![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
جزیره به:حر
رودخانه هایی که ما را از بالای پل هوایی تا توی ناوهای جنگی و آواره سریدند ،لبان تو را ترانه می کردند . مسافربرهای مسلح به دستهای تو اشاره می کردند و صداها ،تا سنگرها لغزان و رقصان. آفتی این برگها بودی تو سوخته این بازیها بودی تو و نامت میوه ای که همیشه مات فلاکت بود. خاکستر سیبها و خامی قلبهای نورس در باغی از بزرگراهها و امواج فلزی دوست کوچکم ، خورشید. و بانوی رستگار من! کلمات، نفس نفسهات را از من پنهان کردند وقتی در خیابانی در پایتخت انبوه ملکوتی گیسوانت را تقدیم می کردی. سرسرای رو به مسافران بوی سیگار و دوزخ راههای رو به عضلات عرق کرده و سوخته مردگانم در سیاره های دور در دوردست لعنتی ماهواره هایی که تو را از من پنهان می کنند و تو را به هم پیشنهاد می دهند. آیا راننده های تاکسیهای زرد به یاد می آورند آیا به یاد می آورند ترانه های آبکی را در جاده اصفهان- تهران؟ آیا راننده های ماهواره های مثل ماه به یاد می آورند تا کجاهای این کهکشان را آب گرفته بود ؟ و ما پاچه ها را بالا زدیم و دستهامان در هم قفل شد و خانه قیژقیژ می کرد روی موجی که اصلا دریا نبود که هیچ ، پیرهنی بود روی تردید من برای آخرین نگاه. و ما صبحانه نداشتیم بخوریم. تا ظهر را همانطور سر کردیم و بعد تور پهن کردیم و سطل سطل مرجان و کپور سطل سطل ماهی آزاد و خزه جمع کردیم. تو روی ماهیتابه خم شدی. آستینها را بالا زدی و جز و ولز سنگدان را کنار زدی. تا شب دیگر نمی دانم کدام تور کدام دامن کدام پرواز روی مهرآباد فرو آمد. ما خوابیدیم و تا صبح چیزی برای خوردن نداشتیم. می دانی که این ،هنوز همان تکه از ماهست که ارواح فامیل و مردگان دور به آن رفت و آمد دارند. و تا روزها تا روزها تنابنده ای اتوبانی ندارد که در آن لنگر بیاندازد. صبحها دنبال رودخانه در اتاق می گردی . شبها آبروهای سرزمین کوچکمان را می پایی. و من تمام فصول به تو خواهم گفت که دوست داشتن حرف اول است وگرنه پلهای هوایی و ماهواره ها هیچ وقت به هم نمی رسند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/24ساعت 3:0 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
واسازی و رونمایی شمایلی نو از درونمایه های بی شکل قرنی که از آن فرار می کردم...
به:حر
آن متنهای بی حوصله و خسته آن متنهای تنها و گم و گور لابلای بی شمار کتاب خاک خورده گوشه کتابفروشیهای دلمرده و پر از مگس خیابان انقلاب یا چه می دانم گوشه خیابانی در شیراز یا خیابانی در اصفهان، تک و تنها در اهواز یا کنار صدای بی فروغ خزر در آن شهرهای کوچک و خوشگل شمالی که زادگاه منند و رویاهایم را در آنها پس می گیرم.متنهایی که هرگز نخوانده ام و نمی دانم که آیا امیدی هست به اینکه بیابمشان روزی و شبها و روزهایی را با آنها سر کنم...نمی دانم این رویاهای کوچک و این تخیلهایی که شرح و بسطشان به گیلکی به ترکی به کردی به هر قوم و نژادی شمایلی از من می سازد که حالا با آن سالها فاصله دارمکجاست آن چشمهای کنجکاو و آن روح نا آرام که دنبال کشفی نو در متنی نو بی قراری می کردند،کجای جهان را هدف گرفته اند. زمان می خواهد تا به رفتاری واجد آن کشفها و خلاقیت بازگردیم.نوشتالژی چنان بازگشتی امیدوارم می کند و نگهم می دارد. و می دانم روزی همه ما بر خواهیم گشت. در خیابانهای پایتخت ،در خیابانهای شهرها و روستاهایی که بوی تو را فراموش کرده اند و نام تو را همانقدر که سزاوار توست مقدس و اثیری ادا خواهیم کرد. دوباره خواهیم گفت که کلام مقدس ترین چیزهایمان است و این چشمها اگر غرق گریه اند و این دستها اگر آنقدر بی احساس شده اند که تمنا را در هیچ شیارشان نمی توان بو کرد اما می دانم همین چشمهای مسخ شده که دیگر به کار واکاوی اطراف،به کار کشف و تخیل هم نمی آیند اما همینها خواهند بود که درخشش کشفی نو را در گرگ و میش روبرو خواهند یافت و همین دستهای سیمانی،خروار آجر و سیمان برابرشان را خواهند شکافت و همین لبها زمزمه خواهند کرد ترانه ای را که ما را به هم پیوند می دهد. ترانه ای قدیمی اما استوار و بی مرز. ترانه ای که خواهیم نوشت و خواهیم خواند. بدون ترس از هر چیز تازه و بدنبال ناشناخته هایی که از ما دریغ شده است.آگاهی ....آگاهی مخرب و خواستنی روزی سراغمان خواهد آمد...در یک کتابفروشی زهوار در رفته ،در یک کتابخانه تاریک ،در یک آپارتمان خالی ،کنار کاهگلها و زیر همین آسمانی که همه مارا زیر خود ستاره باران می کند...
وقتی بنگاههای ترجمه به توسط گروهی از آدمهای بی گذشته بدل به جریان سازان ادبیات شدند، تصور عمومی نویسندگان و خوانندگان ادبیات فارسی بر این بود که به احتمال قوی این تکثیر ترجمه به شکل گیری عصری نو در جهان ادبی کمک خواهد کرد. تدابیرو دانسته های ساختار و تاویل متنی یا تدابیر و استراتژیهای دست دوم منبعث از همان نوع نگاه که فرمالیسم روس و ساختارگرایان فرانسوی و پساساختارگرایی یا حتی ساخت شکنی را وارد حوزه ادبیات به اصطلاح انتقادی ایران کرد با سیل ترجمه ها حیطه هایی عملا ناشناخته و تجربه نشده در فارسی را بدل به حیطه های روزمره و حتی پیش پا افتاده ادبی کرد. به گونه ای که اگر مخاطب ساده تر که با متن به مثابه ابزاری برای لذت روبرو می شد اگر اطلاعی از این حوزه ها هم نداشت ناگزیر شد برای نباختن قافیه هم که شده، از این اصطلاحات برای تحلیل و توصیف متن روبرویش استفاده کند. خواننده ای که هنوز اطلاع درستی از ساختار به لغوی ترین معنای آن هم نداشت ناگهان از واژه هایی چون ساختار شکنی، فرا فرم ، فرا ساختار و غیره استفاده کرد. کلماتی که گویی بیش از آنکه در تحلیل متن جایی داشته باشند ،تزیینی برای خردی ناشناخته و تجربه نشده بودند. تکثیر این کاربردها بواسطه انجمنها، جمعها و مجلات و محافل ادبی به سرعت به دستور کار این نهادها بدل شد که وامدار آن منابع بیشتر نظری بودند تا امری کابردی. اصطلاح ساختار متن یا فرم متن بیش از آنکه مشخص گردد به کدام سمت یا تکه از متن اشاره دارد به کار رفت. اقتدارگرایی تکثیرکنندگان هم بیش از آنکه فرصت پرسش برای شنوندگان پدید آورد ،خلع سلاحشان کرد تا این تصور که مثلا دانستن معنا و مفهوم ساختار و فرم جزو بدیهیات است شکل بگیرد و پس از آن همان شنوندگان بی اطلاع هم برای مثلا ترانه های مریم حیدرزاده یا داستانهای نسرین ثامنی از ساختار و فرم آنها اسم ببرند و ناگهان همه نوشته ها پیشاپیش واجد ساخت دانسته شدند و بحث به سمت چگونگی این ساخت پیش رفت. ساختار دورانی،ساختار رفت و برگشتی یا اسامی دیگری که سبقه و سابقه آنها نامعلوم است و بود به کار رفت. ساختارشکنی کلمه ای بود که به کرات در وصف یک نوشته به کار رفت. بعد از آن بود که ناگهان اصطلاحات نامفهوم و غیر قابل درکی چون فزل فرم ،غزل پسامدرن یا غزل حرکت و غیره و غیره مرسوم شد. در حالی که هنوز خوانندگان فروتن تر و در عین حال صادق تر ادبیات حیران مفهوم ساختار بوند و دنبال یک نقد ساختارگرایانه روی متنی مشخص بودند این اصطلاحات جدید نقل هر محفلی شدند. مقاله ها نوشته شد و جلسات شکل گرفت. پسرهای آرایش کرده و ماتیک زده و دختران پسر نما یی که ظاهرا راحت حرف زدن و کاربرد کلماتی که بیرون از این محافل تنها در قصابیها و قهوه خانه ها شنیده می شد را ارزش می دانستند بدل به مفهوم ساختارشکنی شدند. متنها رنگ باختند و قحطی متن و قحط الرجال ادبی گریبان بازار بی حضور ادبیات را گرفت. شکل و شمایل آدمها بود که ارزش ادبی متن را تعیین می کردند. متنهای بی ارزشی که پیش از آن حتی یک بار خوانشان هم عملی شاق محسوب می شد به شاهکارهای بی بدیل جهان ادبی بدل شدند و داعیه جهانی شدن و آرزوی جایزه نوبل چنان متداول شد که گمان می کردی که همین امروز و فرداست که اسم یکی از همین حضرات به عنوان برنده نوبل ادبی سال بعد اعلام گردد. انتظاری که ده سالی به طول انجامید تا به نا امیدی بینجامد. آنچه دقت را جلی می کرد، چند نکته اساسی بود: 1.عمل خواندن به حداقل رسید. اگر پیش از آن برای نقد متن نیاز به چند بار خواندن و چند بار شنیدی متن بود این بار با وجود تاکید روی کپی کردن متنها اما خوانشی در کار نبود. دقتها از روی متن صلب شده بود و حرف از عدم مشروعیت متن بود. این عدم مشروعیت که پیش از آن نصیب مولف و خواننده هم شده بود ، این بار حکم بر این می کرد که دیگر لازم نیست متن را بخوانید.چه متن اساسا فاقد مشروعیت لازم است و نمی توان پایه های بحث درباره متن را روی متن گذاشت. این شد که بیشمار کتاب که با خواندن تنها یک صفحه نقد شدند ،بی شمار متن که با خواندن یک سطر مورد بحث قرار گرفتند و بی شمار مقاله ای که مقاله خواندن آنها تنها مسامحه مولف است و نه بیشتر. 2.اسامی چون فوکو ،هایدگر،گادامر ،دریدا مرسوم هر بحث قابل توجهی شدند. در زمانی که حتی یک مقاله یک صفحه ای هم از دریدا روی گیشه کتابفروشها نبود دریدا بدل به بزرگترین نظریه پرداز ادبیات ایران شد. جالب اینکه مدعیان نه تسلطی به فرانسه داشتند و نه به انگلیسی و حداقل معلوماتی هم اگر وجود داشت به کار خواندن متنهای دشوار فلسفی آن هم از نوع دریدایی و گادامری و هایدگری نمی آمد. چند سال بعد که بعد از این یک چپق نیست فوکو،کتابی دیگری از این محقق به فارسی منتشر گشت متنی درباره تیمارستانها در غرب بود!!با این حال بارها و بارها در نقد متنی مثلا از فلان آقا یا خانمی که از چند هفته پیش متوجه شده است که نویسنده بزرگیست و دارد استعدادش را هدر می دهد از فوکو و دریدا و هایدگر شاهد مثال آورده شد. به احتمال زیاد آن بزرگان اگر می دانستند که قرار است در ایران تا این حد مورد توجه و تقدیس قرار گیرند تمام تلاش خود را برای تولد در خانواده ای ایرانی به کار می بردند و به احتمال زیاد به جای تحقیقات زبانشناسانه و فلسفی و جامعه شناسانه تمام عمر را صرف ساخت و پرداخت شعر و داستان و نقد ادبی می کردند. جالب اینکه در این حین منتقدی که به گواهی آثارش ادبی تر از سایرین بود یعنی رولان بارت کمتر از همه مورد توجه منتقدان وطنی بود. این بی لطفی احتمالا بیشتر بدلیل کمتر ساختارشکنانه بودن آثارش دارد.به هر حال نام او هم برای خلع سلاح مخاطبان ارزش خودش را داشت و جملاتی به این فرانسوی ساختار نشکن منتسب شد که روح او هم وقتی از بدنش زیر آن کامیونی که جسمش را متلاشی می کرد جدا می شد خبری از آنها نداشت چه رسد به کتابها و رسالات متعددش. 3.اما موضع بنگاههای ترجمه و مجلاتی که این محفل را پایگاه برائت و نقطه تمایز خود یافته بودند و اصالت کار خود را شبیه به اصالت کار پیغمبرانی می دانستند که از نزدیک با خداوند سبحان سر و کار دارند، می یافتند . این سردمداران با منبع وحی یعنی همان متونی که برای خواننده بی اطلاع از زبانهای فرنگی چون کتاب مقدسی پرستیده می شد در ارتباط بودند و لاجرم این امر امتیازیست که نمی توان به راحتی از آن چشم پوشید.این جریان بیشتر از آن که اصالتی داشته باشد آنقدر مشکوک عمل کرد که شاید نیاز به شرلوک هولمزی باشد تا سر از اهداف آنها در بیاورد.عملکرد آنها در پرچمداری و رهبری جریانات و جریان سازی و آدم سازی تا حدی پیش رفت که چهره هایی که در ممالک خود آدمها دست دوم و حتی دست چندم هم نبودند بیرقدار ادبیات فارسی و فلسفه فارسی( این اصطلاح هم آنقدر دیر فهم و غریب است که داستانش را برای وقتی دیگر باید گذاشت) شدند و جملات آنها هر یک دلالت بر صحت و سقم عملکرد شاعران و نویسندگان و نظریه پردازان ادبی گشت. این مساله که فلان متفکر غربی تمام هم و غم خود را بر اثبات صحت و سقم ادعای همتایان کمتر فیلسوف و کمتر متفکر ایرانی خود گذاشته است گرچه برای کسانی که پیش از دار فانی را وداع کرده بودند سنگین بود اما برای دیگران حی و حاضر ادعایی واقعی تر به نظر می آمد. پس کاروانهای شاعران و نویسنگان و اردوها و لشگرکشیها و تورها و دیگر تفریحات سالم شاعران و نویسندگان فرانسه زبان و ژرمن دلیلی برای همراهی ادبیات آن ممالک با جریانهای این ادبیات به راه افتاد. عجیب بود که فلان شاعر فرانسوی که نامش هرگز به گوش خواننده حتی تیزهوش و تیز بین ایرانی هم نخورده ناگهان در تایید غزل پسامدرن داد سخن دهد و از فلان غزلسرای فرم کرجی داد سخن بدهد و رنج راه را بر خود هموار کند .اما به هر حال جریانی که از اساس بر لغاتی تجربه نشده و بی معنا به لحاظ ادبیات انتقادی فارسی بنا شده بود همسویان و همفکرانی یافت. جالبتر اینکه مهمترین متنها یی که پیش از آن درباره آنها و بر اساس آنها بحثها شکل گرفته بود ، بتوسط مترجمانی خارج از آن حلقه ها و جمعها به فارسی برگردانده شد. ترجمه هستی و زمان هایدگر از سیاوش جمادی نمونه ای از این دست کارهاست که تا پیش از این ترجمه فلان آقا و خانمی که سطح زبان انگلیسی اش (و نه آلمانی اش با این فرض که هدف خواندن متن ترجمه به انگلیسیست) از حد کلاس دوم دبیرستان کمی هم پایین تر است ،بارها به استناد به این کتاب به تحلیل شعر فلان پسرک یا دخترکی که اتفاقا بارقه هایی از ادبیات هم در آن به چشم می خورد می پرداخت.محصول این اتفاق چه بود؟ چه هست؟ به نوشته وقتی اورسلا شاعر می شود همین کوچه رجوع کنید تا با پاره ای از این محصولات آشنا شوید.اما محصول مهمتر و احتملا مورد نظر جریان سازان ادبیات منفعل است. ادبیات خنثی است. سعیم بر اینست که نوشته بعدی را به این مقوله اختصاص دهم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/12ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
دل کوچولو، دل دیوونه، دیگه نرو از خونه... به:حر
در روزگاری که عقده های کوچک ما برگزار کننده رفتارهای بزرگ ما هستند،در روزگاری که حس مهم بودن و حس اساسی بودن چشمهای ما را از دیدن حقارتهای بزرگمان بسته است، در روزگاری که هنر به پایین ترین حدهای آفرینش تنزل یافته است و تمایل به زنده بودن بیشتر از تمایل به زیستن نمود دارد،در روزگاری که بازیها چنان حقیربازیگرانی می خواهند که آدمی را به تهوع وا می دارد و آدمها زیر لباسهایی که فریبنده تر از هر روز ند کنارت رد می شوند وراستش دیگر به این نتیجه می رسی که دیوانه تر از همه این بلوا خودت هستی. روشنفکرانی که برای حضور آنقدر دست و پا می زنند که گمان می کنی همین لحظه است که برای همیشه از پا بیفتند، نویسندگانی که هر دغدغه ای جز نوشتن را در سر می پرانند و وقتی وابستگیها جنونند و تحقیرها شرط بودن مان. وقتی کلمات چنان تاریکند که انگار نا توان از هرگونه بیانگری و روشنگریند،وقتی بازوهای تباهی و فساد راتازه تازه اینچنین تنیده دور بازوان کم خون و ناتوانمان می بینیم و تکان تکان خوران و تقلا کنان فقط سفت تر و سخت ترشان می کنیم ،وقتی افراسیابها و تورانیان از هر گوشه ای سر بر می آورند و چشمهای معصوم و زیبای تو پی رستمی، پی کاوه ای به هر سو دو دو می زنند و وقتی نا امیدی آنقدر حصار دورت می تند که دیگر روشنای روزها و نابهنگام درخشش اجرام و قمرکهای مشکوک شبها هم رنگ می بازد برایت و برایم، می ترسم برای خودمان. و خودم را گوشه تخت جمع می کنم و انتظار می کشم تا آن لحظه موعود ،آن نابودی منتشر که زیستنمان به تمامی تنها رنگ انتظار همان یک لحظه را دارد ،فرارسد. تو می دانی و من می دانم که شعاعهای فریب و نیرنگ و واسازی پیاپی نقشی که یکسر سراب است و به تمامی برای خواباندنت پرداخته شده است احاطه ات می کند در همان حالی که بندها را دور دستها محکم تر می کند. آخ...آن کلمات سیاه، آن کلمات ملعون و تاریک ،آن کلمات بی رمق و فاسد . مبادا ذهنت را هم از تو بگیرند...فراری این بازیها بودیم و حالا بازیگرش؟؟ نانویس این رنگها بودیم و حالا مولف محضش؟ انگار که از شکم مادر برای این دیگران ساخته شده ایم... وراستش دیگر برای ما چه فرقی می کند؟ آنها تازه به تو نشان می دهند که این دستان خونین از رگهای تو رنگ گرفته اند و با تو هم رحمی نخواهند داشت. اینست که بی رمقی...اینست که هذیان می گویی و یاوه می بافی...اینست که عضلات و رشته های سرخ عروق تهلیل می روند و محو می شوند. چه قدر دلم می خواهد یادت بیندازم که نه!رنج از همیشه ها با ما بود و ما کور و منگ ستایشش می کردیم ،تماشایش می کردیم و باور کن که باور می کردیم این آن چیزی نیست که کابوسمان است. این حتما مروتی دارد. به حتم عدالتی دارد.به حتم چشمهایی دارد که تو را هم می بیند. اما تا این حد بی رحم نیستم من. گریه هایت را می بویم و اندوه بی پایان و تنهاییت را می بوسم. گفتم تنهاییت...می بینی حالا که چه تنهاییم ؟ می بینی که تا دنیا دنیاست ما تنهاییم؟ می فهمیش؟ می بینی که این فقط ماییم و ما. من و تو و نه هیچ کس دیگر. می فهمی که تمنای با هم بودن چه دلیلی در مردمکهای نابودم دارد؟چه دلیل محکم و ترسناکی؟ و چه دلیل واقعی و قابل لمسی؟ کسی کنار ما نیست و این حجم عابران که برایت شکلک در می آورند و گاهی با دلسوزی می پایندت به خرده نانی نظر دارند که از عمق اسخوانهایت بیرون کشیده ای. آنها به حتم دریغ نخواهند کرد. خرده نانها را به سمت عابران پرتاب خواهند کرد. چه تاب دلسوزیهای عابران را هم ندارند. تو تنهایی. و من هم تنهایم. و ما یکدیگر را داریم فقط و فقط. مبادا هم را از دست بدهیم...مبادا شرارت آنها در ما هم رسوخ کند...تو می دانی می دانی که درد تا کجاها می تواند برود...اگر پیش از این نمی دانستی حالا دیگر می دانی...باید بدانی...سرت را برنگردان...گوش کن...این آخرین امید است و آخرین تلاش...تسلیم بودن هم حدی دارد...ما تسلیم نشده این...من و تو تسلیم نشده ایم....می دانی که این را برای تسلی می گویم که ما هر دو تسلیم شده ایم بارها و بارها...اما این بار التماست می کنم...به پاهایت می افتم که گوش کنی...کنارم بمان...این آخرین مهلت است...دستهای ما مقابل جلای سرنیزه ها دوامی ندارد اما این دلها آنقدر گرم و پرخونند که هیچ جلادی تاب گرمایش را ندارد....بمان تا ابد...تا همیشه...این نیاز منست و دیگر ناز نمی خواهد... کلمات سربی، کلمات سنگی،کلمات آفت زده و کلمات بی خاطره... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/09ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|