تبليغاتX
جذام خانه
in the name of another day
درشگفت از این غبار بی سوار

خشمگین ما ناشریفان مانده ایم

آبها از آسیاب افتاد لیک

باز ما با موج و طوفان مانده ایم

هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خار و بی نصیب

زان چه حاصل جز دروغ  جز دروغ

زین چه حاصل جز فریب و جز فریب

باز می گویند فردای دیگر صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه ای پیدا نخواهد شد امید

 کاش که  اسکندری پیدا شود

مهدی اخوان ثالث،از این اوستا

 

 

 

 

دو

آرمین با همسایه چند سال پیش خود،آرام،روبرو می نشیند.آرام قلیان دود می کند و به آرمین و دستهای روی سیمها نگاه می کند.روی صورت آرام خال بزرگی زیر پیشانی هست و رنگ پوست کدر است. بینی چروکیده و دستهای دخترانه و ظریف که دور کمر قلیان حلقه شده اند.لباس ساده شاما شلوار پارچه ای کرم و پیرهن خاکستری کنارلبهای دودی و خنده های بیگاهش آرام را موجه جلوه می دهد. آرمین بعدها می گوید که تنهاست.وقتی در آشپزخانه اش هات داگ سرخ می کند.آرام با کنجکاوی اعلیحضرت را که از بالکن به داخل بر می گردد تماشا می کند و بی که لب از قلیان بردارد با سر اشاره می کند که اعلیحضرت بنشیند.اعلیحضرت تند و پشت شیشه های سیاه عینک می نشیند. قبول نمی کند داخل خانه سیگار بکشد.

:گفتی دانشجوی داروسازی هستی،ها؟!

اعلیحضرت بی کلامی سر تکان می دهد.آرام حلقه ای دود بیرون می دهد و اعلیحضرت را نگاه می کند. اعلیحضرت روی مبلی رو به پنجره و تلویزیون و بخاری نشسته است و آرام پشت به اینها لم داده است به مبل.آرمین سفره را می اندازد.

:بَه بَه...ببین آرمین چه کرده....بعد بگین آرمین بَده...

اعلیحضرت ناآرام است.قرار ندارد.بلند می شود و کیفش را بر می دارد.آرمین تعجب می کند.

:اِ...کجا....تازه شام پختم.

:نه....فردا کلاس دارم...می رم...

آرام زیر چشمی به اعلیحضرت و آرمین نگاه می کند.برای اعلیحضرت بلند می شود .اما دست نمی دهند.آرمین و آرام پای سفره می نشینند.اعلیحضرت سوار تاکسی از سپاهانشهر دور می شود. آرمین تار دست می گیرد.چشمهایش سرخ سرخند و منگ سیمها را می پاید.نمی بیند که آرام بلند می شود و لباسهایش را مرتب می کند.نمی شنود که می گوید می رود.نمی بیند کاغذی را که از جیب در می آورد و شماره ای را از موبایلش روی کاغذ یادداشت می کند.نمی شنود صدای دررا .تا نیمه شب همانطور رو به پنجره می نشیند .بعد تلو تلو خوران می رود کنار پنجره ،در هال چرخی می زند.طرف در می رود. دنبال آرام می گردد.کاغذ را روی عسلی کنار در پیدا می کند. گوشی تلفن را روی کاناپه پیدا می کند.شماره را به زحمت می گیرد.

:الو...فرانک خانوم؟من آرمینم...گمونم آرام راجع به من باهاتون حرف زده...خوبین؟....متشکرم...من خوبم...می تونین یه کم حرف بزنیم...مزاحمتون نباشم...

آینه موج بر می دارد.آینه ای که بالای عسلی کنار در آرمین را گوشی به دست ،کاناپه را ،تار را و بخشی از در اتاق خواب را در خود دارد.کسی می لرزد و کسی می نویسد.از پنجره چشمهایی خیس به شیشه گونه می فشارند و تماشا می شود سپاهان شهر و اصفهان.تماشا می شود تمام این تکه زمین.

:می تونم ببینمتون؟...نه !من خوبم...مرسی...آره...آره...مطمئن باشین...

چند سی دی  موسیقی و فیلم پای کاناپه دراز کشیده اند.چشمها روی آینه سی . دی ها چروک می خورند و تاب بر می دارند.نفس نفس زدنهاست و هراسی از زیر زمین تا لبهای لغزان روی هم می پاشد. کمرها در هم می پیچند و کاش صبحی در کار نباشد.کاش صبحی در کار نباشد.

:فرانک...ببین...چرا داد می زنی خُب؟ گفتم حالم خوبه...می نویسم واسه خودم می نویسم...کی؟...وحید برای خودش می گه...مگه نگفتم بهت؟...خُب پس چی؟...من خوبِ خوبم...تو به اونا چه کار داری؟فروزان چطوره؟....حرفو عوض نمی کنم...دلم برای فروزان تنگ شده،همین! ...باشه... باشه... گریه نکن ،حالا... نمی خورم...گفتم که نمی خورم...

پنجره پیر و پیرتر می شود.ترک بر می دارد.تاب این همه فشار روی شیشه ها را ندارد.کمر خم می کند که هوای سپاهانشهر در لوله های گاز نشت کند. تا بخاری گازی زیربار این همه فشار قبر نفس تازه کند. نفس تازه می کند؟نیم نگاهی نگران از دل زاینده رود تا شیشه خم شده می چکد.کسی نیست. هیچ کس نیست.تنهایی تا همیشه های باران می رود و خیس تر از همیشه خودش ،آرمین تا سپاهانشهربرمی گردد. راستی اصلا جایی می رود؟دلی که همیشه می ماند و تنی که همیشه می رود.

سیگار راروی پله های پشت بیمارستان می تکاند.وحید می گوید که از آرمین سراغ می گیرد.آرش نگران تر می پرسد.وحید جواب می دهد.چند ثانیه سکوت می شود و بعد آرش کنار حامد در زیر زمین الزهرا می خزند.کلاسها خالیند و آفتاب بعداز ظهر پاییزی بی رمق راهرو را روشن کرده است. حامد روپوشش را روی شانه ها انداخته و گوشیش را دستش گرفته است.

:بریم تریا...

:یه ربع وقت دایما...

:طوریم نیس...می ریم یه آبمیوه ای چیزی می گیریم و می ریم اورژانس

:کاشکی خلوت باشه

:نیست...پریسا می گفت شلوغه...

:اِ...کی دیدیش مگه؟

:داشت مریض می برد سونو.

روی صندلیها روبروی هم می نشینند. کسی با سرم در ساعد روی صندلی بغلی نشسته و نگاهشان می کند. هیچ کدام حرفی نمی زنند و هر دو به شبی که پیش می آید فکر می کنند. موبایل آرش زنگ می زند .آرمین و صدایش می خندند.فردا شب مهمانی کوچکی گرفته.آرش می خندد.توهم است.همه اش توهم فاجعه دارد.می خندد.بلند می شوند و اورژانس نزدیک است.سرم ها و رگها و اعصاب و تصادفات و آن همه قلبهای لنگ دراز کشیده اند.سحر به حامد زنگ می زند.شب می آید بیمارستان.حامد به آرش می گوید.آرش می خندد.حامد خنده ای ندارد.پریسا می بیندشان.مریضها را تحویل می دهد.

:خانوم دکتر!اینکه خیلی شد...

:آره...پونزده تا...آرش حواصت کجاست؟...این یکی چک پِرشِر هر یک ربع داره...می ره او.آر.تا یه ربع دیگه...

:ها....نه...حواصم هس...شام مهمونیه ها...خانوم حامد یه ضیافتی راه انداخته که نگو...

:جدی؟...عالیه...طنازم گشنشه...پس امشبو توپ می خوریم دیگه...

:آره...این زن ما هم همه هنری داره دیگه...

حامد بلند بلند می خندد و به آرش چشمک می زند.آرش لبخندی می زند. پریسا پشت جمعیت گم می شود.

:ساعت هشت می یایم...تورو خدا صدامون نکنینا...

:حامد و آرش می خندند. تا هشت را نمی فهمند که چطور می گذرد.آدمها در هم می لولند و اینترنهای جراحی هر پنج دقیقه به گوشه ای پیج می شوند. پیرزنی دست آرش را می گیرد.

:پِسِر جون!منو بیبین...شیکمم درد می کونه...اینگاری یکی می چلوندش...

آرش پیرزن را گوشه ای می خواباند.دستها روی شکم می لغزند. رزیدنت جراحی شکم را لمس می کند. ده دقیقه بعد پیرزن را فرستاده اند سونو.نیم ساعت بعد پیرزن را بر می گردانند.

:پِسِر جون!من کسی رو ندارم ننه.این عکس منو بیبین،بگو من چِمِه؟

:هنوز جواب سونوتو نیاوردن مادر!راستی پس چه جوری اومدی بیمارستان؟

:تاکسی تیلیفنی گرفتم.از خدا بی خبرم سه هزار تومن از من پیرزن گرف...

:بچه نداری؟

:همه شون شوهر کردن یا زن گرفتن...سراغ منو نمی گیرن...

:جوونیه و هزار دردسر دیگه...

حامد چشمک می زند و پیرزن می خندد.چهل و پنج دقیقه بعد همراه مریض دیگری دست آرش را می کشد طرف پیرزن.پیرزن سیاه و بی صدا روی تختش دراز کشیده.

:اَرِست کرده...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط آرش | 
لسان الارض یا همان تخت پولاد سمتی از اصفهان است که قدیمی ترین گورستان شهر،گورستانی تاریخی و پر از مردگان ناشناخته مساحتی وسیع در نصفه جهان را اشغال کرده است.زمینهای روی گورستان بتدریج توسط خانه هایی محقر و کوچک اشغال شدند که ارزانتر از خانه هایی که نزدیکشان ولی دور از مردگان ساخته شده بودند در اختیار عده ای از طبقه متوسط و ضعیف قرار گرفت.بزودی خانه های بیشتری روی بخشی از خاک گورستان ساخته شد و لادن و امید هم مستاجر یکی از همین خانه ها شدند.خانه لادن و امید ،طبقه دوم خانه ایست که هنوز نمایی ندارد.از آجرهایی که گوشه هاشان شکسته ساخته شده و در مرکزیت کوچه مانندی متشکل از چهارده خانه مشابه قرار گرفته است.روبروی گورستان پادگان نیروی هوایی ارتش با برجهای دیده بانی و سربازان کچل و افسران و خلبانان قرار دارد و صبح تا عصر صدای هلیکوپترها و هواپیماهای دو موتوره و تک یا دو سرنشین آجرهای خانه را می تکاند. طبقه دوم خانه آجری  یک آشپزخانه کوچک،یک هال متوسط چهار متر در سه متر و یک اتاق خواب در معرض دید هر مهمانی که وارد خانه شود،دارد.اتاق خواب و آشپزخانه دیوار به دیوار هم هستند .در هال مبلی وجود ندارد واین از آرزوهای لادن و امید است که روزی یک دست مبلمان نه چندان گران قیمت اما شیک و راحت برای منزلشان بخرند.گرچه هر دو بیشتر به فرار از این خانه فکر می کنند.زندگی مشترک آنها با قرار گرفتن روی گورستان و زیر بالگردها و هواپیماها در تهدیدی دائمیست که هر دو خوب احساسش می کنند. امید دم اسبش را باز می گذارد و لادن گیسهایش را با گیره قرمز رنگ می بندد.ماه اول هر دو تمام شب را بیدارند و منتظر.نمی دانند که در انتظار چه هستند.اما انگار در این خانه باید اتفاقی بیفتد.شرایط جغرافیایی خانه و نوع زندگی مشترک وچیزهای کوچک و بزرگ دیگر انتظار را معقولانه تر کرده است.این می شود که صبح ها که از رختخواب فلزیشان بلند می شوند خسته و کوفته اند و تمام روز را با همین کسالت سر می کنند تا دوباره در خانه ای که عناصر مختلف و متضادی تهدیدش می کنند به هم برسند. امید دیگر از ویلیامز،تئاتر و ادبیات حرف چندانی نمی زند.تنها گاهی سری به خانه هنرمندانِ روزهای یکشنبه می زند.اما بالا نمی رود.منتظر می ماند تا همه پایین بیایند و بعد دروغی سر هم می کند که مثلا از اینور داشته رد می شده که با خودش گفته سری هم به دوستان قدیمی بزند.حافظهء روز یکشنبهءخانه هنرمندان سال 83 امیدی را در خود دارد که گوشه ای از پارک پشت درختان مخفی می شود و فقط آدمها را تماشا می کند.رفتنشان،خنده های بلند و بی قیدشان و کلماتشان را تماشا می کند و بدون اینکه خود را نشان دهد از سر پل بزرگمهر تاکسی می گیرد و بر می گردد به گورستان اجاره ای طبقه دوم.لادن نگاهش دو دو می زند روی موکت و روی پشتی ها و روی قفسه کتابها .روی تخت فلزی و روی ماهیتابه و بشقابها و قاشق و چنگالها.روی غنایمی که امید از خانه پدری بیرون کشیده است.غنایم مختصر و اما آنقدر هستند که نیازهای روزمره را برطرف کنند.با آن چیزی که از زندگی مشترک در فکر داشت خیلی متفاوتند اما آنقدر هستند که زمان بگذرد.یک ساعت ،دوساعت،سه ساعت.می گذرد.روزها ،هفته ها .امید در را باز می کند و خود را می کشاند داخل.در به بلبه موکت گیر می کند.اینست که ناچارشان می کند خود را به داخل خانه بکشانند.سرسری سلام می کند. روی تخت دراز می کشد.لادن می گوید که لا اقل لباسهایش را در بیاورد.اما چهره ها جلوی چشمهای امیدند. بلند می شود در قفسه کتابها دنبال چیزی می گردد.لادن می گوید که بوی جورابها خفه اش کردند. امید چشم غره می رود و لادن شانه ها را بالا می اندازد.هیچ کدام حوصله داد و فریاد ندارند. از بین کتابها کتابی را بیرون می کشد و در حالی که زانوی راستش را بغل کرده کتاب را ورق می زند. تاریکی پله ها را بالا می آید و در خانه استیجاری مافرودیت و لادن شب می شود.تاریکی از خیابان بزرگمهر پایین می رود.تا دروازه تهران می رود.تا ترمینال کاوه و تا جاده قم شب می شود. لادن روی تخت دراز می کشد.امید هنوز کتاب را ورق می زند.لادن حتی نمی خواهد بداند که نام کتاب چیست. پیش از این وقتی امید کتابی را اینطور بغل می کرد،لادن کنارش می نشست و به چشمهایی که روی کلمات می لغزیدند خیره می شد.اما دیگر حوصله کشفهای آبکی امید را ندارد.امید آن زمان لذت می برد از اینکه لادن خیره اش شود و گاهی شکلک در آورد برایش.اما حالا در ایت زمانی که شب یکشنبه در خود دارد دیگربه حضور لادن اهمیت نمی دهد.کتاب را تند تند ورق می زند.

((هیچ فرد بشری نمی تواند آنچه را که من امروز می کنم ،داوری کند.گناهان من چنان است که اگر صدها سال اسم اعظم را بخوانم ذره ای از عذاب من کاسته نخواهد شد؛گناهان من بدان پایه است که اگر با این دست ها شما را ،عالیجناب آلابی،بکشم عمل من ذره ای بر عقوبتی که در انتظارم است نخواهد افزود.سرزمینی در جهان نیست که در آن نام من بیگانه باشد.من ابن حقان بخاری هستم ،و به هنگام رونق کارم با قدرت تمام بر قبایل صحرا فرمان راندم.سال های سال،به یاری پسرعمویم زید،پا برسر آنها کوفتم تا خداوند فریادشان را شنید مقرر داشت بر من بشورند.چنین کردند،سپاهیان مرا شکست دادند و از دم تیغ گذراندند؛من توانستم فرار کنم و ثروتی را که در طی حکومت جابرانهءخود فراهم کرده بودم به در برم.زید مرا به بقغه ای در پای تپه ای سنگی رهنمون شد.غلام را گفتم تا چشم به صفحهءصحرا بدوزد.زید و من با صندوق انباشته از سکه های طلا به درون رفتیم و چون خسته و کوفته بودیم خوابیدیم.خواب دیدم که در چنبره ماران افتاده ام.وحشتزذه از خواب پریدم.هنگام سپیده دم بود و زید در کنار من به خواب رفته بود،تار عنکبوتی به صورتم خورده و آن خواب را سبب شده بود.ناراحت شدم که زید را ،که بزدلی بیش نبود،چنان راحت خفته دیدم.فکر کردم که آن ثروت تمام ناشدنی نیست و شاید زمانی زید سهمی از آن را ادعا کند.دشنهءدسته نقره ای زیر کمربندم قرار داشت؛آن را به آرامی از غلاف بیرون کشیدم و گلوی زید را دریدم.هنگام احتضار کلماتی نامفهوم ادا کرد.به او نگریستم.مرده بود،اما از بیم آنکه مبادا از جای برخیزد،غلام را گفتم تا چهره اش را با سنگی سنگین له کند.آنگاه زیر آفتاب سرگردان شدیم،تا روزی چشممان به دریایی افتاد.کشتی های بسیار بلند سینهءآن را می شکافتند.با خود فکر کردم که مرده نمی تواند از چنین آبهایی گذر کند،و عازم سرزمین های دیگر شدم.نخستین شبی که برکشتی بودیم،خواب کشتن زید را دیدم.همه چیز دقیقا چون خود واقعه بود،اما این بار توانستم کلمات او را بفهمم.می گفت:((هر جا که پنهان باشی ،روزی تورا خواهم کشت،چنان که تو اکنون مرا می کشی.))سوگند خوردم که تهدید او را خنثی کنم.خویش را در دل هزار تویی مدفون خواهم کرد تا روح زید راه را گم کند و نتواند به من دست یابد.)) این تکه را امید سه بار خواند.چهره له شده زید را تصور کرد و هزار تویی که ابن حقان برای خود ساخته بود را تماشا کرد.تماشا کرد که با این همه زید از این لابیرنت هراس عبور می کند و با شمایل ابن حقان از غار بیرون می آید.تار عنکبوت را تماشا می کند و بعد هزارتوهای بورخس را می گذارد سر جایش و به روی تخت می لغزد.لادن خوابست.ساعت دیواری تیک تاک می کند.نامها و نامها را.امید خاطراتش را مرور می کند.آدمهای امروز بعداز ظهر خانه هنرمندان را مرور می کند.سعی می کند خودش را جایی کنار آنها تصور کند.نمی شود.این غاری نیست که در آن جایی برای او پیدا شود.جای خود را اما در غار زیدو ابن حقان بخاری پیدا می کند.آرام کنار ابن حقان دراز می کشد و دنبال صندوق جواهرات می گردد.گیسهای لادن را لمس می کند و در تاریکی به پلکها خیره می شود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط آرش | 
دیری نخواهد گذشت که کرم ها بدرون کفن رو می کنند،

وزمانی نخواهد گذشت که عنکبوتها کتیبه ای بر مزارشان خواهند تنید.

جان وبستر،منظومه شیطان سپید

نامه سی و هشتم:

علی خان این پا و آن پا می کند.نگاهش روی هر چیزی متوقف می شود ام حواسش روی چیزی نمی ماند.به سمیرا می گوید که نمی دانم نمی دانم.ریشهایش را می خاراند و سر سپرده و خسته راه می افتد کنار سمیرا که تا پایین امور فرهنگی  در نیم ربع ساعت برای سمیرا بگوید که این دفعه آخریست که به این خراب شده پا می گذارد.و از خیابان کنار امور فرهنگی دانشگاه اصفهان بالا می آیند و از پشت دانشکده داروسازیتا در دانشگاه می روند و بعد تا دروازه شیراز می روند و بعد سوار پژوی آر .دی.تا سپاهان شهر می روند و بعد که سمیرا در آشپزخانه با ظرفها سر و صدا می کند،علی خان روی تخت خواب فرفورژه دراز می کشد و به این چند سال فکر می کند.از وقتی که جارو دستش گرفته و موزاییکهای خاک گرفته را جارو می کشد تا وقتی که تابلوی صندا را روی درب یکی از اتاقها می گذارد تا وقتی که هر روز از ساعت یازده تا سه بعد از ظهر غلغله می شود در امور فرهنگی.کنار تابلوی کانون شعر و موسیقی،کنار تابلوی کانون تجسمی کنار کانون تئاتر .تا وقتی که دانشگاه اصفهان و امور فرهنگیش می شوند مکان برگزاری انواع و اقسام جشنواره ها و تا وقتی که صندا رکورد بالاترین تعداد نشریات دانشجویی کشور را دارد و نگار مجله دراز علی خان و همه آن چشمهای دیگر اول می شود دوم می شود و همه می خوانندش و همه می خواهندش.علی خان روی قیژقیژ تخت این شانه آن شانه می شود.چشمهایش بسته نمی شوند.کاوه را یادش می آید سلمان و حسن را.همه بیدار با چشمهای خواب گرفته اما مطمئن برای بیداری ساعتها .طراحی پوستر ساخت کلیپ ،طراحی صفحات و هزار جور کار دیگر.سمیرا را از روزهای اول یادش می آید و تا وقتی که زنش می شود سمیرا.سفر های بی شمارشان به همه جای مملکت ،اردوهای تمام نشدنی.حالا روی تخت فرفورژه پایان یک دوره بی زوال را خوابیده است و منتظر است تا کسی زنگ بزند و شاید حتی بگوید علی خان!چه خبر؟دستها را می مالد به هم و سراپا گوش می شود در خیابانهای سپاهان شهر. با سمیرا از کنار مجتمعهای مسکونی این شهرکِ مسکونی کنار اصفهان رد می شود.از کنار مجتمع مسکونی بهار مجتمع مسکونی شقایق مجتمع مسکونی سپاهان و چند صد مجتمع مثل اینها.راهشان را کج می کنند طرف آبمیوه فروشی محقری کنار یکی از مجتمعها و سمیرا را با شیر موز و دونات در دستها تماشا می کند. همین وقتست که چیزی را کشف می کند.برای بار چندم خوب سمیرا را نگاه می کند و می گوید که این آدم تنها یادگارش از این سالهاست. تنها چیز و کسی که از دست نخواهد داد.حالا هر قدر که مدیران امور فرهنگی عوض شوند باز هم نمی توانند آشناترین چشمها را از او بگیرند. دونات را گاز می زند لای تمام مجتمعهای مسکونی و تا آپارتمان سپاهانشهری بر می گردند،سمیرا و علی خان. علی خان در را باز می کند و می گوید اِه بوی شام می یاد.سمیرا دستهای شوهرش می گیرد و می خندد.علی خان پشت کامپیوتر می نشیند و تایپ می کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.بعد با رضایت به مانیتور خیره می شود.سمیرا را صدا می کند و چند صفحه برایش می خواند.سلمان را خبر می کند. کاوه را خبر می کند .آرش را خبر می کند.سپیده را خبر می کند.سارا را خبر می کند  و چند صفحه می خواند.لبخندی می رود روی لبها و سرانگشتها صفحه کلید را لمس می کنند.تایپ می کنند :مرد عیا ش. این را می گذارد بالای صفحه .سمیرا خوابست و همه سپاهانشهر خوابند.کامپیوتر را خاموش می کنند.همه چشمها خاموش می شوند. از بالکن به این خاموشی نگاه می کند.زیر پاها  و بالای سر را نگاه می کند.سرش را می خاراند.پیش خودش تکرار می کند مرد عیاش.مرد عیاش.فردا با سمیرا از کنار امور فرهنگی می گذرد.پنج سال و نیم .این طول خاطرات علی خان است از این ساختمان و از این اسم. آرش و علیرضا را پشت داروسازی نمی بینند .سر ایستگاه سرویس که منتظر می مانند کسی با تردید به آنها نزدیک می شود .علی خان نگاهش می کند .پسر شانزده هفده ساله ایست.می پرسد ببخشید شما لادن را ندیدید؟ علی خان سر تکان می دهد.سمیرا هم.اتوبوس می آید و همه سوار می شوند.پسر همانجا می ماند.نگاه علی خان هم دست بردار پسر نیست. کاپشن خردلی و پیرهن راه راه.می خندد .لادن دم در دانشکده زبان سوار اتوبوس می شود. علی خان به سمیرا چشمک می زند.سمیرا هم. بی که چیزی به لادن بگویند پیاده شده اند. علی خان شانه هایش را بالا می اندازد و سمیرا می خندد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.

پیوندهای روزانه
فرشته رضایی
ن.ک.
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
86/04/01 - 86/04/31
نویسندگان
آرش
آرش منصور گرگانی
پیوندها
مهدي حسين زاده
مازيار عارفاني
محمدصادق دارابي
آفاق شوهانی
رامین پرچمی
مهرداد فلاح
سید مهدی موسوی
ابوالفضل حسنی
شیکا اویلی
فرهاد حیدری گوران
وحید ترابی
احسان رستمی
مهنا
نسترن مکارمی
مینو نصرت
یدالله رویایی
عباس معروفی
علیرضا بهنام
مرتضی پورحاجی
داستان ایرانی
ایلیا تنکابنی
آیناز اعلایی
سعید دارایی
شینا
سمانه
مهرداد عارفانی
انوش وقاری
عادل قلی پور
گلاره
سهیل پاشازاده
مصطفی
غزل خلعتبری
Wc
نیما صفار
شکوه شیرانی
مرتضا خبازیان زاده
زهرا باقری شاد
آزاده دواچی
خانم کا
نرگس
کوچه آلفرد(حمید پیمانی)
احمدرضا خلیلیان
حامد ابراهیم پور
حدیث رستگار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان