![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
آقا ناصر کنار خواجو می ایستد و به آرزو می گوید که اینجا شبیه هیچ جای دیگری نیست. می گوید که وقتی در جنووا باران می آید هم اینقدر تماشا ندارد. سبیلهایش را دست می کشد و جوگندمی موها را باد نمور پاییز عقب می دهد. آقا ناصر دست در جیب می کند و خنده ای که از لبش پاک نمی شود را سمت آرزو می گیرد .صبوری کسی به حجره حجره ها تکیه می دهد.
:آقا ناصر،سرم درد گرفت. :اُه...پس بریم... :نه،آقا ناصر...یه کم دیگه بمونیم... :او.کی.هر چی شما بگی...ولی می چایی ها... غلیظ و جنووایی می گوید. :آقا ناصر ،کی می ری؟ :من...من یه کار کوچولو دارم اینجا...انجام بدم،رفتم. :چی کار داری،آقا ناصر؟ جوگندمی های مو می ریزد روی پیشانی. :نمی تونم بتونم....یعنی...اِه...یعنی...گفتنی نیست...یعنی هست...ولی... :ولی چی،آقا ناصر؟ شره ای از گیسها از روی چشمها می پاشد تا کنار لبها. :وللش،به قول سلمان. :هه هه.وللش... آرزو تا خوابگاه را با آقا ناصر بر می گردد.آقا ناصر کنار در خوابگاه می ایستد و رفتن را تماشا می کند. آرزو گاهی به عقب بر می گردد و دستهایی که در هوا راه می روند را می بیند.او هم دست تکان می دهد.دستها هوا را می شکافند و نگاهها در هم می چرخد و وول می زند.آسمانی که تماشاگر است و نفسهایی که پرده در پرده به هم می پیچد.رازیست در چشمها و دردیست در حرفها.گردنها در پاگردهای خوابگاه شهدا خم می شود و آرزو را تا دم در تعقیب می کنند.آرزو دوست داشتنی تر از همیشه اش می شود.چیزی پشت مردمکها آتش گرفته و لبخندی می شود که لبها را درازتر و درشت تر از همیشه می کند. :آقا ناصر !آرمیتا احوالتو پرسید. :جدی؟....جدی؟...چه خوب... :آره...خواهرمه ها...می شناسمش...یعنی دلش بندت شده ،آقا ناصر... :آره....بندم شده...بند کجام شده؟ آرزو می خندد و بادهای غربی گیسها را باز می کند از زیر مقنعه. :نه...یعنی شما رو دوس داره... :آها...خیلی خوب شد پس...من شوهر کردم تو نکردی...دیدی؟! آرزو نگاهش را از خواجو می گیرد و رها کنارش دراز می کشد.دکمه های چشمها به بالا خیره اند. آقا ناصر نیست رفته است.دستها ،سیزده ساله و بی تمنا پارچه ای آن پاها و دستها را لمس می کنند. رها می خندد .لبخندی از جنس نخ و لبخندی مشکی. آرزو بغلش می کند. :رها جونم...بریم خونه؟ رها اخم می کند.دشتهایش را پس می کشد و تخس کناری می نشیند. :قهر نکن... رها پشت می کند. آرزوی سیزده ساله به دست و پا می افتد و رها بدون سن و سفت به گیاهی تکیه می دهد. :رها جونم...سرده آخه... :... :باشه یه کم دیگه می مونیم. رها رو بر می گرداند و می خندد.آرزو بغلش می کند.می بوسد گونه ها را و دختر بچگیهای آرزو و عروسک دراز می کشند کنار زاینده رود. :آقا ناصر !کارتو انجام دادی؟ :نه... :نمی خوای بیای خواستگاری آرمیتا؟ :می خوام بیام خواستگاری یکی که اسمش... :آقا ناصر....یعنی چی؟...آبجی من به این خوشگلی... :خب...اونیم که من می خوام برم خواستگاریش خوشگل هست... :آقا ناصر!...کیه؟ :نمی تونم بگم... نگاهی از سر شانه ها می پاشد تا پنجشنبه آبشار سمیرم.سلمان،خیس و سرخ جلو می آید. :ببین چه کار کردن با من...بی شرفا...دهنشون صاف... آرزو لبهایش را گاز می گیرد. :جدی کیه،آقا ناصر؟ سلمان سربر می گرداند. :ناصر جان ،شما م بیا یه حالی بکنیم پس...برگردی ایتالیا از این خبرا نیستا... آقا ناصر و سلمان زیر شره ها گم می شوند. دامنش لک دارد.رها را می اندازد داخل ماشین لباسشویی. رها تاب می خورد و آرزو تماشایش می کند.می پیچد و گاهی چشمها به شیشه می چسبند .بعد که روی ایوان و زیر نور آفتاب دراز می کشد تا خشک شود هم آرزو تماشایش می کند.رها چشمک می زند و آرزو هم. :مادر بیا اینجا...خشک می شه خودش خُب... وقتی رها در سرمای سال سیزده سالگی آرزو به خانه بر می گردد و حکم انتقالی را نشان مادر می دهد ، رها در تخت دراز کشیده و گوش می دهد. :انتقالی یعنی چی؟ یعنی ما چی می شیم؟ لحظه ای سکوت می شود. :یه هفته وقت داریم خانم... آرزو و رها می بینند که مادر یک ساعت بعد که پدر محو خواب است آهسته گریه می کند. :رها!مامانم چرا گریه می کنه؟...رها...مامانی داره گریه می کنه... از دکمه چشمها و از چشمهای سیزده ساله آرزو اشکها بیرون می پاشند و پارچه ای تن رها و پوست با طراوت و سبزه آرزو خیس می شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/12ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|