![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
واژه ای که روی لبهای طوبا خانم می ماند تا همیشه های پاقلعه ایها طول می کشد را شهرزاد و پرولپس دریچه میترال تپش می کنند در هر نفسی که از ریه های خسته و هفتاد و شش ساله بیرون می آید. لیلا عقب عقب می آید تا یونس جان تباری گلدشت بالایی سینه سپر کند و بگوید به طوبا خانم که بله،پنیر سازی و آبلیمو ساختن هم مهندس می خواهد.اما نگاه طوبی خانم که روی خال سیاه و سرخ بالای لب یونس جان تباری گلدشت بالایی متوقف می ماند،آقای مهندس آبلیمو و پنیر ساکت می شود.طوبی خانم ،آنطوری خاله شهرزاد تعریف می کند نگاهش را کرده طرف نوکر خانه زادشان ،محمد که پا قلعه ای ها به خاطر سرخ و سفید بودنش به محمد ترب می شناختندش،و گفته برو آقای مهندس را راهنمایی کن که بروند و برخلاف همیشه از جایش بلند نمی شود با عصای سر عاجش که همراه آقای مهندس آبلیمو و دخترکش را تا دم در برود.خاله شهرزاد بلند می شود.
:بذارین براتون چای بیارم. :نه.مرسی. :اِ...نیمیشه که...می خواین بگین خونتون خوردین و اومِدین؟... دست به کمر و دولا دولا تا آشپزخانه می رود و با سینی چای بر می گردد.یک پرتغال بر می دارد و پوست می کند. :شوما به خاطر اسمتا باید این پرتغال و بخوری... آرش دستهای لرزان و شکسته هفتاد و شش ساله را می بیند که روی پوست را می سرند و پایین می آیند. یونس جان تباری گلدشت بالایی و لیلا زن و شوهر می شوند.اما طوبا خانم زیر بار عروسی نمی رود. به خاله شهرزاد می گویدکه من چطور ایل و تبار این آقای مهندس را بیاورم جلوی قاب عکس حاج آقا؟ :شهرزاد جون! عمریه آبروداری حج آقا رو کردیم ما... پرتغال زخمی چشمهای کم سو و آب آورده روی میز عطرپاشی می کند زمستان را.اما آبروی حاج آقا را آقای مهندس حراج می کند. وقتی با ان زنک سلیطه روی هم می ریزد و لیلا از ترس آبرو و از ترس مادر حرفی نمی زند. تاب می آورد تا اینکه محمد ترب سراسیمه و بی تاب عو عو می کند. طوبا خانم نگاهش را می کند از دهان بی صدای محمد و بلند به قاب عکس حاج آقا می گوید:((حج آقا! شرمندتم... دخترت روسیامون کرد.))روسری سبز و سفید را روی سرش محکم می کند و در اتاق اتاق های خانه گم می شود.یونس جان تباری گلدشت بالایی و زنک سلیطه عقد می شوند و لیلا و پیشانیش چروک می خورند.نرجس خاتون کنار پاهای خانم می نشیند و وقتی طوبا خانم می لرزد ،پاهایش را می مالد. :خانوم؛غصه نخورینا...اینا که نیمی دونن...شوما رو به خدا نکنین...از اولاد خیری به کسی نرسیده که شوما اینقده غصه شو می خورین... :نرجس خاتون،من و حج آقا عمرمونو گوذاشتیم پای این ناخلفا... لابلای کتابهای رنگ و رو رفته،پشت آن جلدهای خاک گرفته کلماتی هست ،بارانی هست از حیثتی که شکسته اند و نامه هایی هست که کسی یا کسانی برای هم نوشته اند.بین کلمات واژه هایی هست که نا مانوس و متورم روی بلایای عجیب و غریب خاندان برچسب گذاشته اند.طوبا خانم نرجس خاتون را صدا می کند.کف از دهانش بیرون زده است و دستها ملافه را مچاله کرده اند.نرجس خاتون دستها را می چسبد و می گوید:((خانم...خانم جان...)) طوبا خانم آهسته زیر گوش نرجس خاتون زمزمه می کند. واژه می چسبد به پرذه صماخ ،استخوانچه ها را می لرزاند.حلزون را می چرخد و پیش می رود تا عمق اعصاب کهنه و غبار گرفته. طوبا خانم می لرزد و بیشتر نرجس خاتون می لرزد. راز را می داند و می داند که این مصیبت این گورهایی که تلاقی مسکوت سه نسلند را چه چیزی به هم پیوند می دهد. چند هفته بعد که آرش و حامد دنده ها را در اتاق احیا لمس می کنند و نشانه های حیات روی مانیتور محو می شود کلمه هنوز روی لبها خشکیده است. نرجس خاتون عقب عقب می رود و طوبا خانم سپید تر از همیشه روی تخت دراز کشیده است. دامن چین چین هراس را از پله ها پایین می کشد تا محمد ترب را بیدار کند و بگوید که طوبا خانم مرد. واژه حالا دیگر رها شده است و اما نمی گذارد که این آخرین قربانی آگاهی هم زیاد دوام بیاورد اما راز ها نمی میرند.اینست که نرجس خاتون وقتی آرش و روپوش سفیدش را بالای سرش می بیند و می داند که این آخرین تصویریست که خواهد دید،آهسته زیر گوش آرش زمزمه می کند. :جذام...جذام... نرجس خاتون در سردخانه الزهرا راحت دراز می کشد و آرش هنوز نمی داند که این یعنی چه. با این حال راز زنده می ماند.سینه به سینه.از گوری به گوری.از کتابی به کتابی واز کلمه ای به کلمه ای. جذامی که رها نمی کند آدمهای کنار زاینده رود را،ادمهای چهارباغ بالا و پایین را ،آدمهای تخت فولاد را .کتابها بسته می مانند و راه پله ها کش می آیند.نرجس خاتون می شنود که قلبش چیزی را از او مخفی می کند.نرجس خاتون می داند که صدایی شبیه پاشیدن آب از شلنگ در قلبش قلقله می کند خیلی زود. محمد ترب عو عو می کند و لیلا روی پاگرد می نشیند و زانوها را بغل می کند و گریه می کند.مهندس یونس جان تباری جان تباری گلدشت بالایی اسمش را مطمئن زیر اعلامیه اضافه می کند. با نهایت تاسف و تاثر در گذشت شادروان مرحومه مغفوره بانو طوبا آزادی بزرگ خاندان آزادی را... خانواده آزادی،خانواده کریمی،خانواده جان تباری گلدشت بالایی،... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/06ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|