تبليغاتX
جذام خانه
in the name of another day

وقتی اورسلا شاعر می شود...

 

 

 

احتمالا وقتی فرهاد بیستون را می ساخت و وقتی تیشه به دست چشمش به شیرین افتاد ،گمان نمی کرد که محوریت نوعی از تفکر قرار گیرد.با این حال این عاشقانه ساختی درونی یافت و محصول آن نگاهی بارور شد که  در ذهن خوانندگان و مخاطبان جهانش تکثیر یافت. این تکثر به جهانی ذهنی منتج شد که بیش از آنکه در دامان افسانه ای خود بسط کند ،کارکردی اسطوره ای یافت و کنش فرهاد گونه تبدیل به کنش دیگرانی شد که با مفهوم عشق از منظر او یکسر بیگانه بودند. سوال اینجا مطرح می شود که آیا عاشق بودن به این شیوه چه ثمری برای نسلی از آدمهای ویران دارد و چه وجهی در دنیای متکاثر و مبتنی بر خردی منفعت طلب می یابد.

 

تمایل به خواست دیگری ژرفساخت و درون خیل بیشماری از ساخته ها و پرداخته های ذهن بشر را شکل می دهد. نوع این خواست گرچه خود موضوعی واجد تنوع و قابل بحث است اما آنچه با آن سر و کار داریم، محصولاتیست که از ورای آن سر بر می کشند و خود را نشان می دهند. اول مساله اینست که آیا اساسا متن عاری از این خواست می تواند شکل بگیرد و آیا این خواست تا چه حد آگاهانه و تا چه حد ناخود آگاه سیطره فرمانروایی خود را گسترش می دهد. فارق از نمونه های کلاسیک که ظاهرا تماما بر همین محورمی چرخند،نمونه های مدرن با نوعی لاپوشانی و مجاز آن را در زیر لایه های خشن خود دفن می کنند. به ظاهر فردیت و تنهایی که نتایج زیستن در دنیای مدرن هستند ،خالق بسیاری از متون پیرامونمان هستند،اما طلب دیگری در این تنهایی و رنجی که همراه آنست در ذات خود این درونمایه موجود است.در داستان صدسال تنهایی اورسلا ،که با طنز مارکز بدل به فاحشه ای شده است، پر کننده تنهایی مردان داستان است. شاید مقابله اورسولا و شیرین کمی زیاده روی باشد،اما جهان مدرن به همین حد خنده دار و به همین حد بی رحم است. تنها یک مساله است که نمی تواند از آن فرار کند و آن همان خواست دیگری است در کنار هر انسان واحد. شاید به نوعی سرآغاز داستان مدرن مادام بوواری فلوبر باشد.این رمان که از طرفی پایانی بر عصر داستانهای کلاسیک است مهمترین وجه مدرن خود را مدیون رفتار مادام بوواریست که با خیانت به همسر آرام و علی الظاهر عامی خود معشوقه دست نایافتنی کلاسیک را به زنی واجد خطا و با رفتارهایی مبتنی بر شهوانیت و بی فکری بدل می کند. این خصلت ادبیات مدرن که شاید به عبارتی زمینی کردن هویتهای ماورایی داستان کلاسیک و اساسا ذهن کلاسیک باشد ، خود را تا به امروز ادبیات ،می گستراند تا جدایی ذهن آدمی از موجودات اثیری و مفهوم عشق را رقم بزند. احتمالا انسانهای مد نظر مدرنیته ،موجودات سرد، پرکار  بدون آرزوی خاصی –که برابر این جهان بزرگ و کوچکی هر انسان برابر خیل عظیم انسانها بدیهی می نماید- و عاری از عشق هستند. آدمهایی که بدون عشق با هم معاشقه می کنند، آدمهایی که بدون وابستگی به دیگری و تنها برای خود زنده اند. این تمایل ذاتی بشر عقب می نشیند و اما چیز دیگری جایگزین آن می شود و وابستگی به موجودی گرچه زمینی اما در ذهن آدمی واجد خصلتهای اسطوره ای ،بدل به وابستگی به نهادی دیگر می شود که این بار اتفاقا کاملا خارج از دسترس بوده و خواست آن بدل به وظیفه می شود.به عبارت ساده تر جایگزین عشق –که شاید خواست دیگری بدون تمنایی است- وظیفه خدمت به نیرویی قویتر می گردد.از آنجا که این چیز دیگر شکلی ندارد یا لا اقل نمی توان برای آن تصویری متصور شد یا اگر هم بتوان شد بیشتر باید شبیه ساختمانهای بلند مرتبه یا تظاهرات غول آسای دیگر تکنولوژی باشد،آشفتگی و عدم درک این معشوقه نو ،سرگشتگی انسان مدرن را رقم می زند که در وجه هنری و ادبی آن به آثاری ختم می شود که این آشفتگی همه گیر را روایت می کنند.  و مضحک آنست که رفتار فرهاد گونه را این بار برابر سازه های پیچیده و غول آسای جهان امروز از خود بروز می دهند. اسطوره تا این حد خود را بسط می دهد.و کار هنر که همواره مقابله با آنچه هست یا نقد آنچه هست را شکل می دهد،در مقابله با این پیچیدگی معاصر به ساده ترین و در دسترس ترین آثار می رسد. این جانشینی و تعویض موقعیتها گرچه به نظر درست می آید اما از طرفی هیچ مضحکه ای دوام ندارد. کما اینکه شاید – پیش بینی احمقانه است به هر شکلش و من هم گاهی دوست دارم که احمق باشم- یک قرن بعد از این آثار این دوره را همانند آثار صد سال پیش خود ما نخوانند. شاید ما هدایت را با شیفتگی بخوانیم اما من با همان حماقت پیش تر گفته شده می توانم اطمینان داشته باشم که صد سال پس از این ،آثار امروز مارا که اکثرا و با همان طنز مارکزی یا در  شکل زیر زمینی و مانیها گونه  خود بدل به وصف اعمال جنسی می گردد و یا در شکل کمی رسمی تر خود بدل به شعارهای سیاسی و اوضاع همیشه بدمان می گردد و ظاهرا قُرقُر کردنهامان هم اسمش ادبیات است و از آن بدتر و نا فرجام تر اعمال جنسی هم  ادبیات است.باید اضافه کرد که این هم خنده دارترین و هم بی رحمانه ترین نوع حمله به مفهوم عشق است. شاید حالا با خیال راحت تر بتوانم شیرین و اورسولا را برابر هم قرار دهم.نمونه این شکل ادبیات در سایتها و آثار نویسندگان زیر زمینی فراوان است. کلماتی مثل ماتیک و رختخواب و لزج و ...تنها تظاهرات ناچیزی بر این حمله بی رحمانه اند. شده است که نویسنده ای با توصیف جزء به جزء عمل جنسی خود در یک نوشته نام شعر را بالای آن حک کند و مثلا بنویسد شعری تازه از من. ساکنان این زیر زمین چه کسانی هستند؟ عده ای معلول و مقهور و عقب مانده؟ در عمل نه تنها اینطور نیست بلکه روشنفکر نماهای ما ساکنان غالب آن هستند و اتفاقا اسمها همه آشنایند. بارها کارهایشان را خوانده ایم و با توجیهی به نام جسارت ادبی!!! به تمجید و تحسین آنها قلم زده ایم و داد سخن داده ایم.آدمهایی که دردهای بزرگی دارند و عکسهای بزک کرده و زیبایشان را بر در و دیوار های اینترنتی قاب می کنند. به این ترتیب است که نوشتن به یکی از راحت ترین کارهای ممکن بدل شده. اگر در فلان مملکت فرنگی، نویسنده شدن کلاس می خواهد،مرارت می خواهد و حتی هنوز دود چراغ می خواهد،به لطف این شکلهای جدید یافته در این مملکت دود چراغ و کلاس و عرق ریزان و چه و چه و چه برای نوشتن نیازی نیست. ظاهرا نوشتن بیشتر رختخواب می خواهد. وسایل پیشگیری می خواهد . ویاگرا و اسپری می خواهد. از قول سلینجر می خواندم که صبحها ساعت هفت بیدار می شود و تا شب بالغ بر چهارده ساعت می خواند و می نویسد. به طور مرتب و برنامه ریزی شده. خوشبختانه در کشوری زندگی می کنم که نویسندگان آن با یک ربع نوشتن در طول یک هفته با قیافه های بزک کرده  از ادبیات حرف می زنند، راجع به آن سخنرانی می کنند و شاعر و داستان نویس و منتقد و مترجم و نظریه پرداز می شوند. وبلاگهای فراوان و بیشمار نویسنده توانا که هر  روز چند صد نظریه جدید ادبی،هزاران شعر و داستان به خوانندگان خود ارایه می دهند.وضعیت ما همیشه هجو جهان اطرافمان بوده . و بیان آن هم بیشتر شبیه طنازیست.چیزی که در این بین جلب نظر می کند هم کثرت زنانیست که تازه از زیر یوق محدودیتهای قاجاری و اندرونیها ی تو در توی مردان سبیل کلفت بیرون آمده اند و کار روشنفکرانه ای چون نوشتن را گاه حتی اجباری برای زیستن می دانند. گویی اثبات اینکه زن جز در رختخواب خوابیدن کارهای دیگری هم بلد است تنها به مدد ادبیات ممکن بود.اگر نمونه های فرنگی چون ویرجینیا وولف و  دیکنسون و آخماتووا زنانگی خود را با ادبیات در آمیختند تا متونی خلق کنند که جهان ادبیات را تکان داد و مثلا خانم دالووی و به سمت فانوس دریایی و ...بشوند عطف ادبیات ،اما زنان امروزی این زیر زمین اعلام موجودیت خود را با نوعی جدید از رفتار جنسی که شبیه اعلام آمادگی برای یک عمل جنسی است پیوند زدند و امروز مداوم تکثیر می شوند. اگر فروغ فرخزاد با سه یا چهار متن از مهمترینها و پیشروترینهای ادبیات فارسی می شود و نمونه اش را تا قرنها پیش از او نمی توان یافت اما این فرزندان ناخلف فروغ گویی نوشتن را و جسارت را چیز دیگری تعریف می کنند که اساسا رنگ ادبی ندارد .شاید رنگهای دیگری برای آن بتوان متصور شد.از طرفی خودشیفتگی و تاحد زیادی فراموشی از عناصر مهم این نویسندگان نو است. اگر در مثالهای همین مملکتی خودمان شاملو  زمانی که بیمارتر از هر زمان دیگر بود روزانه ده ساعت می خواند و می نوشت و ترجمه می کرد، اکنون دیگر کافیست که صبح بیدار شوید و وقتی سر کار هستید راجع به ماجراهای دیشب رختخوابتان چند سطری گوشه یک سررسید یا تقویم بنویسد بعد تایپش کنید و بگذارید در وبلاگتان و هر کس هم چیزی جز احسنت و حال کردم و عالی بود عزیزم! نوشت ،حذف کنید و گاهی یواشکی و قایمکی گوشه ای سیگار یروشن کنید و شب در فلای مهمانی و مستی پا روی پا بیندازید و برای فلان دختر و پسری که از او بدتان نمی آید درباره شاملو حرف بزنید و اظهار نظر کنید. و در صمیمانه ترین حالت ممکن آدرس وبلاگتان یا آن صفحه تقویم یا سررسید را بکنید و به او بدهید.این می شود روزگار خوش ما و این می شود که ما هیچ چیز کم نداریم. از ماهواره و انرژی گرفته تا نویسنده و شاعر و منتقد و مترجم.

راستی که انسانم آرزوست   
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط آرش | 
ترسیدم

وقتی  تراشکار برگشت و گفت این تنی که می خواهم از تراس این خانه بیرون می زند

در راهرو دنبال ابریشمی وسیع گشتم تا طنطنه های رمانتیک را قایم کنم میان الیافش

در کافه ها فنجان قهوه را برگرداندم تا فال برویاند برای این تکه سنگی که در سینه ام می لغزد

بروبانند برفهای البرز و پریهای همسایه بغلی را کنار شیروانی

هم بارانی نیست که این گیسها را از من مخفی کند

هم صدایی نیست که از تو بپرسد این چندمین آواره این کوچهاست

از گله ای به گله ای

از دیواری به دیواری

و برکت روی سر شانه های کت مرد می ریخت و تق تق از پله ها بالا می آمد تا به زنهای سر میز شام شب به خیر بگوید

:شب به خیر

ترسیدم

وقتی تو لت و پار تنی بودی در میدان پونک

همانجا که آلبومان به آخر می رسید و من زوزه می کشیدم روی بامهایش

زنها در آشپزخانه آخرین تراشه ها را بر موزاییکها  می ریزند و نفرین می کنند

مردها در پیاده رو ها بی صدا از نوری حرف می زنند که چشمهایت را از تو می گیرند

و تو در هر حال زنی هستی که چشمهایت را از من می گیری  در انتهای میدان پونک

به شعاع خالی نوری خیره می شوی که خالیهای پیاده روهای میدانی آن سوی زمین را خاموش می کند

شبهای مفتونی و مجنونی بزرگراهها از وسط عنبیه های قهوه ای راه باز می کنند

و حالا که دیگر مستقیم به من خیره نیستند راستی از تو می پرسم هنوز آیا راه باز می کنند

 به حدقه های مرتعش و رقصان از نور کبریت

 در خیابانی کنار کوچه ای همراه آژانس مسافرتی و

 سوپر مارکتهای کوچک و

ته سیگارها

و پرده ای که هنوز لرزش عبور تو را دارد؟

ترسیدم

وقتی همیشه هایت نیستی و

در صادق ترین ثانیه ات به من می گویی که باید رفت

در آخرین عکسها جوانتر شده ای

و اما این پیاده روها هنوز عابری پیرتر را در خود حمل می کنند

این برکت بود

این ترس

این بارانی که همیشه می بارد بر نمایی از من

بر تمامی تو

روی تراسهای مرطوب زمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.

پیوندهای روزانه
فرشته رضایی
ن.ک.
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
86/04/01 - 86/04/31
نویسندگان
آرش
آرش منصور گرگانی
پیوندها
مهدي حسين زاده
مازيار عارفاني
محمدصادق دارابي
آفاق شوهانی
رامین پرچمی
مهرداد فلاح
سید مهدی موسوی
ابوالفضل حسنی
شیکا اویلی
فرهاد حیدری گوران
وحید ترابی
احسان رستمی
مهنا
نسترن مکارمی
مینو نصرت
یدالله رویایی
عباس معروفی
علیرضا بهنام
مرتضی پورحاجی
داستان ایرانی
ایلیا تنکابنی
آیناز اعلایی
سعید دارایی
شینا
سمانه
مهرداد عارفانی
انوش وقاری
عادل قلی پور
گلاره
سهیل پاشازاده
مصطفی
غزل خلعتبری
Wc
نیما صفار
شکوه شیرانی
مرتضا خبازیان زاده
زهرا باقری شاد
آزاده دواچی
خانم کا
نرگس
کوچه آلفرد(حمید پیمانی)
احمدرضا خلیلیان
حامد ابراهیم پور
حدیث رستگار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان