تبليغاتX
جذام خانه
in the name of another day
لوله ها من را هدف گرفته اند یا خرمایی گیسهات را؟

 نمی دانی

و سر تکان می دهی

 وقتی صدات نجوای غریبه ای می شود...

 می شناسم اما تمام بارانها را

به خوبی همین لحظه ای که شهرهای دور شکلک در می آورند

و کسی به تو از شرابی نو تعارف می کند با لبخند

و تو نخواهی دید فریادی را که خفه می شود در من.

 سه بار در آپارتمان کنارت ایستادم

و لرزیدم سه هفته در آوارگی شیرینم

سه شلیک بی صدا سوراخ کردند لبان شکفته سالها را

 از چه کسی سوال کنم آیا فضایل بزرگ من حتی طعم بوسه ای را به یادت نمی آورد؟...

سینماهای پایتخت یا پارکهای آواره .....چه فرق می کند

 استخوانهام معصیتی هستند که در آن با تو شریکم

فضیلتی که به دستش می آورم

که در دستهات می لغزند

و قد می کشند

و به یادت می آورند

 این کوپه ها همه به سمت تو می روند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط آرش | 
از تو می پرسم راستی نفس نفس زدنهای ما به کجا می کشد آخر

به هندسه تو

به منظومه کوچکمان

 به تمام شهریورهای 40 متری افغانی ؟

 تو حدس می زنی این هم از دود بهمن

 یا ریه های قیر اندودمان است

 و تا نواب خودت عقب می کشی.

می پرسم تهوع ما همیشگیست

 یا ما لنگ لنگ زنان از هزاره بی نیچه خودمان سر در می آوریم؟

سکوت می کنی.

 اسم تو اسم شب فرشتگان است

 و نیست پای هیچ نوشته ای 

 که امضای کوچکت نباشد

 پس هزار بار می پرسم

 این جذامی که مارا فتح کرده تا سالها می رود .

چرا دستهایت را از من می گیری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط آرش | 
و ابرهای بی باران محاصره کرده بودندمان

 وقتی زیر السلام گیسهای تو قدم می زدم

 نام دیگری از سربازان گم شده ام را تکرار می کنم

و این تازه کوچکی منست که قد می کشد تا هزاره نو

 کمی صبر کن!

 نمی میرند این قطره ها که خیسم کرده اند

 تنفس ناودانها ست این

و این حسرت سالها ست

تاببینم و بنشینم پای رخوتت.

 فضیلت کوچکیست که بخش می کنم

بین تو و خودم.

اگر بگردندم نخواهند یافت ترانه ای را که زیر لبها قایم کرده ام.

و بی که بخواهی آیا می شنوی از چه حرف می زنم؟...

نمی خواهمت وقتی لبخندی مختصر لبها را باز کرده

 می نشینم

و زل می زنم به تو

وقتی اشکهایت بارانم باشد.

پس یعنی هنوز توپهای قسم خورده برای مرگمان را هم به یاد می آورم...

و به یاد می آورم دلخوشیهای کوچکمان را.

 

از خواب دیشبت چیزی بگو

از آخرین تصویر

 از آخرین هوس

 از بوسه ای که نمی گیری از من.

 بگو...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط آرش | 
این ساراندا, تو کوچه های کدام بارانی ما پیدا شد؟

 از خودم می پرسم.

این ساعتهای شنی

 این عقربه های مست

 که هیچ وقت تماشایم نکرده اند بازیچه چه کسی شده اند که تمام تابستانها را از تو قایم می کنند؟ سرمهای ناپاک

 قطره قطره های آخرین باران زمینند

 چترت را کنار بگذار

این نشئه آخرست که نفسم را بند آورده

 و اگر فراموش کنی سلولهایت را اتم به اتم, کودکی ما از ویرانه ها سر در می آورد.

 هیسسسسسس

 شده ایم!

کاش این پله ها تمام می شدند

 امحاء و احشا ی ماست

 رو پیاده رو رو تابستان 87

 و تمام دوریهای بی پایان سیاره

نمی دانم چه ام شده که فقط آس می آورم

می دانم که هر چه دارم نذر این آخرین باران خواهم کرد

 

 می دانی که!

بند نمی آید...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط آرش | 

هلهله می کنم با باران

با ناودانها و سقفهای ساراندای تو که از من دور می شود گاهی

یا گاهی در عکسهای سالها پیش زنی تاریک پیدا می شود

از دخترعموهای ریزه میزه ام می ترسم

از گیسهای بالغ و نگاههای تازه تازه خیسشان می ترسم

و بعضی اوقات که لبخندی نمی ماند برایمان از نرگس  هم می ترسم

از سینما جمهوری یا کافه های این بالا بالاها که قد می کشند  در حلقه حلقه های دود مگنا و

      فرشتگانی که فراز باران ایستاده اند و نگاهمان می کنند و دعاهایی نامفهوم را روی طره های قهوه ایت می ریزند

واینکه پیاده و چرک در انقلاب تو  در کتابفروشیهای بی دفاع و آبمیوه فروشهای مست سر برمی گردانی و نگاه می کنی به آخرین قطره

سر بر می گردانی و لبخند می زنی از پیکان مدل 60  از کوچه های شهیدانت

عکس کوچکیست که قاب می کنم

می بویم

می بوسم

 

قبول کن

این آخرین بهانه است:

هنوز اینطرفها باران می آید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/02ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط آرش | 

همه رستگاران زمین

بخشی از یک روایت بلند

 

سه بار مرور می کنم اسم بانی این نوشته را تا بعد که می نویسم مطمئن باشم این نه قرار است شعر باشد نه داستان نه حتی یک جور ابراز احساسات.حالا مطمئنم که می خواهم درباره هستی غریب خودمان بنویسم.اما نمی دانم که از کجای این مساله شروع کنم .بگذارید بنویسم که ما آدمهای نابود شده هستیم.اکثرمان گیجیم و فکر می کنیم باید کاری بکنیم درباره زندگیمان اما حتی وقتی در خیابانها به دنبال این تحول هستیم هم بیشتر به دنبال لحظه ای هستیم که تنها در  رختخوابهای قیژ قیژو یا روی موزاییکهای سفت آپارتمانها دراز کشیده ایم.

این مساله یک جورهایی در رفتار منگ و نگاههای خسته مان پیداست.با این حال گه گداری اتفاقهایی در این زیستنهای خسته می افتد که تکانی به خودمان می دهیم و می خواهیم که کاری کنیم.نمی خواهم این را الان بگویم اما واقعیت اینست که خیلی زودتر از آن که بخواهیم اینها هم رنگ می بازد و باز می فهمیم که یک جور توهم سراغمان آمده.این طور است که کسی نباید خیلی خنده های مارا باور کند و از طرفی باید گریه هامان را خیلی جدی گرفت.نباید خیلی در گفتن فلسفه بافی کرد این یک اصل مهم ادبیست.با این حال فقط اضافه می کنم که ما همیشه اینطور نبوده ایم .یعنی یک زمانی که از الان فاصله دارد ما آدمهای خوشبختی بودیم .شاید حتی خوشبخت ترینها.بعد یک باره همه چیز عوض شد.همه چیز رنگ عوض کرد و داستان ما روایت جدیدی را سر گرفت.اینها را زیاد به کسی نمی شود گفت. چون آدمهای بعد از ما که الانمان را می بینند باورشان نمی شود که ما همیشه این طور نبوده ایم و آدمهای قبل از ما مسخره مان می کنند به خاطر این اراجیف.پس بگذارد اینها یک جور راز باشد بین ما و شمایی که اینها را  می خوانید.و اگر فکر کردید بعضی وقتها غصه داشت اذیتتان می کرد یک کم به ما فکر کنید تا ببینید که غم داشتن به این راحتی ها نیست.آن وقت یک کم خوش باشید و یک کم به ما هم فکر کنید و اگر شد تلفنی هم به ما بکنید.حتی اگر فحش هم بدهید خوشحال خواهیم شد.گفتم اینها را یک نفری باعث شده که بنویسم.و دلم می خواهد الان باز برای خودم یاد آوری کنم که اینها را بیشتر می خواستم با آن آدم در میان بگذارم ولی چون الان دستم به او نمی رسد و ترجیح هم می دهم که دستم به او نرسد و او هم همین را دوست دارد پس چیزی از اسمش نمی گویم.زیاد خوش شانس نیستید که شما هم دارید اینها را می خوانید.اما چه می شود کرد آدم همه کارهایش را برای خوشی نمی کند یا بعضی وقتها از دستش در می رود و یک اتفاقی برایش می افتد که دیگر افتاده و دماغش را سوزانده.کاریش هم نمی شود کرد.مثل حالای شما.شروع کردن سخت بود اما انجام شد.پس با من بشنوید و بخوانید که روزی روزگاری در کشوری که ما در آن زندگی می کنیم ....

 

 ***

 

در آن روزهایی که شما نبودید و ما هم نبودیم  و پدرانمان  هم نبودند  در یکی از این شهر کوچولوهای شمالی مردی بود که هر روز با دوچرخه زهوار در رفته اش کوچه های بیست سالگی را پی دختر پر ناز و عشوه شهرش می رفت.آسمان آن موقع ها آبی تر از الان بود و موهای گریس زده پسر زیر نور آفتاب می درخشید مثل جفت چشمهای میشی و پیرهن سفید گل و گشادش و باد موها را عقب می داد.بله داستان ما از همین جاها شروع می شود .مادریزرگ جلو جلو می رفت و نگاههای غمزه ناکش دل پسر را بی تاب تر می کرد.کاش بودیم ومی دیدیم که چه طور می رفت پدربزرگ.چه طور دلش تاپ تاپ صدا می کرد .دوچرخه آرام زیر پاهای پدر بزرگ صدا می کرد.اما او مست نگاههای هر از چند گاه دختر بود.این لبخندها و نگاههای گاه گاه می کشاندندش.تا همینها باشد که  که همه ما باشیم و دنیا یک کم به خودش بیاید با خاطره ماهایی که گوشه ای در کمر پدربزرگ وول می خوردیم و بی تاب بودیم برای بدنیا آمدن .مادربزرگ آرام از گوشه چشمها دل پدربزرگ را خط خطی می کرد .چه ساعات و لحظاتی گذشت برای آنها وقتی در ساحل شمالی تنگ آغوش هم لم می دادند و به موج موج خزر خیره می ماندند .وانگار دیگر نمی خواستند زمان اصلا بگذرد.نمی خواستند لحظه ای از کنارشان بلغزد که در آن حضور هم را نفهمیده باشند.این خاصیت همه ما بود وهست.و این را هر کسی نمی داند.نمی تواند که بداند.نمی داند که ضعف همه فامیل ما در آن نقطه است.در جایی که دلهای کوچکمان بلرزد و بدنهامان گر بگیرد.آن وقت است که ما آرامیم مثل همه موجهای تابستانی خزر و کسی دیگر نمی تواند آن آرامش را از ما بگیرد .و ما همه زندگیمان را پی همان یک لحظه می گردیم.این را به کسی نگویید و به روی خودتان هم نیاورید که این را می دانید.چون برای ما خطرناک است.برای پدریزرگ هم خطرناک بود.خطر پشت تپه های ماسه و شن کمینشان را می کشید وقتی آرام آرام لبها روی هم می لرزیدند و دستها نوازش کنان تمام آن نوار شمالی را طی می کردند.اسمش امروز یک کم دروغ به نظر می رسد اما می دانم که در تمام خاندان یک جور تپش غیر عادی سینه ها وجود دارد در سینهای مشکی زنهای خاندان و در سینهای گشاد مردها.اسمش عشق هم نباشد طوری  نیست.اما یک چیزی هست.غروب خزر آن روزها باید دیدنی تر از حالایش بوده باشد و چه نشئه و مست آن دو بر می گشته اند به خانه هایی با سقف ایرانیتی که بوی نم دریا همه اش را پر کرده بود.پدربزرگ هیچ نمی دانست تجربه عاشقانه اش  را همه پسرها و دخترهایش تجربه خواهند کرد و بعد مثل یک جور سرماخوردگی ملایم در همه شهر پخش خواهد شد.19 ساله گی پدریزرگ مثل 30 سالگی پسر بزرگش مثل 29 سالگی نوه پسریش مثل 20 سالگی دخترش مثل 35 سالگی عمو محمد و همه آنهای دیگری که خواهم گفت برایتان زیبا بود.و باقی عمرش همه سعیش را کرد تا آن خاطرات زنده بمانند مثل معتادی بود که همیشه دنبال آن نشئه اولست.اینها را اول گفتم .قایم کنید اینهارا .کسی نباید بداند جز ما و شما و همین.فقط یادتان باشد اگر چشمهای یکی از ما سرخ و منگ روی شما ایستاد به او نه نگویید.چون یک جورهایی عاشق شما شده و اگر نه گفتید به....به رستگاری نه گفته اید.اینست اصل داستان و باقی حرفهایم روایت اینست.روایت رستگاران زمین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/02ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.

پیوندهای روزانه
فرشته رضایی
ن.ک.
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
86/04/01 - 86/04/31
نویسندگان
آرش
آرش منصور گرگانی
پیوندها
مهدي حسين زاده
مازيار عارفاني
محمدصادق دارابي
آفاق شوهانی
رامین پرچمی
مهرداد فلاح
سید مهدی موسوی
ابوالفضل حسنی
شیکا اویلی
فرهاد حیدری گوران
وحید ترابی
احسان رستمی
مهنا
نسترن مکارمی
مینو نصرت
یدالله رویایی
عباس معروفی
علیرضا بهنام
مرتضی پورحاجی
داستان ایرانی
ایلیا تنکابنی
آیناز اعلایی
سعید دارایی
شینا
سمانه
مهرداد عارفانی
انوش وقاری
عادل قلی پور
گلاره
سهیل پاشازاده
مصطفی
غزل خلعتبری
Wc
نیما صفار
شکوه شیرانی
مرتضا خبازیان زاده
زهرا باقری شاد
آزاده دواچی
خانم کا
نرگس
کوچه آلفرد(حمید پیمانی)
احمدرضا خلیلیان
حامد ابراهیم پور
حدیث رستگار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان