![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
امشب ۱۵ آبان سال ۱۳۸۸ است و امشب دیگر نمی دانم کدام منطق زمینی و آسمانی حاکم است...هیچ کدام نمی توانند آنچه را که امشب رخ می دهد توضیح دهند.هیچ کدام نمی توانند تو جیه کنند ...امشب شب فاجعه ایست که همیشه کابوسش را در خود حمل می کردم و امشب شبیست که دلم می خواهد تا صبح نفرین کنم به زمین و زمان فحش بدهم و بپرسم از همه که گناه من چه بود و چیست. نه! خودم هیچ جوابی ندارم.خودم در مانده و خسته تر از آنم که بتوانم پاسخگوی همه سوالاتم باشم. امشب اگر زمین سوراخ شود یا آسمان از هم بشکافد هم دیگر برایم عجیب نیست...امشب نفرین است که در من جاریست...نفرینی که هیچ وقت باور نکرده ام روزی در من تحقق یابد و نفرینی که همیشه می دانستم روزی سراغم خواهد آمد...
و من نفرین می کنم همه آنانی را که هیچ چیز نمی دانند و گمان می کنند آگاه بر همه چیزند نفرین می کنم همه آنانی را که سراپایشان تظاهر است و چنان راحت به بازیت می گیرند انگار از روز ازل بازیگر این نقشهای شوم و مضحک بوده ای نفرین می کنم همه آنانی را که نفرین وجودشان را پس لبخندها و تظاهرات و بازیها پنهان می کنند و وقتی به مردمکهای جهنمیشان خیره ای تمام حقارت آدمی را چنان خوب پوشانده اند که گمان می کنی هم الان ذات انسانی حیات را در خود دارند نفرین می کنم همه آنانی را که به تو دروغ می گویند و به همه دروغ می گویند و آگاهانه یا غیر آگاهانه رنج زیستن را به رخت می کشند نفرین می کنم همه آنانی را که معنای رنج هستیند و چه قدر زیباتر بود این حیات ناچیز بی حضورشان نفرین می کنم همه شمعدانها و همه قلبهای کاغذی و همه غروبها را نفرین می کنم امشب و هر شبی را که تظاهر جای هر عینیتی را می گیرد نفرین می کنم تو را و او را و همه دیگر ضمایر زبان را نفرین می کنم هر آنچه را به نام عاطفه و به نام بشریت رنگش می کنند و روی گونه ها می مالند در صدایشان می ریزند روی لبها نقاشی می کنند زیر چشمها و فریبت می دهند با همه بی وجودی و حقارتشان نفرین می کنم هر آن چیزی را که اسم از انسانیت دارد نفرین می کنم هر چیزی یا کسی که دم از حضور و شهود و بودن و غیاب می کند نفرین می کنم هر کلمه ای را که بخواهد تسلی بخش باشد نفرین می کنم هر کلمه ای را که رنج بازی می کند نفرین می کنم این حقارتهای مدام را این بازیهای بی پایان را نفرین می کنم هرزه نگاریها راو فرهیخته انگاریها را و چاپلوسیها را و تمام لبخندهای دروغین را و تمام گریستنهای هرز را و تمام زمانی را که به شناختنشان سر کردم را و تمام زمانی که در آنها زیستم را و تمام زمانی که در خودم ریختم را و تمام خودم را نفرین می کنم تلاش برای فراموشی را و تلاش برای به یاد آوردن را نفرین می کنم آنهایی را که به یاد ندارند حافظه ای ندارند خاطره ای ندارند و استادان به تمام معنای فریب خود و همه اند و نفرین می کنم این همه بی معنا را که مگر جمع حقارتهای تک تک آنهایی نیست که پیرنگ زوال بر گرده های تارکشان تنها نشان بودنشان است چراغی در اینجا خاموش است و تاریکی در جایی دیگر روشن. به تبرک این خاموشی هیچ روشنی به تاریکی مقدس راه ندارد و آنچه بی رحم است و ماندگار می رود زمانست.امید بیهوده من و توهم جمعی ما و عبرت گیر سالها و سالها .ایکاش عبرتی در کار بود. کاش قضاوتی در کار بود . امشب فرشته ای در آسمان نیست. شیاطین برندگان مطلقند به گواه همین امشب. با خود فکر می کنم که شاید هرگز فرشته ای هم در کار نبوده و دوزخ سهم مطلق ماست. می لرزم و با خود فکر می کنم که بهتر است اینطور نباشد. بهتر است قضاوتی در کار باشد و همین امید است که پشت هر نفرینی مستحکم و جهنمی اما لا اقل واقعی و بی پرده حضور دارد. به این نفرین زنده ام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/14ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|