باشم که صد سال پس از این ،آثار امروز مارا که اکثرا و با همان طنز مارکزی یا در  شکل زیر زمینی و مانیها گونه  خود بدل به وصف اعمال جنسی می گردد و یا در شکل کمی رسمی تر خود بدل به شعارهای سیاسی و اوضاع همیشه بدمان می گردد و ظاهرا قُرقُر کردنهامان هم اسمش ادبیات است و از آن بدتر و نا فرجام تر اعمال جنسی هم  ادبیات است.باید اضافه کرد که این هم خنده دارترین و هم بی رحمانه ترین نوع حمله به مفهوم عشق است. شاید حالا با خیال راحت تر بتوانم شیرین و اورسولا را برابر هم قرار دهم.نمونه این شکل ادبیات در سایتها و آثار نویسندگان زیر زمینی فراوان است. کلماتی مثل ماتیک و رختخواب و لزج و ...تنها تظاهرات ناچیزی بر این حمله بی رحمانه اند. شده است که نویسنده ای با توصیف جزء به جزء عمل جنسی خود در یک نوشته نام شعر را بالای آن حک کند و مثلا بنویسد شعری تازه از من. ساکنان این زیر زمین چه کسانی هستند؟ عده ای معلول و مقهور و عقب مانده؟ در عمل نه تنها اینطور نیست بلکه روشنفکر نماهای ما ساکنان غالب آن هستند و اتفاقا اسمها همه آشنایند. بارها کارهایشان را خوانده ایم و با توجیهی به نام جسارت ادبی!!! به تمجید و تحسین آنها قلم زده ایم و داد سخن داده ایم.آدمهایی که دردهای بزرگی دارند و عکسهای بزک کرده و زیبایشان را بر در و دیوار های اینترنتی قاب می کنند. به این ترتیب است که نوشتن به یکی از راحت ترین کارهای ممکن بدل شده. اگر در فلان مملکت فرنگی، نویسنده شدن کلاس می خواهد،مرارت می خواهد و حتی هنوز دود چراغ می خواهد،به لطف این شکلهای جدید یافته در این مملکت دود چراغ و کلاس و عرق ریزان و چه و چه و چه برای نوشتن نیازی نیست. ظاهرا نوشتن بیشتر رختخواب می خواهد. وسایل پیشگیری می خواهد . ویاگرا و اسپری می خواهد. از قول سلینجر می خواندم که صبحها ساعت هفت بیدار می شود و تا شب بالغ بر چهارده ساعت می خواند و می نویسد. به طور مرتب و برنامه ریزی شده. خوشبختانه در کشوری زندگی می کنم که نویسندگان آن با یک ربع نوشتن در طول یک هفته با قیافه های بزک کرده  از ادبیات حرف می زنند، راجع به آن سخنرانی می کنند و شاعر و داستان نویس و منتقد و مترجم و نظریه پرداز می شوند. وبلاگهای فراوان و بیشمار نویسنده توانا که هر  روز چند صد نظریه جدید ادبی،هزاران شعر و داستان به خوانندگان خود ارایه می دهند.وضعیت ما همیشه هجو جهان اطرافمان بوده . و بیان آن هم بیشتر شبیه طنازیست.چیزی که در این بین جلب نظر می کند هم کثرت زنانیست که تازه از زیر یوق محدودیتهای قاجاری و اندرونیها ی تو در توی مردان سبیل کلفت بیرون آمده اند و کار روشنفکرانه ای چون نوشتن را گاه حتی اجباری برای زیستن می دانند. گویی اثبات اینکه زن جز در رختخواب خوابیدن کارهای دیگری هم بلد است تنها به مدد ادبیات ممکن بود.اگر نمونه های فرنگی چون ویرجینیا وولف و  دیکنسون و آخماتووا زنانگی خود را با ادبیات در آمیختند تا متونی خلق کنند که جهان ادبیات را تکان داد و مثلا خانم دالووی و به سمت فانوس دریایی و ...بشوند عطف ادبیات ،اما زنان امروزی این زیر زمین اعلام موجودیت خود را با نوعی جدید از رفتار جنسی که شبیه اعلام آمادگی برای یک عمل جنسی است پیوند زدند و امروز مداوم تکثیر می شوند. اگر فروغ فرخزاد با سه یا چهار متن از مهمترینها و پیشروترینهای ادبیات فارسی می شود و نمونه اش را تا قرنها پیش از او نمی توان یافت اما این فرزندان ناخلف فروغ گویی نوشتن را و جسارت را چیز دیگری تعریف می کنند که اساسا رنگ ادبی ندارد .شاید رنگهای دیگری برای آن بتوان متصور شد.از طرفی خودشیفتگی و تاحد زیادی فراموشی از عناصر مهم این نویسندگان نو است. اگر در مثالهای همین مملکتی خودمان شاملو  زمانی که بیمارتر از هر زمان دیگر بود روزانه ده ساعت می خواند و می نوشت و ترجمه می کرد، اکنون دیگر کافیست که صبح بیدار شوید و وقتی سر کار هستید راجع به ماجراهای دیشب رختخوابتان چند سطری گوشه یک سررسید یا تقویم بنویسد بعد تایپش کنید و بگذارید در وبلاگتان و هر کس هم چیزی جز احسنت و حال کردم و عالی بود عزیزم! نوشت ،حذف کنید و گاهی یواشکی و قایمکی گوشه ای سیگار یروشن کنید و شب در فلای مهمانی و مستی پا روی پا بیندازید و برای فلان دختر و پسری که از او بدتان نمی آید درباره شاملو حرف بزنید و اظهار نظر کنید. و در صمیمانه ترین حالت ممکن آدرس وبلاگتان یا آن صفحه تقویم یا سررسید را بکنید و به او بدهید.این می شود روزگار خوش ما و این می شود که ما هیچ چیز کم نداریم. از ماهواره و انرژی گرفته تا نویسنده و شاعر و منتقد و مترجم.

راستی که انسانم آرزوست   
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط آرش | 
ترسیدم

وقتی  تراشکار برگشت و گفت این تنی که می خواهم از تراس این خانه بیرون می زند

در راهرو دنبال ابریشمی وسیع گشتم تا طنطنه های رمانتیک را قایم کنم میان الیافش

در کافه ها فنجان قهوه را برگرداندم تا فال برویاند برای این تکه سنگی که در سینه ام می لغزد

بروبانند برفهای البرز و پریهای همسایه بغلی را کنار شیروانی

هم بارانی نیست که این گیسها را از من مخفی کند

هم صدایی نیست که از تو بپرسد این چندمین آواره این کوچهاست

از گله ای به گله ای

از دیواری به دیواری

و برکت روی سر شانه های کت مرد می ریخت و تق تق از پله ها بالا می آمد تا به زنهای سر میز شام شب به خیر بگوید

:شب به خیر

ترسیدم

وقتی تو لت و پار تنی بودی در میدان پونک

همانجا که آلبومان به آخر می رسید و من زوزه می کشیدم روی بامهایش

زنها در آشپزخانه آخرین تراشه ها را بر موزاییکها  می ریزند و نفرین می کنند

مردها در پیاده رو ها بی صدا از نوری حرف می زنند که چشمهایت را از تو می گیرند

و تو در هر حال زنی هستی که چشمهایت را از من می گیری  در انتهای میدان پونک

به شعاع خالی نوری خیره می شوی که خالیهای پیاده روهای میدانی آن سوی زمین را خاموش می کند

شبهای مفتونی و مجنونی بزرگراهها از وسط عنبیه های قهوه ای راه باز می کنند

و حالا که دیگر مستقیم به من خیره نیستند راستی از تو می پرسم هنوز آیا راه باز می کنند

 به حدقه های مرتعش و رقصان از نور کبریت

 در خیابانی کنار کوچه ای همراه آژانس مسافرتی و

 سوپر مارکتهای کوچک و

ته سیگارها

و پرده ای که هنوز لرزش عبور تو را دارد؟

ترسیدم

وقتی همیشه هایت نیستی و

در صادق ترین ثانیه ات به من می گویی که باید رفت

در آخرین عکسها جوانتر شده ای

و اما این پیاده روها هنوز عابری پیرتر را در خود حمل می کنند

این برکت بود

این ترس

این بارانی که همیشه می بارد بر نمایی از من

بر تمامی تو

روی تراسهای مرطوب زمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط آرش | 
می شود گفت که باری بود که برداشته شد...به هر حال نمی توانم همه متن را روی وبلاگ بگذارم اما مساله اینست که همین جسته گریخته هایی که خوانده اید یا تماشا کرده اید پاره هایی از داستان بلندیست که در قضاوت عجولانه شما بی انسجام می نماید...جای شما بودم ترجیح می دادم همه متن را بخوانم و بعد بگویم وای!!چه قدر انسجام...نمی خوای یک کم از این انسجام دست برداری...این روز می رسد و شمایی که تا حالایش را خوانده اید همه اش را خواهید خواند و در کافه ای خیابانی جایی می نشینیم و حرف می زنیم...نام این روایت حدیث رستگاران زمین است و ...بعد که خواندید همه اش را بنشینیم و حرف بزنیم...فعلا در ویراستاری به سر می برد...پست بی ادبیات نمی خواهم پس این را بخوانید و می دانید که این گوشها همیشه آماده و براق برای شنیدنند...

حدیث حواریون میدان آزادی

 

سوار تاکسی از میدان انقلاب تا

همون میدنی که سرش دارن اون برج رو دور چشای یکی قاب می کنن تا نتونه  ببینه آشغالارو چجوری تحویل می دن به پیتای نفت

مردمک چشمهای تو بیست و هفت ساله اند پس دست می کشند به سر و گوش  سکوهای نفتی کنار میدان

همون میدونی که چمنزنای سه راه آذری رو آوردن دورش تا یه وقت کسی از رو بلندیش که سر خورد تو علفای هرز  گیر نکنه و بعدم انتخابات که همین روزاست رو گذاشتن کنارش هی باهاش عکس گرفتن هی عکس گرفتن

بنزین باک زرد  رنگ شده تاکسی خطی   سهمیه یک راننده تاکسی است در حوالی ترمینال جنوب که دربستی می برد فقط تا بلوارهای

همون بلوارایی که دارن روشون آجر می ریزن تا کارگر افغانیا قسط واماشون رو بدن و کلاغا بالا سرشون جیغ می کشن،سوت می کشن،آواز می خونن و دست می کشن رو زخمای ناسور و چشاشون دو دو می زنه واسه یه نخ ازون سیگارای بوگندوی سبز و نارنجی رو لباشون تا ببینن آتیشم می شه قورتش داد یا نه

اینطور که با غمزه کنار ستونها عکس می گیری ترسم می گیرد که مبادا مهاجرت کنیم به خانه های بالای

همون خوکدونی که اسمشو گذاشتن سالن کنفرانس و ما هرروز اونورا پلاس بودیم تا اون مدرسه هه تعطیل شه و کاغذارو سفت تو دستمون می گرفتیم تا یکی رد شه و نگامون کنه و شمارهه بس که فشارش داده بودیم چروک شده بود،رنگش رفته بود

ومن و بی حالتی دستها عصبی به سمت کابلها برمی گردیم و کلمه ای از سیمها آویزانست که هیچ وقت نمی رسد به تو در خیابان

همون خیابونی که توش روزی هزار تا اس.ام.اس می یاد و میره و همشم نمی تونم بگم اما واسه دل شمام شده یه نخ سیگار اگه بدین من واستون می گم که چه گرگم به هواییه تو این  حرفا و مام که دست آقامون درد نکنه زد تو سر ننه مون که فیش هر بوقی که این لامذهب بزنه می زنه رو دست هرچی بشکه نفت و حالا تو هی بخند هی بخند...

من که تاب نمی آورم دم دست تو بمانم و حواریون مست فراموش کنند که این دست و دل بازیها زمستان را هم گم کرده.

باید تا شب مخدوشی صبر کنم که حوالی صبح به تو می گویم این چشمها از هر سیمانی بالا می روند

همون دیوارایی که ما روش با اسپری نوشتیم حضرت صاحب الامر و خندیدیم به ابی که آبروشو حسابی برده بودیم تو در و دیوارا و دلشم دیگه قرص نبود به قرص ماه که هر شب یواشکی از رو پیتای نفت بالا می ره و حالام که دیگه مثل بیست سال پیش نیست و آقامون یه بخاری گازی خریده که چش هر چی ننه هست رو در می یاره و دیگه هیچ استخونی جرات تلق تلق کردن نداره تو زانوهای اون زنه که ننه مه

 کنار این دکه ای که پیاده می شوم هجی اسم تو را اشتباه نوشته اند

کنار این بارانی که می نشینم نامت را به هزار زبان مرده دنیا غلط تلفظ می کند تا ندانند که نام معشوقه ام آیه ای نیست که از سرفه سرفه های کسی بیرون بزند

کنار این روزنامه ای که لم می دهم اما نوشته اند صبور باشم تا دهانت طعم دیگری بگیرد

 و تو در ادرات غیر رسمی میدان انقلاب ،میدان ونک،میدان آزادی تایید می کنی که ما دیگر نفت نداریم و روماتیسم تمام گیسها را لق کرده است

سه پاکت کنف بی تاریخ برای هر دومان تا صبح بس است

فکر می کنیم این درخت گردو می دهد و دستهایت را فشار می دهم وقتی در گوشه ای از پایتخت هنوز به من فکر می کنی

ننه م یه درخت گیلاسه...به جون شما...ته همین کوچه س...گیلاساش یکی اینقدر...قیرگونی کردن روشو یه فرشته م هس بالا سرش که هر روز پیرتر می شه اینگاری...ما که کتاب متاب نخوندیم اما اینگاری سل گرفته...لامذهب تا صبح سرفه می کنه و دعا می خونه...تا صبح می خونه...آواز می خونه...خیالتون جمع...ما از این قرطی بازیا تو کارمون نیس که ولش کنیم بریم ...اینقده وامیسیم که یکی بیاد و نیگامون کنه و شماره رو بکنیم تو چشاش...حالا شما مرده ما زنده

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط آرش | 
نوشتن و تنها نوشتن. مهندس یونس جانتباری گلدشت بالایی دور برگردان دومی ستاری را سمت فردوس غرب می پیچد.سازمان برنامه جنوبی را بالا می رود. دختر بالا بلند و پسری که کاپشن سرمه ای پوشیده را می بیند و چشمهایش گیسهای ریخته روی پیشانی دختر و چشمهای خیس پسر را دنبال می کنند. شلوار راه راه سرمه ای را برانداز می کند و می بیند که دستهای دختر و پسر گره کرده هم است. کوچه سوم دست راست را می پیچد و کنار سوپر مارکتی توقف می کند تا یک پاکت وینستون اولترا لایت و دو پاکت بهمن بخرد.سیگارها را می اندازد روی داشبرد.در آیینه می بیند که دختر و پسر کنار خانه ای ایستاده اند.می بیند که دستها از هم جدا می شوند و دختر داخل می شود.پسر سیگاری روشن می کند و انگار تلو تلو خوران دور می شود. پسر زیر لب می گوید حدیث...و مهندس یونس جان تباری گلدشت بالایی یقه هایش را مرتب می کند.اسم لیلا برای چهارمین بار روی صفحه گوشی ظاهر می شود.گوشی را داخل داشبورد می اندازد.لبهایش را می لیسد و دنده را سه می کند.کنار سطل آشغال بزرگ شهرداری منطقه شش پارک می کند و ته سیگارش را از شیشه بیرون پرت می کند.زنی از طبقه سوم ساختمان برایش دست تکان می دهد.مهندس یونس جان تباری گلدشت بالایی هم دست تکان می دهد. این صحنه را پسر از ته کوچه می بیند.می بیند که یونس جان تباری گلدشت بالایی دست تکان می دهد و قوس ملایم پرده را هم می بیند.از سازمان برنامه جنوبی پایین می رود.سر خیابان سوار سمند زرد رنگ می شود و اسکناسی را طرف راننده می گیرد. سر خیابان بهار جنوبی پیاده می شود. از مجتمع مسکونی مهر بالا می رود و شماره را می گیرد.صفر-نهصد و دوازده-دویست و چهل و سه-...چند بار بوق می زند و کسی بر نمی دارد.دراز می کشد و باز بلند می شود.زنی را می بیند از پنجره که به زور سبد سرخی را می کشد.زن گاه گاهی می ایستد و نفس تازه می کند و باز راه می افتد. خودش را تا پای ساختمانی با آجرها ی قرمز و شیشه های دودی می کشاند و داخل می شود .تا طبقه چندم ساختمان بالا می رود و درب آسانسور که باز می شود نفس عمیقی می کشد.سبد را کنار اوپن آشپزخانه می گزارد.بسته سبزی خوردن را بیرون می کشد.روزنامه دورش را باز می کند نمی خواند که روی روزنامه نوشته اند افتتاح پل رو گذر خیابان نواب. سبزی ها را خورد می کند.شوهرش دو ساعت بعد بر می گردد.دخترش نیم ساعت قبل پدر در خانه است.شام می خورند و زن وقتی ظرفها را شسته و خسته کنار شوهر  و خر و پفهایش دراز کشیده است زیر لب می گوید دیگه نمی تونم.نمی تونم. ننوشتن.گاهی اینست چیزی که لازمست.

 

شبی که آراسته قرار است با شلنگ حیاط خانه آقا اعدام شود ،ساعت دیواری تیک تیک کنان نامها را فراری می دهد و سالها را به یاد می آورد. تنها درختی که می شود آراسته را از آن آویزان کرد درخت گردوی بلندیست که گوشه حیاط لم داده و شاخ و برگهایش را روی پیاده رو هم آویزان کرده تا یک وقتی که شهرداری می آید و می گوید که باید این درخت را هرس کنند تا عابران پیاده روی شمالی راه کج نکنند از کنار این درخت .درخت تا سالها بعد و تا سالها سال بعد همانطور آنجا گوشه حیاط کز کرده است و فصلها را تجربه می کند و گردو می دهد.کسی از همسایه ها به خاطر ندارد که تابستانی گذشته باشد و از گردوهای درخت نخورده باشد.از طرفی کسی هم به خاطر ندارد که بعد از مرگ آقا و تهران رفتن ناهید خانم دیگر کسی به درخت رسیدگی کرده باشد و با وجود اینکه باز هم درخت خودش را ول می کند وسط پیاده رو اما شهرداری هم بیخیال این عابران می شودو اجازه می دهد که درخت تا هر جا که می خواهد دراز شود و سالها بعد که ناهید در آپارتمان تهرانی با هذیانهایش و عمو علی زندگی می کند دیگر درخت تا آنطرف خیابان را هم گرفته و خیابان دیگر قابل تردد نیست.شهرداری به فکر جاده کمربندیست و این می شود که درخت باز شدن جاده ای آن طرف خودش را تماشا می کند.لودر ها و شن و ماسه و کارگرهای افغانی و اشکوری با شلوارهای خاک گرفته و پاره پاره راه باز می کنند و درخت باز بیشتر لم می دهد روی زمین .وقتی شهردار با عینک شیشه ای و لبخند ش جلوی فلاش دوربین کارمند طبقه همکف شهرداری روبان را با قیچی آبدارخانه شهرداری می برد و وقتی قیچی گیر می کند و شهرداری سعی می کند با دست روبان را پاره کند ،حتی وقتی که روبان رشته رشته می شود و پاره نمی شود و کارمند طبقه اول شهرداری دو طبقه و رضاخانی  با دندانهایش روبان را جر می دهد،دیگردرخت شبیه یک بوته بزرگ شده است که سه تنه کوچک روی آسفالت خیابان و جدول روبرویی به غیر از تنه اصلی باغچه خانه دارد و گردوهایش حالا به همسایه های همسایه های سابق هم می رسد.اما درخت دست بردار نیست.درخت طول کمربندی را پیش می رود.جوانهای خانه های آنطرف کمربندی قرارهای عاشقانه شان را پشت شاخ و برگهای درخت می گذارند و وقتی درخت به نزدیکیهای چشمه کیله می رسد،معتادهای کنار چشمه کیله در پناه درخت نشئه می شوند.درخت شاخه های خودش را داخل رود ول می کند و حالا سی و شش ریشه در طول راه دارد و نزدیک به چهار هزار شاخه دارد و تابستانها بچه های مدرسه راهنمایی چمران با گردوهایش فوتبال بازی می کنند .دیوار خانه آقا ویران شده است و آجرها زیر خاک مدفونند.مثل ناهید در تهران مثل آقا در رامسر و مثل آرمین در اصفهان.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط آرش | 
آقا ناصر کنار خواجو می ایستد و به آرزو می گوید که اینجا شبیه هیچ جای دیگری نیست. می گوید که وقتی در جنووا باران می آید هم اینقدر تماشا ندارد. سبیلهایش را دست می کشد و جوگندمی موها را باد نمور پاییز عقب می دهد. آقا ناصر دست در جیب می کند و خنده ای که از لبش پاک نمی شود را سمت آرزو می گیرد .صبوری کسی به حجره حجره ها تکیه می دهد.

:آقا ناصر،سرم درد گرفت.

:اُه...پس بریم...

:نه،آقا ناصر...یه کم دیگه بمونیم...

:او.کی.هر چی شما بگی...ولی می چایی ها...

غلیظ و جنووایی می گوید.

:آقا ناصر ،کی می ری؟

:من...من یه کار کوچولو دارم اینجا...انجام بدم،رفتم.

:چی کار داری،آقا ناصر؟

جوگندمی های مو می ریزد روی پیشانی.

:نمی تونم بتونم....یعنی...اِه...یعنی...گفتنی نیست...یعنی هست...ولی...

:ولی چی،آقا ناصر؟

شره ای از گیسها از روی چشمها می پاشد تا کنار لبها.

:وللش،به قول سلمان.

:هه هه.وللش...

آرزو تا خوابگاه را با آقا ناصر بر می گردد.آقا ناصر کنار در خوابگاه می ایستد و رفتن را تماشا می کند. آرزو گاهی به عقب بر می گردد و دستهایی که در هوا راه می روند را می بیند.او هم دست تکان می دهد.دستها هوا را می شکافند و نگاهها در هم می چرخد و وول می زند.آسمانی که تماشاگر است و نفسهایی که پرده در پرده به هم می پیچد.رازیست در چشمها و دردیست در حرفها.گردنها در پاگردهای خوابگاه شهدا خم می شود و آرزو را تا دم در تعقیب می کنند.آرزو دوست داشتنی تر از همیشه اش می شود.چیزی پشت مردمکها آتش گرفته و لبخندی می شود که لبها را درازتر و درشت تر از همیشه می کند.

:آقا ناصر !آرمیتا احوالتو پرسید.

:جدی؟....جدی؟...چه خوب...

:آره...خواهرمه ها...می شناسمش...یعنی دلش بندت شده ،آقا ناصر...

:آره....بندم شده...بند کجام شده؟

آرزو می خندد و بادهای غربی گیسها را باز می کند از زیر مقنعه.

:نه...یعنی شما رو دوس داره...

:آها...خیلی خوب شد پس...من شوهر کردم تو نکردی...دیدی؟!

آرزو نگاهش را از خواجو می گیرد و رها کنارش دراز می کشد.دکمه های چشمها به بالا خیره اند. آقا ناصر نیست رفته است.دستها ،سیزده ساله و بی تمنا پارچه ای آن پاها و دستها را لمس می کنند. رها می خندد .لبخندی از جنس نخ و لبخندی مشکی. آرزو بغلش می کند.

:رها جونم...بریم خونه؟

رها اخم می کند.دشتهایش را پس می کشد و تخس کناری می نشیند.

:قهر نکن...

رها پشت می کند.

آرزوی سیزده ساله به دست و پا می افتد و رها بدون سن و سفت به گیاهی تکیه می دهد.

:رها جونم...سرده آخه...

:...

:باشه یه کم دیگه می مونیم.

رها رو بر می گرداند و می خندد.آرزو بغلش می کند.می بوسد گونه ها را و دختر بچگیهای آرزو و عروسک دراز می کشند کنار زاینده رود.

:آقا ناصر !کارتو انجام دادی؟

:نه...

:نمی خوای بیای خواستگاری آرمیتا؟

:می خوام بیام خواستگاری یکی که اسمش...

:آقا ناصر....یعنی چی؟...آبجی من به این خوشگلی...

:خب...اونیم که من می خوام برم خواستگاریش خوشگل هست...

:آقا ناصر!...کیه؟

:نمی تونم بگم...

نگاهی از سر شانه ها می پاشد تا پنجشنبه آبشار سمیرم.سلمان،خیس و سرخ جلو می آید.

:ببین چه کار کردن با من...بی شرفا...دهنشون صاف...

آرزو لبهایش را گاز می گیرد.

:جدی کیه،آقا ناصر؟

سلمان سربر می گرداند.

:ناصر جان ،شما م بیا یه حالی بکنیم پس...برگردی ایتالیا از این خبرا نیستا...

آقا ناصر و سلمان زیر شره ها گم می شوند. دامنش لک دارد.رها را می اندازد داخل ماشین لباسشویی. رها تاب می خورد و آرزو تماشایش می کند.می پیچد و گاهی چشمها به شیشه می چسبند .بعد که روی ایوان و زیر نور آفتاب دراز می کشد تا خشک شود هم آرزو تماشایش می کند.رها چشمک می زند و آرزو هم.

:مادر بیا اینجا...خشک می شه خودش خُب...

وقتی رها در سرمای سال سیزده سالگی آرزو به خانه بر می گردد و حکم انتقالی را نشان مادر می دهد ، رها در تخت دراز کشیده و گوش می دهد.

:انتقالی  یعنی چی؟ یعنی ما چی می شیم؟

لحظه ای سکوت می شود.

:یه هفته وقت داریم خانم...

آرزو و رها می بینند که مادر یک ساعت بعد که پدر محو خواب است آهسته گریه می کند.

:رها!مامانم چرا گریه می کنه؟...رها...مامانی داره گریه می کنه...

از دکمه چشمها و از چشمهای سیزده ساله آرزو اشکها بیرون می پاشند و پارچه ای تن رها و پوست با طراوت و سبزه آرزو خیس می شود.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط آرش | 
واژه ای که روی لبهای طوبا خانم می ماند تا همیشه های پاقلعه ایها طول می کشد را شهرزاد و پرولپس دریچه میترال  تپش می کنند در هر نفسی که از ریه های خسته و هفتاد و شش ساله بیرون می آید. لیلا عقب عقب می آید تا یونس جان تباری گلدشت بالایی سینه سپر کند و بگوید به طوبا خانم که بله،پنیر سازی و آبلیمو ساختن هم مهندس می خواهد.اما نگاه طوبی خانم که روی خال سیاه و سرخ بالای لب یونس جان تباری گلدشت بالایی متوقف می ماند،آقای مهندس آبلیمو و پنیر ساکت می شود.طوبی خانم ،آنطوری خاله شهرزاد تعریف می کند نگاهش را کرده طرف نوکر خانه زادشان ،محمد که پا قلعه ای ها به خاطر سرخ و سفید بودنش به محمد ترب می شناختندش،و گفته برو آقای مهندس را راهنمایی کن که بروند و برخلاف همیشه از جایش بلند نمی شود با عصای سر عاجش که همراه آقای مهندس آبلیمو و دخترکش را تا دم در برود.خاله شهرزاد بلند می شود.

:بذارین براتون چای بیارم.

:نه.مرسی.

:اِ...نیمیشه که...می خواین بگین خونتون خوردین و اومِدین؟...

دست به کمر و دولا دولا تا آشپزخانه می رود و با سینی چای بر می گردد.یک پرتغال بر می دارد و پوست می کند.

:شوما به خاطر اسمتا باید این پرتغال و بخوری...

آرش دستهای لرزان و شکسته هفتاد و شش ساله را می بیند که روی پوست را می سرند و پایین می آیند. یونس جان تباری گلدشت بالایی و لیلا زن و شوهر می شوند.اما طوبا خانم زیر بار عروسی نمی رود. به خاله شهرزاد می گویدکه من چطور ایل و تبار این آقای مهندس را بیاورم جلوی قاب عکس حاج آقا؟

:شهرزاد جون! عمریه آبروداری حج آقا رو کردیم ما...

پرتغال زخمی چشمهای کم سو و آب آورده روی میز عطرپاشی می کند زمستان را.اما آبروی حاج آقا را آقای مهندس حراج می کند. وقتی با ان زنک سلیطه روی هم می ریزد و لیلا از ترس آبرو و از ترس مادر حرفی نمی زند. تاب می آورد تا اینکه محمد ترب سراسیمه و بی تاب عو عو می کند. طوبا خانم نگاهش را می کند از دهان بی صدای محمد و بلند به قاب عکس حاج آقا می گوید:((حج آقا! شرمندتم... دخترت روسیامون کرد.))روسری سبز و سفید را روی سرش محکم می کند و در اتاق اتاق های خانه گم می شود.یونس جان تباری گلدشت بالایی  و زنک سلیطه عقد می شوند و لیلا و پیشانیش چروک می خورند.نرجس خاتون کنار پاهای خانم می نشیند و وقتی طوبا خانم می لرزد ،پاهایش را می مالد.

:خانوم؛غصه نخورینا...اینا که نیمی دونن...شوما رو به خدا نکنین...از اولاد خیری به کسی نرسیده که شوما اینقده غصه شو می خورین...

:نرجس خاتون،من و حج آقا عمرمونو گوذاشتیم پای این ناخلفا...

لابلای کتابهای رنگ و رو رفته،پشت آن جلدهای خاک گرفته کلماتی هست ،بارانی هست از حیثتی که شکسته اند و نامه هایی هست که کسی یا کسانی برای هم نوشته اند.بین کلمات واژه هایی هست که نا مانوس و متورم روی بلایای عجیب و غریب خاندان برچسب گذاشته اند.طوبا خانم نرجس خاتون را صدا می کند.کف از دهانش بیرون زده است و دستها ملافه را مچاله کرده اند.نرجس خاتون دستها را می چسبد و می گوید:((خانم...خانم جان...)) طوبا خانم آهسته زیر گوش نرجس خاتون زمزمه می کند. واژه می چسبد به پرذه صماخ ،استخوانچه ها را می لرزاند.حلزون را می چرخد و پیش می رود تا عمق اعصاب کهنه و غبار گرفته. طوبا خانم می لرزد و بیشتر نرجس خاتون می لرزد. راز را می داند و می داند که این مصیبت این گورهایی که تلاقی مسکوت سه نسلند را چه چیزی به هم پیوند می دهد. چند هفته بعد که آرش و حامد دنده ها را در اتاق احیا لمس می کنند و نشانه های حیات روی مانیتور محو می شود کلمه هنوز روی لبها خشکیده است. نرجس خاتون عقب عقب می رود و طوبا خانم سپید تر از همیشه روی تخت دراز کشیده است. دامن چین چین هراس را از پله ها پایین می کشد تا محمد ترب را بیدار کند و بگوید که طوبا خانم مرد. واژه حالا دیگر رها شده است و اما نمی گذارد که این آخرین قربانی آگاهی هم زیاد دوام بیاورد اما راز ها نمی میرند.اینست که نرجس خاتون وقتی آرش و روپوش سفیدش را بالای سرش می بیند و می داند که این آخرین تصویریست که خواهد دید،آهسته زیر گوش آرش زمزمه می کند.

:جذام...جذام...

نرجس خاتون در سردخانه الزهرا راحت دراز می کشد و آرش هنوز نمی داند که این یعنی چه. با این حال راز زنده می ماند.سینه به سینه.از گوری به گوری.از کتابی به کتابی واز کلمه ای به کلمه ای. جذامی که رها نمی کند آدمهای کنار زاینده رود را،ادمهای چهارباغ بالا و پایین را ،آدمهای تخت فولاد را .کتابها بسته می مانند و راه پله ها کش می آیند.نرجس خاتون می شنود که قلبش چیزی را از او مخفی می کند.نرجس خاتون می داند که صدایی شبیه پاشیدن آب از شلنگ در قلبش قلقله می کند خیلی زود. محمد ترب عو عو می کند و لیلا روی پاگرد می نشیند و زانوها را بغل می کند و گریه می کند.مهندس یونس جان تباری جان تباری گلدشت بالایی اسمش را مطمئن زیر اعلامیه اضافه می کند.

با نهایت تاسف و تاثر در گذشت شادروان مرحومه مغفوره بانو طوبا آزادی بزرگ خاندان آزادی را...

خانواده آزادی،خانواده کریمی،خانواده جان تباری گلدشت بالایی،...

 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/06ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط آرش | 
درشگفت از این غبار بی سوار

خشمگین ما ناشریفان مانده ایم

آبها از آسیاب افتاد لیک

باز ما با موج و طوفان مانده ایم

هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خار و بی نصیب

زان چه حاصل جز دروغ  جز دروغ

زین چه حاصل جز فریب و جز فریب

باز می گویند فردای دیگر صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه ای پیدا نخواهد شد امید

 کاش که  اسکندری پیدا شود

مهدی اخوان ثالث،از این اوستا

 

 

 

 

دو

آرمین با همسایه چند سال پیش خود،آرام،روبرو می نشیند.آرام قلیان دود می کند و به آرمین و دستهای روی سیمها نگاه می کند.روی صورت آرام خال بزرگی زیر پیشانی هست و رنگ پوست کدر است. بینی چروکیده و دستهای دخترانه و ظریف که دور کمر قلیان حلقه شده اند.لباس ساده شاما شلوار پارچه ای کرم و پیرهن خاکستری کنارلبهای دودی و خنده های بیگاهش آرام را موجه جلوه می دهد. آرمین بعدها می گوید که تنهاست.وقتی در آشپزخانه اش هات داگ سرخ می کند.آرام با کنجکاوی اعلیحضرت را که از بالکن به داخل بر می گردد تماشا می کند و بی که لب از قلیان بردارد با سر اشاره می کند که اعلیحضرت بنشیند.اعلیحضرت تند و پشت شیشه های سیاه عینک می نشیند. قبول نمی کند داخل خانه سیگار بکشد.

:گفتی دانشجوی داروسازی هستی،ها؟!

اعلیحضرت بی کلامی سر تکان می دهد.آرام حلقه ای دود بیرون می دهد و اعلیحضرت را نگاه می کند. اعلیحضرت روی مبلی رو به پنجره و تلویزیون و بخاری نشسته است و آرام پشت به اینها لم داده است به مبل.آرمین سفره را می اندازد.

:بَه بَه...ببین آرمین چه کرده....بعد بگین آرمین بَده...

اعلیحضرت ناآرام است.قرار ندارد.بلند می شود و کیفش را بر می دارد.آرمین تعجب می کند.

:اِ...کجا....تازه شام پختم.

:نه....فردا کلاس دارم...می رم...

آرام زیر چشمی به اعلیحضرت و آرمین نگاه می کند.برای اعلیحضرت بلند می شود .اما دست نمی دهند.آرمین و آرام پای سفره می نشینند.اعلیحضرت سوار تاکسی از سپاهانشهر دور می شود. آرمین تار دست می گیرد.چشمهایش سرخ سرخند و منگ سیمها را می پاید.نمی بیند که آرام بلند می شود و لباسهایش را مرتب می کند.نمی شنود که می گوید می رود.نمی بیند کاغذی را که از جیب در می آورد و شماره ای را از موبایلش روی کاغذ یادداشت می کند.نمی شنود صدای دررا .تا نیمه شب همانطور رو به پنجره می نشیند .بعد تلو تلو خوران می رود کنار پنجره ،در هال چرخی می زند.طرف در می رود. دنبال آرام می گردد.کاغذ را روی عسلی کنار در پیدا می کند. گوشی تلفن را روی کاناپه پیدا می کند.شماره را به زحمت می گیرد.

:الو...فرانک خانوم؟من آرمینم...گمونم آرام راجع به من باهاتون حرف زده...خوبین؟....متشکرم...من خوبم...می تونین یه کم حرف بزنیم...مزاحمتون نباشم...

آینه موج بر می دارد.آینه ای که بالای عسلی کنار در آرمین را گوشی به دست ،کاناپه را ،تار را و بخشی از در اتاق خواب را در خود دارد.کسی می لرزد و کسی می نویسد.از پنجره چشمهایی خیس به شیشه گونه می فشارند و تماشا می شود سپاهان شهر و اصفهان.تماشا می شود تمام این تکه زمین.

:می تونم ببینمتون؟...نه !من خوبم...مرسی...آره...آره...مطمئن باشین...

چند سی دی  موسیقی و فیلم پای کاناپه دراز کشیده اند.چشمها روی آینه سی . دی ها چروک می خورند و تاب بر می دارند.نفس نفس زدنهاست و هراسی از زیر زمین تا لبهای لغزان روی هم می پاشد. کمرها در هم می پیچند و کاش صبحی در کار نباشد.کاش صبحی در کار نباشد.

:فرانک...ببین...چرا داد می زنی خُب؟ گفتم حالم خوبه...می نویسم واسه خودم می نویسم...کی؟...وحید برای خودش می گه...مگه نگفتم بهت؟...خُب پس چی؟...من خوبِ خوبم...تو به اونا چه کار داری؟فروزان چطوره؟....حرفو عوض نمی کنم...دلم برای فروزان تنگ شده،همین! ...باشه... باشه... گریه نکن ،حالا... نمی خورم...گفتم که نمی خورم...

پنجره پیر و پیرتر می شود.ترک بر می دارد.تاب این همه فشار روی شیشه ها را ندارد.کمر خم می کند که هوای سپاهانشهر در لوله های گاز نشت کند. تا بخاری گازی زیربار این همه فشار قبر نفس تازه کند. نفس تازه می کند؟نیم نگاهی نگران از دل زاینده رود تا شیشه خم شده می چکد.کسی نیست. هیچ کس نیست.تنهایی تا همیشه های باران می رود و خیس تر از همیشه خودش ،آرمین تا سپاهانشهربرمی گردد. راستی اصلا جایی می رود؟دلی که همیشه می ماند و تنی که همیشه می رود.

سیگار راروی پله های پشت بیمارستان می تکاند.وحید می گوید که از آرمین سراغ می گیرد.آرش نگران تر می پرسد.وحید جواب می دهد.چند ثانیه سکوت می شود و بعد آرش کنار حامد در زیر زمین الزهرا می خزند.کلاسها خالیند و آفتاب بعداز ظهر پاییزی بی رمق راهرو را روشن کرده است. حامد روپوشش را روی شانه ها انداخته و گوشیش را دستش گرفته است.

:بریم تریا...

:یه ربع وقت دایما...

:طوریم نیس...می ریم یه آبمیوه ای چیزی می گیریم و می ریم اورژانس

:کاشکی خلوت باشه

:نیست...پریسا می گفت شلوغه...

:اِ...کی دیدیش مگه؟

:داشت مریض می برد سونو.

روی صندلیها روبروی هم می نشینند. کسی با سرم در ساعد روی صندلی بغلی نشسته و نگاهشان می کند. هیچ کدام حرفی نمی زنند و هر دو به شبی که پیش می آید فکر می کنند. موبایل آرش زنگ می زند .آرمین و صدایش می خندند.فردا شب مهمانی کوچکی گرفته.آرش می خندد.توهم است.همه اش توهم فاجعه دارد.می خندد.بلند می شوند و اورژانس نزدیک است.سرم ها و رگها و اعصاب و تصادفات و آن همه قلبهای لنگ دراز کشیده اند.سحر به حامد زنگ می زند.شب می آید بیمارستان.حامد به آرش می گوید.آرش می خندد.حامد خنده ای ندارد.پریسا می بیندشان.مریضها را تحویل می دهد.

:خانوم دکتر!اینکه خیلی شد...

:آره...پونزده تا...آرش حواصت کجاست؟...این یکی چک پِرشِر هر یک ربع داره...می ره او.آر.تا یه ربع دیگه...

:ها....نه...حواصم هس...شام مهمونیه ها...خانوم حامد یه ضیافتی راه انداخته که نگو...

:جدی؟...عالیه...طنازم گشنشه...پس امشبو توپ می خوریم دیگه...

:آره...این زن ما هم همه هنری داره دیگه...

حامد بلند بلند می خندد و به آرش چشمک می زند.آرش لبخندی می زند. پریسا پشت جمعیت گم می شود.

:ساعت هشت می یایم...تورو خدا صدامون نکنینا...

:حامد و آرش می خندند. تا هشت را نمی فهمند که چطور می گذرد.آدمها در هم می لولند و اینترنهای جراحی هر پنج دقیقه به گوشه ای پیج می شوند. پیرزنی دست آرش را می گیرد.

:پِسِر جون!منو بیبین...شیکمم درد می کونه...اینگاری یکی می چلوندش...

آرش پیرزن را گوشه ای می خواباند.دستها روی شکم می لغزند. رزیدنت جراحی شکم را لمس می کند. ده دقیقه بعد پیرزن را فرستاده اند سونو.نیم ساعت بعد پیرزن را بر می گردانند.

:پِسِر جون!من کسی رو ندارم ننه.این عکس منو بیبین،بگو من چِمِه؟

:هنوز جواب سونوتو نیاوردن مادر!راستی پس چه جوری اومدی بیمارستان؟

:تاکسی تیلیفنی گرفتم.از خدا بی خبرم سه هزار تومن از من پیرزن گرف...

:بچه نداری؟

:همه شون شوهر کردن یا زن گرفتن...سراغ منو نمی گیرن...

:جوونیه و هزار دردسر دیگه...

حامد چشمک می زند و پیرزن می خندد.چهل و پنج دقیقه بعد همراه مریض دیگری دست آرش را می کشد طرف پیرزن.پیرزن سیاه و بی صدا روی تختش دراز کشیده.

:اَرِست کرده...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط آرش | 
لسان الارض یا همان تخت پولاد سمتی از اصفهان است که قدیمی ترین گورستان شهر،گورستانی تاریخی و پر از مردگان ناشناخته مساحتی وسیع در نصفه جهان را اشغال کرده است.زمینهای روی گورستان بتدریج توسط خانه هایی محقر و کوچک اشغال شدند که ارزانتر از خانه هایی که نزدیکشان ولی دور از مردگان ساخته شده بودند در اختیار عده ای از طبقه متوسط و ضعیف قرار گرفت.بزودی خانه های بیشتری روی بخشی از خاک گورستان ساخته شد و لادن و امید هم مستاجر یکی از همین خانه ها شدند.خانه لادن و امید ،طبقه دوم خانه ایست که هنوز نمایی ندارد.از آجرهایی که گوشه هاشان شکسته ساخته شده و در مرکزیت کوچه مانندی متشکل از چهارده خانه مشابه قرار گرفته است.روبروی گورستان پادگان نیروی هوایی ارتش با برجهای دیده بانی و سربازان کچل و افسران و خلبانان قرار دارد و صبح تا عصر صدای هلیکوپترها و هواپیماهای دو موتوره و تک یا دو سرنشین آجرهای خانه را می تکاند. طبقه دوم خانه آجری  یک آشپزخانه کوچک،یک هال متوسط چهار متر در سه متر و یک اتاق خواب در معرض دید هر مهمانی که وارد خانه شود،دارد.اتاق خواب و آشپزخانه دیوار به دیوار هم هستند .در هال مبلی وجود ندارد واین از آرزوهای لادن و امید است که روزی یک دست مبلمان نه چندان گران قیمت اما شیک و راحت برای منزلشان بخرند.گرچه هر دو بیشتر به فرار از این خانه فکر می کنند.زندگی مشترک آنها با قرار گرفتن روی گورستان و زیر بالگردها و هواپیماها در تهدیدی دائمیست که هر دو خوب احساسش می کنند. امید دم اسبش را باز می گذارد و لادن گیسهایش را با گیره قرمز رنگ می بندد.ماه اول هر دو تمام شب را بیدارند و منتظر.نمی دانند که در انتظار چه هستند.اما انگار در این خانه باید اتفاقی بیفتد.شرایط جغرافیایی خانه و نوع زندگی مشترک وچیزهای کوچک و بزرگ دیگر انتظار را معقولانه تر کرده است.این می شود که صبح ها که از رختخواب فلزیشان بلند می شوند خسته و کوفته اند و تمام روز را با همین کسالت سر می کنند تا دوباره در خانه ای که عناصر مختلف و متضادی تهدیدش می کنند به هم برسند. امید دیگر از ویلیامز،تئاتر و ادبیات حرف چندانی نمی زند.تنها گاهی سری به خانه هنرمندانِ روزهای یکشنبه می زند.اما بالا نمی رود.منتظر می ماند تا همه پایین بیایند و بعد دروغی سر هم می کند که مثلا از اینور داشته رد می شده که با خودش گفته سری هم به دوستان قدیمی بزند.حافظهء روز یکشنبهءخانه هنرمندان سال 83 امیدی را در خود دارد که گوشه ای از پارک پشت درختان مخفی می شود و فقط آدمها را تماشا می کند.رفتنشان،خنده های بلند و بی قیدشان و کلماتشان را تماشا می کند و بدون اینکه خود را نشان دهد از سر پل بزرگمهر تاکسی می گیرد و بر می گردد به گورستان اجاره ای طبقه دوم.لادن نگاهش دو دو می زند روی موکت و روی پشتی ها و روی قفسه کتابها .روی تخت فلزی و روی ماهیتابه و بشقابها و قاشق و چنگالها.روی غنایمی که امید از خانه پدری بیرون کشیده است.غنایم مختصر و اما آنقدر هستند که نیازهای روزمره را برطرف کنند.با آن چیزی که از زندگی مشترک در فکر داشت خیلی متفاوتند اما آنقدر هستند که زمان بگذرد.یک ساعت ،دوساعت،سه ساعت.می گذرد.روزها ،هفته ها .امید در را باز می کند و خود را می کشاند داخل.در به بلبه موکت گیر می کند.اینست که ناچارشان می کند خود را به داخل خانه بکشانند.سرسری سلام می کند. روی تخت دراز می کشد.لادن می گوید که لا اقل لباسهایش را در بیاورد.اما چهره ها جلوی چشمهای امیدند. بلند می شود در قفسه کتابها دنبال چیزی می گردد.لادن می گوید که بوی جورابها خفه اش کردند. امید چشم غره می رود و لادن شانه ها را بالا می اندازد.هیچ کدام حوصله داد و فریاد ندارند. از بین کتابها کتابی را بیرون می کشد و در حالی که زانوی راستش را بغل کرده کتاب را ورق می زند. تاریکی پله ها را بالا می آید و در خانه استیجاری مافرودیت و لادن شب می شود.تاریکی از خیابان بزرگمهر پایین می رود.تا دروازه تهران می رود.تا ترمینال کاوه و تا جاده قم شب می شود. لادن روی تخت دراز می کشد.امید هنوز کتاب را ورق می زند.لادن حتی نمی خواهد بداند که نام کتاب چیست. پیش از این وقتی امید کتابی را اینطور بغل می کرد،لادن کنارش می نشست و به چشمهایی که روی کلمات می لغزیدند خیره می شد.اما دیگر حوصله کشفهای آبکی امید را ندارد.امید آن زمان لذت می برد از اینکه لادن خیره اش شود و گاهی شکلک در آورد برایش.اما حالا در ایت زمانی که شب یکشنبه در خود دارد دیگربه حضور لادن اهمیت نمی دهد.کتاب را تند تند ورق می زند.

((هیچ فرد بشری نمی تواند آنچه را که من امروز می کنم ،داوری کند.گناهان من چنان است که اگر صدها سال اسم اعظم را بخوانم ذره ای از عذاب من کاسته نخواهد شد؛گناهان من بدان پایه است که اگر با این دست ها شما را ،عالیجناب آلابی،بکشم عمل من ذره ای بر عقوبتی که در انتظارم است نخواهد افزود.سرزمینی در جهان نیست که در آن نام من بیگانه باشد.من ابن حقان بخاری هستم ،و به هنگام رونق کارم با قدرت تمام بر قبایل صحرا فرمان راندم.سال های سال،به یاری پسرعمویم زید،پا برسر آنها کوفتم تا خداوند فریادشان را شنید مقرر داشت بر من بشورند.چنین کردند،سپاهیان مرا شکست دادند و از دم تیغ گذراندند؛من توانستم فرار کنم و ثروتی را که در طی حکومت جابرانهءخود فراهم کرده بودم به در برم.زید مرا به بقغه ای در پای تپه ای سنگی رهنمون شد.غلام را گفتم تا چشم به صفحهءصحرا بدوزد.زید و من با صندوق انباشته از سکه های طلا به درون رفتیم و چون خسته و کوفته بودیم خوابیدیم.خواب دیدم که در چنبره ماران افتاده ام.وحشتزذه از خواب پریدم.هنگام سپیده دم بود و زید در کنار من به خواب رفته بود،تار عنکبوتی به صورتم خورده و آن خواب را سبب شده بود.ناراحت شدم که زید را ،که بزدلی بیش نبود،چنان راحت خفته دیدم.فکر کردم که آن ثروت تمام ناشدنی نیست و شاید زمانی زید سهمی از آن را ادعا کند.دشنهءدسته نقره ای زیر کمربندم قرار داشت؛آن را به آرامی از غلاف بیرون کشیدم و گلوی زید را دریدم.هنگام احتضار کلماتی نامفهوم ادا کرد.به او نگریستم.مرده بود،اما از بیم آنکه مبادا از جای برخیزد،غلام را گفتم تا چهره اش را با سنگی سنگین له کند.آنگاه زیر آفتاب سرگردان شدیم،تا روزی چشممان به دریایی افتاد.کشتی های بسیار بلند سینهءآن را می شکافتند.با خود فکر کردم که مرده نمی تواند از چنین آبهایی گذر کند،و عازم سرزمین های دیگر شدم.نخستین شبی که برکشتی بودیم،خواب کشتن زید را دیدم.همه چیز دقیقا چون خود واقعه بود،اما این بار توانستم کلمات او را بفهمم.می گفت:((هر جا که پنهان باشی ،روزی تورا خواهم کشت،چنان که تو اکنون مرا می کشی.))سوگند خوردم که تهدید او را خنثی کنم.خویش را در دل هزار تویی مدفون خواهم کرد تا روح زید راه را گم کند و نتواند به من دست یابد.)) این تکه را امید سه بار خواند.چهره له شده زید را تصور کرد و هزار تویی که ابن حقان برای خود ساخته بود را تماشا کرد.تماشا کرد که با این همه زید از این لابیرنت هراس عبور می کند و با شمایل ابن حقان از غار بیرون می آید.تار عنکبوت را تماشا می کند و بعد هزارتوهای بورخس را می گذارد سر جایش و به روی تخت می لغزد.لادن خوابست.ساعت دیواری تیک تاک می کند.نامها و نامها را.امید خاطراتش را مرور می کند.آدمهای امروز بعداز ظهر خانه هنرمندان را مرور می کند.سعی می کند خودش را جایی کنار آنها تصور کند.نمی شود.این غاری نیست که در آن جایی برای او پیدا شود.جای خود را اما در غار زیدو ابن حقان بخاری پیدا می کند.آرام کنار ابن حقان دراز می کشد و دنبال صندوق جواهرات می گردد.گیسهای لادن را لمس می کند و در تاریکی به پلکها خیره می شود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط آرش | 
دیری نخواهد گذشت که کرم ها بدرون کفن رو می کنند،

وزمانی نخواهد گذشت که عنکبوتها کتیبه ای بر مزارشان خواهند تنید.

جان وبستر،منظومه شیطان سپید

نامه سی و هشتم:

علی خان این پا و آن پا می کند.نگاهش روی هر چیزی متوقف می شود ام حواسش روی چیزی نمی ماند.به سمیرا می گوید که نمی دانم نمی دانم.ریشهایش را می خاراند و سر سپرده و خسته راه می افتد کنار سمیرا که تا پایین امور فرهنگی  در نیم ربع ساعت برای سمیرا بگوید که این دفعه آخریست که به این خراب شده پا می گذارد.و از خیابان کنار امور فرهنگی دانشگاه اصفهان بالا می آیند و از پشت دانشکده داروسازیتا در دانشگاه می روند و بعد تا دروازه شیراز می روند و بعد سوار پژوی آر .دی.تا سپاهان شهر می روند و بعد که سمیرا در آشپزخانه با ظرفها سر و صدا می کند،علی خان روی تخت خواب فرفورژه دراز می کشد و به این چند سال فکر می کند.از وقتی که جارو دستش گرفته و موزاییکهای خاک گرفته را جارو می کشد تا وقتی که تابلوی صندا را روی درب یکی از اتاقها می گذارد تا وقتی که هر روز از ساعت یازده تا سه بعد از ظهر غلغله می شود در امور فرهنگی.کنار تابلوی کانون شعر و موسیقی،کنار تابلوی کانون تجسمی کنار کانون تئاتر .تا وقتی که دانشگاه اصفهان و امور فرهنگیش می شوند مکان برگزاری انواع و اقسام جشنواره ها و تا وقتی که صندا رکورد بالاترین تعداد نشریات دانشجویی کشور را دارد و نگار مجله دراز علی خان و همه آن چشمهای دیگر اول می شود دوم می شود و همه می خوانندش و همه می خواهندش.علی خان روی قیژقیژ تخت این شانه آن شانه می شود.چشمهایش بسته نمی شوند.کاوه را یادش می آید سلمان و حسن را.همه بیدار با چشمهای خواب گرفته اما مطمئن برای بیداری ساعتها .طراحی پوستر ساخت کلیپ ،طراحی صفحات و هزار جور کار دیگر.سمیرا را از روزهای اول یادش می آید و تا وقتی که زنش می شود سمیرا.سفر های بی شمارشان به همه جای مملکت ،اردوهای تمام نشدنی.حالا روی تخت فرفورژه پایان یک دوره بی زوال را خوابیده است و منتظر است تا کسی زنگ بزند و شاید حتی بگوید علی خان!چه خبر؟دستها را می مالد به هم و سراپا گوش می شود در خیابانهای سپاهان شهر. با سمیرا از کنار مجتمعهای مسکونی این شهرکِ مسکونی کنار اصفهان رد می شود.از کنار مجتمع مسکونی بهار مجتمع مسکونی شقایق مجتمع مسکونی سپاهان و چند صد مجتمع مثل اینها.راهشان را کج می کنند طرف آبمیوه فروشی محقری کنار یکی از مجتمعها و سمیرا را با شیر موز و دونات در دستها تماشا می کند. همین وقتست که چیزی را کشف می کند.برای بار چندم خوب سمیرا را نگاه می کند و می گوید که این آدم تنها یادگارش از این سالهاست. تنها چیز و کسی که از دست نخواهد داد.حالا هر قدر که مدیران امور فرهنگی عوض شوند باز هم نمی توانند آشناترین چشمها را از او بگیرند. دونات را گاز می زند لای تمام مجتمعهای مسکونی و تا آپارتمان سپاهانشهری بر می گردند،سمیرا و علی خان. علی خان در را باز می کند و می گوید اِه بوی شام می یاد.سمیرا دستهای شوهرش می گیرد و می خندد.علی خان پشت کامپیوتر می نشیند و تایپ می کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.بعد با رضایت به مانیتور خیره می شود.سمیرا را صدا می کند و چند صفحه برایش می خواند.سلمان را خبر می کند. کاوه را خبر می کند .آرش را خبر می کند.سپیده را خبر می کند.سارا را خبر می کند  و چند صفحه می خواند.لبخندی می رود روی لبها و سرانگشتها صفحه کلید را لمس می کنند.تایپ می کنند :مرد عیا ش. این را می گذارد بالای صفحه .سمیرا خوابست و همه سپاهانشهر خوابند.کامپیوتر را خاموش می کنند.همه چشمها خاموش می شوند. از بالکن به این خاموشی نگاه می کند.زیر پاها  و بالای سر را نگاه می کند.سرش را می خاراند.پیش خودش تکرار می کند مرد عیاش.مرد عیاش.فردا با سمیرا از کنار امور فرهنگی می گذرد.پنج سال و نیم .این طول خاطرات علی خان است از این ساختمان و از این اسم. آرش و علیرضا را پشت داروسازی نمی بینند .سر ایستگاه سرویس که منتظر می مانند کسی با تردید به آنها نزدیک می شود .علی خان نگاهش می کند .پسر شانزده هفده ساله ایست.می پرسد ببخشید شما لادن را ندیدید؟ علی خان سر تکان می دهد.سمیرا هم.اتوبوس می آید و همه سوار می شوند.پسر همانجا می ماند.نگاه علی خان هم دست بردار پسر نیست. کاپشن خردلی و پیرهن راه راه.می خندد .لادن دم در دانشکده زبان سوار اتوبوس می شود. علی خان به سمیرا چشمک می زند.سمیرا هم. بی که چیزی به لادن بگویند پیاده شده اند. علی خان شانه هایش را بالا می اندازد و سمیرا می خندد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط آرش | 
یادسنگی محاط در زمانی بس دور از مرگ تو

بدین سان تو لرزان ،بر لبهءاین خورشید-این بیشمار پروانهءگریزان-ایستاده ای.

اوگنیو فلوریت،شعر قطعه ای برای یک پیکره،ترجمه:حشمت الله کامرانی

نامه سی و چهارم:

از چهارباغ پایین تا چهارباغ بالا.از خیابان میر تا نظر شرقی تا نظر غربی.از دروازه شیراز تا سه راه حکیم نظامی تا چهارراه حکیم نظامی.از پل بزرگمهر تا سی و سه پل تا پل توحید .از پُلی به پُلی.از پِله ای به پِله ای.صداهای ثبت و ضبط در حافظه و طنینهای بی جای ذهن از کلمات و مکالمات،از تصاویر و از چهره ها.از صداها و صداها.از نوشته های بی حد وحصر در هزار گردهمآیی مخفیانه،رسمی،نیمه رسمی،ممنوع،اتفاقی،بی هدف،مهمل ؛ روی سنگفرشها ،روی سنگفرشها،روی همین سنگفرشها.

تاریکیهای ترس آور نیمه شبهای خوابگاه و تلاولو بی دریغ چراغ برقهای خیابان هزارجریب.تمام شیرهای داغ ،شیرکاکائوهای داغ و ملائکهءمنتشر در لباسهای زیر زنانهءکوی اساتید.لامپهای روشن-خاموش خانه های محقر اعضای اپوزیسیون هزار نفری،صد نفری،ده نفری اصفهان علیه ترسی از دل زاینده رود ،علیه اجبار حضور کارمندان رسمی و نیمه رسمی دانشگاه،علیه تارو پودهای بیصدای یک انفعال جمعی  پشت دانشکدهءداروسازی ،پشت دانشکدهءپزشکی،پشت دانشکدهءبهداشت،پشت دانشکدهءدندانپزشکی،پشت تمام دانشکده های کوچک و بزرگ خیابانی با درختان خم برای آدمها.گره گره های نقشی کنده شده روی غشای ظریف نیستی روی چشمها و روی غلاف عضلات ران.سکسکه های مدام اساتید علوم پایه و گامهای لرزان همراهان بیماران بخش ریه،بخش جراحی یک،بخش ارتوپدی.سکوت کارگران شهرداری منطقه پنج،ده،یازده و دوازده.سکوت شهردار منطقه ده به خاطر پاکت تنباکو و عجولی راننده اتوبوسهای خیابان آزادی،خیابان انقلاب،خیابان ولی عصر.سرباز صفرهای پادگان جی ،افسران مستقر سر چهار راهها سرمیدانها و نا امنی بی حصر تو در تمام پادگانها و در تمام انتشاراتیها و روبروی چشمهای ریز آستیگماتِ خیره به لرزش دستهایت پنهان زیر چین چینهای لایتنهی مرگمان زیر میزدو در یکِ فلزی ،ماحصل مادرقهبه گان گیتی از تلاشی جمعی برای همه رستگاران  زمین،همهءچشمهای منگ وسرخ،همه عابران نشئه چهارباغ بالا،چهارباغ پایین،ولنگارانِ متلک پران پشت دانشکده ها و دروغ پردازانِ مسحور عشق  در خیابانهای منتهی به سی و سه پل ،به دروازه شیراز ،به دروازه تهران،به فلکهءاول صادقیه ،فلکهءدوم صدقیه.آخ!آن چشمهای ترک خورده و روشنِ بی حس زیر سرمهای هذیان و مصیبت.لابلای کتابهای خیابان انقلاب و کافه های دود گرفته و تاریک با پنهانِ ما زیر رواقهای طلایی عصری مرده در تهران.طلاکوبی روی فندکها و سیگارهای باریک و به فیلتر رسیده  در ترمینالهای تهران،اصفهان،شهسوار،دورهای بی فرودگاه و بی اتوبوس و بی حرکت و بی سفر،بی سواری های محرک اعصاب و عروق در جاده ها.غریبه ها،غریبه ها ،غریبه ها زیر پتوهای سربازی ،با پوتینهای سربازی،با پیرهنهای ارزان دست فروشهای سر میدان توپخانه و لرزان و هراسیده کنار آبمیوه های سبز،سفید و قرمز.اراده ای بی پایان برای حذف،برای فراموشی،برای به یاد آوردن،برای پریدن به آخرین متروی ایستگاه صادقیه،ایستگاه نواب،ایستگاه آزادی،ایستگاه فردوسی. که ما مخفیانه ،با یقه های بالا داده و با صداها و آوازهای مضحک با نگاههای محقر و تحقیرکننده سرِ تمام میدانها و تمام خیابانها .آرامشی آرامشی آرامشی مصنوعی از مخدرهای خطرناک و سر و صداهای لعنت شدهء ترافیک و تابستانهای مستی و زمستانهای هوشیارِ هنوز بر سر آبراهه ها ،رودخانه ها ، تاریکیها،شعرخوانیها،قُر زدنهای بی شمار و فحشها و ور زدنها و سکسکه ها.افتضاح محال از ما که هر روز که هر لحظه که هر ثانیه و هر قرن :تکرار باران روی اعماق بی عمق عق زدن های بی حسابمان در آب جویها،روی آسفالت و روی نگاههای منتظر برای آخرین ویرانی.شاد و بی فکر و بی قید در آپارتمانها در سلولهای سی متری ،چهل متری و مساحت تمام  ما بالغ بر صد هزار متر ،صد میلیون متر،بالغ بر منظومه شمسی ،کهکشان راه شیری تا زیر چشمهای خدا.مقدس و دست نیافتنی با کاپشنهای بوی قِی با دستهای ِبوی نا ،با نگاههای محتاط و با هذیانهای متعفن ،با ترسهای کوچک ،با شهامت لیسیدن سرمای آجرها و بلوکها و شیروانیها و ایرانیتهای میدانهای دو سمت رودخانه.نگارش درون من درون ما و نگارش در دستشوییهای شلوغ اماکن عمومی در راه پله های تاریک در ترمینالهای بد بو در ولنگاریهای پراکنده در تالارهای ادارات در کافه ها و ویرانه ها،نگارش روی موسیقی درونی ولگردها و کارتن خوابها و معتادها و بی خانمانها و پارک گردها و خیابان گردها و سینما گردها و تئاترگردها و همه سرگردانیها و پشیمانیها و فراموشیها.حافظه ای که مُرده ،سلاخی شده ،شقه شقه مشترک عزیز و بی پایانمان روی دستمال توالتها و مدفوع  های اسهالی فصل بی زوال .این فصل زوال این زمان بی پایان این سرود ابدی که پناهگاهمان ،سرپناهمان از چهارباغ بالا تا چهارباغ پایین،از نظر غربی تا خیابان میر.از چهاراه حکیم نظامی تا سه راه حکیم نظامی تا دروازه شیراز،از پل توحید تا پل بزرگ مهر.از پُلی به پُلی.از پله ای به پله ای. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط آرش | 
آنچه حرکتِ فرارفتن از سطح زبانی را موجب می شود ،میل به هستی شناسی است؛ این خواستی است که این هستی شناسی از تحلیلی دارد که زندانی زبان است.

وجود و هرمونتیک،پل ریکور

نامه سی اُم:

دلهای مانده و پوسیده .اینها می ماند در اصفهان.کسی از زیر چشمها رفت و آمدها مختصر دخترهای خوابگاهی را می پاید و کسی بی صدا پشت پنجره های بخار گرفته به زمین خالی فوتبال به ساختمانهای غبار گرفته و آجرهای یخ بسته خوابگاههای دانشگاه اصفهان خیره است.این تکهء اصفهان نمور و تاریک شده است و بارانی که نه می بارد نه دست بردار است در هوامعلق مانده.تاریکی تا یکی یکی پله های خوابگاه شمارهءدو بالا می آید و من مانده ام که تقدیر با تصمیم چقدر فاصله دارد.

پشت خط علیرضا شعر می خواند.سردبیر زنگ می زند.سلمان از حامد می گوید وشبهای سپاهان شهر.علی می گوید که ولوو اِف چهارده  از روبروی خیابان خوابگاه می غرد و می رود.از تاریکی پایین می آیم.در سالن تلویزیون ،دلپیرو دو نفر را دریبل می کند و دروازه را باز نمی کند.السندرو دلپیرو آه پنجاه نفری که نشسته اند را بیرون می کشد.شالگردنم را سفت می کنم و سر پایینی خیابان خوابگاه تا سر دروازهءاصلی را می سرم .منتظر اتوبوس می مانم و تا دروازه شیراز محو پسرک سی و پنج ساله ای هستم که با خودش بلند بلند حرف می زند.بوی گند تنش تا چهار ردیف جلوتر که من نشسته ام می آید.سه تا دختر ته اتوبوس پسر را نگاه می کنند،پچ پچ می کنند و می خندند.چشمهای پسر می گردند در اتوبوس و پی چشمهایی می گردند که ببینندش و دنبالهءکلمات نامفهومش را با صاحبشان در میان بگذارد. چشمهایم نا خودآگاه به شیشه بخار گرفته می چرخند.روی قطره قطره ها می لغزند و شکلهای بی هندسهءخیابان هزارجریب را می بینند.دروازه شیراز،کنار آبمیوه فروشی پیاده می شوم.شیر کاکائو دستم می گیرم و می بینم که پسرک روبروی آبمیوه فروشی به من خیره است.نگاهم نمی چرخد.چشمهایم خیرگی مردمکها را رها نمی کنند.دستهایش در کاپشن خردلی خاک گرفته و خیس مچاله شده اند.شیر کاکائوی دیگری می گیرم و می روم کنارش.بی حرف می گیرد و زیر نم نم باران به دیوار تکیه می دهیم.شیرش را هورت می کشد و طول می کشد تا تمامش کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.بعد اسمم را می پرسد.می گوید:((آقا آرش!اسمم می دونی چیه؟ .....نمی دونی؟!.....کامیاره....من از تهرون اومدن اینجا.....اصفهان.می دونی سی وسه پل کجاست؟.....نمی دونی؟!.....اومدم دنبال لادن....لادن خیلی خوشگله....خودش گف بیام.....گف که دوسم داره خیلیم دوسم داره.....گف بیا اصفهان ببینمت.....آقا آرش!می دونی چیه؟.....نمی دونی؟!......منم خیلی دوسش دارم....نامه براش فرستادم....رفتم اداره پست ....سر آریاشهر.....به اون آقاهه که مثِ استاداسدیه دادم نامه مو گفتم واسه لادن بفرستدش....واسش می دونی چی نوشتم؟....نمی دونی؟!...نوشتم میام اصفهان....نوشتم میام ببینمت.....گفتم بیاد دنبالم....گفتم که منم دوسش دارم.....رفتم  خونه..نامه شو برداشتم و یه بلیط خریدم...))بلیط ،چروک و با گوشه پاره از جیبش می آید بیرون.نوشته آقای طبایی ،یک نفر ،اصفهان،صفه.((اومدم اصفهان پیش لادن.شما می دونی کجاس؟ ......نمی دونی؟! ...نامه شم همراهمه

......ایناهاش.....شما بخون خودت ببین که دوسم داره....منم دوسش دارم....))نامه را چهار تا کرده از جیب پیرهن راه راه می کشد بیرون،می دهد دستم.قطره ها روی کلمات می نشینند و چند لکهءجوهری نامه و کلمات کج و ماوجش را محاصره می کند.نامه بد خط و با صدای کامیار نوشته شده.می خوانم و حدس می زنم کار خود کامیار است.باران دارد ذره ذره جان می گیرد.یقه هایم را می دهم بالا.چهارباغ پایین را نشان کامیار می دهم و می روم آنطرف خیابان.اتوبوسی متوقف با هزار نفر،صد نفر،ده نفر آدم خیس منتظر است.به خوابگاه بر می گردم.کامیار را از پشت شیشه های اتوبوس می بینم که هنوز از جایش تکان نخورده.ایستاده و به اتوبوس ،به من ،به آدمهای خیس خیره است.باران تند تر می کند و دیگر نمی توانم ببینمش.فردا  جای اینکه در  دانشگاه پیاده شوم کنار آبمیوه فروشی پیاده می شوم.کامیار نیست.سرم پایینست.کنار تیربرقِ جلوی آبمیوه فروشی،بلیطی مچاله افتاده.بازش می کنم و بین لکه ها جوهر و گل می خوانم:آقای طبایی.می خوانم ترمینال صفه.بر می گردم طرف درب اصلی دانشگاه.بین دخترها پی لادن می گردم.از علیرضا می پرسم داروسازی لادن ندارد.در ذهنم مرور می کنم.لادن....لادن...لادن.خالیم از لادن.در بیمارستان الزهرا، دلپیرو همه را دمغ کرده. اینترنها ،رزیدنتها ،اساتید ، پرستارها،نگهبانها،بیماربرها،مریضها،همراهها.دم در پاویون به دختری محکم تنه می زنم.بر میگردد و کلمه ای روی لبها می ماند.پاویون کسی نیست.کیفم را روی یکی از تختها می اندازم و نامه لادن را باز می کنم.چند بار می خوانم.به دقت.از اول تا آخر.بین کلمه ها می گردم.باید چیزی باشد.نشانی،آدرسی،قراری.از بخش زنگ می زنند.مریض تخت چهار ریه اَرِست کرده.می دوم.چهل و پنج دقیق احیا ،شرح احیا و جملهءآخر:متاسفانه علیرغم کلیه اقدامات بیمار در ساعت شانزده و سی دقیقه فوت نمود.از اتاق بیرون که می آیم،دخترِ دمِ پاویون را می بینم که گریه می کند.نگاهش سرسری و کنجکاو می پایدم.باز دراز می کشم در پاویون و نامه لادن را زیرو رو می کنم.تلفن زنگ می زند.تخت پنج،تخت شش،تخت ده،یازده ،سیزده.نامه تمام نمی شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط آرش | 
می داند که لحظه ای در آستانهءدر درنگ می کند...و می داند که آنجا مناسب ترین جا برای گذراندن این روزها بود و کار خویش را به جانشینی قوی و خوش بنیه که به عرصه می رسد واگذار می کند...ومی داند که او مناسب ترین فرد برای روزگار خود خواهد بود.

مقدمهءبرگهای علف،والت ویتمن،1855

نامه بیست و هفتم:

میثم گُله،پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه است.می نویسد،سخنرانی می کند و سخنرانی ها را به هم می زند.دربارهءامقلاب در نیکاراگوئه و عوامل لغزش سیاسی و اقتصادی حزب کارگر در هائیتی کتاب می خواند.میثم گُله تا وقتی که با مادمازل ،عیالش،ازدواج نکرده همچنان یکی از فعالترین و اساسیترین ارکان جنبش چپ در خاورمیانه علی الخصوص در دانشگاه اصفهان و علی الخصوص در دانشکدهءداروسازیست.اما بعد از ازدواج با مادمازل می شود فعالترین مسوول فنی های داروخانه های اصفهان.شبها کتابهایش را درباب جامعه شناسی امپریالیسم و نگرش های چپ در سومالی بر می دارد و زیر عکس چگوارا می نشیند و برایم حرف می زند.تا وقتی که هر دو کتابهای درسیمان را جمع کنیم و برویم کتابخانه.میثم گُله صد و پانزده کیلوست.صد و هفتاد سانت قد دارد و برجسته ترین شکم خوابگاه و زیباترین پالتوی اصفهان متعلق به اوست.آشپزیش مخصوصا وقتی چیزی برای خوردن نیست حرف ندارد.مادمازل را بیشتر از هر کسی دوست دارد اما چون مادمازل با جنبش چپ چندان میانه ای ندارد و همین جلسات انجمن اسلامی را هم از سر بیکاری می آید ،گُله ناچار از صحنهءسیاسی کنار می رود و می شود شوهر خوب مادمازل.سری که درد ندارد دستمال نمی بندند.این را مادمازل می گوید. من هم تایید می کنم و من ومیثم در راه پله های ساعت یک و نیم صبح خوابگاه شمارهءدوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان وقتی صدامان را آنقدر پایین آورده ایم که حتی گربهءخوابگاه هم نمی شنود،چراغ جنبش چپ را در خوابگاه زنده نگه می داریم.میثم می گوید ،از تاریخ انقلابها می گوید،از دموکراسی و لیبرالیسم وخطری که همان لحظه روی راه پله ها دارد تهدیدمان می کند می گوید.

:میثم،فریدون رو خوند؟

:تا اونجایی که دارن میبرنش ایران خوندم.

میثم رُمان نمی خواند.داستان نمی خواند.کتاب هنوز زیر تخت منست و اصلا یادم رفته که به گُله بدهمش.اما گُله در مصاحبه ای با نشریهءدانشجویی انجمن چندجا از رمان اسم می آورد.گُله چشمک می زند و می گوید که:(( آرش جونم! بریم کتابخونه.))مادمازل زنگ می زند همان وقت و میثم یک ربع با عیالش حرف می زند.روی راه پله ها می نشینم.پدربزرگ جنبش چپ شکمش را می خاراندو می بینم که سرخ می شود و زرد می شود و سفید می شود.می رویم کتابخانه.باران روی آسفالت خوابگاه ضرب گرفته و پاییز دارد نقش بازی می کند برایمان.درس می خوانیم.من روی یک میز ،گُله چند میز آنطرفتر.ساعت سه هر دو به هم نگاه می کنیم و  به اتاقهامان می رویم.من ،روی تختم دراتاق سیصد و دو دراز می شوم،میثم،چند اتاق آنطرفتر،روی تخت اتاق سیصد و شش.با علیرضا و اعلیحضرت  فردا روی نیمکتی پشت دارو نشسته ایم که گُله می آید.خسته است و زیر چشمهایش گود افتاده.می گوید که تا عصر با عیال می رود بیرون و شب می آید خوابگاه.می گوید که شاید شب برود خانه پدرزنش که سپاهان شهر است.پدر بزرگ جنبش چپ و اعلیحضرت با هم می روند.اعلیحضرت می رود به خوابگاه شماره چهار.گُله می رود تا با مادمازل شهر را گشت بزند.من وعلیرضا نیم ساعتی باز می نشینیم.خسته ام.بلند می شوم و از علیرضا خداحافظی می کنم.گُله شب خوابگاه نمی آید.من تنها می روم کتابخانه. ساعت یک و نیم پدربزرگ جنبش چپ تلو تلو خوران از جلوی پنجره کتابخانه رد می شود.دم در خوابگاه می بینیمش.گُله یک ربع به ساختمانهای سپاهان شهر و سیستم فاضلاب آن  فحش می دهد.حتی تصمیم می گیرد در آنجا کودتا کند .می برمش تا اتاقش. می خوابانمش روی تختش و صبر می کنم که خوابش ببرد.مادمازل زنگ می زند به گوشی میثم .می گویم که خوابیده و حالش خوبست.در تاریکی اتاق سیصد وشش نیم ساعت می نشینم.باران بند نیامده هنوز.انگار آسمان تصمیم دارد  دو سال خشکسالی را یک هفته ای  جبران کند.می روم روی تخت اتاق سیصدو چهار .کتابهایم را در کتابخانه جا گذاشته ام. مهم نیست .فردا صبح برشان می دارم.مهم اینست که حال پدربزرگ جنبش چپ خاورمیانه خوبست و حالا روی تختش بیهوش افتاده ونمی فهمد که اصفهان را باران دارد خیس خیس می کند.بارانی که فردا صبح خبری از آن نیست.بارانی که تو را در خود مخفی می کند و نگاهی  در دل زاینده رود را خط خطی می کند.بارانی که جیغهای دور از مارا مخفی می کند خفه می کند.صبح که می روم کتابهایم را بردارم می بینم تمامش خیس آبست.انگار کسی تمام شب با آنها زیر باران بوده. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط آرش | 
هنگامی که باردیگر شب فرا رسید و خروش یکنواخت موجهای سرکش در مسیر باد سرماآور به گوش آنهاآمد،آنوقت بود که فهمیدند خشم دریا و قهر امولج ممکنست چه به روز سرنشینان یک زورق کوچک آواره و توفان زده بیاورد...

زورق بی حفاظ،استیفن کینگ

نامه بیست و ششم:

ناهید مصمم بود.هیچ وقت آنقدر مصمم نبود.

:این هنوز دهنش بوی شیر می ده ناهید.بدهیمش دست این مرتیکه ءگاراژدار؟

ناهید به فروغ یاد می داد که خانهءشوهر چه باید بکند وچه نکند.عکس فروغ در لباس عروسی کنار مردک گاراژدار در هال روی میز ناهار خوریست .عشوه های فروغ برای پیرمرد را هیچ کس فراموش نمی کند.سالهایی که فروغ یاد گرفت خانه شوهر کجاست و آقای فدایی کیست و چه قدر خورشت بادمجان دوست دارد سالهای خوشی فروغ بودند با فدایی بزرگ.این را هیچ کس نفهمید که چطور فروغ عاشق این پیرمرد خنزرپنزی شده بود را هیچ کس نفهمید.یعنی ناهید می دانست؟خدا عالمست و فروغ و ناهید که بعد یک ساعت حرف زدن در اتاق خواب فروغ آمدند بیرون و آثار تصمیم روی صورت کشیده و ظریف ناهید پیدا شد.با این همه کسی هم نمی داند که اولین شب زناشویی هم برای فروغ شب غریبی بود.این حس که عشقش بیشتر جای پدرش است و این فکر که پوست چروکیدهءفدایی شبیه تنهءدرختهای چندین سالهءییلاقست.اینطور بود که فروغ خیلی زود شکست.سی سالش که شد عین پنجاه ساله ها حرف می زد و پنجاه سالگیش را کسی نمی توانست تحمل کند.شصت ساله بود که چشمهایش کم سو شد و در بیمارستان فهمید که مرض قند آن چشمهای درشت را کم سو کرده است.و این مرض قند خودش به تنهایی سه نفر از فامیل را کشته بود.مرضی که کار ناهید را به دیالیز کشاند.کلیه های عمو علی را ویران کرد .همین مرض بود که یقه پسرک بزرگترش را در ینگه دنیا هم گرفت و کشاندش روی تخت بیمارستان.علیرضا که افتاد بیمارستانی در غربت ،فروغ لباسها و پنجاه و شش سالگیش را جمع کرد و خوش خوشان رفت آن طرف دنیا.رفت لندن پیش پسرکش.دو تا نامه از فروغ   ته گنجه ناهید هست.کلمه ها برای ناهید بی معنایند اما دست خط دخترکش را خوب می شناسد.خودش یادش داده بود که ر را بکشد و ب و ت و پ را سر بالا بنویسد.بعد از آن دیگر خبری از فروغ نشد.یک بار برادر فدایی زنگ زده بود و گفته بود که زمینهای فدایی بی صاحب افتاده اند در بندر انزلی.ناهید هم نمی دانست چه کار کند.چه بگوید.گفت فروغ رفت.خبری از فروغ ندارد و دیگر نمی دانست.فروغ بچه هایش را خودش بزرگ کرده بود.فروغ فدایی را هم پیر کرده بود، تا دم قبر بدرقه اش کرده بود و بعد برگشته بود که به بچه هایش برسد.نوه های ناهید و پدر بزرگ را فروغ یک تنه فرستاد لندن که درس بخوانند. وقتی فدایی بزرگ در قبرستان همیشه بارانی و گل آلود بندر انزلی داشت به آواز قورباغه ها و زنجره ها گوش می داد، فروغ خودش یک تنه برای علیرضا زن گرفته بود.ناهید ناخود آگاه یاد آن شبی می افتد که عروسی عظیم بود و همه برادرها و خواهر ها جمع شده بودند.فروغ کنار مینا دراز کشیده بود.آراسته، شوهر مینا ،رییس بانک ملی شعبه ولی عصر  است.آراسته قدی دارد اندازه درخت گردوی وسط حیاط خانه شمالی.آراسته از هیچ کس نمی ترسد.همه رییس بانکها دیوانه اند.ناهید اینطور فکر می کند.لا اقل این رییس بانکی که شد شوهر دخترش که دیوانه است.مینا از ترس به آراسته چیزی نمی گوید و بی خبر می آید عروسی برادرش.شب آراسته از تهران می رسد و یکراست می رود به اتاق خواب.آراسته پتو را می زند کنار و فروغ ترسیده و در حال غش عقب عقب می رود.آراسته کم نمی آورد و صدایش را می اندازد در گلویش که:(( تو شوهرت می دانه آمدی اینجا؟)) صدای آراسته همه را بیدار می کند.رنگ صورت مینا زرد می شود.سرخ می شود.مشت و لگدهای آراسته روی تن نحیف مینا پایین می آید.فدایی که صدای آراسته را شنیده بوده ،می پرد وسط قائله و دستهای آراسته را می گیرد.پیرمرد داد می زند:((باید این مرتیکهءکمونیست بی شرف رِ اعدامش کنیم.))آن وقت پدر یزرگ می فهمد که چرا ناهید اینقدر مصمم از اتاق خواب بیرون آمده و گفته این کار باید بشود.عظیم بدو بدو می رود که شلنگ را از حیاط بیاوردو آراسته را همانجا اعدام کنند.اما زور آقای رییس بانک از دستهای نحیف فدایی بیشتر است.آراسته فرار می کند وهمانشب بر می گردد به تهران.اینطور می شود که آراسته از اعدام شدن توسط اعضای خانواده جان سالم به در می برد.مینا یک ماهی پیش ناهید می ماند بعد با عظیم می روند تهران که مبادا باز آراسته بخواهد غلط اضافی بکند.

ناهید می خندد حالا.بلند بلند هم می خندد.دلش خوش است از اینکه پسرها و دامادش می خواستند این مردک دراز قد را اعدام کنند.آن هم با شلنگ.ناهید مثل دختر چهارده ساله ای می خندد.دلش می خواهد برقصد مادر بزرگ.حتی نیم قری هم می آید.چشمهای عمو علی چهارتا شده ،وسط هال.مادرش را نگاه می کند.ناهید نمی تواند جلوی خندیدنش را بگیرد.به عمو چشمک می زند و بلند می گوید:((پدرسگ))می رود طرف آشپزخانه.عمو مات می ماند.می گوید:((خیلی ممنون ماما جان...))بعد زیر لب می گوید که: (( انگاری  ما ...خُل تریشان نیستیم...مامای خودمونم همچی گاهی ریپ می زنه ها!؟)) ناهید می نشیند روی صندلی آشپزخانه.در کمرش دردی می پیچد.مال قر دادن هشتاد سالگیست.پدر بزرگ از روی ویلچر از آنطرف هال سری تکان می دهد.می خندد.صدایش می پاشد در تمام هال که :((جوان شدی ناهید...))ناهید می خندد.مادر بزرگ می خندد.همه تهران چشم شده اندو مادر بزرگ دیگر خنده اش بند نمی آید تا وقتی که چشمش می افتد به کد شیراز اول شماره ای که روی تلفن افتاده.عمو علی گوشی را بر می دارد و می رود به اتاق خواب و پچ پچ می کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مادر بزرگ در دلش می گوید :((می دهم اعدامت کنند،پدر سگ!))و می خندد ،می خندد،می خندد.همه تهران خوابیده اند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط آرش | 
پاهای ما می خواهند راهی را که به سویش روانیم به یاد آورند.

شعر گزارش ،از مجموعه سفر در دل تاریکی،ویلیام استافورد

نامه بیست و پنجم:

اعلیحضرت ،من و آرمین .عکس را چروک و شکسته از کیفم در می آورم.اعلیحضرت چهره ای ماسکه دارد.عینک آستیگمات چشمهایش را پوشانده.من و آرمین می خندیم.آرمین تار را مثل کمانچه دست گرفته.بغل دستی ام خواب است و اتوبوس می پیچد و می رود.می چرخد و می رود.کمک راننده با دو تا دختر صندلیهای جلو ور می زند .ابرها آسمان را احاطه کرده اند.اعلیحضرت بلند می شود و از پاکت وینستون لایت نخی را بیرون می کشد.آرمین به سیگار حساسیت دارد.من و اعلیحضرت می رویم به بالکن و سیگار می کشیم. اعلیحضرت می گوید که می خواهد زود برود.جایی بند نمی شود.آرمین تارش را دستش گرفته و چیزی می زند و خودش هم می خواند.ما نمی شنویم از بالکن.صدای ماشینها و همهمه مدام آدمها گوشهامان را پر کرده.اعلیحضرت به حفاظ بالکن تکیه می دهد .ساکتست.می گوید بیا تا دروازه شیراز با هم برویم.نمی خواهم بروم.تحریکم می کند که دختر بازی می کنیم.نمی خواهم بروم.می خواهم پیش آرمین بمانم بیشتر.تارش را نشنیده ام.اعلیحضرت دیگر چیزی نمی گوید.چشمهایش می روند طرف دورها.ته سیگارش را می اندازرد یایین بالکن و با نگاه تعقیبش می کند که ببیند کجا می افتد.من در بالکن را باز می کنم و می روم داخل.بیرون سرد است.سوز دارد.آرمین چهارگاه می زند.اما خودش شور دوست دارد.همیشه می گوید.بعد چند تصنیف آشنا را می زند و می خواند.لپهایش گل انداخته اند.همینطور می زند و می گوید فرانک خیلی خوشگلست و فرانک را امروز ندیده و چقدر دلش تنگ شده برای فرانک.می گوید سه نفری برویم تهران یا شیراز یا جنوب،گشتی بزنیم.می دانم که هیچ وقت سه نفری هیچ جایی بیرون از این شهر نمی رویم.اعلیحضرت می آید داخل.بی قرارست.مدام دور اتاق می چرخد.می خواهد که من هم با او بروم.نمی خواهم.اما به آرمین می گویم در گوشی و آرام می گویم.طوری که اعلیحضرت نشنود می گویم که باید بروم.آرمین سر تکان می دهد.بعد بلند می گوید:(( پس کی می ریم قشم؟))می گویم من که رفتم خوابگاه ساکم را ببندم.اعلیحضرت می خندد.آرمین و من هم .شالگردنها می روند و دور گردنهامان را می پوشانند.چهار باغ بالا با این همه سرما شلوغ است.جایی می ایستیم من و اعلیحضرت و شیر گرم می نوشیم و باز راه می افتیم.تا دروازه شیراز حرفی نمی زنیم من و اعلیحضرت.سلمان زنگ می زند که دارد از در دانشگاه بیرون می آید و دروازه شیراز قرار می گذاریم.اعلیحضرت آن طرف میدان سوار تاکسی می شود.سلمان زودتر از ما رسیده و دوتایی رفتن اعلیحضرت را تماشا می کنیم.

به خوابگاه که می رسم ،تاریک شده است.بهداشتی ها،دندانیها و داروها در راهروها می روند و می آیند.میثم گله با مصیبت کنار در اتاق نشسته اند و حرف می زنند.من هم کنارشان می نشینم.

:گُله !فریدون و خوندی؟

:نه.رسیدم اونجایی که دارن می برنش ایران.

:بابا!این یارو پوا نمی ده،کسکش.رفتم در داروخونه،گفتم مسخره کردی مارو؟داشت شرتشو خیس می کرد.

:تو راهش رو بلد نیتسی آخه...

گُله شکمش را می گیرد دستش.ملچ و مولوچ می کند.

:ما که با عیال رفتیم پولمونو گرفتیم.ساعتی دو و پونصد واس اِخ می کرد،تو رودر باستی سه تومن داد.

:وللش.فردا فارمو رو چی کار کنیم.خداییش منم بیدار کنیا...

:بابا!یکی باس منو بیدار کنه...به عیال سپردم خیلی باکلاس و تپل منو بیدار کنه...میام در اتاق تورم بیدارت می کنم...

:باهم می ریم دانشکده ها.

:آرش !تو کی می ری؟

:شش ،شش و ربع.

:ها...خب منم بیدار کن دیگه...

:من که روی عیال گُله جونم حساب کردم...خودمم داغونم...الان بیهوش می شم.

:پاشیم...پاشیم....می یای کتابخونه درس بخونیم...امتحان هفته دیگست ها!

:نه!بخوابم...فردا شب می یام...

:تو چی ،آرش؟

کتابهام را برمی دارم و با پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه می رویم کتابخانه.شلوغست و زمزمه ترم جدیدیها که با حرارت ور می زنند هم هست.گُله هیس هیس کنان یک گوشه ای می نشیند.من هم گوشهءدیگری پیدا می کنم.کتابم را باز می کنم و می خوانم.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مصیبت هم سر و کله اش پیدا می شود.لابد استرس امتحان برش داشته است.گُله می آید بالای سرم.یواش حرف می زنیم.

:آرش جونم...

:بله،گُله جونم.

:آرش جوووونم.

:بللله گُله جونم.

:بریم بالا دیگه،خب...من خوابم می یاد.

:گُله جوونم.

:بللله آرش جونم.

:گُله جونم.

:بببله آرش جونم.

:تو برو بالا بگیر بخواب من با مصی می یام.دوتا بخش دیگه مونده...

:باشه آرش جونم.

می خندیم و گُله می رود.مصیبت و من چشمکی می زنیم و باز سکوت می شود.کتابخانه کم کم خلوت و خلوت تر می شود.دو مصیبت هم می رود.می گوید اِی خر خون و می رود.

ساعت سه می شود.چهار می شود.صدای جیغی از دورها می شنوم.بعد بار همه جا ساکتست.کتابم را می بندم.می روم دم در کتابخانه.سیگاری روشن می کنم و می کشم.دوباره بر می گردم.کتابم باز است.می خوانم.تا سرم را بلند می کنم و سایه ای می بینم از پنجره.چشمهایم را باز و بسته می کنم و چقدر خسته است پلکهایم.چند خط گوشه کتابم می نویسم.کتاب را می بندم.و دوباره بازش می کنم و چند خط دیگر می نویسم.ورق می زنم.بالای صفحه ای اسم تو را نوشته ام و پایینش شماره تلفنت.کتاب را می بندم.زمزمه ای می شنوم.سرم را بلند می کنم.یک ترم جدیدی که تابحال ندیده امش دارد بلند بلند گوشه ای درس می خواند.نگاه عصبی من را که می بیند صدایش را کم می کند.نفهمیده ام کی داخل کتابخانه شد.موهایش بلند است و پریشان.پوست سفیدی داردو دستهای کشیده دخترانه.چشمهایش خوشگلند تقریبا.کمی چاقست و ....خنده ام می گیرد که این همه دقیق نگاهش کرده ام.اما ترم جدیدی نیست.دارد کتابهای مارا می خواند.شاید از این ترم جدیدیهای جوگیر باشد.سرم را می اندازم پایین.زمزمه اش بالا و پایین می رود.تا جایی که قطع می شود.سرم را بلند می کنم.سر جایش نیست.از آن تی شرت آبیهای من داشت.نیم ساعت می گذرد.یک ساعت می گذرد و من امشب هم نخوابیده ام.ساعت شش است. می روم به اتاق.تی شرت آبی ام سر جایش نیست.اعصابم را خراب می کند این.لباسهایم را می پوشم و شش و ده دقیقه در ایستگاه سرویسم.یادم رفته است مصیبت را بیدار کنم.عیال گُله بیدارشان می کند.گیج و با چشمهای سرخ خواب به اورژانس الزهرا می  رسم.اینجا چند ساعتی هست که آفتاب طلوع کرده.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط آرش | 
پاهای ما می خواهند راهی را که به سویش روانیم به یاد آورند.

شعر گزارش ،از مجموعه سفر در دل تاریکی،ویلیام استافورد

نامه بیست و پنجم:

اعلیحضرت ،من و آرمین .عکس را چروک و شکسته از کیفم در می آورم.اعلیحضرت چهره ای ماسکه دارد.عینک آستیگمات چشمهایش را پوشانده.من و آرمین می خندیم.آرمین تار را مثل کمانچه دست گرفته.بغل دستی ام خواب است و اتوبوس می پیچد و می رود.می چرخد و می رود.کمک راننده با دو تا دختر صندلیهای جلو ور می زند .ابرها آسمان را احاطه کرده اند.اعلیحضرت بلند می شود و از پاکت وینستون لایت نخی را بیرون می کشد.آرمین به سیگار حساسیت دارد.من و اعلیحضرت می رویم به بالکن و سیگار می کشیم. اعلیحضرت می گوید که می خواهد زود برود.جایی بند نمی شود.آرمین تارش را دستش گرفته و چیزی می زند و خودش هم می خواند.ما نمی شنویم از بالکن.صدای ماشینها و همهمه مدام آدمها گوشهامان را پر کرده.اعلیحضرت به حفاظ بالکن تکیه می دهد .ساکتست.می گوید بیا تا دروازه شیراز با هم برویم.نمی خواهم بروم.تحریکم می کند که دختر بازی می کنیم.نمی خواهم بروم.می خواهم پیش آرمین بمانم بیشتر.تارش را نشنیده ام.اعلیحضرت دیگر چیزی نمی گوید.چشمهایش می روند طرف دورها.ته سیگارش را می اندازرد یایین بالکن و با نگاه تعقیبش می کند که ببیند کجا می افتد.من در بالکن را باز می کنم و می روم داخل.بیرون سرد است.سوز دارد.آرمین چهارگاه می زند.اما خودش شور دوست دارد.همیشه می گوید.بعد چند تصنیف آشنا را می زند و می خواند.لپهایش گل انداخته اند.همینطور می زند و می گوید فرانک خیلی خوشگلست و فرانک را امروز ندیده و چقدر دلش تنگ شده برای فرانک.می گوید سه نفری برویم تهران یا شیراز یا جنوب،گشتی بزنیم.می دانم که هیچ وقت سه نفری هیچ جایی بیرون از این شهر نمی رویم.اعلیحضرت می آید داخل.بی قرارست.مدام دور اتاق می چرخد.می خواهد که من هم با او بروم.نمی خواهم.اما به آرمین می گویم در گوشی و آرام می گویم.طوری که اعلیحضرت نشنود می گویم که باید بروم.آرمین سر تکان می دهد.بعد بلند می گوید:(( پس کی می ریم قشم؟))می گویم من که رفتم خوابگاه ساکم را ببندم.اعلیحضرت می خندد.آرمین و من هم .شالگردنها می روند و دور گردنهامان را می پوشانند.چهار باغ بالا با این همه سرما شلوغ است.جایی می ایستیم من و اعلیحضرت و شیر گرم می نوشیم و باز راه می افتیم.تا دروازه شیراز حرفی نمی زنیم من و اعلیحضرت.سلمان زنگ می زند که دارد از در دانشگاه بیرون می آید و دروازه شیراز قرار می گذاریم.اعلیحضرت آن طرف میدان سوار تاکسی می شود.سلمان زودتر از ما رسیده و دوتایی رفتن اعلیحضرت را تماشا می کنیم.

به خوابگاه که می رسم ،تاریک شده است.بهداشتی ها،دندانیها و داروها در راهروها می روند و می آیند.میثم گله با مصیبت کنار در اتاق نشسته اند و حرف می زنند.من هم کنارشان می نشینم.

:گُله !فریدون و خوندی؟

:نه.رسیدم اونجایی که دارن می برنش ایران.

:بابا!این یارو پوا نمی ده،کسکش.رفتم در داروخونه،گفتم مسخره کردی مارو؟داشت شرتشو خیس می کرد.

:تو راهش رو بلد نیتسی آخه...

گُله شکمش را می گیرد دستش.ملچ و مولوچ می کند.

:ما که با عیال رفتیم پولمونو گرفتیم.ساعتی دو و پونصد واس اِخ می کرد،تو رودر باستی سه تومن داد.

:وللش.فردا فارمو رو چی کار کنیم.خداییش منم بیدار کنیا...

:بابا!یکی باس منو بیدار کنه...به عیال سپردم خیلی باکلاس و تپل منو بیدار کنه...میام در اتاق تورم بیدارت می کنم...

:باهم می ریم دانشکده ها.

:آرش !تو کی می ری؟

:شش ،شش و ربع.

:ها...خب منم بیدار کن دیگه...

:من که روی عیال گُله جونم حساب کردم...خودمم داغونم...الان بیهوش می شم.

:پاشیم...پاشیم....می یای کتابخونه درس بخونیم...امتحان هفته دیگست ها!

:نه!بخوابم...فردا شب می یام...

:تو چی ،آرش؟

کتابهام را برمی دارم و با پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه می رویم کتابخانه.شلوغست و زمزمه ترم جدیدیها که با حرارت ور می زنند هم هست.گُله هیس هیس کنان یک گوشه ای می نشیند.من هم گوشهءدیگری پیدا می کنم.کتابم را باز می کنم و می خوانم.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مصیبت هم سر و کله اش پیدا می شود.لابد استرس امتحان برش داشته است.گُله می آید بالای سرم.یواش حرف می زنیم.

:آرش جونم...

:بله،گُله جونم.

:آرش جوووونم.

:بللله گُله جونم.

:بریم بالا دیگه،خب...من خوابم می یاد.

:گُله جوونم.

:بللله آرش جونم.

:گُله جونم.

:بببله آرش جونم.

:تو برو بالا بگیر بخواب من با مصی می یام.دوتا بخش دیگه مونده...

:باشه آرش جونم.

می خندیم و گُله می رود.مصیبت و من چشمکی می زنیم و باز سکوت می شود.کتابخانه کم کم خلوت و خلوت تر می شود.دو مصیبت هم می رود.می گوید اِی خر خون و می رود.

ساعت سه می شود.چهار می شود.صدای جیغی از دورها می شنوم.بعد بار همه جا ساکتست.کتابم را می بندم.می روم دم در کتابخانه.سیگاری روشن می کنم و می کشم.دوباره بر می گردم.کتابم باز است.می خوانم.تا سرم را بلند می کنم و سایه ای می بینم از پنجره.چشمهایم را باز و بسته می کنم و چقدر خسته است پلکهایم.چند خط گوشه کتابم می نویسم.کتاب را می بندم.و دوباره بازش می کنم و چند خط دیگر می نویسم.ورق می زنم.بالای صفحه ای اسم تو را نوشته ام و پایینش شماره تلفنت.کتاب را می بندم.زمزمه ای می شنوم.سرم را بلند می کنم.یک ترم جدیدی که تابحال ندیده امش دارد بلند بلند گوشه ای درس می خواند.نگاه عصبی من را که می بیند صدایش را کم می کند.نفهمیده ام کی داخل کتابخانه شد.موهایش بلند است و پریشان.پوست سفیدی داردو دستهای کشیده دخترانه.چشمهایش خوشگلند تقریبا.کمی چاقست و ....خنده ام می گیرد که این همه دقیق نگاهش کرده ام.اما ترم جدیدی نیست.دارد کتابهای مارا می خواند.شاید از این ترم جدیدیهای جوگیر باشد.سرم را می اندازم پایین.زمزمه اش بالا و پایین می رود.تا جایی که قطع می شود.سرم را بلند می کنم.سر جایش نیست.از آن تی شرت آبیهای من داشت.نیم ساعت می گذرد.یک ساعت می گذرد و من امشب هم نخوابیده ام.ساعت شش است. می روم به اتاق.تی شرت آبی ام سر جایش نیست.اعصابم را خراب می کند این.لباسهایم را می پوشم و شش و ده دقیقه در ایستگاه سرویسم.یادم رفته است مصیبت را بیدار کنم.عیال گُله بیدارشان می کند.گیج و با چشمهای سرخ خواب به اورژانس الزهرا می  شوم.اینجا چند ساعتی هست که آفتاب طلوع کرده.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط آرش | 
به احتمال قوی،انگیزهءبشردوستی،بسیار بیشتر از انگیزهءعلمی در بوجود آوردن جامعه شناسی نقش داشته است.افراد...آنچنان در پی بهبود شرایط اجتماعی کوشا هستند که به زودی تلاش برای گسترش یک جامعه شناسی علمی امری اجتناب نا پذیر خواهد شد.

جامعه شناسی عمومی،آلبیون اسمال،1905

نامه بیست و سوم:

من می دانم که قدم زدن راه چاره ایست برای فراموش کردن.پس زیاد  با علیرضا در چهار باغ بالا و خیابان نظر غربی،خیابان نظر شرقی،خیابان میر ،کنار سیو سه پل قدم می زنم. در این روزهایی که دیگر کسی برایم آشنا نیست .زیاد  با سلمان کنار پل بزرگ مهر،پل چوبی،ناژوان،چهار باغ پایین ،آمادگاه قدم می زنم.اما فراموشم نمی شود.همین که به اتاق به هم ریخته و نا مرتب خوابگاه می رسم،نقشها و رنگها در تاریکی اتاق روی در و دیوار ظاهر می شوند.کلاسها و امتحانها تنها چیزهایی هستند که هنوز دقیق و روشن می توانم به آنها فکر کنم.الباقی چیزها گنگند،محوند.آدمهای خیابانهای اصفهان مثل هاله های خالی از خاطره ای کنارم می گذرند و در چشمهاشان در دستهاشان پی فراموشی می گردم.نسیانی از جنس چشمهای تو شاید، که چه دیر و بی قواره  بعدها که من نیستم سر و کله اش پیدا می شود .زمستانها اما زیر پتو زیر تاریکی امنم. نامه ای ندارم من.اسمی ندارم من.صدایی هم ندارم. فقط گاهی علیرضا یا سلمان اسمم را صدا می کنند.باقی جاها می شوم آقای دکتر می شوم آقای میم.آقای گاف.آقای خ.و آرش نمی شوم اما.برف این سالی که در آنم فراوان و بی حسابست.سرما آدمها را زیباتر می کند.کاپشنها و شالگردنهایی که به خاطر زمستان بیرون می کشی و می پوشی.انگار هر چه پوشیده تر باشند زیباترند.خوابگاه ساکت می شودو شبها طولانی تر.اسمها زیر گوشی زمزمه می شوند و دیگر دلم نمی خواهد که تمام شود این فصل.یک شب که مهمانم جایی می فهمم که شلوغی هم برای من می شود مکان امن.جایی که خودم را لای آدمهایی که می رقصند و می پاشند و می ریزند قایم می کنم.اینست که از خیابانهای شلوغ لذت می برم نه از خلوتهای این شهر که خلع سلاحم می کند و بی دفاع منتظر می مانم تا کسی پیدا شود و نیش چاقو را نشانم دهد.نشانه ها فراوان به هیچ می رسند اما وقتی نشانه ها اندکند تاویل و اتفاق  رک و بی پرده پوشی شکل می گیرند.آن وقت تنهایی.کسی نیست به دادت برسد.علیرضا هنوز شعر می خواند و گوش می دهم لابلای شلوغی چهارباغ.برف شانه ها را سپید کرده .سر سوپر مارکت شبنم آدم برفی ساخته اند که کلاه هم دارد و هویج هم دارد.دو تا ذغال چشمها هم سر جایشان هستند اما هیکل آدم برفی کج و مج است.سلمان هنوز دارد شعر می خواند و از دوستان قدیمی و جدید حرف می زند.سر چهار راه نظر هم یکی دیگر ساخته اند.این یکی فقط ذغال چشمها برایش مانده.پسرکی بیست و چند ساله کنارش هویج را گاز می زند.اعلیحضرت ساکت و با سیگار گوشه لب کنارم می آید هنوز.کنار سی و سه پل دارند یک آدم برفی دیگر می سازند.سه تا پسردبیرستانی اند و به دخترها گلوله برف پرتاب می کنند.مهرنوش چشمهایش در آب زاینده رود دو دو می زند.آنطرف پل دو تا دختر با روپوش سرمه ای و کاپشنهای صورتی و قهوه ای برفها را دارند جمع می کنند.دستکشهای چرمی به دست دارند و نگاههای خیره پسرها را با چشم قره جواب می دهند.رضا می گوید این دل دلدادگی قصه دلک منست ،علی و ماسیمو می خندند.کنار آمادگاه با پارو برف را گوشه ای جمع می کنند.آدم برفی بیرون می آید از این کپه؟تو آرام آرام آواز می خوانی.دروازه دولت بوی بریانی  می دهد.دروازه دولت برف نمی آید.شلوغ است و از دو طرف به دو بیمارستان آموزشی دانشگاه می رسد.سمت راست بیمارستان خورشید ،سمت چپ،بیمارستان کاشانی.کسی همراهم نیست و من تنها بر می گردم.آمبولانسی آژیر می کشد و ویراژمی دهد.دو سرم آویزانند .و کسی خم و راست می شود پشت آمبولانس.انگار دارند احیا می کنند.در دلم می گویم یک نفر دیگر هم رفت.قدمهایم تند می شود.کم کم دیگر دارم تقریبا می دوم تمام چهار باغ را.می ترسم.می ترسم از نگاهی که از دل زاینده رود بدرقه ام می خورد.روی برفها سر می خورم.سکندری می خورم و دستهایم را ستون می کنم که سرم نخورد به زمین.چند نفر بر می گردند و نگاهم می کنند.بلند می شوم.وسط چهار باغ بالا بلند می شوم.خودم را می تکانم و راه می افتم.در خوابگاه سه تا آدم برفی بزرگ و کوچک کنار هم ساخته اند.نه ذغال چشمها ،نه کلاه ،نه هویج.خوابگاه خلوتست.همه بیرونند.کتابهایم را در می آورم.می گردم بینشان.چیزی نیست که نخوانده باشم .کاش از آمادگاه چیزی خریده بودم.کتاب ساختار را دوباره دستم می گیرم و شروع می کنم.چند صفحه بیشتر نخوانده ام که تلفن زنگ می زند.دختریست و همین که سلامش می آید قطع می کنم.دو بار دیگر زنگ می زند و باز من قطع می کنم.تلفن را می کشم.موبایلم زنگ می زند.به مادرم می گویم که خوبم.برف می آید و فردا شب بیمارستانم  و همین. چراغ را خاموش می کنم.دراز می کشم روی تخت و در تاریکی ،بی که کاغذ را ببینم،می نویسم.می نویسم.آن دیگری...گوش می دهد.من می نویسم.نمی بینیمش آن وقت.اما همانجا کنار دستم با چشمهایی که در تاریکی برق می زنند می دیده که چه می نویسم و می خوانده آرام آرام از جایی درون من.چهار سال می خوانده و می نوشته درون من.تمام نمی شوند کلمات و من خوابم می برد در خوابگاه شماره دوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط آرش | 

بی گمان برای هیچ کس آسان نیست که با خون سردی تباه شدن تدریجی جسم یک انسان را به نظاره ایستد. لیکن افرادی که خود این وضعیت را تجربه می کنند،شاید دو چندان به دیگر آدمیان نیازمند باشند.

پیر شدن و مردن:برخی مسایل جامعه شناختی،نوربرت الیاس،ترجمه:امید مهرگان و صالح نجفی

نامه بیست و یکم:

علیرضا،من و اعلیحضرت پشت دانشکده داروسازی سیگار به دست و با کمترین کلمات نشسته ایم.مصیبت روی نیمکتی دست راست ما با الهه نشسته است .ماسیمو خیلی دورتر دارد با چند نفر دیگر وراجی می کند و می خندد.مصیبت تازه دفاع کرده و خوش است.الهه هم خوش است.ما هم خوشیم.اعلیحضرت سیگارش را محکم پک می زند طوری که گردی سیگار بدل به بیضی می شود و گاهی حتی سیگار می شکند از کمر.حلقه حلقه های دود بالای سرمان بالا می روند.هیچ کدام حرف نمی زنیم.گاهی دختری رد می شود و چشمهای علیرضا تعقیبش می کنند و باز نگاهش می رود روی زمین. مصیبت و الهه بلند می شوند.می آیند طرف ما ،آنقدر آرام که فکر می کنم صد سال طول می کشد تا به ما برسند.مصیبت می گوید که بزنیم بیرون.من ماسیمو را نگاه می کنم.پنج تایی می رویم روبروی در دانشگاه.تریایی آنجا هست و می رویم داخل تریا.الهه و مصیبت خوش و بیخیال غذا می خورند.علیرضا هم می خندد.اعلیحضرت گوش می کند .چیزی نمی گوید.بعد که از خیابان دانشگاه تا دروازه شیراز و بعد تا هتل پل و تا کنار زاینده رود را می رویم هماعلیحضرت حرفی نمی زند.گاهی فقط می خندد.علیرضا می گوید :((همه لرزش دست و دلم از آن بود که...)) و من پشت سرش می آیم.اعلیحضرت نگاهمان می کند.علیرضا موبایلش را در می آورد و شعرخوانی شاملو را برایمان می گذارد.اعلیحضرت نامفهوم تکرار می کند .مصیبت می گوید که با الهه می روند هتل.بعد از ظهر قرار می گذاریم.علیرضا با من می آید خوابگاه.ماسیمو می رود داروخانه.اعلیحضرت نمی آید.می گوید که باید برگردد.خلوت می خواهد.جدا می شویم.درخوابگاه من و علیرضا دو ساعتی شعر می خوانیم.من چند تا از شعرهایم را برای علیرضا می خوانم و او چند تا از شعرهای هوله را برایم بلند بلند می خواند.خوابمان می برد.هر کدام گوشه ای ولو می شویم.ساعت شش مصیبت زنگ می زند که قرار لغو است.علیرضا می رود.من تا در خوابگاه با علیرضا می روم.تن ماهی می خرم و ماست.تنهایی می نشینم می خورم.تاریک می شود روز تابستان 86 و سر و صدای بچه های خوابکاه از زمین فوتبال می آید.لابلای کتابهایم می گردم.یکی را می کشم بیرون.ساختار.اسم کتاب اینست.می خوانم و سعی می کنم دقیق شوم روی جمله ها.روی کلمه ها.ساعت از دوازده که می گذرد صدای فوتبال قطع می شود.ساعت یک ونیم که می شود در خوابگاه شماره دوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان همه خوابیده اند.بیدام من.ساعت حوالی دو و نیم است که کسی زنگ می زند.دختری می گوید که مرده است و حالا مرده اش دارد با من حرف می زند.خنده ام نمی گیرد اصلا و دو ساعت حرفهایش را گوش می دهم.می گوید که سال 77 در یک تصادف خودش همراه مادر و برادر کوچکترش در یک تصادف رانندگی کشته شده اند. بعد تصادف را جزء به جزءبرایم شرح می دهد.راجع به آن دنیا برایم توضیح می دهد و طوری حرف می زند انگار دارد از وسط برزخ تماس می گیرد.ساعت چهار دیگر حرفهایش را نمی فهمم.آفتاب دارد ذره ذره جان می گیرد.مرده را به حال خودش می گذارم و می خوابم.دختر فردا شبش و پس فردا شبش هم زنگ می زند و اصرار دارد که باور کنم مرده است.قسم می خورم باور کرده ام.حتی می گوید باور نمی کنی می آیم کنار پنجره دست تکان می دهم برایت.باور می کنم.اینطور می گویم و او قبول می کند. قرار می گذاریم که دیگر ساعت دو صبح زنگ نزند.می پرسم که مادر و برادرت هم پیشت هستند.می گوید که در این چند وقت ندیده شان.ولی اگر ببیند هم نمی داند که آیا می شناسدشان یا نه.احتمال می دهد یک بار برادرش را دیده باشد.اما مطمئن نبوده و یابو آب داده.کتاب ساختار تا سه روز بعد هم بیش از چهل صفحه جلو نمی رود.علیرضا را چهار روز بعد پشت داروسازی می بینم.می گوید مصیبت و الهه رفته اند.صبح تا شب دارو خانه می رود و کتاب خوبی نخوانده در این سه چهار روز.از چهار باغ بالا پایین می سریم.پشت هم سیگار روشن می کنیم.می گوید که اخیرا عاشق شده و دختر این جوریست و آنجوری.دانشجوی پزشکیست و ترم چند و قدش اینقدر و چشمهایش آن رنگیست.کنار زاینده رود می نشینیم.چشمهایی از دل آب می پایندمان.سنگینی این نگاه را چهار سالست که حس می کنم. چهار سال تمام. از علیرضا قایم می کنم این را.از تو....قایم نمی کنم.نگاهی بود آنجا ،همیشه که مستاصل و مصیبت زده ام می کرد.اینست که دیگر برنگشتم به این شهر .اینست که فرار می کنم از اصفهان.

علیرضا بلند می شود.من هم.بر می گردیم راهی را که آمده ایم.من می روم خوابگاه.علیرضا می رود دروازه تهران.دختر عصر زنگ می زند و می گوید که این آخرین بارست که صدایش را می شنوم.دمغ می شوم کمی .اما به روی خودم نمی آورم.می گویم که مراقب خودش باشد و خداحافظی می کنیم.در خوابگاه شماره دوی علوم پزشکی اصفهان ،شب می شود،نیمه شب می شود.چهار صبح می شود.هنوز منتظرم.منتظر اینکه دختر زنگ بزند.چیزی را یادم رفته که باید از او می پرسیدم.یادم رفته بپرسم اسمش چیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط آرش | 
میلیونها موضوع هست حتما

واین میلیون ها به معدودی می رسد

چنان که شاعری بزرگ

به شرم می آید

از درخشیدن دو چراغ سفید

در میانشان یکی قرمز

چه کند شاعری خرد

جز قبول دین خود؟

براین,ترجمه هانیبال الخاص،به نقل از سفر آمریکا،جلال آل احمد

نامه نوزدهم:

تاریخ:22/4/87

 

صورتجلسه نشست مشترک شهرداران مناطق شهردای تهران

 

حاضران:بیست و دو نفر شهرداران مناطق بیست و دو منطقه شهرداری تهران

 

           مدیر جلسه:مهندس سروری,معاونت محترم عمرانی شهرداری تهران

           منشی جلسه:مهندس کیامرادی

 

جلسه با تلاوت آیاتی چند از قرآن مجید آغاز شد.در ابتدای جلسه مهندس سروری به بررسی روند پیشرفت پروژه های عمرانی  سطح شهر پرداخت و اذعان داشت علیرغم مشکلات موجود پروژه ها به طور منطقی در حال پیشرفت هستند.

در ادامه هر یک از حضار میزان پیشرفت  پروژه های مهم منطقه خود را و موانع موجود در ادامه پیشرفت تکمیل پروژه ها بیان داشتند.

از مهمترین پروژه های مطرح شده تونل میدان توحید،افتتاح پل رو گذر بلوار فردوس،مشکلات و کمبودهای مساجد منطقه هفت،مسایل بوستانهای سدروس،شمس ،مولانا در منطقه دو،ساماندهی مزار شهدا در بهشت زهرا،طرح ساماندهی کوچه ها  و ساختمانهای منطقه ده،افتتاح مدرسه کانسکی بود.

در این جلسه مقرر شد میزان سی میلیارد اعتبار به اعتبارات تونل توحید اضافه گردد.همچنین یک و نیم میلیارد به طرح پل روگذر بلوار فردوس  و فضای سبز حاشیه آن نیز اختصاص یافت.سیصد میلیون ریال اعتبار برای رفع نواقص مساجد منطقه هفت منجمله مساجدحضرت ابوالفضل(ع) و صاحب الزمان(ع) نیز تخصیص یابد.

مقرر گردید شهردار منطقه ده در اسرع وقت طرح جامع ساماندهی گذرگاهها اماکن منطقه مربوطه را ارائه دهد تا در جلسه آتی بررسی گردد.در ضمن طرح پیش از ارایه در اداره شهرسازی منطقه مربوطه نیز بازبینی گردد.

در مورد مسایل بوستانهای منطقه دو تصمیم گیری موکول به بازبینی توسط مهندسان شهرسازی شهرداری و ارایه گزارش کاملتر گردید.

در پایان مقرر گردید در مورد نصب پلاکارد و پوستر و پرده و به طور کلی تبلیغات در دهه مبارکه فجر جلسه ای با حضور معاونین محترم شهرداری برگزار گردد.در ضمن در مرد حضور شخص شهردار برای افتتاح پروژه های منطقه سه نیز قرار شد هماهنگیهای لازم با شهردار محترم صورت پذیرد.

امضاء:

شهرداران منطق بیست و دو گانه تهران

 

رونوشت:شهرداری مناطق بیست و دوگانه

           دفتر شهردار محترم تهران

          ادارات شهرسازی مناطق بیست و دو گانه

          دفتر مرکزی شورای شهر تهران

         معاونتهای محترم عمرانی شهرداریهای تهران

 

 

شهرداران بیرون می آیند.پاکت بهمن شهردار منطقه ده از جیبش زده بیرون.شهردار منطقه دو تذکر می دهد و هر دو خنده ای می کنند.دستهای شهردار منطفه ده می رود در جیب کت و شلوار خاکستری رنگ  و پاکت بهمن را هل می دهد داخل.اما موقع نماز پاکت وقتی شهردار سجده می کند می افتد بیرون.او سریع بر می دارد پاکت را و می چپاند در جیب شلوارش.بعد بیرون ساختمان که می کشدش بیرون می بیند چهار نخ شکسته اند.به راننده اش آقای مزارعی می گوید که یک پاکت دیگر هم برایش بخرد.تا شب جلسه دارد و نمی تواند دیگر سیگار بخرد.از زیر پل نواب رد می شوند .از زیر پل مرتضوی رد می شوند.آقای مزارعی و شهردار هر دو نگاهشان روی مغازه آرایشی بهداشتیست که یقور و کج و ماوج بالای پل علم شده.هر دو بهمنشان را دود می کنند.هر دو نقشه های جداگانه ای دارند برای مغازه.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/17ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.

پیوندهای روزانه
فرشته رضایی
ن.ک.
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
86/04/01 - 86/04/31
نویسندگان
آرش
آرش منصور گرگانی
پیوندها
مهدي حسين زاده
مازيار عارفاني
محمدصادق دارابي
آفاق شوهانی
رامین پرچمی
مهرداد فلاح
سید مهدی موسوی
ابوالفضل حسنی
شیکا اویلی
فرهاد حیدری گوران
وحید ترابی
احسان رستمی
مهنا
نسترن مکارمی
مینو نصرت
یدالله رویایی
عباس معروفی
علیرضا بهنام
مرتضی پورحاجی
داستان ایرانی
ایلیا تنکابنی
آیناز اعلایی
سعید دارایی
شینا
سمانه
مهرداد عارفانی
انوش وقاری
عادل قلی پور
گلاره
سهیل پاشازاده
مصطفی
غزل خلعتبری
Wc
نیما صفار
شکوه شیرانی
مرتضا خبازیان زاده
زهرا باقری شاد
آزاده دواچی
خانم کا
نرگس
کوچه آلفرد(حمید پیمانی)
احمدرضا خلیلیان
حامد ابراهیم پور
حدیث رستگار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان