تبليغاتX
جذام خانه
in the name of another day
یادسنگی محاط در زمانی بس دور از مرگ تو

بدین سان تو لرزان ،بر لبهءاین خورشید-این بیشمار پروانهءگریزان-ایستاده ای.

اوگنیو فلوریت،شعر قطعه ای برای یک پیکره،ترجمه:حشمت الله کامرانی

نامه سی و چهارم:

از چهارباغ پایین تا چهارباغ بالا.از خیابان میر تا نظر شرقی تا نظر غربی.از دروازه شیراز تا سه راه حکیم نظامی تا چهارراه حکیم نظامی.از پل بزرگمهر تا سی و سه پل تا پل توحید .از پُلی به پُلی.از پِله ای به پِله ای.صداهای ثبت و ضبط در حافظه و طنینهای بی جای ذهن از کلمات و مکالمات،از تصاویر و از چهره ها.از صداها و صداها.از نوشته های بی حد وحصر در هزار گردهمآیی مخفیانه،رسمی،نیمه رسمی،ممنوع،اتفاقی،بی هدف،مهمل ؛ روی سنگفرشها ،روی سنگفرشها،روی همین سنگفرشها.

تاریکیهای ترس آور نیمه شبهای خوابگاه و تلاولو بی دریغ چراغ برقهای خیابان هزارجریب.تمام شیرهای داغ ،شیرکاکائوهای داغ و ملائکهءمنتشر در لباسهای زیر زنانهءکوی اساتید.لامپهای روشن-خاموش خانه های محقر اعضای اپوزیسیون هزار نفری،صد نفری،ده نفری اصفهان علیه ترسی از دل زاینده رود ،علیه اجبار حضور کارمندان رسمی و نیمه رسمی دانشگاه،علیه تارو پودهای بیصدای یک انفعال جمعی  پشت دانشکدهءداروسازی ،پشت دانشکدهءپزشکی،پشت دانشکدهءبهداشت،پشت دانشکدهءدندانپزشکی،پشت تمام دانشکده های کوچک و بزرگ خیابانی با درختان خم برای آدمها.گره گره های نقشی کنده شده روی غشای ظریف نیستی روی چشمها و روی غلاف عضلات ران.سکسکه های مدام اساتید علوم پایه و گامهای لرزان همراهان بیماران بخش ریه،بخش جراحی یک،بخش ارتوپدی.سکوت کارگران شهرداری منطقه پنج،ده،یازده و دوازده.سکوت شهردار منطقه ده به خاطر پاکت تنباکو و عجولی راننده اتوبوسهای خیابان آزادی،خیابان انقلاب،خیابان ولی عصر.سرباز صفرهای پادگان جی ،افسران مستقر سر چهار راهها سرمیدانها و نا امنی بی حصر تو در تمام پادگانها و در تمام انتشاراتیها و روبروی چشمهای ریز آستیگماتِ خیره به لرزش دستهایت پنهان زیر چین چینهای لایتنهی مرگمان زیر میزدو در یکِ فلزی ،ماحصل مادرقهبه گان گیتی از تلاشی جمعی برای همه رستگاران  زمین،همهءچشمهای منگ وسرخ،همه عابران نشئه چهارباغ بالا،چهارباغ پایین،ولنگارانِ متلک پران پشت دانشکده ها و دروغ پردازانِ مسحور عشق  در خیابانهای منتهی به سی و سه پل ،به دروازه شیراز ،به دروازه تهران،به فلکهءاول صادقیه ،فلکهءدوم صدقیه.آخ!آن چشمهای ترک خورده و روشنِ بی حس زیر سرمهای هذیان و مصیبت.لابلای کتابهای خیابان انقلاب و کافه های دود گرفته و تاریک با پنهانِ ما زیر رواقهای طلایی عصری مرده در تهران.طلاکوبی روی فندکها و سیگارهای باریک و به فیلتر رسیده  در ترمینالهای تهران،اصفهان،شهسوار،دورهای بی فرودگاه و بی اتوبوس و بی حرکت و بی سفر،بی سواری های محرک اعصاب و عروق در جاده ها.غریبه ها،غریبه ها ،غریبه ها زیر پتوهای سربازی ،با پوتینهای سربازی،با پیرهنهای ارزان دست فروشهای سر میدان توپخانه و لرزان و هراسیده کنار آبمیوه های سبز،سفید و قرمز.اراده ای بی پایان برای حذف،برای فراموشی،برای به یاد آوردن،برای پریدن به آخرین متروی ایستگاه صادقیه،ایستگاه نواب،ایستگاه آزادی،ایستگاه فردوسی. که ما مخفیانه ،با یقه های بالا داده و با صداها و آوازهای مضحک با نگاههای محقر و تحقیرکننده سرِ تمام میدانها و تمام خیابانها .آرامشی آرامشی آرامشی مصنوعی از مخدرهای خطرناک و سر و صداهای لعنت شدهء ترافیک و تابستانهای مستی و زمستانهای هوشیارِ هنوز بر سر آبراهه ها ،رودخانه ها ، تاریکیها،شعرخوانیها،قُر زدنهای بی شمار و فحشها و ور زدنها و سکسکه ها.افتضاح محال از ما که هر روز که هر لحظه که هر ثانیه و هر قرن :تکرار باران روی اعماق بی عمق عق زدن های بی حسابمان در آب جویها،روی آسفالت و روی نگاههای منتظر برای آخرین ویرانی.شاد و بی فکر و بی قید در آپارتمانها در سلولهای سی متری ،چهل متری و مساحت تمام  ما بالغ بر صد هزار متر ،صد میلیون متر،بالغ بر منظومه شمسی ،کهکشان راه شیری تا زیر چشمهای خدا.مقدس و دست نیافتنی با کاپشنهای بوی قِی با دستهای ِبوی نا ،با نگاههای محتاط و با هذیانهای متعفن ،با ترسهای کوچک ،با شهامت لیسیدن سرمای آجرها و بلوکها و شیروانیها و ایرانیتهای میدانهای دو سمت رودخانه.نگارش درون من درون ما و نگارش در دستشوییهای شلوغ اماکن عمومی در راه پله های تاریک در ترمینالهای بد بو در ولنگاریهای پراکنده در تالارهای ادارات در کافه ها و ویرانه ها،نگارش روی موسیقی درونی ولگردها و کارتن خوابها و معتادها و بی خانمانها و پارک گردها و خیابان گردها و سینما گردها و تئاترگردها و همه سرگردانیها و پشیمانیها و فراموشیها.حافظه ای که مُرده ،سلاخی شده ،شقه شقه مشترک عزیز و بی پایانمان روی دستمال توالتها و مدفوع  های اسهالی فصل بی زوال .این فصل زوال این زمان بی پایان این سرود ابدی که پناهگاهمان ،سرپناهمان از چهارباغ بالا تا چهارباغ پایین،از نظر غربی تا خیابان میر.از چهاراه حکیم نظامی تا سه راه حکیم نظامی تا دروازه شیراز،از پل توحید تا پل بزرگ مهر.از پُلی به پُلی.از پله ای به پله ای. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط آرش | 
آنچه حرکتِ فرارفتن از سطح زبانی را موجب می شود ،میل به هستی شناسی است؛ این خواستی است که این هستی شناسی از تحلیلی دارد که زندانی زبان است.

وجود و هرمونتیک،پل ریکور

نامه سی اُم:

دلهای مانده و پوسیده .اینها می ماند در اصفهان.کسی از زیر چشمها رفت و آمدها مختصر دخترهای خوابگاهی را می پاید و کسی بی صدا پشت پنجره های بخار گرفته به زمین خالی فوتبال به ساختمانهای غبار گرفته و آجرهای یخ بسته خوابگاههای دانشگاه اصفهان خیره است.این تکهء اصفهان نمور و تاریک شده است و بارانی که نه می بارد نه دست بردار است در هوامعلق مانده.تاریکی تا یکی یکی پله های خوابگاه شمارهءدو بالا می آید و من مانده ام که تقدیر با تصمیم چقدر فاصله دارد.

پشت خط علیرضا شعر می خواند.سردبیر زنگ می زند.سلمان از حامد می گوید وشبهای سپاهان شهر.علی می گوید که ولوو اِف چهارده  از روبروی خیابان خوابگاه می غرد و می رود.از تاریکی پایین می آیم.در سالن تلویزیون ،دلپیرو دو نفر را دریبل می کند و دروازه را باز نمی کند.السندرو دلپیرو آه پنجاه نفری که نشسته اند را بیرون می کشد.شالگردنم را سفت می کنم و سر پایینی خیابان خوابگاه تا سر دروازهءاصلی را می سرم .منتظر اتوبوس می مانم و تا دروازه شیراز محو پسرک سی و پنج ساله ای هستم که با خودش بلند بلند حرف می زند.بوی گند تنش تا چهار ردیف جلوتر که من نشسته ام می آید.سه تا دختر ته اتوبوس پسر را نگاه می کنند،پچ پچ می کنند و می خندند.چشمهای پسر می گردند در اتوبوس و پی چشمهایی می گردند که ببینندش و دنبالهءکلمات نامفهومش را با صاحبشان در میان بگذارد. چشمهایم نا خودآگاه به شیشه بخار گرفته می چرخند.روی قطره قطره ها می لغزند و شکلهای بی هندسهءخیابان هزارجریب را می بینند.دروازه شیراز،کنار آبمیوه فروشی پیاده می شوم.شیر کاکائو دستم می گیرم و می بینم که پسرک روبروی آبمیوه فروشی به من خیره است.نگاهم نمی چرخد.چشمهایم خیرگی مردمکها را رها نمی کنند.دستهایش در کاپشن خردلی خاک گرفته و خیس مچاله شده اند.شیر کاکائوی دیگری می گیرم و می روم کنارش.بی حرف می گیرد و زیر نم نم باران به دیوار تکیه می دهیم.شیرش را هورت می کشد و طول می کشد تا تمامش کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.بعد اسمم را می پرسد.می گوید:((آقا آرش!اسمم می دونی چیه؟ .....نمی دونی؟!.....کامیاره....من از تهرون اومدن اینجا.....اصفهان.می دونی سی وسه پل کجاست؟.....نمی دونی؟!.....اومدم دنبال لادن....لادن خیلی خوشگله....خودش گف بیام.....گف که دوسم داره خیلیم دوسم داره.....گف بیا اصفهان ببینمت.....آقا آرش!می دونی چیه؟.....نمی دونی؟!......منم خیلی دوسش دارم....نامه براش فرستادم....رفتم اداره پست ....سر آریاشهر.....به اون آقاهه که مثِ استاداسدیه دادم نامه مو گفتم واسه لادن بفرستدش....واسش می دونی چی نوشتم؟....نمی دونی؟!...نوشتم میام اصفهان....نوشتم میام ببینمت.....گفتم بیاد دنبالم....گفتم که منم دوسش دارم.....رفتم  خونه..نامه شو برداشتم و یه بلیط خریدم...))بلیط ،چروک و با گوشه پاره از جیبش می آید بیرون.نوشته آقای طبایی ،یک نفر ،اصفهان،صفه.((اومدم اصفهان پیش لادن.شما می دونی کجاس؟ ......نمی دونی؟! ...نامه شم همراهمه

......ایناهاش.....شما بخون خودت ببین که دوسم داره....منم دوسش دارم....))نامه را چهار تا کرده از جیب پیرهن راه راه می کشد بیرون،می دهد دستم.قطره ها روی کلمات می نشینند و چند لکهءجوهری نامه و کلمات کج و ماوجش را محاصره می کند.نامه بد خط و با صدای کامیار نوشته شده.می خوانم و حدس می زنم کار خود کامیار است.باران دارد ذره ذره جان می گیرد.یقه هایم را می دهم بالا.چهارباغ پایین را نشان کامیار می دهم و می روم آنطرف خیابان.اتوبوسی متوقف با هزار نفر،صد نفر،ده نفر آدم خیس منتظر است.به خوابگاه بر می گردم.کامیار را از پشت شیشه های اتوبوس می بینم که هنوز از جایش تکان نخورده.ایستاده و به اتوبوس ،به من ،به آدمهای خیس خیره است.باران تند تر می کند و دیگر نمی توانم ببینمش.فردا  جای اینکه در  دانشگاه پیاده شوم کنار آبمیوه فروشی پیاده می شوم.کامیار نیست.سرم پایینست.کنار تیربرقِ جلوی آبمیوه فروشی،بلیطی مچاله افتاده.بازش می کنم و بین لکه ها جوهر و گل می خوانم:آقای طبایی.می خوانم ترمینال صفه.بر می گردم طرف درب اصلی دانشگاه.بین دخترها پی لادن می گردم.از علیرضا می پرسم داروسازی لادن ندارد.در ذهنم مرور می کنم.لادن....لادن...لادن.خالیم از لادن.در بیمارستان الزهرا، دلپیرو همه را دمغ کرده. اینترنها ،رزیدنتها ،اساتید ، پرستارها،نگهبانها،بیماربرها،مریضها،همراهها.دم در پاویون به دختری محکم تنه می زنم.بر میگردد و کلمه ای روی لبها می ماند.پاویون کسی نیست.کیفم را روی یکی از تختها می اندازم و نامه لادن را باز می کنم.چند بار می خوانم.به دقت.از اول تا آخر.بین کلمه ها می گردم.باید چیزی باشد.نشانی،آدرسی،قراری.از بخش زنگ می زنند.مریض تخت چهار ریه اَرِست کرده.می دوم.چهل و پنج دقیق احیا ،شرح احیا و جملهءآخر:متاسفانه علیرغم کلیه اقدامات بیمار در ساعت شانزده و سی دقیقه فوت نمود.از اتاق بیرون که می آیم،دخترِ دمِ پاویون را می بینم که گریه می کند.نگاهش سرسری و کنجکاو می پایدم.باز دراز می کشم در پاویون و نامه لادن را زیرو رو می کنم.تلفن زنگ می زند.تخت پنج،تخت شش،تخت ده،یازده ،سیزده.نامه تمام نمی شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط آرش | 
می داند که لحظه ای در آستانهءدر درنگ می کند...و می داند که آنجا مناسب ترین جا برای گذراندن این روزها بود و کار خویش را به جانشینی قوی و خوش بنیه که به عرصه می رسد واگذار می کند...ومی داند که او مناسب ترین فرد برای روزگار خود خواهد بود.

مقدمهءبرگهای علف،والت ویتمن،1855

نامه بیست و هفتم:

میثم گُله،پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه است.می نویسد،سخنرانی می کند و سخنرانی ها را به هم می زند.دربارهءامقلاب در نیکاراگوئه و عوامل لغزش سیاسی و اقتصادی حزب کارگر در هائیتی کتاب می خواند.میثم گُله تا وقتی که با مادمازل ،عیالش،ازدواج نکرده همچنان یکی از فعالترین و اساسیترین ارکان جنبش چپ در خاورمیانه علی الخصوص در دانشگاه اصفهان و علی الخصوص در دانشکدهءداروسازیست.اما بعد از ازدواج با مادمازل می شود فعالترین مسوول فنی های داروخانه های اصفهان.شبها کتابهایش را درباب جامعه شناسی امپریالیسم و نگرش های چپ در سومالی بر می دارد و زیر عکس چگوارا می نشیند و برایم حرف می زند.تا وقتی که هر دو کتابهای درسیمان را جمع کنیم و برویم کتابخانه.میثم گُله صد و پانزده کیلوست.صد و هفتاد سانت قد دارد و برجسته ترین شکم خوابگاه و زیباترین پالتوی اصفهان متعلق به اوست.آشپزیش مخصوصا وقتی چیزی برای خوردن نیست حرف ندارد.مادمازل را بیشتر از هر کسی دوست دارد اما چون مادمازل با جنبش چپ چندان میانه ای ندارد و همین جلسات انجمن اسلامی را هم از سر بیکاری می آید ،گُله ناچار از صحنهءسیاسی کنار می رود و می شود شوهر خوب مادمازل.سری که درد ندارد دستمال نمی بندند.این را مادمازل می گوید. من هم تایید می کنم و من ومیثم در راه پله های ساعت یک و نیم صبح خوابگاه شمارهءدوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان وقتی صدامان را آنقدر پایین آورده ایم که حتی گربهءخوابگاه هم نمی شنود،چراغ جنبش چپ را در خوابگاه زنده نگه می داریم.میثم می گوید ،از تاریخ انقلابها می گوید،از دموکراسی و لیبرالیسم وخطری که همان لحظه روی راه پله ها دارد تهدیدمان می کند می گوید.

:میثم،فریدون رو خوند؟

:تا اونجایی که دارن میبرنش ایران خوندم.

میثم رُمان نمی خواند.داستان نمی خواند.کتاب هنوز زیر تخت منست و اصلا یادم رفته که به گُله بدهمش.اما گُله در مصاحبه ای با نشریهءدانشجویی انجمن چندجا از رمان اسم می آورد.گُله چشمک می زند و می گوید که:(( آرش جونم! بریم کتابخونه.))مادمازل زنگ می زند همان وقت و میثم یک ربع با عیالش حرف می زند.روی راه پله ها می نشینم.پدربزرگ جنبش چپ شکمش را می خاراندو می بینم که سرخ می شود و زرد می شود و سفید می شود.می رویم کتابخانه.باران روی آسفالت خوابگاه ضرب گرفته و پاییز دارد نقش بازی می کند برایمان.درس می خوانیم.من روی یک میز ،گُله چند میز آنطرفتر.ساعت سه هر دو به هم نگاه می کنیم و  به اتاقهامان می رویم.من ،روی تختم دراتاق سیصد و دو دراز می شوم،میثم،چند اتاق آنطرفتر،روی تخت اتاق سیصد و شش.با علیرضا و اعلیحضرت  فردا روی نیمکتی پشت دارو نشسته ایم که گُله می آید.خسته است و زیر چشمهایش گود افتاده.می گوید که تا عصر با عیال می رود بیرون و شب می آید خوابگاه.می گوید که شاید شب برود خانه پدرزنش که سپاهان شهر است.پدر بزرگ جنبش چپ و اعلیحضرت با هم می روند.اعلیحضرت می رود به خوابگاه شماره چهار.گُله می رود تا با مادمازل شهر را گشت بزند.من وعلیرضا نیم ساعتی باز می نشینیم.خسته ام.بلند می شوم و از علیرضا خداحافظی می کنم.گُله شب خوابگاه نمی آید.من تنها می روم کتابخانه. ساعت یک و نیم پدربزرگ جنبش چپ تلو تلو خوران از جلوی پنجره کتابخانه رد می شود.دم در خوابگاه می بینیمش.گُله یک ربع به ساختمانهای سپاهان شهر و سیستم فاضلاب آن  فحش می دهد.حتی تصمیم می گیرد در آنجا کودتا کند .می برمش تا اتاقش. می خوابانمش روی تختش و صبر می کنم که خوابش ببرد.مادمازل زنگ می زند به گوشی میثم .می گویم که خوابیده و حالش خوبست.در تاریکی اتاق سیصد وشش نیم ساعت می نشینم.باران بند نیامده هنوز.انگار آسمان تصمیم دارد  دو سال خشکسالی را یک هفته ای  جبران کند.می روم روی تخت اتاق سیصدو چهار .کتابهایم را در کتابخانه جا گذاشته ام. مهم نیست .فردا صبح برشان می دارم.مهم اینست که حال پدربزرگ جنبش چپ خاورمیانه خوبست و حالا روی تختش بیهوش افتاده ونمی فهمد که اصفهان را باران دارد خیس خیس می کند.بارانی که فردا صبح خبری از آن نیست.بارانی که تو را در خود مخفی می کند و نگاهی  در دل زاینده رود را خط خطی می کند.بارانی که جیغهای دور از مارا مخفی می کند خفه می کند.صبح که می روم کتابهایم را بردارم می بینم تمامش خیس آبست.انگار کسی تمام شب با آنها زیر باران بوده. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط آرش | 
هنگامی که باردیگر شب فرا رسید و خروش یکنواخت موجهای سرکش در مسیر باد سرماآور به گوش آنهاآمد،آنوقت بود که فهمیدند خشم دریا و قهر امولج ممکنست چه به روز سرنشینان یک زورق کوچک آواره و توفان زده بیاورد...

زورق بی حفاظ،استیفن کینگ

نامه بیست و ششم:

ناهید مصمم بود.هیچ وقت آنقدر مصمم نبود.

:این هنوز دهنش بوی شیر می ده ناهید.بدهیمش دست این مرتیکه ءگاراژدار؟

ناهید به فروغ یاد می داد که خانهءشوهر چه باید بکند وچه نکند.عکس فروغ در لباس عروسی کنار مردک گاراژدار در هال روی میز ناهار خوریست .عشوه های فروغ برای پیرمرد را هیچ کس فراموش نمی کند.سالهایی که فروغ یاد گرفت خانه شوهر کجاست و آقای فدایی کیست و چه قدر خورشت بادمجان دوست دارد سالهای خوشی فروغ بودند با فدایی بزرگ.این را هیچ کس نفهمید که چطور فروغ عاشق این پیرمرد خنزرپنزی شده بود را هیچ کس نفهمید.یعنی ناهید می دانست؟خدا عالمست و فروغ و ناهید که بعد یک ساعت حرف زدن در اتاق خواب فروغ آمدند بیرون و آثار تصمیم روی صورت کشیده و ظریف ناهید پیدا شد.با این همه کسی هم نمی داند که اولین شب زناشویی هم برای فروغ شب غریبی بود.این حس که عشقش بیشتر جای پدرش است و این فکر که پوست چروکیدهءفدایی شبیه تنهءدرختهای چندین سالهءییلاقست.اینطور بود که فروغ خیلی زود شکست.سی سالش که شد عین پنجاه ساله ها حرف می زد و پنجاه سالگیش را کسی نمی توانست تحمل کند.شصت ساله بود که چشمهایش کم سو شد و در بیمارستان فهمید که مرض قند آن چشمهای درشت را کم سو کرده است.و این مرض قند خودش به تنهایی سه نفر از فامیل را کشته بود.مرضی که کار ناهید را به دیالیز کشاند.کلیه های عمو علی را ویران کرد .همین مرض بود که یقه پسرک بزرگترش را در ینگه دنیا هم گرفت و کشاندش روی تخت بیمارستان.علیرضا که افتاد بیمارستانی در غربت ،فروغ لباسها و پنجاه و شش سالگیش را جمع کرد و خوش خوشان رفت آن طرف دنیا.رفت لندن پیش پسرکش.دو تا نامه از فروغ   ته گنجه ناهید هست.کلمه ها برای ناهید بی معنایند اما دست خط دخترکش را خوب می شناسد.خودش یادش داده بود که ر را بکشد و ب و ت و پ را سر بالا بنویسد.بعد از آن دیگر خبری از فروغ نشد.یک بار برادر فدایی زنگ زده بود و گفته بود که زمینهای فدایی بی صاحب افتاده اند در بندر انزلی.ناهید هم نمی دانست چه کار کند.چه بگوید.گفت فروغ رفت.خبری از فروغ ندارد و دیگر نمی دانست.فروغ بچه هایش را خودش بزرگ کرده بود.فروغ فدایی را هم پیر کرده بود، تا دم قبر بدرقه اش کرده بود و بعد برگشته بود که به بچه هایش برسد.نوه های ناهید و پدر بزرگ را فروغ یک تنه فرستاد لندن که درس بخوانند. وقتی فدایی بزرگ در قبرستان همیشه بارانی و گل آلود بندر انزلی داشت به آواز قورباغه ها و زنجره ها گوش می داد، فروغ خودش یک تنه برای علیرضا زن گرفته بود.ناهید ناخود آگاه یاد آن شبی می افتد که عروسی عظیم بود و همه برادرها و خواهر ها جمع شده بودند.فروغ کنار مینا دراز کشیده بود.آراسته، شوهر مینا ،رییس بانک ملی شعبه ولی عصر  است.آراسته قدی دارد اندازه درخت گردوی وسط حیاط خانه شمالی.آراسته از هیچ کس نمی ترسد.همه رییس بانکها دیوانه اند.ناهید اینطور فکر می کند.لا اقل این رییس بانکی که شد شوهر دخترش که دیوانه است.مینا از ترس به آراسته چیزی نمی گوید و بی خبر می آید عروسی برادرش.شب آراسته از تهران می رسد و یکراست می رود به اتاق خواب.آراسته پتو را می زند کنار و فروغ ترسیده و در حال غش عقب عقب می رود.آراسته کم نمی آورد و صدایش را می اندازد در گلویش که:(( تو شوهرت می دانه آمدی اینجا؟)) صدای آراسته همه را بیدار می کند.رنگ صورت مینا زرد می شود.سرخ می شود.مشت و لگدهای آراسته روی تن نحیف مینا پایین می آید.فدایی که صدای آراسته را شنیده بوده ،می پرد وسط قائله و دستهای آراسته را می گیرد.پیرمرد داد می زند:((باید این مرتیکهءکمونیست بی شرف رِ اعدامش کنیم.))آن وقت پدر یزرگ می فهمد که چرا ناهید اینقدر مصمم از اتاق خواب بیرون آمده و گفته این کار باید بشود.عظیم بدو بدو می رود که شلنگ را از حیاط بیاوردو آراسته را همانجا اعدام کنند.اما زور آقای رییس بانک از دستهای نحیف فدایی بیشتر است.آراسته فرار می کند وهمانشب بر می گردد به تهران.اینطور می شود که آراسته از اعدام شدن توسط اعضای خانواده جان سالم به در می برد.مینا یک ماهی پیش ناهید می ماند بعد با عظیم می روند تهران که مبادا باز آراسته بخواهد غلط اضافی بکند.

ناهید می خندد حالا.بلند بلند هم می خندد.دلش خوش است از اینکه پسرها و دامادش می خواستند این مردک دراز قد را اعدام کنند.آن هم با شلنگ.ناهید مثل دختر چهارده ساله ای می خندد.دلش می خواهد برقصد مادر بزرگ.حتی نیم قری هم می آید.چشمهای عمو علی چهارتا شده ،وسط هال.مادرش را نگاه می کند.ناهید نمی تواند جلوی خندیدنش را بگیرد.به عمو چشمک می زند و بلند می گوید:((پدرسگ))می رود طرف آشپزخانه.عمو مات می ماند.می گوید:((خیلی ممنون ماما جان...))بعد زیر لب می گوید که: (( انگاری  ما ...خُل تریشان نیستیم...مامای خودمونم همچی گاهی ریپ می زنه ها!؟)) ناهید می نشیند روی صندلی آشپزخانه.در کمرش دردی می پیچد.مال قر دادن هشتاد سالگیست.پدر بزرگ از روی ویلچر از آنطرف هال سری تکان می دهد.می خندد.صدایش می پاشد در تمام هال که :((جوان شدی ناهید...))ناهید می خندد.مادر بزرگ می خندد.همه تهران چشم شده اندو مادر بزرگ دیگر خنده اش بند نمی آید تا وقتی که چشمش می افتد به کد شیراز اول شماره ای که روی تلفن افتاده.عمو علی گوشی را بر می دارد و می رود به اتاق خواب و پچ پچ می کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مادر بزرگ در دلش می گوید :((می دهم اعدامت کنند،پدر سگ!))و می خندد ،می خندد،می خندد.همه تهران خوابیده اند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط آرش | 
پاهای ما می خواهند راهی را که به سویش روانیم به یاد آورند.

شعر گزارش ،از مجموعه سفر در دل تاریکی،ویلیام استافورد

نامه بیست و پنجم:

اعلیحضرت ،من و آرمین .عکس را چروک و شکسته از کیفم در می آورم.اعلیحضرت چهره ای ماسکه دارد.عینک آستیگمات چشمهایش را پوشانده.من و آرمین می خندیم.آرمین تار را مثل کمانچه دست گرفته.بغل دستی ام خواب است و اتوبوس می پیچد و می رود.می چرخد و می رود.کمک راننده با دو تا دختر صندلیهای جلو ور می زند .ابرها آسمان را احاطه کرده اند.اعلیحضرت بلند می شود و از پاکت وینستون لایت نخی را بیرون می کشد.آرمین به سیگار حساسیت دارد.من و اعلیحضرت می رویم به بالکن و سیگار می کشیم. اعلیحضرت می گوید که می خواهد زود برود.جایی بند نمی شود.آرمین تارش را دستش گرفته و چیزی می زند و خودش هم می خواند.ما نمی شنویم از بالکن.صدای ماشینها و همهمه مدام آدمها گوشهامان را پر کرده.اعلیحضرت به حفاظ بالکن تکیه می دهد .ساکتست.می گوید بیا تا دروازه شیراز با هم برویم.نمی خواهم بروم.تحریکم می کند که دختر بازی می کنیم.نمی خواهم بروم.می خواهم پیش آرمین بمانم بیشتر.تارش را نشنیده ام.اعلیحضرت دیگر چیزی نمی گوید.چشمهایش می روند طرف دورها.ته سیگارش را می اندازرد یایین بالکن و با نگاه تعقیبش می کند که ببیند کجا می افتد.من در بالکن را باز می کنم و می روم داخل.بیرون سرد است.سوز دارد.آرمین چهارگاه می زند.اما خودش شور دوست دارد.همیشه می گوید.بعد چند تصنیف آشنا را می زند و می خواند.لپهایش گل انداخته اند.همینطور می زند و می گوید فرانک خیلی خوشگلست و فرانک را امروز ندیده و چقدر دلش تنگ شده برای فرانک.می گوید سه نفری برویم تهران یا شیراز یا جنوب،گشتی بزنیم.می دانم که هیچ وقت سه نفری هیچ جایی بیرون از این شهر نمی رویم.اعلیحضرت می آید داخل.بی قرارست.مدام دور اتاق می چرخد.می خواهد که من هم با او بروم.نمی خواهم.اما به آرمین می گویم در گوشی و آرام می گویم.طوری که اعلیحضرت نشنود می گویم که باید بروم.آرمین سر تکان می دهد.بعد بلند می گوید:(( پس کی می ریم قشم؟))می گویم من که رفتم خوابگاه ساکم را ببندم.اعلیحضرت می خندد.آرمین و من هم .شالگردنها می روند و دور گردنهامان را می پوشانند.چهار باغ بالا با این همه سرما شلوغ است.جایی می ایستیم من و اعلیحضرت و شیر گرم می نوشیم و باز راه می افتیم.تا دروازه شیراز حرفی نمی زنیم من و اعلیحضرت.سلمان زنگ می زند که دارد از در دانشگاه بیرون می آید و دروازه شیراز قرار می گذاریم.اعلیحضرت آن طرف میدان سوار تاکسی می شود.سلمان زودتر از ما رسیده و دوتایی رفتن اعلیحضرت را تماشا می کنیم.

به خوابگاه که می رسم ،تاریک شده است.بهداشتی ها،دندانیها و داروها در راهروها می روند و می آیند.میثم گله با مصیبت کنار در اتاق نشسته اند و حرف می زنند.من هم کنارشان می نشینم.

:گُله !فریدون و خوندی؟

:نه.رسیدم اونجایی که دارن می برنش ایران.

:بابا!این یارو پوا نمی ده،کسکش.رفتم در داروخونه،گفتم مسخره کردی مارو؟داشت شرتشو خیس می کرد.

:تو راهش رو بلد نیتسی آخه...

گُله شکمش را می گیرد دستش.ملچ و مولوچ می کند.

:ما که با عیال رفتیم پولمونو گرفتیم.ساعتی دو و پونصد واس اِخ می کرد،تو رودر باستی سه تومن داد.

:وللش.فردا فارمو رو چی کار کنیم.خداییش منم بیدار کنیا...

:بابا!یکی باس منو بیدار کنه...به عیال سپردم خیلی باکلاس و تپل منو بیدار کنه...میام در اتاق تورم بیدارت می کنم...

:باهم می ریم دانشکده ها.

:آرش !تو کی می ری؟

:شش ،شش و ربع.

:ها...خب منم بیدار کن دیگه...

:من که روی عیال گُله جونم حساب کردم...خودمم داغونم...الان بیهوش می شم.

:پاشیم...پاشیم....می یای کتابخونه درس بخونیم...امتحان هفته دیگست ها!

:نه!بخوابم...فردا شب می یام...

:تو چی ،آرش؟

کتابهام را برمی دارم و با پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه می رویم کتابخانه.شلوغست و زمزمه ترم جدیدیها که با حرارت ور می زنند هم هست.گُله هیس هیس کنان یک گوشه ای می نشیند.من هم گوشهءدیگری پیدا می کنم.کتابم را باز می کنم و می خوانم.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مصیبت هم سر و کله اش پیدا می شود.لابد استرس امتحان برش داشته است.گُله می آید بالای سرم.یواش حرف می زنیم.

:آرش جونم...

:بله،گُله جونم.

:آرش جوووونم.

:بللله گُله جونم.

:بریم بالا دیگه،خب...من خوابم می یاد.

:گُله جوونم.

:بللله آرش جونم.

:گُله جونم.

:بببله آرش جونم.

:تو برو بالا بگیر بخواب من با مصی می یام.دوتا بخش دیگه مونده...

:باشه آرش جونم.

می خندیم و گُله می رود.مصیبت و من چشمکی می زنیم و باز سکوت می شود.کتابخانه کم کم خلوت و خلوت تر می شود.دو مصیبت هم می رود.می گوید اِی خر خون و می رود.

ساعت سه می شود.چهار می شود.صدای جیغی از دورها می شنوم.بعد بار همه جا ساکتست.کتابم را می بندم.می روم دم در کتابخانه.سیگاری روشن می کنم و می کشم.دوباره بر می گردم.کتابم باز است.می خوانم.تا سرم را بلند می کنم و سایه ای می بینم از پنجره.چشمهایم را باز و بسته می کنم و چقدر خسته است پلکهایم.چند خط گوشه کتابم می نویسم.کتاب را می بندم.و دوباره بازش می کنم و چند خط دیگر می نویسم.ورق می زنم.بالای صفحه ای اسم تو را نوشته ام و پایینش شماره تلفنت.کتاب را می بندم.زمزمه ای می شنوم.سرم را بلند می کنم.یک ترم جدیدی که تابحال ندیده امش دارد بلند بلند گوشه ای درس می خواند.نگاه عصبی من را که می بیند صدایش را کم می کند.نفهمیده ام کی داخل کتابخانه شد.موهایش بلند است و پریشان.پوست سفیدی داردو دستهای کشیده دخترانه.چشمهایش خوشگلند تقریبا.کمی چاقست و ....خنده ام می گیرد که این همه دقیق نگاهش کرده ام.اما ترم جدیدی نیست.دارد کتابهای مارا می خواند.شاید از این ترم جدیدیهای جوگیر باشد.سرم را می اندازم پایین.زمزمه اش بالا و پایین می رود.تا جایی که قطع می شود.سرم را بلند می کنم.سر جایش نیست.از آن تی شرت آبیهای من داشت.نیم ساعت می گذرد.یک ساعت می گذرد و من امشب هم نخوابیده ام.ساعت شش است. می روم به اتاق.تی شرت آبی ام سر جایش نیست.اعصابم را خراب می کند این.لباسهایم را می پوشم و شش و ده دقیقه در ایستگاه سرویسم.یادم رفته است مصیبت را بیدار کنم.عیال گُله بیدارشان می کند.گیج و با چشمهای سرخ خواب به اورژانس الزهرا می  رسم.اینجا چند ساعتی هست که آفتاب طلوع کرده.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط آرش | 
پاهای ما می خواهند راهی را که به سویش روانیم به یاد آورند.

شعر گزارش ،از مجموعه سفر در دل تاریکی،ویلیام استافورد

نامه بیست و پنجم:

اعلیحضرت ،من و آرمین .عکس را چروک و شکسته از کیفم در می آورم.اعلیحضرت چهره ای ماسکه دارد.عینک آستیگمات چشمهایش را پوشانده.من و آرمین می خندیم.آرمین تار را مثل کمانچه دست گرفته.بغل دستی ام خواب است و اتوبوس می پیچد و می رود.می چرخد و می رود.کمک راننده با دو تا دختر صندلیهای جلو ور می زند .ابرها آسمان را احاطه کرده اند.اعلیحضرت بلند می شود و از پاکت وینستون لایت نخی را بیرون می کشد.آرمین به سیگار حساسیت دارد.من و اعلیحضرت می رویم به بالکن و سیگار می کشیم. اعلیحضرت می گوید که می خواهد زود برود.جایی بند نمی شود.آرمین تارش را دستش گرفته و چیزی می زند و خودش هم می خواند.ما نمی شنویم از بالکن.صدای ماشینها و همهمه مدام آدمها گوشهامان را پر کرده.اعلیحضرت به حفاظ بالکن تکیه می دهد .ساکتست.می گوید بیا تا دروازه شیراز با هم برویم.نمی خواهم بروم.تحریکم می کند که دختر بازی می کنیم.نمی خواهم بروم.می خواهم پیش آرمین بمانم بیشتر.تارش را نشنیده ام.اعلیحضرت دیگر چیزی نمی گوید.چشمهایش می روند طرف دورها.ته سیگارش را می اندازرد یایین بالکن و با نگاه تعقیبش می کند که ببیند کجا می افتد.من در بالکن را باز می کنم و می روم داخل.بیرون سرد است.سوز دارد.آرمین چهارگاه می زند.اما خودش شور دوست دارد.همیشه می گوید.بعد چند تصنیف آشنا را می زند و می خواند.لپهایش گل انداخته اند.همینطور می زند و می گوید فرانک خیلی خوشگلست و فرانک را امروز ندیده و چقدر دلش تنگ شده برای فرانک.می گوید سه نفری برویم تهران یا شیراز یا جنوب،گشتی بزنیم.می دانم که هیچ وقت سه نفری هیچ جایی بیرون از این شهر نمی رویم.اعلیحضرت می آید داخل.بی قرارست.مدام دور اتاق می چرخد.می خواهد که من هم با او بروم.نمی خواهم.اما به آرمین می گویم در گوشی و آرام می گویم.طوری که اعلیحضرت نشنود می گویم که باید بروم.آرمین سر تکان می دهد.بعد بلند می گوید:(( پس کی می ریم قشم؟))می گویم من که رفتم خوابگاه ساکم را ببندم.اعلیحضرت می خندد.آرمین و من هم .شالگردنها می روند و دور گردنهامان را می پوشانند.چهار باغ بالا با این همه سرما شلوغ است.جایی می ایستیم من و اعلیحضرت و شیر گرم می نوشیم و باز راه می افتیم.تا دروازه شیراز حرفی نمی زنیم من و اعلیحضرت.سلمان زنگ می زند که دارد از در دانشگاه بیرون می آید و دروازه شیراز قرار می گذاریم.اعلیحضرت آن طرف میدان سوار تاکسی می شود.سلمان زودتر از ما رسیده و دوتایی رفتن اعلیحضرت را تماشا می کنیم.

به خوابگاه که می رسم ،تاریک شده است.بهداشتی ها،دندانیها و داروها در راهروها می روند و می آیند.میثم گله با مصیبت کنار در اتاق نشسته اند و حرف می زنند.من هم کنارشان می نشینم.

:گُله !فریدون و خوندی؟

:نه.رسیدم اونجایی که دارن می برنش ایران.

:بابا!این یارو پوا نمی ده،کسکش.رفتم در داروخونه،گفتم مسخره کردی مارو؟داشت شرتشو خیس می کرد.

:تو راهش رو بلد نیتسی آخه...

گُله شکمش را می گیرد دستش.ملچ و مولوچ می کند.

:ما که با عیال رفتیم پولمونو گرفتیم.ساعتی دو و پونصد واس اِخ می کرد،تو رودر باستی سه تومن داد.

:وللش.فردا فارمو رو چی کار کنیم.خداییش منم بیدار کنیا...

:بابا!یکی باس منو بیدار کنه...به عیال سپردم خیلی باکلاس و تپل منو بیدار کنه...میام در اتاق تورم بیدارت می کنم...

:باهم می ریم دانشکده ها.

:آرش !تو کی می ری؟

:شش ،شش و ربع.

:ها...خب منم بیدار کن دیگه...

:من که روی عیال گُله جونم حساب کردم...خودمم داغونم...الان بیهوش می شم.

:پاشیم...پاشیم....می یای کتابخونه درس بخونیم...امتحان هفته دیگست ها!

:نه!بخوابم...فردا شب می یام...

:تو چی ،آرش؟

کتابهام را برمی دارم و با پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه می رویم کتابخانه.شلوغست و زمزمه ترم جدیدیها که با حرارت ور می زنند هم هست.گُله هیس هیس کنان یک گوشه ای می نشیند.من هم گوشهءدیگری پیدا می کنم.کتابم را باز می کنم و می خوانم.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مصیبت هم سر و کله اش پیدا می شود.لابد استرس امتحان برش داشته است.گُله می آید بالای سرم.یواش حرف می زنیم.

:آرش جونم...

:بله،گُله جونم.

:آرش جوووونم.

:بللله گُله جونم.

:بریم بالا دیگه،خب...من خوابم می یاد.

:گُله جوونم.

:بللله آرش جونم.

:گُله جونم.

:بببله آرش جونم.

:تو برو بالا بگیر بخواب من با مصی می یام.دوتا بخش دیگه مونده...

:باشه آرش جونم.

می خندیم و گُله می رود.مصیبت و من چشمکی می زنیم و باز سکوت می شود.کتابخانه کم کم خلوت و خلوت تر می شود.دو مصیبت هم می رود.می گوید اِی خر خون و می رود.

ساعت سه می شود.چهار می شود.صدای جیغی از دورها می شنوم.بعد بار همه جا ساکتست.کتابم را می بندم.می روم دم در کتابخانه.سیگاری روشن می کنم و می کشم.دوباره بر می گردم.کتابم باز است.می خوانم.تا سرم را بلند می کنم و سایه ای می بینم از پنجره.چشمهایم را باز و بسته می کنم و چقدر خسته است پلکهایم.چند خط گوشه کتابم می نویسم.کتاب را می بندم.و دوباره بازش می کنم و چند خط دیگر می نویسم.ورق می زنم.بالای صفحه ای اسم تو را نوشته ام و پایینش شماره تلفنت.کتاب را می بندم.زمزمه ای می شنوم.سرم را بلند می کنم.یک ترم جدیدی که تابحال ندیده امش دارد بلند بلند گوشه ای درس می خواند.نگاه عصبی من را که می بیند صدایش را کم می کند.نفهمیده ام کی داخل کتابخانه شد.موهایش بلند است و پریشان.پوست سفیدی داردو دستهای کشیده دخترانه.چشمهایش خوشگلند تقریبا.کمی چاقست و ....خنده ام می گیرد که این همه دقیق نگاهش کرده ام.اما ترم جدیدی نیست.دارد کتابهای مارا می خواند.شاید از این ترم جدیدیهای جوگیر باشد.سرم را می اندازم پایین.زمزمه اش بالا و پایین می رود.تا جایی که قطع می شود.سرم را بلند می کنم.سر جایش نیست.از آن تی شرت آبیهای من داشت.نیم ساعت می گذرد.یک ساعت می گذرد و من امشب هم نخوابیده ام.ساعت شش است. می روم به اتاق.تی شرت آبی ام سر جایش نیست.اعصابم را خراب می کند این.لباسهایم را می پوشم و شش و ده دقیقه در ایستگاه سرویسم.یادم رفته است مصیبت را بیدار کنم.عیال گُله بیدارشان می کند.گیج و با چشمهای سرخ خواب به اورژانس الزهرا می  شوم.اینجا چند ساعتی هست که آفتاب طلوع کرده.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط آرش | 
به احتمال قوی،انگیزهءبشردوستی،بسیار بیشتر از انگیزهءعلمی در بوجود آوردن جامعه شناسی نقش داشته است.افراد...آنچنان در پی بهبود شرایط اجتماعی کوشا هستند که به زودی تلاش برای گسترش یک جامعه شناسی علمی امری اجتناب نا پذیر خواهد شد.

جامعه شناسی عمومی،آلبیون اسمال،1905

نامه بیست و سوم:

من می دانم که قدم زدن راه چاره ایست برای فراموش کردن.پس زیاد  با علیرضا در چهار باغ بالا و خیابان نظر غربی،خیابان نظر شرقی،خیابان میر ،کنار سیو سه پل قدم می زنم. در این روزهایی که دیگر کسی برایم آشنا نیست .زیاد  با سلمان کنار پل بزرگ مهر،پل چوبی،ناژوان،چهار باغ پایین ،آمادگاه قدم می زنم.اما فراموشم نمی شود.همین که به اتاق به هم ریخته و نا مرتب خوابگاه می رسم،نقشها و رنگها در تاریکی اتاق روی در و دیوار ظاهر می شوند.کلاسها و امتحانها تنها چیزهایی هستند که هنوز دقیق و روشن می توانم به آنها فکر کنم.الباقی چیزها گنگند،محوند.آدمهای خیابانهای اصفهان مثل هاله های خالی از خاطره ای کنارم می گذرند و در چشمهاشان در دستهاشان پی فراموشی می گردم.نسیانی از جنس چشمهای تو شاید، که چه دیر و بی قواره  بعدها که من نیستم سر و کله اش پیدا می شود .زمستانها اما زیر پتو زیر تاریکی امنم. نامه ای ندارم من.اسمی ندارم من.صدایی هم ندارم. فقط گاهی علیرضا یا سلمان اسمم را صدا می کنند.باقی جاها می شوم آقای دکتر می شوم آقای میم.آقای گاف.آقای خ.و آرش نمی شوم اما.برف این سالی که در آنم فراوان و بی حسابست.سرما آدمها را زیباتر می کند.کاپشنها و شالگردنهایی که به خاطر زمستان بیرون می کشی و می پوشی.انگار هر چه پوشیده تر باشند زیباترند.خوابگاه ساکت می شودو شبها طولانی تر.اسمها زیر گوشی زمزمه می شوند و دیگر دلم نمی خواهد که تمام شود این فصل.یک شب که مهمانم جایی می فهمم که شلوغی هم برای من می شود مکان امن.جایی که خودم را لای آدمهایی که می رقصند و می پاشند و می ریزند قایم می کنم.اینست که از خیابانهای شلوغ لذت می برم نه از خلوتهای این شهر که خلع سلاحم می کند و بی دفاع منتظر می مانم تا کسی پیدا شود و نیش چاقو را نشانم دهد.نشانه ها فراوان به هیچ می رسند اما وقتی نشانه ها اندکند تاویل و اتفاق  رک و بی پرده پوشی شکل می گیرند.آن وقت تنهایی.کسی نیست به دادت برسد.علیرضا هنوز شعر می خواند و گوش می دهم لابلای شلوغی چهارباغ.برف شانه ها را سپید کرده .سر سوپر مارکت شبنم آدم برفی ساخته اند که کلاه هم دارد و هویج هم دارد.دو تا ذغال چشمها هم سر جایشان هستند اما هیکل آدم برفی کج و مج است.سلمان هنوز دارد شعر می خواند و از دوستان قدیمی و جدید حرف می زند.سر چهار راه نظر هم یکی دیگر ساخته اند.این یکی فقط ذغال چشمها برایش مانده.پسرکی بیست و چند ساله کنارش هویج را گاز می زند.اعلیحضرت ساکت و با سیگار گوشه لب کنارم می آید هنوز.کنار سی و سه پل دارند یک آدم برفی دیگر می سازند.سه تا پسردبیرستانی اند و به دخترها گلوله برف پرتاب می کنند.مهرنوش چشمهایش در آب زاینده رود دو دو می زند.آنطرف پل دو تا دختر با روپوش سرمه ای و کاپشنهای صورتی و قهوه ای برفها را دارند جمع می کنند.دستکشهای چرمی به دست دارند و نگاههای خیره پسرها را با چشم قره جواب می دهند.رضا می گوید این دل دلدادگی قصه دلک منست ،علی و ماسیمو می خندند.کنار آمادگاه با پارو برف را گوشه ای جمع می کنند.آدم برفی بیرون می آید از این کپه؟تو آرام آرام آواز می خوانی.دروازه دولت بوی بریانی  می دهد.دروازه دولت برف نمی آید.شلوغ است و از دو طرف به دو بیمارستان آموزشی دانشگاه می رسد.سمت راست بیمارستان خورشید ،سمت چپ،بیمارستان کاشانی.کسی همراهم نیست و من تنها بر می گردم.آمبولانسی آژیر می کشد و ویراژمی دهد.دو سرم آویزانند .و کسی خم و راست می شود پشت آمبولانس.انگار دارند احیا می کنند.در دلم می گویم یک نفر دیگر هم رفت.قدمهایم تند می شود.کم کم دیگر دارم تقریبا می دوم تمام چهار باغ را.می ترسم.می ترسم از نگاهی که از دل زاینده رود بدرقه ام می خورد.روی برفها سر می خورم.سکندری می خورم و دستهایم را ستون می کنم که سرم نخورد به زمین.چند نفر بر می گردند و نگاهم می کنند.بلند می شوم.وسط چهار باغ بالا بلند می شوم.خودم را می تکانم و راه می افتم.در خوابگاه سه تا آدم برفی بزرگ و کوچک کنار هم ساخته اند.نه ذغال چشمها ،نه کلاه ،نه هویج.خوابگاه خلوتست.همه بیرونند.کتابهایم را در می آورم.می گردم بینشان.چیزی نیست که نخوانده باشم .کاش از آمادگاه چیزی خریده بودم.کتاب ساختار را دوباره دستم می گیرم و شروع می کنم.چند صفحه بیشتر نخوانده ام که تلفن زنگ می زند.دختریست و همین که سلامش می آید قطع می کنم.دو بار دیگر زنگ می زند و باز من قطع می کنم.تلفن را می کشم.موبایلم زنگ می زند.به مادرم می گویم که خوبم.برف می آید و فردا شب بیمارستانم  و همین. چراغ را خاموش می کنم.دراز می کشم روی تخت و در تاریکی ،بی که کاغذ را ببینم،می نویسم.می نویسم.آن دیگری...گوش می دهد.من می نویسم.نمی بینیمش آن وقت.اما همانجا کنار دستم با چشمهایی که در تاریکی برق می زنند می دیده که چه می نویسم و می خوانده آرام آرام از جایی درون من.چهار سال می خوانده و می نوشته درون من.تمام نمی شوند کلمات و من خوابم می برد در خوابگاه شماره دوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط آرش | 

بی گمان برای هیچ کس آسان نیست که با خون سردی تباه شدن تدریجی جسم یک انسان را به نظاره ایستد. لیکن افرادی که خود این وضعیت را تجربه می کنند،شاید دو چندان به دیگر آدمیان نیازمند باشند.

پیر شدن و مردن:برخی مسایل جامعه شناختی،نوربرت الیاس،ترجمه:امید مهرگان و صالح نجفی

نامه بیست و یکم:

علیرضا،من و اعلیحضرت پشت دانشکده داروسازی سیگار به دست و با کمترین کلمات نشسته ایم.مصیبت روی نیمکتی دست راست ما با الهه نشسته است .ماسیمو خیلی دورتر دارد با چند نفر دیگر وراجی می کند و می خندد.مصیبت تازه دفاع کرده و خوش است.الهه هم خوش است.ما هم خوشیم.اعلیحضرت سیگارش را محکم پک می زند طوری که گردی سیگار بدل به بیضی می شود و گاهی حتی سیگار می شکند از کمر.حلقه حلقه های دود بالای سرمان بالا می روند.هیچ کدام حرف نمی زنیم.گاهی دختری رد می شود و چشمهای علیرضا تعقیبش می کنند و باز نگاهش می رود روی زمین. مصیبت و الهه بلند می شوند.می آیند طرف ما ،آنقدر آرام که فکر می کنم صد سال طول می کشد تا به ما برسند.مصیبت می گوید که بزنیم بیرون.من ماسیمو را نگاه می کنم.پنج تایی می رویم روبروی در دانشگاه.تریایی آنجا هست و می رویم داخل تریا.الهه و مصیبت خوش و بیخیال غذا می خورند.علیرضا هم می خندد.اعلیحضرت گوش می کند .چیزی نمی گوید.بعد که از خیابان دانشگاه تا دروازه شیراز و بعد تا هتل پل و تا کنار زاینده رود را می رویم هماعلیحضرت حرفی نمی زند.گاهی فقط می خندد.علیرضا می گوید :((همه لرزش دست و دلم از آن بود که...)) و من پشت سرش می آیم.اعلیحضرت نگاهمان می کند.علیرضا موبایلش را در می آورد و شعرخوانی شاملو را برایمان می گذارد.اعلیحضرت نامفهوم تکرار می کند .مصیبت می گوید که با الهه می روند هتل.بعد از ظهر قرار می گذاریم.علیرضا با من می آید خوابگاه.ماسیمو می رود داروخانه.اعلیحضرت نمی آید.می گوید که باید برگردد.خلوت می خواهد.جدا می شویم.درخوابگاه من و علیرضا دو ساعتی شعر می خوانیم.من چند تا از شعرهایم را برای علیرضا می خوانم و او چند تا از شعرهای هوله را برایم بلند بلند می خواند.خوابمان می برد.هر کدام گوشه ای ولو می شویم.ساعت شش مصیبت زنگ می زند که قرار لغو است.علیرضا می رود.من تا در خوابگاه با علیرضا می روم.تن ماهی می خرم و ماست.تنهایی می نشینم می خورم.تاریک می شود روز تابستان 86 و سر و صدای بچه های خوابکاه از زمین فوتبال می آید.لابلای کتابهایم می گردم.یکی را می کشم بیرون.ساختار.اسم کتاب اینست.می خوانم و سعی می کنم دقیق شوم روی جمله ها.روی کلمه ها.ساعت از دوازده که می گذرد صدای فوتبال قطع می شود.ساعت یک ونیم که می شود در خوابگاه شماره دوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان همه خوابیده اند.بیدام من.ساعت حوالی دو و نیم است که کسی زنگ می زند.دختری می گوید که مرده است و حالا مرده اش دارد با من حرف می زند.خنده ام نمی گیرد اصلا و دو ساعت حرفهایش را گوش می دهم.می گوید که سال 77 در یک تصادف خودش همراه مادر و برادر کوچکترش در یک تصادف رانندگی کشته شده اند. بعد تصادف را جزء به جزءبرایم شرح می دهد.راجع به آن دنیا برایم توضیح می دهد و طوری حرف می زند انگار دارد از وسط برزخ تماس می گیرد.ساعت چهار دیگر حرفهایش را نمی فهمم.آفتاب دارد ذره ذره جان می گیرد.مرده را به حال خودش می گذارم و می خوابم.دختر فردا شبش و پس فردا شبش هم زنگ می زند و اصرار دارد که باور کنم مرده است.قسم می خورم باور کرده ام.حتی می گوید باور نمی کنی می آیم کنار پنجره دست تکان می دهم برایت.باور می کنم.اینطور می گویم و او قبول می کند. قرار می گذاریم که دیگر ساعت دو صبح زنگ نزند.می پرسم که مادر و برادرت هم پیشت هستند.می گوید که در این چند وقت ندیده شان.ولی اگر ببیند هم نمی داند که آیا می شناسدشان یا نه.احتمال می دهد یک بار برادرش را دیده باشد.اما مطمئن نبوده و یابو آب داده.کتاب ساختار تا سه روز بعد هم بیش از چهل صفحه جلو نمی رود.علیرضا را چهار روز بعد پشت داروسازی می بینم.می گوید مصیبت و الهه رفته اند.صبح تا شب دارو خانه می رود و کتاب خوبی نخوانده در این سه چهار روز.از چهار باغ بالا پایین می سریم.پشت هم سیگار روشن می کنیم.می گوید که اخیرا عاشق شده و دختر این جوریست و آنجوری.دانشجوی پزشکیست و ترم چند و قدش اینقدر و چشمهایش آن رنگیست.کنار زاینده رود می نشینیم.چشمهایی از دل آب می پایندمان.سنگینی این نگاه را چهار سالست که حس می کنم. چهار سال تمام. از علیرضا قایم می کنم این را.از تو....قایم نمی کنم.نگاهی بود آنجا ،همیشه که مستاصل و مصیبت زده ام می کرد.اینست که دیگر برنگشتم به این شهر .اینست که فرار می کنم از اصفهان.

علیرضا بلند می شود.من هم.بر می گردیم راهی را که آمده ایم.من می روم خوابگاه.علیرضا می رود دروازه تهران.دختر عصر زنگ می زند و می گوید که این آخرین بارست که صدایش را می شنوم.دمغ می شوم کمی .اما به روی خودم نمی آورم.می گویم که مراقب خودش باشد و خداحافظی می کنیم.در خوابگاه شماره دوی علوم پزشکی اصفهان ،شب می شود،نیمه شب می شود.چهار صبح می شود.هنوز منتظرم.منتظر اینکه دختر زنگ بزند.چیزی را یادم رفته که باید از او می پرسیدم.یادم رفته بپرسم اسمش چیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط آرش | 
میلیونها موضوع هست حتما

واین میلیون ها به معدودی می رسد

چنان که شاعری بزرگ

به شرم می آید

از درخشیدن دو چراغ سفید

در میانشان یکی قرمز

چه کند شاعری خرد

جز قبول دین خود؟

براین,ترجمه هانیبال الخاص،به نقل از سفر آمریکا،جلال آل احمد

نامه نوزدهم:

تاریخ:22/4/87

 

صورتجلسه نشست مشترک شهرداران مناطق شهردای تهران

 

حاضران:بیست و دو نفر شهرداران مناطق بیست و دو منطقه شهرداری تهران

 

           مدیر جلسه:مهندس سروری,معاونت محترم عمرانی شهرداری تهران

           منشی جلسه:مهندس کیامرادی

 

جلسه با تلاوت آیاتی چند از قرآن مجید آغاز شد.در ابتدای جلسه مهندس سروری به بررسی روند پیشرفت پروژه های عمرانی  سطح شهر پرداخت و اذعان داشت علیرغم مشکلات موجود پروژه ها به طور منطقی در حال پیشرفت هستند.

در ادامه هر یک از حضار میزان پیشرفت  پروژه های مهم منطقه خود را و موانع موجود در ادامه پیشرفت تکمیل پروژه ها بیان داشتند.

از مهمترین پروژه های مطرح شده تونل میدان توحید،افتتاح پل رو گذر بلوار فردوس،مشکلات و کمبودهای مساجد منطقه هفت،مسایل بوستانهای سدروس،شمس ،مولانا در منطقه دو،ساماندهی مزار شهدا در بهشت زهرا،طرح ساماندهی کوچه ها  و ساختمانهای منطقه ده،افتتاح مدرسه کانسکی بود.

در این جلسه مقرر شد میزان سی میلیارد اعتبار به اعتبارات تونل توحید اضافه گردد.همچنین یک و نیم میلیارد به طرح پل روگذر بلوار فردوس  و فضای سبز حاشیه آن نیز اختصاص یافت.سیصد میلیون ریال اعتبار برای رفع نواقص مساجد منطقه هفت منجمله مساجدحضرت ابوالفضل(ع) و صاحب الزمان(ع) نیز تخصیص یابد.

مقرر گردید شهردار منطقه ده در اسرع وقت طرح جامع ساماندهی گذرگاهها اماکن منطقه مربوطه را ارائه دهد تا در جلسه آتی بررسی گردد.در ضمن طرح پیش از ارایه در اداره شهرسازی منطقه مربوطه نیز بازبینی گردد.

در مورد مسایل بوستانهای منطقه دو تصمیم گیری موکول به بازبینی توسط مهندسان شهرسازی شهرداری و ارایه گزارش کاملتر گردید.

در پایان مقرر گردید در مورد نصب پلاکارد و پوستر و پرده و به طور کلی تبلیغات در دهه مبارکه فجر جلسه ای با حضور معاونین محترم شهرداری برگزار گردد.در ضمن در مرد حضور شخص شهردار برای افتتاح پروژه های منطقه سه نیز قرار شد هماهنگیهای لازم با شهردار محترم صورت پذیرد.

امضاء:

شهرداران منطق بیست و دو گانه تهران

 

رونوشت:شهرداری مناطق بیست و دوگانه

           دفتر شهردار محترم تهران

          ادارات شهرسازی مناطق بیست و دو گانه

          دفتر مرکزی شورای شهر تهران

         معاونتهای محترم عمرانی شهرداریهای تهران

 

 

شهرداران بیرون می آیند.پاکت بهمن شهردار منطقه ده از جیبش زده بیرون.شهردار منطقه دو تذکر می دهد و هر دو خنده ای می کنند.دستهای شهردار منطفه ده می رود در جیب کت و شلوار خاکستری رنگ  و پاکت بهمن را هل می دهد داخل.اما موقع نماز پاکت وقتی شهردار سجده می کند می افتد بیرون.او سریع بر می دارد پاکت را و می چپاند در جیب شلوارش.بعد بیرون ساختمان که می کشدش بیرون می بیند چهار نخ شکسته اند.به راننده اش آقای مزارعی می گوید که یک پاکت دیگر هم برایش بخرد.تا شب جلسه دارد و نمی تواند دیگر سیگار بخرد.از زیر پل نواب رد می شوند .از زیر پل مرتضوی رد می شوند.آقای مزارعی و شهردار هر دو نگاهشان روی مغازه آرایشی بهداشتیست که یقور و کج و ماوج بالای پل علم شده.هر دو بهمنشان را دود می کنند.هر دو نقشه های جداگانه ای دارند برای مغازه.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/17ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط آرش | 
پیش گشاده تیغ او ،وای اگر سپر برم

حافظ

نامه هجدهم:

هرج و مرج میراثیست که نمی دانم از کجا به ما رسیده است.هرج ومرج به معنای از هم گسیختگی شکل و شمایل نسلی از آدمها که نمی دانند برای چه و چطور زنده اند.نسل سی.دی ها و دی.وی دی های جنون و منگ .نسل آدمهای بی قواره.نسل آدمهای تنهایی و مهمانی های شبانه قر و قاطی که هیچ کدام مطمئن نیستند تا آخر این گردهمایی های بی هدف جنازه های هم را در واگنهای مست و پوسیده پیدا می کنند یا از بالای پاساژهای غول پیکر سر میدانهای خشن خود را به حجم بی نظم آدمها پرتاب می کنند.نسل ما میراثدار این هرج و مرج است.و ما در همین اوضاع گاهی که برمی گردیم فقط دره های وسیع و سنگی را می بینیم در حالیکه پیش روی ما هم جز این نیست.نسل ما ،نسل آدمهای تنهاییست که هر یک فراز یکی از این قله های سنگی ایستاده اند و به هم نگاه می کنند.سرایدار مجمتمع مسکونی مهر در منطقه شش تهران اینها را می داند و نگران رحم زنش است که بعد سه بار زاییدن، یک غده عضلانی به اندازه یک گردو در آورده و باید عملش کنند و ببرند این سرطان خوش خیمی که  خانم دکتر طبقه سوم ساختمان پزشکان فلکه دوم صادقیه و برگه های رادیلوژی و سونوگرافی و سی.تی .اسکن از آن حرف می زنند.و حالا سرایدار مجتمع مسکونی مهر از روی تپه خودش به زنی نگاه می کند که روی تپه ای دیگر گه گداری نگاهش می رود روی آفتاب تا حدس بزند ساعت چند است و شوهرش کی  مقر نگهبانی خودش را ول می کند و راه می افتد می آید تا با هم جمع و تفریق کنند ،ببینند چه قدر پول مانده برایشان تا ببینند می توانند آن غده لعنتی خانم دکتر طبقه سوم را در بیاورند یا نه. نگهبان مجتمع مهر طاس است با سبیلهایی که سپید و سیاهند و وقتی دختر بزرگش که شش سالش شده دارد دوچرخه سواری می کند تاب می دهد این سبیلها را.خودش می گوید که آب خوردن با این سبیلها هم حال می دهد. و میخندد موقع گفتن این به منی که از روی یک تپه دیگر به او نگاه می کنم.سه ماه بعد نتیجه نمونه برداری اتاق عمل بیمارستان پیامبر از رحم زن نگهبان مجتع می شود یک سرطان بدخیم رحم که نگهبان اسمش را نمی داند.دخترش را دیگر نمی آورد تا با دوچرخه اش این ور و آن ور برود.اما سبیلهایش را همینطور تاب می دهد و به پنجره های ساختمانهای روبرو خیره می شود.گاهی صندلیش را می آورد بیرون مجتمع می گذارد و یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت به نقطه ای خیره می ماند.سبیلهایش حالا دیگر کامل سپید شده اند و سرطان زنش رفته در ریه های رفته در سینه ها و در استخوانها هم.می گوید زنم نمی تواند بشاشد.می گویم مثل پدر بزرگم در هفتاد و پنج سالگی که نمی توانست بشاشد.می پرسد زنده اند؟از حرفم پشیمان می شوم و دکمه آسانسور را فشار می دهم.فردا برایش تعریف می کنم که ناهید خانم،مادربزرگم بک گربه سیاه سفید خوشگل داشت.برایش می گویم مادر بزرگ به گربه هر روز غذا می داد .هر روز نوازشش می کرد.پدربزرگ به خاطر همین از گربه متنفر بود.سایه گربه را با تیر می زد.بعد یک بار ناهید خانم می بیند سر وکله گربه پیدا نیست.می گردد این ور و آن ور.بعد که پیدایش می کند حدس بزن کجا بوده.پدربزرگ داشته به گربه غذا می داده به گربه ای که آن همه بدش می آمده از آن.ناهید خانم جلوتر می رود می بیند پدربزرگ شلوارش را داده پایین روی ویلچر و همینطور که گربه تکه تکه های کوبیده را می جویده  پدر بزرگ داشته روی سرو کله گربه می شاشیده.نگهبان مجتمع مسکونی مهر اول گیج نگاهم می کند و بعد شروع می کند به خندیدن.من هم می خندم.بلند می گوید داشته روی گربه می شاشیده.من هم تکرار می کنم.هر دو آنقدر می خندیم که اشک از چشمهامان سرازیر می شود.یک سال بعد زن و غده ای که همه بدن را اشغال کرده بود دفن می شوند.نگهبان یک ماهی سر و کله اش پیدا نمی شود.بعد یک روز که می بینمش چشمکی به من می زند و می گوید:(( پدر بزرگ داشته  می شاشیده به زندگیش...)).می خندد.من نمی خندم اول.گیج نگاهش می کنم.بعد شروع می کنم به خندیدن.بلند می گویم داشته می شاشیده به زندگیش.هر دو می خندیم آنقدر که اشک از چشمهامان سرازیر می شود.دکمه آسانسور را میزنم.می روم بالا و تمام وقتی که آسانسور بالا می رود،تمام وقتی که لباسهایم را در می آورم ،تمام وقتی که پای تلفن با تو حرف می زنم را می خندم.تو نمی دانی چرا.این هرج و مرجیست که ما میراث دار آنیم.در آن غرقیم و وقتی تو بالای تپه ای سنگی تنهای تنها غرق چیزی می شوی،نمی بینی اش.نمی فهمی اش.مثل گربه مادربزرگ.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/16ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط آرش | 
وقتی آبها از آسیاب افتاد،جغد مینروا بر بالای ویرانه ها نشست که صرفا بر ویرانه ها تفکر می کرد.

گئورگ فردریش هگل

نامه شانزدهم:

خانه اش شده قبرش ناهید.خانه سلطنتی پدربزرگ شده آخرت ناهید.خاله ها می گویند خانم هویشام و ریز ریز با هم می خندند.عکسهای چهار گوش بریده زرد و سیاه و سپید ،عکسهای هال،عکسهای پذیرایی،عکسهای سه اتاق خواب هشت و نیم در هفت متری،عکسهای روی اوپن آشپزخانه.آدمهای اینها شده اند همدمهایش شب و روز.به خصوص شبها که پدر بزرگ می آید و می نشیند روی آن صندلی چوبی هال.آن وقتست که از اتاق خوابها صدا می آید.از راهرو صدا می آید.از هال و پذیرایی و آشپزخانه صدا می آید.ناهید می نشیند روی مبل هال و میل کامواها را دست می گیرد و می دوزد.می دوزد و باز می کند.پدر بزرگ را زیر چشمی می پاید.آن چشمهای نوزده ساله را،آن دستهای هفتاد و پنج سالگی را در بیمارستانی در رامسر که نپوشاندشان ملافه سپید و بیرون افتادند از کنار تخت.پدر بزرگ با وقتی که هفتاد و پنج ساله بود کلی فرق دارد ،حالا که هشتاد و نه سالگیش می شود پس فردا.هفتاد و پنج سالگی می شاشد در شلوارش و روی صندلی چرخدار می نشیند تا ناهید بیاید و عوضش کند.نیم ساعت که می گذرد باز می شاشد به شلوارش و انگار لذت می برد که ناهید بیاید و شلوار را از پایش در بیاورد.ناهید قر قر می کند که استخوانهایم شکست از بس این شلوار را شستم و عوض کردم.وحالا که هشتاد و نه سالگیش می شود پس فردا دیگر نمی تواند که بشاشد.پدر بزرگ کلیه ندارد دیگر.مجاری ادراری ندارد.نخاعش هاله مبهمی از حافظه است.فقط دستها و صورت مانده اند برای پدر بزرگ.و وقتی عمو  در حیاط دارد دهانش را مسواک می زند دیگر اینها هم نمی مانند از پدر بزرگ.دهان عمو  پر از کف است.یک مسواک این دست.یک مسواک ،آن دست.شلنگ را هم بین دو زانو گرفته.از وقتی گرتی خانم ولش کرده که برود بمیرد از این جور عادتها زیاد پیدا کرده عمو.آن قبلها که مست و خراب در خیابانهای غربت جیغ و داد می کشید تخمش هم نبود تا گرتی خانم را دیدو مستی یک کم فقط قدر یک پیک از سرش پرید.گرتی بدک نبود.گاهی که به خودش می رسد و جعبه آرایشش را باز می کرد می شد گفت که خوشگل هم هست.بعد از یک ماه که از ازدواجشان گذشت عمو باز مست کرد و از سال ازدواجشان نگذشته بود که مست مست کرد.دو تا مسواک می گرفت دستش و در کمپهای غربت هایده می خواند برای خودش.آنقدر روی آسفالت خیابانها خوابش برد که یک وقتی دید از باسن به پایین بی حس است.شده بود مثل هفتاد و دو و هفتاد و سه وهفتاد و چهار وهفتاد و پنج سالگی پدربزرگ.عمو نفهمید دکترهای اطریشی چه گفتند.به قول گرتی این نئو نازیهای عوضی که فقط دنبال تور کردن دختر بورهای سوئیسی و آسیایی هستند لابد خواستند حالی به این دائم الخمر بدهند و عملش کردند.عمو از بیمارستان که مرخص شد راه رفتنش فرق کرد.سیخ راه می رفت.سیخ می نشست.شده بود عین مترسکی که روی دو زانو تاتی تاتی می کند.می گفت هر وقت خواستی خم بشوی نباید مثل ابنه ها باسنت را بدهی هوا.روی زانوها باید خم شد.اینطوری سه ماهی باز با گرتی سر کرد و پدر بزرگ که شد هفتادو پنج ساله بیمارستانی در رامسر به سرش زد که به هوای میراث بیاید به مادرکش سر بزند.همین هوارا تا نه سال ده سال  داشت.اما تا وقتی که گرتی خانم لباسهای عمو را جمع کرد و نریخت گوشه خیابانهای فرنگ عمو مصمم نشد.بعد بود که هوای مادر و ماترک پدربزرگ کشاندندش تا خیابانهای تهران.عمو حالا یک سالی می شود که منتظرست خانه شمال را بفورشند و زمینها را بفروشند و سهمش را بدهند تا

برود سر خانه و زندگیش.بشود شوهر خوب گرتی خانم اطریشی.اینهاست که نمی بیند آقا بزرگ نشسته روی صندلی چوبی هال و تکان تکان می خورد و مردمکهای خشک و بی آب می پایند این پسرک مست و خرابش را.ناهید چیزی نمی گوید .ناهید حرفی ندارد بزند.تا وقتی که عمو می آید و می گوید:((ماما جان!من....می دانی اصن این گرتی وصله ما نبود ....راسش می دونی که این فرنگیها به خصوص این اطریشیهاشان ....راسش ما این فریده خانم هس همین دختره که شیرازیه دیگه ....اینو که دیدیم گفتیم ها....این یکی وصله ......))ناهید می رود به اتاق خواب.عمو دمق می شود.ناهید دراز می کشد روی تختخواب .نیم ساعت،یک ساعت،دو ساعت.بعد بر می گردد و به پدربزرگ می گوید:((بچه هایت هم به خودت رفته اند،آقا.))پدربزرگ می خندد در قاب عکس سی و چهار سالگی  کنار لاهیجان .ناهید خانم هم می خندد عین ناهید خانم بیست و سه ساله در قاب عکس رامسر، روی کمد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط آرش | 
اگر مرا به دست نیاوردی دلسرد مباش،

اگر مرا در جایی نیافتی در جایی دیگر جستجو کن،

من در جایی به انتظار تو متوقف خواهم ماند.

سرود خود من،والت ویتمن،ترجمه دکتر حسن جوادی

نامه چهاردهم:

اعلیحضرت نیمه ویران شده همه ماست.اعلیحضرت پاره زایل شده و خراب همه ماست . اعلیحضرت در پله های دانشکده  داروسازی ، روی پله های خوابگاه شماره چهار دانشگاه علوم پزشکی اصفهان،کف خیابانهای اصفهان ،لای تنهایی منتشر تهران، ویرانی ماست که هر از چند گاهی که می بینیمش یادمان می آید مصیبت را.اعلیحضرت کمتر از هر کسی حرف می زند بیشتر از هر کسی سیگار می کشد .تمام مخدرهای جدید و قدیمی قرن را تجربه کرده اعلیحضرت.نگاهش مسخ شده و مسخ کننده هوارهای بی پایان روحمان را بیرون می کشد و عریان می گذارد روی میز کافه  ای در تهران ،روی میزهای سنگی کنار زاینده رود و قلبت می خواهد از جا بیرون بیاید وقتی آخرین نوشته اش را با تو در میان می گذارد.اعلیحضرت همه جا هست.و وقتی خوب به پیاده رو یی که تنهاییت را با خود می برد نگاه کنی می بینی که اعلیحضرت پشت نرده های سبز رنگ و سپید رنگ و آبی رنگ ایستاده است و می پایدت.به تو می گوید که نمی بینی ام؟وبعدها  بعدها که اعلیحضرت از تهران فرار می کند با حشیشیهای شهسوار ,رامسر کنار خزر تمام رنج را پک به پک بیرون می دهد از سینه های متلاشی و آفت زده.وبعدها ناخالصیهای هرویین و تخدیر مداوم روحش را تزریق می کند به رگهای مصیبت زده اش.

عینک آستیگماتش با فریم یازده سال پیشِ عینک فروشیِ دو دهنهء سر میدان آفریقا چشمها را قایم می کنند از تو و هر رهگذری که بخواهد بیش از حد کنجکاوی کند.قابل پیش بینی نیست اعلیحضرت.حتی وقتی کنارت روی نیمکت نشسته هم نباید مطمئن باشی که آنجاست.تلخ و بی پرده پوشی.رک می گوید به من به علیرضا به استاد راهنمای پایان نامه اش که می روم من.می رود بدون آنکه مطمئن باشی رفته است.و وقتی در شماره های موبایلم از روی نامش رد می شوم می لرزند دستها.انگار فاجعه ای که در منست و قد می کشد هر روز را زنده و جزء به جزء لمس کرده ام.انگار برگه های  آن توده بی مرز در ریه های زنست که رک برابر چشمهایت علم می شوند.و تو ندیده ای این عذاب را در چشمها .

اعلیحضرت می داند و می گوید که آن دیگری پشت سرت ایستاده کنار دستت در کلماتت در نگاه بی حجمت در منطقه ده شهرداری تهران .اعلیحضرت دستهایم را می گیرد و می برد کنار حقارتم .می گوید که حالا خوب تماشا کن.این تو این بازیت.اعلیحضرت عاشق نمی شود.متلک می گوید به دخترهای دانشکده بهداشت و بلند بلند می خندد.عصبی و نفرین شده می خندد.اعلیحضرت تاوان همه نفرینهای پشت سرمان را می دهد.فروغ می خواند .شاملو می خواند.وتو نمی توانی بگویی ادراکش از این خیابانها یگانگی  نگاه مولف محض ذهنمان را ندارد.اعلیحضرت از سپهری متنفر است .از فرشته های جاده چالوس متنفر است.در بارانها وبارانهای شمالی می نشیند پای پنجره ، سالمرگی ما را تماشا می کند و می گوید:((آرش !من که مُردم.))نمی توانم فکر کنم که اعلیحضرت نباشد.نمی توانم فکر کنم که اعلیحضرت پاک شود از تمام نفرین.لبخند می آید روی لبهایش و می گوید که دارد می رود.نمی داند به کجا.اما می رود .این را همه می دانیم و می دانیم که اعلیحضرت رفتنی نیست.هر جا که باشد بر می گردد و از پشت عینک آستیگمات به تو می گوید که چه حقیری وقتی نمی گویی فاجعه ات را درازدحام مترو.می رویم تجریش.با وقتی که اعلیحضرت مثلا عاشق شده اند و شکلک در می آورد برای من که تو هم باورت شد،آرش؟!!چشمک می زنم که نه!ما اعلیحضرت را خوب می شناسیم.می دانیم که زمان را هم دست می اندازد وقتی با آن ریه ها هنوز راست راست وترق ترق روی برفها راه می روند و در ظهیرالدوله  قبرها را دنبال می کنند پی گم شده ای انگار.سر قبری می ایستد اعلیحضرت.ما دور قبر فروغ جمع شده ایم و دختری بیست و چندساله اینک منم زنی تنها را در محاصره سه پسر بیست و چند ساله که اندام دختر را از بالا تا پایین در ذهن می لیسند،اشتباه می خواند.می بینم که اعلیحضرت سر قبر می نشیند.می بینم که اعلیحضرت گریه می کند.می بینم که اعلیحضرت بلند می شود و چشمک می زند به من.و سرش را کج می کند طرف پیرزن گورستان ظهیرالدوله که با مرده هایش حرف می زند.نمی فهمم اول که اعلیحضرت چه چیز را نشانم می دهند.با نگاهی می پرسم.اعلیحضرت دستپاچه و عصبانی سرش را می اندازد پایین.دوباره دقیق می شوم و می بینم که آن دیگری مثل سایه ای پشت سر پیرزن  راه می رود.نگاهش به اعلیحضرتست.ترسیده انگار و نگاه من را که می بیند قوت می گیرد باز و می ایستد روی سنگی و نگاهم می کند.دندانها پیدا می شوند.اعلیحضرت هم سر بر می گرداند طرف من.گونه های اعلیحضرت هنوز خیسند.سری تکان می دهد.می داند که چه بی دفاعم.آن دیگری قربانیانش را همیشه با لذت می کند.مثل آن روز گورستان ظهیرالدوله.وتو نمی دانی .نمی دانی که چه ترسی دارم از این که با دیگری تنها بمانم.مگر می شود با دیگری تنها ماند؟نمی شود.این را هم....نمی گویم به تو.من و اعلیحضرت روی سنگ قبرها قدم می زنیم و می رویم .آن دیگری نزدیک نمی شود.می داند که در حضور اعلیحضرت نمی تواند نزدیکم شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 

وهیچ گاه نمی تواند از نگاه آخر به آنچه در بلوار یا زیرگذرگاهها و بازار چه های سرپوشیده می گذرد,دل برکند.او می خواهد رستگار شود ,ولی نه به این زودی.

تجربه مدرنیته,مارشال برمن,ترجمه:مراد فرهادپور

 

 

نامه ششم:

 

ایستاده .نحیف تر و موقرانه تر از همیشه.انگار آدمهای تئاتر شهر جلویش محو می شوند.با لهجه افغانی همیشه می گوید:((سلام آرش.))جواب می دهم و میبینم که چشمها رنگی ندارند.می بینی که رنگی ندارند.نمی بینی؟آخر شناسنامه ندارد اسد.گواهینامه ندارد.پاسپورت ندارد.اما لبخندی کمرنگ و بی رنگ روی لبانش هست که گرمم می کند که گرم می کند روزهای اول پاییز را.راستش نگفتم اما  جلویش دست و پایم را گم می کنم و می ترسم.می ترسم نکند ناگهان محو شود از جلویم.نمی دانم چرا اما انگار بعدش باید به تو جواب بدهم چرا گذاشتم اسد را ببرند.می ترسم وقتی می گویی برایش مهمانی می گیریم.نمی خواهم این آش پشت پایی که برای او باشد.تمام سعیم را می کنم به افغانی و فارسی بگویم بگویم اسد چه کار کنم که نروی.نمی توانم فکر کنم که روی دوشهاش یک کلاش کهنه گذاشته با لباسهای بلند افغان و دارد جلوی تانکها و تانکها راه می رود.آن وقت که از تو بپرسم راستی پایان نامه اش راجع به چه بود لابد گریه ام خواهد گرفت.لابد ترسم خواهد سرید روی تمام پیرهن و تو نمی دانی که این لکه ها چیست روی لباسم. اسد می داند؟می داند گمانم که وقتی می خواهم که خنده اش را ببینم پیشتر از من خندیده.در این شبهای گمنام که دیگر دارم شک می کنم به خودم می خواهم شبی بنشینم با او و از او هم بشنوم که از خودش می گوید.نمی گوید.تو که می دانی او هم کم حرف می زند و بیشتر نگاههای خیره اش است به آسمانی که هر تکه اش را بخواهی از تو شناسنامه می خواهند از تو گواهینامه می خواهند گذر نامه می خواهند.وراستش گمانم او تکه ای را می خواهد که گذرنامه ای نیست برایش.تکه ای امن و بی هیچ معصیتی.بی هیچ طلوعی و غروبی.به تو می گویم از تو می پرسم راستی اسد که برود ما چه کار کنیم؟یعنی تو چه کار می کنی؟عیدها که تنها می شوی چه کار خواهی کرد؟اینست که می ترسم از این همه لرزشی که در اوست.می دانی.می خواهم یک بار با او همه پنج شنبه غروب و همه تهران را قدم بزنم.و این تنها جاییست که نمی خواهم تو باشی و یک بار بی تو ببینمش .و اگر شد یک بار با او برای خودمان گریه کنم.

نمی فهمم چرا بادبادک باز را دوست دارد اما می فهمم که او هم بارانی پشت چشمها قایم کرده.می دانم که تو لابد دیده ای بعضی قطره هاش را.لابد دیده ای که خیس می ایستد یک گوشه ای و اگر نخواهی,نمی بینیش.اگر نخواهی نمی شنویش.می گوید:((دیگر نمی دانم کجاییم))افغانی می گوید و در تهران تو می گوید و ما نمی بینیم که هراس همه ما در او جمع است.آخ....آن دیگری ...آن دیگری در سکوت نگاهش می کرد.چیزی نمی گفت. می بینی !هنوز دستم نمی رود که بنویسمش.می لرزند این دستها.اما گاهی می بینم در چشمهای خاموش و کشیده افغان که هراس دیگری را دارد.می خواهم جیغ بکشم اسد!تو هم دیدی؟نمی کشم و به تو نگاه می کنم.دارد می برد مارا.دارد جدایمان می کند.و هر کدام در این تنهایی بی مرز دست و پا می زنیم.می روم خانه.ساکهایم را می بندم.((اسد!کی می ری افغانستان؟))من هم می خواهم که بروم.لابد آنجا غریبه گی ما بیشتر دلیل دارد.تنهایی ما روشن تر از چشمهای تو می شود.رفته است حالا؟منتظر می ماند که من هم با سه تا باکس مگنا و یک دست لباس گرم و چند تا سطل ماست برسم.کاش منتظر بماند.کاش منتظر بماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط آرش | 
آن اندیشه هایی را دوست دارم که با خون نوشته شده باشد.

فردریش نیچه

نامه پنجم:

نیکتا می گوید صبری برایم نمانده .می گوید دلم تنگ شده است.بله...و ما می خندیم.نمی دانی کجایش خنده دار است؟ راستش اصلا خنده دار است.آن دیگری می گوید این یعنی وابستگی و این خوبست.من می خندم.تو نمی دانی چرا.خنده دار نیست این.نیکتا غصه می خورد؟می خورد که زیر چشمهایش گودند و می رود شکسپیر می بیند که بخندد.شکسپیر خنده دار است؟نیست.به خدا خنده ندارند این جانورهای آویزان از در و دیوار.خنده ندارد وابستگی.می پرسم از تو الان می پرسم که می دانی اینها چیست؟این قطره هایی که روی پیرهنم ریخته اند.مادرت می گوید شلخته شلخته.نیکتا کمتر حرف می زند.گاهی دل دل می کنم که ببینمش و بگویم حرف بزن.یک ساعت دو ساعت حرف بزن.و من گوش می دهم.از هر چیزی که می خواهی بگو.اما بگو.از رفتن چیزی نگو اما .از فاصله حرفی نزن.از روزهایی که می روند و می آیند نگو.از خودت بگو.از بیمارستانهای شهر .از تیمارستانهای شهر.از نشئه های تریاک که در خیابانهای شهر هذیان می گویند.از تابستانی که گذشت .از پاییزی که می آید.از زمستانی که شالگردنهامان را به خاطرش بیرون می کشیم.از مادربزرگت چیزی بگو.قصه ای تعریف کن که آرامم کند.نمی شود اما.نیکتا چیزی نمی گوید.تو اما حرف می زنی.انگار می خواهی به حرف بگیری همه را.و تو اما نیازی به شکسپیر نداری تا ریز ریز بخندی برای آن دیگری و من لرزشهام را قایم کنم در دستهای سرد زن.راستش من می ترسم از این پاییز.می ترسم از تمام تابستانها و زمستان را دوست دارم.وقتی لخت و سرمازده به کنج ملافه ها فرو می روم و لابد به تو فکر خواهم کرد .لابد خواهم نوشت و خواهم خواند تا فرجی پیدا شود.نه. راه فراری ,کنجی که بنشینم و گریه کنم.

نیکتا نمی گوید این چروک کنار چشمها مال بیست و چند سالگی نیست.مال سن و سال نیست.اما یک چیزی به من می گوید آن بی احساسی موروثی خاندانش بیشتر برای قایم کردن تمام بارانهای شمالیت که در پس چشمها لاینقطع مدام می بارند.تو نمی بینی؟نکند چشمهایت هم مثل گوشها از دست رفته؟((عیب نذار رو بچه م)).و آن دیگری آخ...آن دیگری.لابلای این سطور می گردم که یک جوری شروع کنم قصه آن دیگری را.می نویسم که شروع شود و هر بار دستهایم می لرزند مبادا بی طرفیم کنار رود .می نویسم اما.و تو نخواهی شنید و نخواهی دید.نیکتا می گوید مادربزرگ از بعضیها خوشش می آید و بعد که خوشش آمد می نشیند برایشان قصه هاش را تعریف می کند.و این قصه ها ام.پی 3 نمی خواهند.ضبط کردن نمی خواهند.دو تا چشم می خواهند و دو تا گوش که ببینند و بشنوند و لذت ببرند.با همه استخوانها و عروق با همه روزها و شبهایت وبا همه کافه های یخ زده تهرانت ,این لذت باشد.این دیگر می شود جامعه شناسی .دیگر این قصه ها می شود روانشناسی می شود روانت می شود جسمت.مگر نیست الان ؟مگر قصه های تو الان  پاره ای از نگاه کردنم نیستند؟مگر قصه نیکتا نمی لرزاند هر روز شانه های پت و پهن سهندش را آن سوی زمین؟اگر نلرزانند اگر نباشند  آن وقت است که می ترسم.چه زمستان من باشد چه تابستان تو.می خواهم بگویم نیکتا جان!من دلم قصه می خواهد.که با همین روایتها ست که نفس می کشم و همین روایتها بند می آورد این نفسها را. می خواهم بگویم نیکتا!روایتیست که دلم را بدجور لرزانده.برایم بگو بگو مادربزرگت چه جور تعریف می کند.بگو از موج موجهای خزرش چه می گوید.از جنگلهای خیسش چه جور حرف می زند.بگو تهران او چه شکلیست.بگو چه جوری آدمها را دوست دارد.چه جوری بدش می آید.نمی گویم.انگار تو نامحرم تر از همیشه ای وقتی می خواهم اینها را بگویم.قصه های خودت را یادت رفته که می گویی ام.پی.3 را در کیفم قایم می کنم.

یکی رفت.سه تا آمد.لاکی رفت و آبی سرمه آمد.همه جمع می شوند دور ماشین بهزاد.تو مستی و من می فهمم که نباید با  روده های خالی مست کرد.می ترسم حالت بد شود.عمو مجید هنوز با حسادت به من نگاه می کند.خنده ام می گیرد.خنده دارست؟زن دور است از من.اما لابد سری تکان داده که یعنی ((چی بگم والله))من نمی بینمش هنوز.گرمم که زیر شاخه ای با یک برگ کاهو می نشینم.دیگری نیست و من امنم هنوز.یادم می آید دلم می خواهد برقضم.کسی دوست ندارد برقضد .و من می فهمم که مستم.حواضم را جمع می کنم و زنی را می بینم که خیانت شده با نوازندگان خوش دوره گرد می رقصد.می خندد.من گریه می کنم برایش و او می رقصد و یادش می رود چه تنهاست .حتی وقتی در شلوغترین خیابانها راه می رود و پی همدمی میگردد هم تنهاست.این سکانس آخر فیلم است.دست بزنم یا در پاکت مگنا دنبال نشئه ای گم شده بگردم.بهزاد همیشه عرق دارد دنبالش.چه قدر داغست این لعنتی چه قدر گرمست این شب تابستانی که دراز کشدیده روی این شهر و دست بردار ما هم نیست.کمی تلو تلو می خوری و دلهره ات هوشیارم می کند.لابد اگر نیکتا بود با چشمهایی سرد دنبال می کرد سهند را و دلهره اش را سکوت می کرد.موهای پسرانه اش را دست می زد و ...نمی دانم.من بلند می شوم.بدون اینکه نگاهت کنم برای بهزاد تعریف می کنم که چه خوب بازی کرد این زن .تو نمی فهمی چه می گویم.فقط پی حرفها را می گیری و من تعریف می کنم جادویی را که در نگاه زن بود.صدایی که در همهه ما گم بود و ترسی که در چشمهایم  روشنتر و روشنتر می شد.نیکتا می گوید:((چرا دلم تنگ شده...))من هم می گویم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط آرش | 
ای شهر ,شهر قدیمی!

دویست سال تمامست که دخترانت سنگسار شده از برابرم می گذرند

تیرداد نصری

 

 

 

نامه چهارم:

و آرام نشسته مادر در کودکیهایت.بی که نشانت دهد سبابه راست چه از شکل افتاده و دلمه بسته .بی که بگوید این نقش بازیهای شبانه ,نشانش چروکهای کنار چشمهاست که نمی فهمی تو وتا به یادش میآوری اینها همراهش بوده اند.دفتین را که دستت می دهد بی حوصله ای.دار را نگاه می کنی و به تارهای بی رحم نگاه می کنی.جوانی کسیست که  پود می شود در اینها و صدای آقاست که فحش می دهد:(( قرمساق))به چله کش فحش می دهد یا مادر. نمی دانی.آقا طوری حرف می رند انگار ناصرخان قشقاییست که دم می رمباند در چادر بزرگش در دامنه های زاگرس.مادر را می لرزاند این صدا.مطیع بودنش انگار از ترس این صداست که چادرش را می کسد و جلوتر و برای تو زمزمه می کند:((با لاکی دو تا رفت یکی آمد ....سه تا رفت یکی آمد....با ماشی یکی رفت یکی آمد....))و این لایی لایی مادر چشمهایت را می پوشاند.نفست حبس می شود وقتی مادر دفتین می زند روی گره ها.((تندتر ...مادر....تندتر دخترکم...))چله کش که می آمد سری بزند سر مادر پایین بود و دزدکی نگاه می کرد به آن دستهای زمخت ,که ببیند چه می گوید به قول خودش این بی آبرو.رنگها را اینطور یاد می گیری و می بینی سبز چمنی چیست نخودی کدامست و یاسی و پوسته پیازی کدام.یادت نداد چه طور نقشها را از بر کرده.انگار می دانست که دخترکش یادش نمی ماند. ((می دو نستی؟))می پرسم و جواب که نمی خواهم. می خواهی که فراموش کنی راستی یا همینطوری از دستت در می رود.فراموشی تو تا کجاها قد می کشد که حتی یادت می رود باران که می شد و آقا می آمد خانه رنگ چشمهای مادر دیگر پیدا نبود.لرزه بمبهای بئثی را هم یادت می رود؟که تن سی و سه پل را می ارزاند تن خاجو را می لرزاند و عالی قاپو حقیر و ترسیده می ماند که این آهن پاره ها چه طور از توپهای عباسی هم بیشتر سرو صدا راه می اندازند.آقا می گفت:((بی پدر از روسها هم بیشتر زور دارد.))مادر را یادت هست که دنبال پسرهایش در کوچه ها می گشت و نفرین می کرد زمین و زمان را.آقا چشمهایش گرد می شد وقتی می دید مادر هم بلد است فحش بدهد.و تو می ترسیدی از مادر؟((سه تا رفت یکی آمد.....دو تا رفت یکی آمد....))

آقا که پا می شد ,این پا و آن پا می کرد ویک کم مادر و شماها را نگاه می کرد می فهمیدی که حالی غریب داری. آقا ساکش را که مادر بسته بود بر می داشت و بعد چند روزی پیدایش نمی شد.لابد می فهمیدی که مادر حال غریبی دارد.عادت کرده بودی.مثل حالا که عادت داری به حالهای غریبه.دیدی مادر را که می رفت کنجی می نشست و زمزمه می کرد؟می کند هنوز.نه از آن سلولهای ناجور بدنش نیست.از زخم ناسور سبابه نیست.تو نمی دانی.صدایی که زمزمه می شود دلی که تن می دهد و بدنی که تسلیم است به درد به این راحتی ها نمی شکندند.تو نمی دانی.باران بند می آید حالا این باران بند می آید؟نقاشیهای تو بد رنگ می شوند چقدر وقتی به اینجاهای داستان می رسیم.آقا دلش بند مادر که نمی شود این کمری که لگدها خمش نکرده اند این دستهایی که وقت دفتین زدن انقدر فرز و قوی می شوند این نگاهی که درد را اینقدر خوب قایم می کنند از تو می شکنند.تو نمی فهمی .نمی دانی.باران عذاب مقدر بود و پاییز فصل شکنجه است.چه طور بنویسم که بدانی.مادر تنها بود با همه شما هم.چمدانش را پر می کرد از خرت و پرت و حواسش می رفت پی درختهای بی آب کوچه.السلام گیسهای تو را جمع می کند و می بافد وآواز می خواند.راستی می بینی مرض لعنتی چشمهایش را گرفته.آخ....که چه سیاه کردند حلقومش را.

یکی رفت دو تا آمد.دو تا رفت یکی آمد.ریسه می رود و باران می آید.آقا با توپ و تشر می آید.طوری نیست.می آید اما می آید.خوشش می شود مادر.تو دستهای کودکیت را می گذاری در دستهای ترک خورده.آقا کجا می رود مهم نیست.مهم اینست که بر می گردد به بچه های قد و نیم قد و زنکش سر بزند.هر جا هم برود بر می گردد.کمربندش می شکافد پوست را اما تو بیشتر از اینکه به مادر رفته باشی به آقا رفته ای.چشمها و لبهاو گونه ها.می بوسدشان مادر گونه های بچه گیت را.تو یکبری می ایستی که پس اینور؟!مادر خم می شود و می بوسد.آخ که چه طور مثل نعشش کردند روی تخت.انگار خواباندندش.زور سلولهای ناجور به مادر نمی رسید.وفتی زور دار قالی نمی رسید زور آقا نمی رسید چه طور چند تا سلول که نمی توانی ببینیشان خمش کردند.نه.این حرفها دروغست.یک چیزی بیشتر از اینها بود.می نویسم که بدانی.مهم است؟زن از من می پرسد.سردم می شود.نمی دانم.مهم است؟از تو می پرسم.از تو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/08ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط آرش | 
بانوی همه ما

که بر فراز صخره ها ایستاده ای!

برای ما همه آنانی که در دریاهایند دعا کن!

چهار کوارتت , تی.اس. الیوت,ترجمه مهرداد صمدی

 

 

نامه سوم:

تمام قد می ایستی در آینه.نه مثل 4 سالگی که زن بلندت می کندو عکست می افتد در آیینه.آینه ای نداری راستی.آنجا که نیست آینه ای در خانه کودکی که رد ش محو و محوتر می شود .در این چند عکس چیزی نمانده.نبوده اصلا؟زن لبخند می زند.آقا به دهاتی ها شک دارد .می گوید که اینها سلیطه اند.منظورش زن است.تو گریه می کنی؟آن وقتها راست بودند گریه کردنهات.طوری که اگر آینه ای بود صورتت را می توانستم ببینم که سرخ سرخ شده.گردتر شده و چشمهایت مثل الانت شده اند قد دو تا گردو.آن وقت نور سبزو زرد چشمها هم تار می شد.زن بغلت می کند گاهی که خوابی.به من هم چشمک می زند.چیزی نمی گویم.می داند که به او حسادت نمی کنم که هیچ دلم می خواهد همیشه بغلت کند.یک جوری که از بس بغل زن بمانی تپل مپل شوی باز وباز نور سبز و زرد چشمها بپاشد بیرون. آقا به تو هم شک دارد.یاد پسرها می دهد که چه طور ناکارت کنند.این مال بعدهاست.زن غصه می خورد.سنگ قبرش چروک بر می دارد.صورتش هم پیرتر می شود و لب می گزد برای من.انگار می گوید اینها به تو چه.می خواهم برایش قهر و ناز کنم که حواسش رفته پی عکسها.عکس روی تلویزیون را دوست ندارد.می گوید بچه من خوشگلتر از اینست.قبول نداری؟تند تند می گویم بله بله.می خندد.من هم می خندم.تو نمی شنوی.می گویم اما آن وقتها گوشهاش کر نبود حالا بالکل کر شده اما زبانش را چه بگویم....زن همانطور که می خندد اخم می کند و می گوید هوی!روی بچه ام عیب نذار...می خندیم و من می گویم دوسش دارم آخه...

می گوید باشه....بی ادب...و باز می خندیم.تو کجایی؟نکند سیر آفاق و انفس رفته ای که می شنوی.پاکتهای خالی سیگار روی زمین را نشانم می دهد و می گوید جمع کن اینها را.گلوله شان می کنم توی هم پاکت بهمنها را.می گوید:(( بچه ام  از بس از اینها کشید سر آخر مثل من می شود که عطر نای پشم جر داد این سینه ام را.تو ام که بی خیالی.)) من هم بی خیالم.همینکه کنارش هم باشم برایم می شود دلخوشی.می گویم که این بیدی نیست که از این بادها.....دلم می لرزد.می گویم :((من  که همش حواسم پیش اینست.سینه هاش هم خش دارد که ...الان دوایی هم بهش بدهم می گه قرصیم کردی.))می رود تو اتاق .از همانجا می گوید ببین شلخته را.شلخته سر از بالشش بلند می کند یک حرف نامفهومی می زند وجوابش نوازشهای دیگریست.می لرزم.نگاهم می کند زن.می بیند که انگشتهام را فرو می کنم در کرکهای فرش و فرجی می خواهم.نه.راه فراری می خواهم.یک جایی که قایم شوم و گریه کنم.زن باز پیر می شود.خندیدن جوانش می کند.تو را اما پیر می کند خنده هات.زن هم سری تکان می دهد.می دانم که حرفهای دلم را می فهمد.می خواهم حرفی بزنم چیزی بگویم  نه که زن را آرام کنم که بغضم را یک جوری ببرم.می گویم این آقا هم عجب اسمهایی گذاشته روی دردانه هایش.دستهای زن می لرزند .می بردشان زیر دامن چین چینش که من نبینم.از آن بغضهایی دارم که فقط باید بترکد تا آرام شوم.می دانم و می خورم که تو بیدار نشوی یا آن غریبه که هر از چند گاهی دزدکی می پایدم تا بداند که خوابم.انگار از من می ترسد.خنده ام می گیرد:از من می ترسد!!اگر ترس داشتم اینجا نبودم که الان.زن نگاهم می کند.لبهاش خشک خشک است.چه طور شد تو لبهات را انگار آب کشیده اند و بچه ات لبهاش اینقدر آبدار است؟می گوید:بی ادب!  جدی می گوید اینبار.اما من می خندم.بلکه این بغض ...باز نمی شود بی پیر.

می دانستی تو در خواب خیلی صدا از خودت در می آوری.انواع و اقسام صداها.طوری که گاهی فکر می کنم خوابیدنت هم الکیست.می گوید:((خب...بچه ام خسته س. ))بعضی وقتها یک طوری خرناس می کشی فکر می کنم نکند یک دفعه خفه شوی.آن وقت می نشینم بالای سرت و نگاهت می کنم تا مبادا یک وقت...می گوید زن می گوید:((وظیفته...منت می ذاری؟))می گویم نه نه...بعد پشت بندش می آیم که پس چرا این دردانه تان هیچ وظیفه ای نسبت به من ندارد؟تو بگو من چه خواسته که نکرده ام؟چه گفته که نکرده ام؟تو با من چه کردی؟اینقدر که راحت و رک حرف می زنی حالا این را به من بگو.

زن نگاهش می رود روی پتو که پاک از رویت افتاده.می گوید :((حالا الان نمی خواد سیم جیمش کنی.))بعد پتو را از روی من می کشد می گذارد روی تو.میگویم:((ا....ا...بابا منم سردمه...))حالا دیگر اصلا نمی شنود.سر پتو را می ده دستم ,می گوید :((دلت میاد بکش ))دلم نمی آید.هیچ وقت دلم نیامده تو سردت شود و بلرزی که می لرزاندم این.می گوید:((ها....پس چت شد....دیدی خودت هم اسیری))اسیرم؟اسیرم.و کاش می دانستی که اسیرت شده ام که تاب می آورم حتی اینطور بی قید و ترسناک صورتت در تاریکی به سمت من خم شده باشی و گیسهات پر از نوازشهای آن دیگری باشد.انگار داری لذت می بری از التماسهای قربانی.می گویم:((می خوام برم از اینجا...دیگه تحمل ندارم.))زن نگاهم می کند.چشمهای مردگیش را برایم گشاد می کند و می گوید:(( بیخود...ساعت چارونیمه صبه...پسره جعلق...مادرت یادت نداده تاریکی از خونه نباید پاتو بیرون بذاری.تاریکی عصر م باید خونه باشی؟))دلم دیگر تاب ندارد.می گویم:((آخه ....می دونی دارم چی می کشم؟من که نمردم.نفس می کشم.طاقتم حدی داره.شما اگه مرد بودی می فهمیدی .تا حالاشم به خاطر شما....))نمی گذارد حرفم را تمام کنم.غبغبش  می افتد بیرون.قلمبه و سیاه است.فکر کنم از بس که لوله کرده اند در آن ,اینطور شده.((می مانی تا من که گفتم می روی.روحرف بزرگتر حرف می زدیم آقا کبودمان می کرد.حالا تو یه وجب بچه ...واسه من مرد مرد می کنه....))همینطور غرولند می کند.می گویم:((سی سالمه  ها))می گوید:((اصلا چل سالت باشه...رو حرف بزرگتر که...))ساکت می شود.می رود باز به آشپزخانه.شلخته شلخته اش همینطور می آید.نگاهت می کنمتان.تو خوابی اما....نکند چیزی شنیده.زن می آید باز سر میز.نگاهش روی مهتابیست.زیر لب می گوید نگران نباش.نمی شنود.فقط زیاد اینور آنور نشو,پسر!به مهتابی ور می رود.

((این چه اش شده؟!))از میز می آید پایین.دامن چین چین تاب بر می دارد.دیگر سکوت است.می آید بالای سرم می نشیند و نگاهم می کند.اشکها امانم نمی دهند که خوب چینهای مردگیش را ببینم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط آرش | 

از جذامی که رهایم نمی کند

 

نامه دوم:

و این داستانیست که پیش از تو و من وپدرانمان و پدران پدرانمان شروع شده.مثل شعاع نوری که سالها پیش از آنکه من و تو باشیم شروع می کند به پایین آمدن پایین آمدن تا درست وسط مردمکهای تو وسط عنبیه روشنت که چه خیانت بار و  هم خیانت شده به من نگاه می کنند.داستانی که من برای تو نگفتم و نمی گویم که مبادا بدانی آبی های این رویا بینی یکه  بازی نور و رنگ و صدا نیست که فریبت دهد.لخته لخته های تنی فرسوده است.تنی پوسیده که حالا از حایلی سفید به تو نگاه می کند  زمانی که خوابی و شب بیداریهای من با صدای این زن غریبه با چادر تکه تکه سفید و سیاهش شکل می گیرد و به کابوسی بدل می شود.می شود گفت که زنان هم قبیله ام با رنجی یکسان به تو نگاه می کنند و زنان بی حافظه ام بی معصومیتی تمام رنجم را بیرون می کشند و چند برابر شده روبرویت می نهند و مبهوتم من که چه کرده ام که سزاوار این شکنجه بی صدا شده ام؟

باری او صدایی دارد و شکلی .او نگاهی دارد و شماطتی ازلی ابدی که ناچارم می کند بیفتم به قلع و قمع کلمات بلکه چاره ای پیدا شود .یا از این کابوس بیدار شوم و ببینم که هنوز تنهایم یا تو بیدار شوی و ببینی که این حقارتی که به آن تن می دهم را چه کسی برایم رقم می زند.شاید که ساکتت کند .شاید دست برداری از این بازی و قبول کنی که باخته ای.

رج به رج . رنگ به رنگ.بافه ای به بافه ای .از بیرون همهمه ها قطع می شود به تماشای این نقش بازی غریب.لابد تو نا آرام نشسته ای کنارش و سعی می کنی بفهمی چه می کند.بگویم چه رنجی آنجا که دو سرشانه پیرهم به هم می رسند را این طور چروک کرده؟می دانی .می دانستی گرچه حالا نمی دانی اما می دانستی که نموری  سینه های زن و آن سرفه های لاینقطع  سپیدی چشمها که رو به زوال می روند دارند چیزی را از تو قایم می کنند.چه شد که فراموششان کردی؟نگو که گریه هات راست است.می دانم و می دانی که او بهانه است.می دانی که او دیگر نیست .این را از من قایم نکن.شقیقه ها چه گر گرفته اند حالا که دیگر جز صدای تارو پود هیچ صدایی نیست.این پناهگاهش بود. جایی که فراموش می کرد در اعماق استخوان ناسورش نمک می پاشد اینها.تو عزیز تر بودی یا ...؟من نمی دانم.اما می دانم که به حتم عزیز بوده ای که حالا اینقدر با غیض و تعجب از من سراغ تو را می گیرد.اینها اسرارند.تو نخواهی دانست که چه حقیرترمی شوم برابر او.تو هم نخواهی توانست آنقدر مچاله ام کنی میان ملافه ها حتی اگر با نوازشهای بیگانه کنارم دراز بکشی هم نخواهی توانست.آن سرانگشتهای پینه بسته و چشمهای بی حالت درازم می کنند روی تخت و از من می پرسند تو را.چرا از من؟از او می پرسم و او سر تکان می دهد.انگار که چه سوالی؟!شاید وقتی شکنجه کردنت را که خوب هم بلدی شروع می کنی و من دارم لابلای آن کرکها پی جوابم می گردم می فهمم که چه داستانیست  این.مرد این زن  جایی ندارد اما.هر چه صدایش می کنم انگار نه انگار.فقط نگاههای زنیست که بند نمی آید.آن وقت است که دعای باران می خوانم.آن وقت است که می لرزم.عاطفه ای نیرومند بیدار می شود در من که تحمل این را دارد که مرا کنارت نگه دارد.از زن می پرسم آخر این شبی که خائنانه مرا پیش می کشد همانقدر خائنانه پسم می زند...جوابم را نمی دهد.سرش را بر می گرداند و دور تادور اتاق را عنق و شماطت بار نگاه می کند.چه کثیف است اینجا!می پرسم پس تو به من بگو من اینجا این موقع شب به تماشای عشقبازی دیگران آمده ام؟به من بگو چه می کنم اینجا من؟نگاهم نمی کند.از آشپزخانه سرک می کشد و چیزی زیر لب زمزمه می کند.آوایی غریبه است.تکانی به خودم می دهم و می خواهم داد بزنم هی!فلانی!اینقدر تکان نخور!نمی بینی که نمی توانم هی کج و ماوج شوم تا مبادا خلوت اینها به هم بخورد!....و چه دردی دارم وقتی این را می گویم.زن می نشیند و آهسته سرش را لای دو دست پنهان می کند.حالت چشمها تغییر نمی کنند اما دو قطره اشک آهسته می درخشند از روی دو گونه و می سرند پایین.می گویم من هم گریه می خواهم.من هم گریه می خواهم.کاش نبودم که ببینم اینقدر حقیرشدنم را.بالای سرم می نشیند. نور آفتاب است که ذره ذره جان می گیرد.می گوید صبح شد و باز تو نخوابیدی؟؟قهرم می کیرد .برمی گردم طرف پایه های صندلی.دستی یخ بسته می رود روی شانه هایم.لبخندی از آن لبهای تیره می ماسد و می تکاندم.می گوید باید بخوابی پسر ! بر نمی گردم که نگاهش کنم.او آرام آرام شروع می کند.می دانم باز هم بی که بخواهم می خواباندم.می گوید...زن می گوید...مادرانه و آمرانه می گوید...با صدایی که یخش دارد دیگر برایم ذوب می شود می گوید....با نگاهی که سنگین تر می شود هر شب با زخمی که هر روز تازه است بادیرپایی وهم انگیزش و حضوری که دیگر نمی ترساندم مثل شب اول می گوید: و این داستانیست که پیش از تو و من وپدرانمان و پدران پدرانمان شروع شده......   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط آرش | 

بداهه ای برای نسل نو

نامه اول:

 

تصویری سه بعدی از آینه ای که در برابر تخیل قرار می گیرد و به بی نهایت می کشاندش.تصوری مبهوت و گنگ آغشته به نشئه های تابوی عصر من و نسل من که پاک تر و فرهیخته تر از مردمان بعد از منست که به تمامی به فراموشی و نسیان تسلیمند.اینها احتمالا هرگز به تو نخواهند گفت که دلی عاری از دغدغه های من دارند و نخواهند گفت که بودن ملالی دائمی نیست برایشان که اشتیاق نهفته در جنون هر ثانیه است .جنونی که سالیان مرا به یادم می آورد و برای این آدمهای بعد از من وتو تنها همان ثانیه است و بس.ادراک من از ابرهایی که آسمانمان را محاصره می کنند بوی خاک خیس و درخشش اشکهای فراوان ماست و برای آنها نویدبخش جنون دیگری.ما درگیر خاطراتیم و در پی ساختن خاطره ای از هر لحظه ای تا با اینها ادامه حیات دهیم و اینها بدنبال قتل هر آن ثانیه ای هستند که می گذرد و این مالیخولیای عظیم را از لحظه ای به لحظه ای می کشانند.این می شود که من وتو برابرشان بی دفاعیم.بی دفاع  و کهنه و نوستالژیک زده . و فراموششان می شود که اینها دغدغه های روشنفکرانه و پدرسالارانه و بالای منبری نیست که حسرتهایی از جنس آدم است که حدقه های نگرانمان را معطوف کلمات می کند معطوف باران خوابیده در این آسمان می کند.معطوف زیبایی حسرت بخش و التیام آور چشمان درخشان تر از آفتاب می کند.در سکوت من معنایی هست دست یافتنی و در سکوت این نوباوه گان  بی معنایی گنگی.حالا  تو نیستی و من بی تو خواهم نوشت که نسیان علیه کابلهای فشار قوی کار ما بود.ایستادن برابر نشئه رانی بی پایان هدف ما بود .ما که خماران هر شبه این بی ستاره آسمان بودیم.و حالا که می بینیم شکست خورده ایم دلمان بند روزهایی است که ورق برگردد و نابودی تا ریش ریش های استخوان را نابود کرده باشد و به فکر سازه ای نو بیفتند این آدمها.آن وقت است که گرچه کار من تمام است   کار تو تمام است و کار آنها هم تمامست نمی دانم چه طور بار نگاهم را روی چشمهای عصیان زده شان تحمل خواهند کرد.کاش توان گریستن داشته باشند در آن رستاخیز.کاش بدانند که چه رنجی این شانه های پوسیده را هر شب و هر غروب می لرزاند.جرثومه هایی که از حرکت می ایستند وقتی همه چیز را زیر استوانه های پولادی و لزجشان ویران کرده اند آیا در آن نابهنگام می توانند اشکی داشته باشند؟

و این نه زیباست و نه زشت.این هیچ است. این روند بنیاد گرایی نویی که در افکنده اند.بنیادگرایان عصر پسامدرن با گوشواره ها و موهای زیتونی و نقره ای و عاطفه ای که هرگز به کارشان نیامده چه بی دفاع خواهند بود وقتی دیگر برای دفاع چیزی نمانده است.همه چیز متوقف خواهد شد.این پیش بینی است یا پیش گویی یا هر چه.اما جادویی و مخرب نیست.یک توصیف پس مانده ذهنی متعهد و ارزش مدار از نوع الیوت و حتی از نوع جویس وحتی وحتی وحتی.تسلیمم تا ان زمان که کلافه های ویرانگی در هم فرو پیچد و مردار آدمی را آبها بالا بیاورند با هر موج.آن وقت رنگ این چشمها شماطت خواهد بود و کاش کمی شرمندگی بماند برای اینها برای آن زمان. هرآنچه سخت است و استوار دود می شود وبه هوا می رود.چه استواری در ویران کردن چه در ساختن.ما همه پیشاپیش شکست خورده ایم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط آرش | 
یعنی نواده های ترسیده ما از چیزی به نام تو  فرار خواهند کرد؟

یعنی پسرعموهای درازم وقتی نیمه های شب خیس عرق بیدار می شوند حرفی تاریک میان کلماتم را هجی می کرده اند؟

یعنی اتوبانهای چراغانی پایتخت در آن خاموشی ناگهانی در آن ترافیک ازلی اسم تورا از کوچه های خمار ی و سرگیجه بیرون کشیده اند؟

نمی دانم و به همین می چسبم به همین سکوت

                               به دستگیره های آسانسور وقتی سقوط می کند تا کلمات مدفون    تا تاریک ترین حضور مونث

 

و وقتی که چمدان کهنه و دستهایی کپک زده  تو را به راه می آوردند چه طور ندیدی که شانه ها یی می لرزیدند پشت سرت؟

گفتم برگردی نمک خواهی شد   و تو برگشتی بی هیچ نگاهی     بی هیچ صدایی

دروغ می گویند این چشمها که به من خیره نمی شوند

راست نیست این صدایی که به من می گوید چیزی شکسته است

شکسته ها  در من بود

جاده ها در تو

چشمهای من بود که در هزاره نو می سوختند و گر می گرفتند

در تو رفت و آمد مردانی که  بی حافظه ای از دالانهای خمار می گفتند پایانی نداشت

به مادران شکسته ام فکر می کردم من

در تو خاموشی و خاکستر شکلی نداشت

و صدایی از آسمان ساختمانهای بی قواره شهر

حافظه ای که نو می شود

پنجره ای که همیشه بسته است وقتی از تار تار تاریکی به سقوط تازه پناه می برم

به تو خواهند گفت رازی را که با ابرها در میان گذاشته ام.

تاوان من اینست:

دستهای سیمانی

چشمهای منگ وتاریک

و یخ بستهء کافه های انقلاب

:حسرت من اینست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط آرش | 
و اما این را بخوانید و بنویسید برایم....

 

و ماشینهای شب رو تو را گرفتند از من

کامیونها و تریلیها

که در حافظه هیچ کداممان نیستند

و به جا نمی آوریمشان وقتی از رفتنهای بسیار با ما حرف می زنند

 

نبودی تو مگر آن حجله نشین خیس که در خلوت بی زوال مهتابی های سوخته سوخته از درخشش یگانه چشمها می گفتی؟!

ننوشتی مگر حادثه ای در راهست؟

و این هق هقهای زوال در راهروها و پاگردها نشئه آخرین نشانه اند بر پیشانی سوخته شهر

نامهای بسیاری را به یاد می آورم و فراموش می کنم

کلمات بسیاری در ذهن جرقه می زنند و پاک می شوند

با عطر تنباکو

با عطر تمام شهریور ماه و تمام آبان ماه پایتخت .

ایستاده ام

که به یاد بیاورم

ایستاده ام

که فراموشم نشود زنی که  تو را بدرقه می کند سایه ترسهای توست زیر فوج فوج فرشتگان اجباری تبعید تظاهر و مرگ هر روزه مان

که به یاد بیاورم مردانی که دست تکان می دهند برایت  حسرت سالها را در جیبها لمس می کنند

که به یاد بیاورم و ببینم این اشکها مال کسی نیست    ترسهای توست از کودکی که متولد نخواهد شد هرگز

                                                                                        از کودکانی که متولد نشده اند هرگز

مرور می کنم سرمای پاییز همیشه دیرتر شروع می شود

 

 یقه های چروکم را بالا می کشم  و غریبه تر از هر روز   زور می زنم تا قایم کنم اشکی را که برای تو آشنا نیست

ماشینهای شب رو – کامیونها و تریلیها- خواهند برد مرا

مست و منگ

به تو فکر خواهم کرد و روشنای سیگار تا  آخرین ثانیه را روشن می کند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط آرش | 
ماشینهای شبرو او را از تو می گیرند و بعد که از عاطفه منتشر در چشمها می گویی به تو خواهد خندید و بارانی که خیست کرده را روی شانه های هیچ نگاهی پیدا نمی کنی.اینست که خوابهایت لذت زیستنند و حضورت غریبه است برای این رهگذران....چی دارم می نویسم؟؟؟امروز ۵ آبان است و تلالوی تابان نگاهها فربکارانه تر از همیشه اند....

می نویسم که نفهمید می نوسم که گیجتان کنم با کلمات تا یادم برود....فراموشی و طره...مثل قیاس هذیانست و شعور....و ما خاطره ای نداریم ما حافظه ای نداریم....و این که باید بترسم از تو یا هر کس دیگر شعور فراموش شده ماست.....اه که حالم از این کلمات به هم می خورد .....

محصولات هذیان می شود اینها...ننویسید چیزی برایم راجع به اینها که اینها آنقدر شخصیند که....

بنویسید آخرین کتاب خوانده تان کدامست ؟آخرین بار کی عاطفه کمی دستکاری شده؟کدام کلمات حالتان را جا آورده؟بنویسید کجا و چه طور؟موسیقی نو چیست و فیلم خوب آخر کدامست؟

سهم ما از لذت اینهاست....قناعت نکرده ام به اینها که دری وری تحویل می دهم.سهمم را بنویسید لطفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.

پیوندهای روزانه
فرشته رضایی
ن.ک.
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
86/04/01 - 86/04/31
نویسندگان
آرش
آرش منصور گرگانی
پیوندها
مهدي حسين زاده
مازيار عارفاني
محمدصادق دارابي
آفاق شوهانی
رامین پرچمی
مهرداد فلاح
سید مهدی موسوی
ابوالفضل حسنی
شیکا اویلی
فرهاد حیدری گوران
وحید ترابی
احسان رستمی
مهنا
نسترن مکارمی
مینو نصرت
یدالله رویایی
عباس معروفی
علیرضا بهنام
مرتضی پورحاجی
داستان ایرانی
ایلیا تنکابنی
آیناز اعلایی
سعید دارایی
شینا
سمانه
مهرداد عارفانی
انوش وقاری
عادل قلی پور
گلاره
سهیل پاشازاده
مصطفی
غزل خلعتبری
Wc
نیما صفار
شکوه شیرانی
مرتضا خبازیان زاده
زهرا باقری شاد
آزاده دواچی
خانم کا
نرگس
کوچه آلفرد(حمید پیمانی)
احمدرضا خلیلیان
حامد ابراهیم پور
حدیث رستگار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان