![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
قسمت1 کنش بیانی وکارکردی زبان در حیطه ادبیات و خلق الساعه بودن جغرافیای متن در شهود مادرانه مولف نوشتن همین وتمام.جنون سالها و سالها.قدم زدنی لذت بخش که اعصار را در می نوردد.از اولین بشری که زبان را خلق کرد غرقه در لذت حضور اولین کلمه تا آخرین من مولفی که می نویسم.شباهتش با لیبیدو یا هر آن لذت بی حصری که بتوان تخیل کرد.لذت نوشتن و لذت خواندن.اینها دغدغه های منست و اینها درد دلهای من.نمی نویسم که کسی لذت ببرد می نویسم که لذت ببرم.چه می شود که نا متناهی بدل به بازی کمرنگ معانی و زبان بازی سخیف من های نه مولف که توسری خورده و تحقیر شده برای یافتن عرصه ای برای بیان احساسات و اندیشه ها و شعارها می شود؟شاید آغاز این بازی حضور مسکوت نشانه هایی از تهلیل و زوال خلق باشد و به تبع آن نادیده گرفتن ابزار نوشتن باشد.اما وقتی این تقلب اینقدر همه گیر می شود که انرژی واژگانی خیل عظیمی معطوف به این حقارت می گردد ناچاریم که ساز و کارهای بزرگتر و سازمان یافته تری را برایش تعریف کنیم. 1. بیان کنش اساسی زبان بیانگریست.هر کلمه هر جمله و هر گقته ای دلالت می کند به چیزی جز خود.و این کنش چنان ذهن را در بر می گیرد که زبان بدل به شیشه ای می شود که جهان از ورای آن قابل تعریف و توضیح می شود.کنش بیانگری و معنا داشتن کنشی ذاتی برای ذهن می شود و دیگر وقتی می گویید اسب به حروف این کلمه و ضرباهنگ آن فکر نمی کنید وقتی می گوییم برف سرمای آن را حس می کنیم.متن اما به گونه ای دیگر عمل می کند: نه این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست این برف را که بر ابروی و بر موی ما می نشیند. این بار برف نیست که می بارد. کلمه با همه هستی سردش ظهور می یابد.و هر واژه همنشینش هم می بارد.بیانگری کنار می رود شیشه می شکند و بدل به دیواری می شود که مقابلت قد علم می کند.تبدیل آن کارکرد بیانگری به تلأ لو کلمات خود محصول اتفاقی دیگر است. محصول حادثه ای پیش بینی نشده اما شکیل و تراش خورده حادثه ای نه ماورایی که عینی و در دسترس می ایستد و تو نظاره گر ش می ایستی. بگذارید مرور کنیم: کلمه تحت کنش دلالت به نشانه ای بدل می شود که مبتنیست بر چیزی غیر از خود آن کلمه...اما آیا کلماتی چون عشق آزادی دوستی و....هم به جهان خارج کلمات دلالت می کنند؟می بینیم که نه.در تعریف عشق باز گروهی از واژه ها هستند که به یاری می آیند.این دلالت از کجا می آید؟سوالی مهم که لازمست کمی در مورد آن فکر کنیم.بهتر است اینطور مطرح شود: چه چیزهایی نحوه فکر کردن مارا شکل می دهند و تعریف می کنند؟چه کسانی یا چه چیزهایی وادارمان می کنند که ناخودآگاه با شنیدن یک کلمه همه به مدلولهای مشابه فکر کنیم؟این شباهت به خاطر ذات بشریت نمی تواند باشد.چه فکر ما در مورد آزادی با فکر پدرانمان یا فرزندان احتمالیمان متفاوت است.و نمی توان فکر کرد که نسلهای پیش و پس از ما فاقد این ذات بشری بوده اند.بنابراین عواملی وجود دارند که تعیین کننده شبکه های معناگر ذهنمان هستند و با زمان هم این عوامل تغییر می کنند.بحثی باز و بسیار بسیار گسترده.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/13ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
1 پسرها صبح به خلوت می روند خورشید در آغوششان می لمد که دیگر دهان ماه را کاشی به کاشی نمی بوسد کافه های سرد با قهوه ای رنگ نوازش تو و لبهای ماه زده ات آخ...چند تا شیطان و چند تا جهنم چشمک زن خیابانهای تواند شهری بی خواجوی من بی نصفه جهانت پسرها ظهر قایم می شوند زنبورها باسنهاشان را سیاه می کنند تنها یک بار دیگر نگاهشان کن فقط یک بار یک بار دیگر که دارند هم را می لیسند انگار شاخکهادر هم گره می خورند وبعد وبعد. دیگر اسمت را فراموش کرده ام گفتی زنی تنها در اتوبان تهران-قم هر روز پیاده می آید؟ نمی روم که ببینم دخترهای ساختمان روبرویی در اتاق خوابشان چه جور لباس عوض می کنند که د رآشپزخانه شان چه جور لباس می پوشند؟ فقط به زن تنها خیره ام به ته آسفالت که فرو می رود در صدا این صبوری منست روی خط تلفن خوب گوش کن تنفس توست روی بند رخت خوب تماشا می کنم جان دادن ماست این روی هرروزهء هرزگی لمس کن خوب چمدانها را از ساعت 5 ترمینال غرب چیده ام تا تو بیایی خیس وتا باران بعد صبر کنی که ساعت 7 تعاونی یک ببردمان به همان رودخانه نازنینم! این حواس کسی نیست که روی ما جمع است خاطرات ماست 2 به شیشه خانه شما سنگ به دروازه خانه خودمان آب ریختیم باران که گرفت مارا سیل برد شمارا زلزله چه جوری دیگر به فکر نیم وجب از خانه تو باشم که دشمن اشغالی گرفته؟ قطع کن من تاب این همه نسکافه و مستی ندارم کافه ای که تا این وقت شب باز است –سر سرم شرط –برنامه ای دارد حیا ندارند مردم که نمی میرند همه از همین دره ای پرت می شوند که ما تهش کافئین می زنیم مدت اعتبار ما همین یک دقیقه است قطع نکن که تا ابد برقصیم مست مست و عربده بکشیم با مجوز رسمی عربده کشی در نیمه شب هر آپارتمانی راستی ساعت چند بود که رفتیم؟ زن پیاده اسمش چی بود؟ ما نمرده ایم که هنوز می بینی می نویسیم این فصل یک سفر است چمدان داری بیا -می دانی که نازنینم- اما زن تنها چمدان ندارد نمی دانی چه قدر دیگر مانده؟ 3 از تلفن کارتی زنگ نمی زنم که با اولین کلمه پاک می شوی حالا جرئت داری بگو از کی حرف می زنی؟ بگو . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/11ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|