![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
امشب ۱۵ آبان سال ۱۳۸۸ است و امشب دیگر نمی دانم کدام منطق زمینی و آسمانی حاکم است...هیچ کدام نمی توانند آنچه را که امشب رخ می دهد توضیح دهند.هیچ کدام نمی توانند تو جیه کنند ...امشب شب فاجعه ایست که همیشه کابوسش را در خود حمل می کردم و امشب شبیست که دلم می خواهد تا صبح نفرین کنم به زمین و زمان فحش بدهم و بپرسم از همه که گناه من چه بود و چیست. نه! خودم هیچ جوابی ندارم.خودم در مانده و خسته تر از آنم که بتوانم پاسخگوی همه سوالاتم باشم. امشب اگر زمین سوراخ شود یا آسمان از هم بشکافد هم دیگر برایم عجیب نیست...امشب نفرین است که در من جاریست...نفرینی که هیچ وقت باور نکرده ام روزی در من تحقق یابد و نفرینی که همیشه می دانستم روزی سراغم خواهد آمد...
و من نفرین می کنم همه آنانی را که هیچ چیز نمی دانند و گمان می کنند آگاه بر همه چیزند نفرین می کنم همه آنانی را که سراپایشان تظاهر است و چنان راحت به بازیت می گیرند انگار از روز ازل بازیگر این نقشهای شوم و مضحک بوده ای نفرین می کنم همه آنانی را که نفرین وجودشان را پس لبخندها و تظاهرات و بازیها پنهان می کنند و وقتی به مردمکهای جهنمیشان خیره ای تمام حقارت آدمی را چنان خوب پوشانده اند که گمان می کنی هم الان ذات انسانی حیات را در خود دارند نفرین می کنم همه آنانی را که به تو دروغ می گویند و به همه دروغ می گویند و آگاهانه یا غیر آگاهانه رنج زیستن را به رخت می کشند نفرین می کنم همه آنانی را که معنای رنج هستیند و چه قدر زیباتر بود این حیات ناچیز بی حضورشان نفرین می کنم همه شمعدانها و همه قلبهای کاغذی و همه غروبها را نفرین می کنم امشب و هر شبی را که تظاهر جای هر عینیتی را می گیرد نفرین می کنم تو را و او را و همه دیگر ضمایر زبان را نفرین می کنم هر آنچه را به نام عاطفه و به نام بشریت رنگش می کنند و روی گونه ها می مالند در صدایشان می ریزند روی لبها نقاشی می کنند زیر چشمها و فریبت می دهند با همه بی وجودی و حقارتشان نفرین می کنم هر آن چیزی را که اسم از انسانیت دارد نفرین می کنم هر چیزی یا کسی که دم از حضور و شهود و بودن و غیاب می کند نفرین می کنم هر کلمه ای را که بخواهد تسلی بخش باشد نفرین می کنم هر کلمه ای را که رنج بازی می کند نفرین می کنم این حقارتهای مدام را این بازیهای بی پایان را نفرین می کنم هرزه نگاریها راو فرهیخته انگاریها را و چاپلوسیها را و تمام لبخندهای دروغین را و تمام گریستنهای هرز را و تمام زمانی را که به شناختنشان سر کردم را و تمام زمانی که در آنها زیستم را و تمام زمانی که در خودم ریختم را و تمام خودم را نفرین می کنم تلاش برای فراموشی را و تلاش برای به یاد آوردن را نفرین می کنم آنهایی را که به یاد ندارند حافظه ای ندارند خاطره ای ندارند و استادان به تمام معنای فریب خود و همه اند و نفرین می کنم این همه بی معنا را که مگر جمع حقارتهای تک تک آنهایی نیست که پیرنگ زوال بر گرده های تارکشان تنها نشان بودنشان است چراغی در اینجا خاموش است و تاریکی در جایی دیگر روشن. به تبرک این خاموشی هیچ روشنی به تاریکی مقدس راه ندارد و آنچه بی رحم است و ماندگار می رود زمانست.امید بیهوده من و توهم جمعی ما و عبرت گیر سالها و سالها .ایکاش عبرتی در کار بود. کاش قضاوتی در کار بود . امشب فرشته ای در آسمان نیست. شیاطین برندگان مطلقند به گواه همین امشب. با خود فکر می کنم که شاید هرگز فرشته ای هم در کار نبوده و دوزخ سهم مطلق ماست. می لرزم و با خود فکر می کنم که بهتر است اینطور نباشد. بهتر است قضاوتی در کار باشد و همین امید است که پشت هر نفرینی مستحکم و جهنمی اما لا اقل واقعی و بی پرده حضور دارد. به این نفرین زنده ام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/14ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
در همان دعاهای صد سال پیشتر از آخرین مردان نشسته بودیم
کسی بی حرفی کنارمان نشسته بود کسی به چشمهای سرخمان خیره کسی خطوط موازی لبها را دنبال می کرد و بالا بلندی این رویاها راه به راه، سیگاری در زیر سیگاری خاموش می کرد. دستان بی دلیل و چشمهای مسخ تو، سنگ شده و من خالی د ر کنار آتش. سنگینی نگاهیست آفتاب که بشارت خیانتی را در خود می پاشد. کلمات سرب کلمات سنگ مردان بی آرزو و مردان بی رنگ زره های الکترونیک و زنهایی که تنها از یاد می برند از یاد می برند از باد می برند. لباس نپوشیده ای بانو که می لرزی میان امواج هزاره سوم. می ترسی و فرار می کنی تا سرابی از جنس شبها. بانو !تو میان دریاهای منگ به جزیره ای تکیه می کنی که رنگ به رنگ در موج موج همین آبها می شکند. کسی به تو مست خیره نمی شود دیگر که دستهات را زنجیر پولادی از گره گره های این کشتی کرده ای. راستی چقدر این ساعت خوابیده تو فارق از زمان درون ردیفهای ذاتیم نقاشی می کنی خودت را من کی تاب این همه مستی داشته ام ؟ من کی تاب این همه زوال داشته ام؟ کسی زیر گوشت زمزمه می کند: اسم شب فرشتگان میدان گلیجان سوره ایست. کسی زیر گوشم زمزمه می کند: اسم تمام دختران زمین حسرتست. و وقتی باران تا این بالاها هم می رسد، قفل دستها به تماشا و همه ردیفهای بی پایان. ترتیلِ ابریِ حرامیِ این بازی می شود کسی که تو را با خود تا ابرها می کشاند و به تو خواهد گفت: هیچ نامی ندارند ملایکی که فراموش می شوند و تو هنوز نقطه ای هستی که تاریکی را می نویسد. کسی به دوزخ می رود و کسی در باران اسید خم می شود به آخرین قطرات روی سنگفرش . به آخرین زخمها یی که نمک گیر سالیانند. کسی می گوید نفرین می نویسم این حدیث آخر است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/28ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
از ولایت هوا به:حر قسمت دوم با یافتن نقطه های اتکایی یک متن در تمایز یافتن از یک نوشته و عناصری که مجموعه چند کلمه را در دامنه ادبیات تعریف می کند،به نظر توافقی همگانی بر مساله تاویل پذیری دارد. قابلیت تاویل که البته یکی از مشخصات نوشته ای ادبی (چه به شکل شعر و داستان) است ،با ساز و کاری زبانی و روایی رخداد متن را پایه سازی می نماید. در نوشته فوق به جز روایت زن و مرد در تخت و رابطه همخوابگی و محصول باروری تنها و تنها تشبیه یا توصیف معاشقه به فاجعه است که می تواند نقطه ای برای شروع تاویل باشد. در خرده فرهنگهای رمانتیک عصر مدرن معاشقه به هر شکل آن امری مقدس و ستوده شده است. اما در فرهنگهای قومی مساله ای به نام مشروعیت آن که بواسطه مناسک و قرارهای خاصی حاصل می شود وجود دارد که حتی با وجود آن هم عمل معاشقه همچنان مساله ایست که با تردید و پوشیدگی با آن برخورد شده است. نویسای نوشته فوق با وجود آن که زشتی بیان معاشقه را در فرهنگ اخلاقی خود زیر پا می گذارد اما همچنان باور فاجعه بودن محصول آن را در نوشته اش بیان می کند. فاجعه ای که بیان شدنش و اجرا نشدنش به معنای ادبی و زبانی آن باز هم خواننده را به داشته های ذهنی خود باز می گرداند. اینجاست که خواننده او الزام آگاهی از فرهنگ قومیتی او را از متن وام گرفته است و خواننده نا آگاه با این مساله از خود خواهد پرسید چه فاجعه ای؟ این تناقض آشکار که در حیطه شناخت شکل ناگرفته نویسا صورت گرفته خود محصول جریانی بزرگتر و همه گیرتر است که در ارتباط نافرجامش با جهان ادبیات در گیر اشکال سطحی شناخت و شعارهای اجتماعی و روزنامه ایست. شناختی که بدین صورت شکل می گیرد ، جایگاه مولف را به عنوان یک متفکر به سطح یک نویسای حرفهای دیگرانی تبدیل می کند که خود از اساس شناخت را فراموش کرده ،درگیر روزمرگیهای زبانی همه گیر هستند.چنین می شود که جایگاه نویسنده به موقعیت نویسا بدل می شود و در این موقعیت جدید فرد حتی درنمی یابد که تناقض بیان یک غدقن و در عین تکیه بر همانتفکرات و اساس اخلاقی آن نه تنها متن نمی آفریند که در این جهان متکاثر با مقاله ای روزنامه ای و رسانه ای هم برابری نمی کند. اين شعر را همين حالا بخوان[1] وگرنه بعدها باورت نمي شود هنگام سرودنش چگونه ديوانه وار عاشقت بودم
همين حالا بخوان اين شعر را كه ساختار محكمي ندارد و مثل شانه هاي تو هربار گريه مي كنم مي لرزد
هربار گريه مي كنم . . . . . . . و پيراهن هيچ فصلي خيس تر از بهاري نخواهد بود كه عاشقت شدم نمی خواهم در شرح و بسطم پیشتر بروم.اما آیا محصول نگاهی ساختارگرا یا پساساختارگرا یا پساپسا ساختارگرا می تواند چنین نوشته ای باشد؟این نوشته دیگر اتفاقا نویسنده یا نویسایی صاحب نام تر دارد.که اجرای نوشتاری گریه اش را به این صورت در آورده است: . . . . . . . البته این هم اجرایی از گریستن است. شاید اسمش را سپید خوانی و تکیه بر تاویل خواننده بگذاریم که اگر اینطور باشد شعر جدیدم را به صورت زیر تقدیم می کنم.امیدوارم مورد پسند قرار گیرد و لطفا اندکی به مغزتان فشار آورده و تاویل بفرمایید. همه کار را که نباید من انجام دهم.پس سهم خواننده کجا رفته؟: ........................................................................................................................................... آیا گریستن من که منجر به خیس شدن تمام یک فصل شده مضمون ترانه ای برای مریم حیدر زاده است یا شعر شاعری امروزی و درگیر جهان امروز؟ ادراک این نویسنده از ادبیات از چه متونی سرچشمه گرفته که می نویسد این شعر که ساختار محکمی ندارد...البته فکر می کنم بهتر بود می نوشتند این شعر که اصلا شعر نیست و اصلا ساختار ندارد. کاری به فرم نوشته ندارم اما آنچه در ترجمه می ماند ساختار متن است. خود را جای خواننده ای فرنگی بگذارید که با این سطر روبرو می شود: Read this poem that does not have an strong structure now… أيا واقعا گمان مي برد كه در حال خواندن يك شعر است؟ همان تناقض اثر قبلی در این اثر هم وجود دارد و این بار بیان (تاکیدم روی بیان در تمایز آن با اجراست) اینکه شعرم ساختار محکمی ندارد و یافتن این منطق که شعر من با هر بار گریه نقطه ای من مثل شانه هایم می لرزد در کنار بیان عشق من و تو که این همه اساطیری و رمانتیک است پایه های نوشته اش را همانقدر لرزلن می کند که در نوشته قبل دیدیم. اقدام به ارجاع به نوشته اتفاقی مدرن است و این عشق رمانتیک را حتی به زحمت در اشعار رابعه کعب قزداری بتوان یافت. چه در همان اشعار هم رمانتیسیسم معنایی مترقی تر و متکثرتر از بیان آن به شکل گریه های لاینقطع فصلی دارد.آیا نویسنده در نظر نمی گیرد که تمهیدات مدرن ادبیات در ارتباط با مخاطبش تزیینی برای لاپوشانی منیات سنتی نیست؟ آیا این نماینده ادبیات مدرن ایران توجهی به تناقض واضح نوشته اش ندارد؟ واضح است که چنین تناقضی نه تنها در نابودی نوشته اش نقشی اساسی دارد بلکه موقعیت ادبی خود او را هم یکسر تصنعی و غیر ادبی می نماید. بریدن شریان های مقدس [2] سرکشیدن دردی غلیظ و زمزمه کردن یک مرثیه با کمترین صدای ممکن من ازخودم ... از مجرایی درپستان از رگ به رگ شدن مغزم رد می شوم و آهسته و خون آشام به امتداد زنی وصل می شوم که با تو خوابیده وتوی آینه تنها بوی تند معاشقه اش را مهر کرده است وتوی آینه تنها یک جفت پای مردانه لخت هست که اندام منهدمش را زیر ملافه پنهان کرده وتوی آینه تنها صدای عق زدن پی درپی یک تجاوز باردار است که فکر می کند این خبر خوب را چطور باتو بگوید من دوباره ترسیدن از کلمه ها را شروع کرده ام وحشت دیوانه وارم را از حک شدن حروف و چسبیدن شان به هم و اعلام یک شعر تازه من توی آینه نیستم من درست روبروی آینه نشسته ام اما دیده نمی شوم تن ها از سطح شیشه و جیوه رد می شوند وفقط حس های منحوس ثبت می شوند خاطره ها و خیانت ها تظاهر به عشق و هر چیز نجس دیگر ... به اعتماد و فداکاری های لزج دویدن با دستهای مشتعل توی خیابان و وحشیانه خندیدن من هنوز به سابیدن مشغول ام ... به لذت بخش ترین کارشیزوفرنیک موجود برق انداختن شریان های مقدس برای روزهای تعطیل دو نوشته پیشین را تنها برای به کار انداختن قوه تمایز و دریافت خواننده پیش رو گذاشتم و این بار با نوشته ای مترقی تر روبرو هستیم.تا مراتب شناخت را پله پله طی کنیم. در نگاهی سریع و کم دقت تر به نوشته فوق می بینیم که عمل معاشقه همچنان محوریت دارد و دریافت زیبایی به معنای نوشتن آنچه غدقن است در این نوشته هم ایده ای بنیادیست که محوریت نوشتار را معطوف خود کرده است. مرور می کنیم: بریدن شریان های مقدس سرکشیدن دردی غلیظ و زمزمه کردن یک مرثیه با کمترین صدای ممکن من ازخودم ... از مجرایی درپستان از رگ به رگ شدن مغزم رد می شوم و آهسته و خون آشام به امتداد زنی وصل می شوم که با تو خوابیده وتوی آینه تنها بوی تند معاشقه اش را مهر کرده است وتوی آینه تنها یک جفت پای مردانه لخت هست که اندام منهدمش را زیر ملافه پنهان کرده وتوی آینه تنها صدای عق زدن پی درپی یک تجاوز باردار است که فکر می کند این خبر خوب را چطور باتو بگوید پیشنهاد م برای خواندن این متن از انتها خواندن آن است تا با ترتیب ذهنی متن هم بهتر روبرو شویم. در آینه صدای عق زدن وجود دارد. بدین ترتیب راههای تبدیل آینه به عنصری شاعرانه تر باز می شود. کنش آینه در این نوشته دیگر تنها دیدن انعکاس اطراف نیست که آینه صداها را هم انعکاس می دهد. صدایی که واجد دو خبرست: تجاوز و بارداری. برخورد این متن هم با این دو مساله همچنان خصایص متن پیش را به شکلی غلیظتر و افراطی تر دارد. به گونه ای که نوع این بار فاجعه معاشقه بدل به تجاوز می شود. وصل شدن ضمیر "من" به امتداد زنی که با "تو" خوابیده گویی تدبیری شاعرانه برای دیدن همین معاشقه است. موقعیت ضمیر من همچنان موقعیتی زنانه است و حضور زنی دیگر با تویی که همواره در حال معاشقه است برای ضمیر من نباید تحمل پذیر باشد یا اینکه بخواهیم این تاویل را که این ضمیر من همان زنیست که در بستر با تو همآغوش شده را می توان در این موقعیت در ذهن داشت. زنی که بوی تند معاشقه اش را مهر کرده است و در چند سطر اول توصیف صحنه این تجاوز و همینطور رد پای دو شقه گی زن و ضمیر من را بدین ترتیب می خوانیم: بریدن شریان های مقدس سرکشیدن دردی غلیظ و زمزمه کردن یک مرثیه با کمترین صدای ممکن من ازخودم ... از مجرایی درپستان از رگ به رگ شدن مغزم رد می شوم بریدن شریانهای مقدس و درد غلیظ و مرثیه ای برای تجاوز و بارداری گویی دلالت بر معاشقه دارند و رد شدن از مجرایی در پستان و رگ به رگ شدن مغز سعی در اجرای دوپارگی زن و ضمیر من دارند. گرچه این تلاش برای اجرا و نه بیان قابل تقدیر است اما نگاهی دقیق تر توصیفات و شرح و بیان را به شکل ترکیبهای توصیفی و تشبیهات پیاپی به ما نشان می دهد. شریانهای مقدس ،درد غلیظ ،مرثیه ای با کمترین صدای ممکن همگی گزاره هایی هستند که بیش از اجرا در حال توصیفند. اینکه توصیف کار عمل شعر نیست را به عنوان بدیهیات شعر در نظر می گیرم و اثبات آن را به بعد موکول می کنم. در عین حال از خود می پرسم که انتخاب کمترین صدای ممکن با ساکت یا بی صدا چه تفاوتی دارد و از طرفی آیا زمزمه خود حامل همین قید نیست. زمزمه صدایی آرام است و این حشو نیست که زمزمه را با کمترین صدای ممکن توضیح بدهیم؟ از طرفی اتصال به ادامه زنی آن هم به شکل آهسته و خون آشام بیشتر یادآور فیلمهای دراکولا ست تا اتفاقی شاعرانه. من دوباره ترسیدن از کلمه ها را شروع کرده ام وحشت دیوانه وارم را از حک شدن حروف و چسبیدن شان به هم و اعلام یک شعر تازه من توی آینه نیستم من درست روبروی آینه نشسته ام اما دیده نمی شوم تن ها از سطح شیشه و جیوه رد می شوند وفقط حس های منحوس ثبت می شوند خاطره ها و خیانت ها تظاهر به عشق و هر چیز نجس دیگر ... به اعتماد و فداکاری های لزج دویدن با دستهای مشتعل توی خیابان و وحشیانه خندیدن من هنوز به سابیدن مشغول ام ... به لذت بخش ترین کارشیزوفرنیک موجود برق انداختن شریان های مقدس برای روزهای تعطیل توجه به یکی بودن زن و ضمیر من البته به خوبی این را که ضمیر من می خواهد خبر خوب و در عین حال دهشتناک بارداری را به اطلاع تو برساند توجیه می کند. در گزاره های بعدی ضمیر من از کلمه هایی که احتمالا قرار است خبر بارداری را در خود داشته باشند می ترسد و در مقام تشبیه کودک در راه را به شعری تازه بدل می کند. گرچه مشبه این تشبیه در خود متن حضور ندارد اما به این بهانه نمی توان صناعت این اتفاق را استعاره دانست. بعد از آن است که نویسنده موقعیت مکانی خود را به این صورت شرح می دهد: من درست روبروی آینه نشسته ام اما دیده نمی شوم تشریح مکان عملی شاعرانه است یا روایی؟ آیا چقدر فرصت برای حضور کلمات در شعر قائلیم؟ و از طرفی قرار است چه کسی من را ببیند که ندیده شدن اینگونه اعلام می شود؟احتمال بیشتر با ضمیر توست. در ادامه می بینیم که نویسنده اعلام می کند تنها از سطح شیشه و جیوه(این توصیف فیزیکی آینه چه کارکرد ساختاری در متن دارد؟) رد می شوند و حسهای منحوس بازتاب می یابند.جمله ای خبری ،با بی توجهی کامل به زبان و موسیقی. اگر خارج از متن قرار بود همین کلمات ادا شود تفاوتی در کار بود؟ این زبانی که در این فضای وهم آلود این همه نسبت به زبان نرم دست و دل باز است چگونه قرار است اجرایی شاعرانه تلقی شود؟ بیان اینکه حسهای منحوس شامل خاطره ها و خیانت ها هستند دلالتی بر اینکه ضمیر من شاهد عشق بازی تو و زن دیگریست می باشد. بدین ترتیب آن عبور غریب از مجاری پستان قرار است بر چه دلالت کند؟ پاسخ خودم را به زودی برای شما خواهم نوشت. تظاهر به عشق و هر چیز نجس دیگر ... به اعتماد و فداکاری های لزج دویدن با دستهای مشتعل توی خیابان و وحشیانه خندیدن من هنوز به سابیدن مشغول ام ... به لذت بخش ترین کارشیزوفرنیک موجود برق انداختن شریان های مقدس برای روزهای تعطیل حالا دیگر با فرض اینکه ضمیر من شاهد عشقبازی معشوق خود با دیگری بوده عشق هم شامل حال هرچیز نجس دیگر می شود و اعتماد و فداکاریهایی که احتمالا معشوق دم از آنها می زده هم در این قانون مواد دیگری هستند . جنون ضمیر من به شکل دویدن در خیابان و وحشیانه خندیدن بروز می کند. به این ترتیب ناگهان مثل فیلمهای هجو ضمیر من به سرش می زند و در خیابان می دود. البته توجیه روایی این حرکت مضحک ضمیر من پس از شاهد خیانت به خود بودن شاید به مدد کلمه هجو ممکن باشد اما آیا منطقی شاعرانه هم برای این اتفاق وجود دارد؟ در پایان بندی هم (وجه سینمایی این ترکیب را در نظر داشته باشد) من در حال ساییدن و برق انداختن همان شریانهای مقدس پاره شده در ابتدا برای روزهای تعطیل است. یک بار از بالا تا پایین مرور کنیم. با توجه به گزاره ها منطق غالب متن این تاویل را که زنی یا شبح زنی در آینه به تماشای عشق بازی مردی که معشوقش بوده یا هست با زنی دیگر می پردازد و از طرفی گویی همین زن هم باردار تجاوز این مرد به خودش است و بعد هم دچار جنون آنی شده به خیابان می آید و وحشیانه می خندد و بعد شریانهای مقدس را برای روزهای تعطیل صیقل می دهد یا می سابد. تفاوت آنچه اینجا نوشتم با قصه یک فیلمفارسی تا چه حد است. تنها دعوی مدرن بودن برای نوشتاری مدرن کفایت می کند ؟متن یک شعر هیچ گاه چنین فرصتی برای نویسنده اش فراهم نمی آورد که به توصیفهای توضیحی و قصه پردازی بپردازد. از طرفی گیرم در تاویل در نوشته ای باز باشد ،این مثال به خوبی نشان می دهد که فقط تاویل پذیری شرط کافی برای ادبیات دانستن هر نوشته ای نیست. در این روایت (ونه شعر) دیدیم که گاهی با توصیف و توضیح موقعیتها و مکانها روبروییم اما توجه به این نکته ضروریست که این توصیفها و تشریح ها دائر بر آنچه به عنوان تصویر در شعر یا ایماژ می شناسیم نیست.تصویر در شعر مفهومی بالکل زبانیست نه بیانی. به نمونه ایماژ شعر در متن زیر نوشته خوان رامون خیمنس توجه کنید: همچون رزی پرپرت کردم تا روحت را ببینم ندیدمش اما همه پیرامون من افق کشورها و دریاها تا بی کران لبریز ار بوی جاودانه شد. توجه کنید که صناعت تشبیه تو به رز در ادمه متن بدل به استعاره ای می شود که تو را از معنای محدود معشوق بدل به معشوقی جاودانه می کند که همه پیرامون من ،افق کشورها و دریاها از بوی جاودانه معشوق پر می شود. ببینیم که در همین متن کوتاه علاوه بر تشبیه و استعاره صناعت مجاز جزئ به کل نیز حضور دارد. در متن فوق با تصویری شاعرانه روبروییم. تصویری که قابل تبدیل به فیلمهای ژانر وحشت و یا هر فیلم دیگری ندارد. تصویری که تنها و تنها منحصر به همین نوشته است. عاشقانه ای که خیمنس نوشته است معشوقش را هم ستایش می کند هم پیرنگ این عشق منحصر به همین متن است و به این ترتیب است که به مدد یک ایماژ شاعرانه ،جهانی یکه و ممتاز برای متن پدید می آید. و همین می شود که تنها با همین چند کلمه می توان هر معشوق و معشوقه ای را ستایش کرد و قدرت متن حیات جاودانه اش را نیز تضمین می کند.ارکان تصویر ساده و مشخصند. تنها توصیف ،توصیف بوی معشوق به بویی جاودانه است. توضیحی وجود ندارد و متن تماما کنش است. متن توقفی ندارد. توضیحی نمی دهد و منطق خود را استوار اما بی پیرایه ارایه می دهد. در تشریح همین صناعت مندی متن است که نمونه امروزین فارسی زیر را به عنوان مثال می آورم. نوع صنعت مندی متن خیمنس را در خاطر حفظ کنید و با من متن زیر را بخوانید: رهایی [3]
کلمات را رها کن و خودت را در آیینه بنگر که با بندی نامرئی، صورتت را پوشانده ای نقابت را بردار ، و لبخند های پنهانت را در هیجان روزها بکار دلت را خوش کن به رودی آرام، که از فضای چشمانت می گذرد و تو را به آغوشی دردناک دعوت می کند دستانت را ببند به درختی پیر، و سیبهای کِرِم خورده در بغل زمین را روی پیراهن حریرت بتکان صداها بلند تر ، و تو در نشیمنگاهت ، تنها ناله استخوانها را باور می کنی رهایشان کن و سوگند خو ر به تکرار زمین که هرگز ترکش نکنی خودت را بسپار به جبرجیرکی کبود، که از بغل آشپزخانه سرک می کشد و یا مهتابی اتاقت، که از ترس شب پره ها کم نور شده برهان خودت را از معاشقه میان ماه و خورشید و آرام بغل مترسکی پیر بخواب تا باور کنی خواب کلاغها چه قدر تلخ است تلاش برای دریافت صناعت یا تکنیک به عنوان ترجیع بندی مهم و اساسی در ادبیات چه به شکل روایی و چه به صورت شعر امریست که تکلیف و توانایی مولفان را از هم تمیز می دهد. گرچه خود این مساله را گاه نقطه ای برای قامض کردن متن می بینند اما کدام متنی وجود دارد که حیات ادبی خود را مدیون کاربرد درونی شده و اصیل صناعات ادبی نباشد. به گونه ای که حتی در کنار تاریخ نویسی تطور ادبیات،تاریخ سیر و تحول تکنیکهای ادبی به خوبی روشن کننده سیریست که ادبیات در مسیر خود از ابدای اولین واژه تا به امروز داشته است. در شعر خیمنس دیدیم که در چند سطر به مدد چند تکنیک زبانی چگونه متنی خلق شد که منطق خود را به هر خواننده ای نپتسری می دهد. در متن فوق با نگاهی منتقدانه به چگونگی کاربرد همین مساله می پردازم: کلمات را رها کن و خودت را در آیینه بنگر که با بندی نامرئی، صورتت را پوشانده ای رها کردن کلمات و دیدن خود در آیینه که گویی احضار همزمان داشته هایی شبه فلسفی و شبه شاعرانه است در حال بیانی عاری از هر تکنیک و هر ادراک زبانیست. اینکه نویسنده در سال 1388 بنویسد در آیینه بنگر بیشتر یادآور آرکاییسمیست که بیش از آنکه آن را شناخته باشیم و توانشها بالقوه و بالفعلش را در زبان در نظر بگیریم در حال ستایش آن به عنوان چیزی که خیلی خوب و ادبیست آن را به کار می بندیم و با آن می نویسیم. گو اینکه نویسنده هم همین مساله را در نوشته اش بیان می کند. این رها کردن کلمات و دیدن خود در آینه ،خودی که فارق از کلمات لابد حضور دارد و حالا زیر خروار کلمات دیگر قابل دیدن نیست ضمیریست که بیش از هر چیز جنبه ای عارفانه و غیر عینی دارد و گرنه هر ضمیر انسانی حضورش را مدیون زبان و کلمات است. در هر حال با متن پیش برویم و فرض کنیم که در حال اجرای این آیین نامه جدید به دنبال یافتن نشانه های شعر و صناعات ادبی هستیم. در ادامه آفت دامن گیر ادبیات فارسی یعنی عادت به توضیح دادن ها بی موقع و حشو آمیز را می بینیم. تشبیه و توضیح کلمات به بندی نامرئی که صورت را می پوشاند. البته کارکرد مرسوم بند ،پوشاندن نیست. بنابراین متن دلالتی دیگر برای متن در نظر دارد. بندی که دست و پاهای تو ی مخاطب را بسته و همزمان صورتش را هم پوشانده است و در عین حال نامرئی هم هست. ببینید در همین سه جمله چند توضیح داریم: بند نامرئی می باشد. کلمات صورت را می پوشانند. کلمات بند می باشند. پس بند کلمات صورت تو را پوشانده است. و تنها و تنها تکنیک موجود برای ارایه این منطق ،تشبیه کلمات به بند است. نقابت را بردار ، و لبخند های پنهانت را در هیجان روزها بکار دلت را خوش کن به رودی آرام، که از فضای چشمانت می گذرد و تو را به آغوشی دردناک دعوت می کند نقاب باز توضیح و تشبیه دیگری برای کلمات است و باز دستور دیگری به توی خواننده یا مخاطب. این متن دستوری تا همینجای کار پنج دستور دارد: 1-کلمات را رها کن 2-خودت را در آیینه بنگر 3-نقابت را بردار 4-لبخند های پنهانت را در هیجان روزها بکار 5-دلت را خوش کن به رودی آرام برداشتن نقاب و رها کردن کلمات بواسطه تشبیه کلمات به نقاب یک دلالت دارد و از طرفی همین تشبیه هم هیچ گونه جایگاه ساختاری در متن ندارد. نویسنده با کلمات سر و کار دراد و نه با نقاب. حال آنکه معنای کاکرد ساختاری اینست که نقاب هم باید نقشی به مثابه نقاب داشته باشد نه به مثابه کلمه.کاشتن لبخندهای پنهان در هیجان روزها بعد از جدا شدن از کلمات دستور متنیست که بدون در نظر گرفتن کلمات راستی هم که از قید کلمه رها شده است . کلمات لابد باعث ناراحتی ما شده اند که حالا با رهایی از آنها لبخندهایی که پیش از این پشت کلمات قایم شده بودند ظاهر شده و ما هم دستور دارم آنها را در هیجان روزها بکاریم. این کشت و ذرع لبخند باید همزمان با دل خوش کردن به رودی آرام باشد که از چشمهای ما می گذرد و توی مخاطب را به آغوش دردناک دعوت می کند. سوال اینکه اگر رها شدن از قید و بند کلمات این همه خوبست پس آغوش دردناک و این رودخانه ای که از اشکها (به دلالت جریان در چشمها) دیگر چیستند؟ و این همه گزاره و ترکیب اضافی و توصیفی،این همه صفت و موصوف قرار است جای تکنیک شعر را بگیرند یا نقشی دیگر برای آنها فرض شده است؟ دستانت را ببند به درختی پیر، و سیبهای کِرِم خورده در بغل زمین را روی پیراهن حریرت بتکان صداها بلند تر ، و تو در نشیمنگاهت ، تنها ناله استخوانها را باور می کنی رهایشان کن و سوگند خو ر به تکرار زمین که هرگز ترکش نکنی خودت را بسپار به جبرجیرکی کبود، که از بغل آشپزخانه سرک می کشد و یا مهتابی اتاقت، که از ترس شب پره ها کم نور شده برهان خودت را از معاشقه میان ماه و خورشید و آرام بغل مترسکی پیر بخواب تا باور کنی خواب کلاغها چه قدر تلخ است متن همچنان به دستور دادن ادامه می دهدو این بار دستور می دهد که این مخاطب مصیبت زده که از شر کلمات رها شده برود دستهایش را دور درختی ببندد و و سیبهای کِرِم خورده در بغل زمین را روی پیراهن حریرش بتکاند. ضعف تالیف به معنای کاربرد نادرست کلمات با دادن نقشهایی که در حیطه دستوری و معنایی آنها جایی ندارد در بستن دستها دور درخت پیر در این متن حادث می شود. مقصود متن تکاندن درخت پیر است و برای اینکار دستور به بستن دستها دور درخت پیر شاید با تدبیری یا بیانی دیگر می توانست منجر به همین اتفاق شود اما در شکل فعلی بیشتر اسارتی از جنس درختی برای مخاطب این متن مهیا شده است. درخت پیر،سیبهای کِرِ م خورده در بغل زمین یراهن حریر ترکیبات دیگر متن هستند که همچنان نقش ساختاری نامعلومی دارند و در مورد سیبهایی که به جای کِرم ،کِرِ م خورده اند با نگاهی به سرتاپای متن دیگر خواننده در می ماند که این توصیف غریب در مورد سیبها از چه منطق شاعرانه یا غیر شاعرانه ای سرچشمه می گیرد. در حالی که تا اینجا نویسنده بیخیال علایم نوشتاری و زبان و و غیره و ذالک در حال نوشتن بوده ناگهان علامت ویرگول بعد از صداها بلنتر چه جایگاه نشانه ای دارد؟ صداها بلندتر که احتمالا با حذف به قرینه لفظی به صداها بلندتر می شود بدل می گردد برای تکمیل دستوری خود نیاز به یک نقطه دارد و نه ویرگول و با فرض اینکه متن در پی اجرایی نشانه ای هم هست این اتفاق مکث بین صداها بلندتر و تو در نشیمنگاهت ،تنها ناله استخوانها را باور می کنی (بدون نقطه) چگونه و تحت چه منطقی توجیه شاعرانه یا ناشاعرانه می یابد. از طرفی چه مساله زیباشناختی و یا موسیقیایی و یا هر چیز دیگر حذف به قرینه لفظی این جمله را تعریف می کند. صداها بلندتر، توجه می کنید که به لحاظ دستوری و در متن این یک جمله است. و به لحاظ شعر این باید یک گزاره شاعرانه باشد. ادامه می دهیم که این تویی که این همه دستور تعریف می کند حالا در نشیمنگاهش ،ناله استخوانها را باور می کند. تویی که از قید و بند کلمات رها شد تا خودش را ببیند حالا در نشیمنگاه خودش باید ناله استخوانهای خودش را باور هم بکند. ناله استخوانها را در نشیمنگاه خود باور کردن...در پی تکنیکهای ادبی بودیم اگر یادتان مانده باشد...این هم ترکیب جدیدی در ادبیات. رهایشان کن و سوگند خو ر به تکرار زمین که هرگز ترکش نکنی خودت را بسپار به جبرجیرکی کبود، که از بغل آشپزخانه سرک می کشد و یا مهتابی اتاقت، که از ترس شب پره ها کم نور شده برهان خودت را از معاشقه میان ماه و خورشید و آرام بغل مترسکی پیر بخواب تا باور کنی خواب کلاغها چه قدر تلخ است باز هم متن دستور می دهد. رهایشان کن .با تاکید بر آرکاییسم ستایش شده ای که پیش از این گفتیم. به عبارتی:ای تویی که در نشیمنگاهت ناله استخوانها را باور می کنی ،رهایشان کن! و بیا و به تکرار زمین سوگند بخور که هرگز ترکش نکنی. اگر ارجاع این ترکش نکنی همان ناله استخوانها و نشیمنگاه طرف باشد پس این دستور رهایشان کن چیست؟ و اگر ارجاع به زمین است که به تکرارش سوگند خورده است چه زمانی و کجای متن این توی مخاطب تصمیم گرفته که زمین را ترک کند که حالا باید قسمی به این عجیبی(قسم به تکرار زمین و نه چرخش زمین) بخورد که ترکش نمی کند. شما را به همین تکرار زمین قسم می دهم که روابط درون متنی را جدی بگیرید و گرنه اثر به همین فکاهه ای که می بینید بدل می شود. به هر تقدیر تویی که باید در همین زمین مستقر بماند و سیب بیاندازد آن هم سیبهای کِرِم خورده باید خودش را به جیرجیرکی کبود هم بسپارد. جیرجیرک نماد چیزیست؟ جیرجیرک دلالت بر چیزی می کند؟ جیرجیرک آیا جیرجیرک هست؟؟؟ اگر جیرجیرک، جیرجیرک است لاجرم چطور می توان خود را به نوع کبود آن سپرد؟ مگر چه کارهایی از جیرجیرک جز جیرجیر کردن بر می آید؟ آیا باید فرض کنیم که جیرجیرک ندایی فرازبانی و فراواژگانی دارد که در دنیای بی کلمه مورد نظر باید خود را به نوع کبودش سپرد؟ بعد هم این جیرجیرک هرجایی می تواند باشد:بغل آشپزخانه یا مهتابی اتاق. بغل آشپزخانه کجاست؟ ضعف تالیف را که یادتان هست. الان ما باید بدانیم که بغل آشپزخانه کجاست. دستشوییست؟هال است؟ ناهار خوریست؟ کجاست که جیرجیرک های کبود فراواژگانی در آنجا حضور دارند؟ دستور بعدی مشتمل بر برهانیدن خود از معاشقه میان ماه و خورشید(دلالتی اگر باشد شب و روز و ایام است)و خوابیدن بغل مترسک پیر و با در نظر گرفتن کلمه معاشقه سطر فوق احتمالا این خوابیدن هم از آن خوابیدنهاست می باشد. به عبارتی با مترسک پیر معاشقه کن ای تویی که درگیر معاشقه میان ماه و خورشید هستی و بیا با مترسکی که نه ارجاع درون متنی دارد و ارجاعات برون متنی آن کمکی به ساختار اثر نمی کنند معاشقه کن تا باور کنی خواب کلاغها چقدر بواسطه حضور همین مترسک تلخ است. با هم مرور کنیم: بندی نامرئی لبخند های پنهانت در هیجان روزها رودی آرام فضای چشمانت آغوشی دردناک درختی پیر سیبهای کِرِم خورده در بغل زمین پیراهن حریرت ناله استخوانها تکرار زمین جبرجیرکی کبود مترسکی پیر پانزده ترکیب توصیفی و اضافی در یک متن یک صفحه ای و به من نشان دهید که کدام تکنیک ادبی و کدام تکنیک شاعرانه به جز تشبیهاتی که هیچگونه ارتباطی به متن ندارند وجود دارد. آیا عمل نوشتن به همین راحتی و همراه با تعرفات مرسوم انجمنها و جمعهای ادبی رخ می دهد؟ آیا ما در شرایطی ادبی هستیم که بتوانیم از ادبیات ساخت گرا فاصله بگیریم.این نمونه های بیانگر عدم ساخت اندیشی و ادراک ساختاری و ناتوانی در دریافت عنصر زبان به واژگانی ترین شکل ممکن هستند. در ادامه سرچشمه های متنی این نوع برخورد با متن را پی می گیریم و شمایل نسل جدید شاعران فارسی را در ریشه هایی که گویی هنوز قدرت و اتفاق فراروی از آنها برای مولفان فراهم نشده نشان می دهیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/01ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
از ولایت هوا به:حر آنها که به خاطر یک اصطلاح تند جنجال به پا می کنند ،بزدلانی اند که از زندگی واقعی جا می خورند ،واز قضا همین ها هستند که به فرهنگ مردم و خصلت آن ها زبان می زنند. این ها می خواهند ملت را به محفلی از بچه ننه های نازک نارنجی بدل کنند ،به خود ارضایان فرهنگی که سنت آلوئیسیوس نماینده آن بود. از رمان شوایک نوشته یاروسلاو هاشک ،ترجمه:کمال ظاهری،ص:276،پی گفتار بخش در پشت جبهه
در حالی که تکثیر زبانی به توسط ادامه روندهای ناخواسته و ناپدید در بازیافت شهود متن و تولید مدار متن به مثابه گذری از سمت مولف به سمت خواننده روندی درونی و بطئیست اما چگونگی شکل گیری این گسترش امری لازمه هر تمهید و هر نیت مولفا نه ایست. مثلث مولف- متن – مخاطب اضلاعی ناهمگن را می سازد که هر یک به دنبال اعمال ساطه و ولایت خود و اثبات مشروعیت خود در عینیات و ذهنیات بیرون از این مثلث هستند. نوع این ارتباط اما وابسته به شناخت تاریخی و در زمانی هر سه عنصر از این فراساختهای بیرون از این دایره دارد که خود به نوع تکوین و شکل گیری آنها متکیست. دگردیسی مولف به سمت متن و دگردیسی متن در مخاطب و روند معکوس آن یعنی تغییر متن به تناسب نوع نگاه مخاطب و پس از آن درونی شدن همان نوع نگاه در مولف چرخه ای آرمانی و در عین حال عینیست. تاثیر و تاثر های هر سه رکن اساسی آفرینش بر هم و بر جهان خارج آن مبتنی بر شناخت منتقدانه و متکاملتریست که نیاز به شناختی تاریخی – جامعه نگر و روانشناسانه را پدید می آورد. پیش از آن که نگاهی دقیق تر به این ارکان بیاندازیم به تعریف این سه رکن اساسی می پردازم: 1.مولف: مولف را به معنای پاره ای مجزا از نویسنده به معنای بارتی آن در نظر می گیرم.[1] پاره ای که محصول جریان خوانش و نه درجریان خوانش است. پاره ای که در حال شناخت و واجد شناختی یکه و متمایز می باشد. مولف را در کنار امر تالیف تعریف نمی کنم که او را همزمان عنصری مستقل و دارای موقعیتی منحصر به فرد و تعریف گر می شناسم. گرچه ارجاع آن را بیشتر مبتنی بر ذهنیاتی باتولیدکننده جهان می بینم اما در عین حال عینیت حضور او را به میزان عینیت حضور متن و مخاطبش می بینم. 2-متن: گرچه یادآوری تمامی پیش نیازها و دانسته ها از متن به پل ریکور و مساله اساسی تاویل پذیری بازمی گردد اما چنان نگاهی بسیط به متن بیش از آنکه متن را در اختیار قرار دهد متن را واجد بعدی ماورایی و مابعدالطبیعی می کند که ورود آن به جایگاه انتقاد ادبی و زیباشناسی در موقعیتهای پراتیک و کاربردی منجر به حذف متن و دیدگاههایی که در نگاههای ساده لوحانه به عرفان تنه می زنند و در نگاههای عمیق تر نتایجی انتزاعی و محصولات فلسفی خواهد داشت که با امکانات زبانی و موجودیت زبانی سازگاری ندارد. متن سازمانی پیچیده و خردی جدید را در خود حمل می کند. منطق متن گرچه خود محصول انباشت خرد متکاثر جهان اطافش است اما در عین حال ساز و کاری متفاوت و دیگر جهانی را ارایه می دهد که در تعامل و بده بستان با این فراسازه های بیرونی در موقعیت بازتعریف و شکل دهی مجدد قرار می گیرد. با این همه ابزار رویارویی و مواجهه با متن شامل تمام امکانات بیرونیست. اگر در نگاهی پدیدارشناسانه و ساختارگرایانه در موقعیتی انفعالی نسبت به متن قرار می گیریم اما در درجه های بالاتر به متن به مثابه ابزار شناخت روبرو می شویم و این جاییست که متن قابلیتهای خود را ارایه می دهد. 3-مخاطب: مخاطب را نه خواننده متن که مجموعه ای از ادراکها و شناختها می شناسم که سازو کار درونی متن را می شناسد. در جهان آن زیست می کند و در برابر متن نه تنها مقاومت نمی کند بلکه شیفته آن می شود. شیفتگی نسبت به متن به معنای حضور در جهان آنست. مخاطب عناصر متن را برای هستی خود به کار می برد و ساختار آن را بدل به ساخت ذهنی خود می کند. رویه تاویلی او رَویه ای پویاست. شناختش از متن از روترین و عینی ترین عناصر آغاز می شود تا به درونی ترین و پنهان ترین وجوه متن دست یابد. و این مرحله ای در خوانش را شامل می شود که به کلی فراموش شده و مکتوم مانده است. گویی شیفتگی نسبت به متن تواناییهای خواننده را نابود می کند. در حالیکه دستیابی به این شیفتگی خواهان ابزارهاییست که خواننده معمولی از آنها بی بهره است و خواننده فرهیخته تر با بی دقتی و نادیده گرفتن موقعیت خود از آن فرار می کند. مخاطب یک متن بودن موقعیتی فراتر و به مراتب دشوارتر از موقعیت مولف و متن است. و مستلزم مخاطب بودن آنست که در مرحله ای پیش تر و مترقی تر به منتقد متن بدل گردد.نقد حیطه ای که استلزام حضور در آن حضور در مرحله مخاطب است گاهی چنان افسارگسیخته و خودخواهانه در اختیار خوانندگان ساده و مدعی قرار می گیرد که گویی مساله اثبات حضور یک ضمیر ناشناخته و خنثی است.
اکنون رابطه ای که بین سه ضلع مولف – متن – خواننده وجود دارد اندکی روشن تر به نظر می رسد. مولف که حضورش را مدیون متن نیست می تواند در موقعیت مخاطب متن قرار گیرد و امتیازی نسبت به مخاطب ندارد و حتی کاستیهای زیادی نیز نسبت به مخاطب دارد که جبران آن نیاز مند گذر از مرحله خلق به مرحله خوانش است. و آیا این عبور و این تغییر موقعیت نیازی عملی و اجباریست یا امری دلبخواهی غیر الزامی؟ مراتب چنین سوالی البته جایگاهش در این بحث نیست و اما امری ایجابی و الزامی برای مولف ساختن خود پدیده ای قابل بحث و نکته ای انحرافی به نظر می رسد. در هر صورت رجوع به ابتدای مساله این امر را که مولف حین تالیف بافتی از زبان را فراهم می آورد که قابلیت عبور از دریچه متن به مخاطبش را دارد و نه تنها ابزار شناخت مخاطب بلکه تمام شناختش از جهان پیرامون می باشد را کنیه روایت امروزینمان از متن می سازد. این دادن شناخت به مخاطب در مراحل عملی تر و وقتی با جایگاه عملی و بیرونی مخاطب به شکل خواننده ای که درگیر بی شمار اطلاعات و داده های واجد شناخت روبرو می شویم در بسیاری موارد به شکلی آمرانه و ملزم کننده بدل به اجباری عملی و عینی برای خواننده در اطاعت واجرای مناسک و ساختار و رفتار متن (این بار به معنای ریکوری آن یعنی معنای متن به این شکل که هر آن چیزی که قابلیت تاویل دارد)می گردد. پیشتاز چنین اجباری رسانه است و در گسترده ترین و همه گیرترین حالت خود رادیو و تلویزیون و در جایگاه های فرو دست تر و تکمیل کننده مطبوعات و دستگاه های تبلیغاتی که نه تنها در حذف سایر محرکها و به حاشیه راندن هر شناخت دیگری کاملا فاشیستی و آمرانه عمل می کنند که در تبدیل دستگاه شناختی خواننده اجباری خود به آن ساز و کاری که مد نظر مولفان غیر خلاق و در عین حال دارای منافع بسیار در این نوع شناخت هستند تلاشی همه جانبه را سر می گیرند. آیا واقعیت در این بین بدانسان که افراطیون پسامدرن همچون لیوتار که در تبیین نظر خود همانقدر اقتدارگرایانه بحث می کنند که همتایان کلاسیک و قرون وسطاییشان ،به طور کامل محو می گردد و تنها مجموعه ای از شناختهای رسانه ای و ناپایدار باقی می ماند یا همچنان داد سخن دادن از واقعیتی محتوم و عینی مساله ای مقدس و وظیفه ای انسانی و عینی برای مولف خلاق و در عین حال تنها و نا وابسته است؟ از طرفی حیات همین مولف تا چه حد می تواند بدون چنین وابستگی رخ دهد؟ آیا اقتدار امری خواستنی برای هر تنابنده انسانی نیست؟ اینها سوالاتی همواره در جریانند و مساله تالیف بی تردید به پاسخهای عملی هر مولف و چگونگی رویاروییش یا متن نوع نگاه او را بیرون می کشد. اما این پاسخ خود می تواند جنبه ای ناخود آگاه یابد و این موقعیت ناخودآگاه همانا خواست اصلی متونیست که بدنبال تکثیر زبان خود از طریق خوانندگانی هستند که بیش از آنکه متن را درونی کنند آن را تبدیل به ذات تالیف می کنند و می پراکنند. تنوع آن متون اقتدارگرا هم به تنوع جهانهای در حال تکثیر اقتدارگرا کمک می کند. نوع رویارویی این خوانندگان با متن چگونه است و نوع رویارویی مولفی که جهان یکی خود را می سازد چگونه؟ برای تشریح این برخورد باید به مراحل خوانش رجوع کنیم و ترجیحا به کلاسیک ترین و مقدماتی ترین آنها یعنی به نشانه شناسی سوسوری که گویی همچنان مدرن ترین آنها هم می ماند. در شرح سوسور[i] از نوع دریافت نشانه ها در مقدماتی ترین مرحله سوسور چیزی به نام شکل صوتی را شرح می دهد.او این شکل یا شمایل صوتی را اولین تصویر ذهنی خواننده یا رویاروشونده با نشانه ها می داند. تصویر صوتی شامل مجموعه ای از داده های صوتیست که کنار هم کلیتی را از متن پدید می آورند. در این مرحله مغر تنها در حال کنار هم قرار دادن این مجموعه آوایی با سایر مجموعه های آواییست که پیش از آن در حافظه صوتی وجود دارد. رابطه آناتومیک و فیزیولوژیک دو قسمت ورنیکه و بروکا که تفصیل اختلالات آنها از حیطه این بحث خارج است توانایی تشریح بیشتر کارکرد مغز در روبرو شدن با مجموعه آوایی جدید را دارد. بدین ترتیب شنونده یک شعر یا داستان یا تماشاگر یک فیلم یا شنونده رادیو یا حتی تماشاگر یک آسمان ابری در وحله اول مجموعه ای از نشانه ها را در ذهن می سپارد. فارق از وجه صوتی آن که در مورد متونی که با کلمه و آوا سر و کار دارند روند مساله درک در مورد سایر بخشهای تصویری هم با مجموعه ای مشابه از نشانه ها روبروست. کلیتی که جزییات آن بی که مفهومی داشته باشند نقش[2]ی در شکل گیری یک تصور بدوی را از آنچه خواننده با آنها روبروست ایفا می کنند. این مرحله ادراک مرحله ایست که خیل کثیری از خوانندگان و جمعیت هدف متون با آن روبرو هستند. یک فیلم تلویزیونی تنها یک بار از برابر دیدگان تماشاگرش می گذرد و پس از آن بدل به مجموعه ای متراکم از نشانه ها می شود که گویی همه تنها و تنها یک معنا را در ذهن تماشاگر می سازند. این تصور ناشی از آن مجموعه تصویری یا صوتی محصول رویارویی ابتدایی و بدوی با متن است. و در واقع کار اکثر متون پیرامون و اکثر مجموعه های نشانه شناختیک که در پی انتقال نوعی خاص از شناخت هستند در همین مرحله برای مخاطبشان به پایان می رسد. چه این مرحله ادراک با وجود سطحی بودن دارای مکانیکیست که خواننده را منفعل می کند و اجازه تعمق و ادامه ادراک را از او می گیرد و از طرفی خواننده و بیننده و شنونده با هر بار روبرو شدن با مجموعه های مشابه نشانه ای آنها را نیز با همان دلالتها به همان معنا می رساند. بدین ترتیب به عنوان مثال تماشای تلویزیون نیازمند هوش خاصی نیست. چه مجموعه نشانه های آن از پیش معلوم است و تمامی برنامه های آن هم قراراست به همان یک معنای از پیش تعیین شده و درونی شده در مغز تماشاگر برسند. پس تماشاگر تنها دریافت کننده مجموعه های در ظاهر متفاوت اما در ذهن یکسانیست که همگی بر یک معنای واحد دلالت می کنند. این معنای واحد گرچه برای صدا و سیمای ایران با بی.بی.سی یا سی.ان.ان یا فاکس نیوز متفاوت است اما قرار همه آنها یکسان است و اینکه تماشاگر از ابتدا با کدامیک آنها آشناسازی شده باشد تنها عاملیست که او شبکه خاصی را تماشا کند و لذت انفعال در برابر متن را ساعتها و روزها بچشد. در اینجا دو حکم اثبات نشده پیش روی ماست: اول اینکه انفعال واجد لذت است. دوم اینکه تماشاگر نیاز به آشناسازی با مجموعه نشانه ها دارد. طبیعیست که کاکرد مغز در تدوین و تعبیر از این مرحله به بعد به مجموعه شناختهای پیشین و تار و پودها و روابطی متکیست که آدمی پیش از آن دارد. خواننده ای که برای اولین بار صد سال تنهایی را می خواند هنوز نوع نشانه های مارکز را نمی شناسد. پس از اولین بار خواندن او این مجموعه را کنار سایر متونی که تعریف ادبیات را با آنها ساخته قرار می دهد و اگر پس از آن در کتابفروشی دنبال متن دیگری از مارکز بگردد پیداست که این مجموعه نشانه ها برای او تعریفی نو از ادبیات و لذت را ارائه کرده است که نشئه آن او را در پی تکرار این تجربه لذت بخش می کشاند. بدین ترتیب با متونی سر و کار داریم که دامنه لذت و دامنه تعریفها را گسترش می دهند. امری که خلاف آن در مورد رسانه ها صادق است. رسانه دامنه تعریفها را گسترش نمی دهد .آنها را می کاهد تا مخاطبش را مصرف کننده صرف محصولات خود کند. مخاطب اصلی رسانه ها کسانی هستند که تعریف همه کلمات و نشانه ها را از دل رسانه اخذ می کنند و از طرفی در پی تکثیر آن هستند. همین خصلت در مورد نوشته ها نیز می تواند پدید آید. متونی که مشابه و عین خود را تکثیر می کنند بیشتر بدنبال اقتداری هستند که وجود آنها را کمرنگ و امری دیگر که نوعی شناخت یکسان و محدود را تکثیر می کند پررنگ می کند. نمونه های بسیاری از این تمایل به تکثیر وجود دارد. از طرفی دیگر باید بین متونی که قدرت زبان آنها به حدیست که خواننده را مرعوب می کند،متونی که تالیف آنها برای همین ارعاب و خنثی سازی شکل می گیرند و متونی که خواننده را به شناخت بیشتر خود فرا می خوانند تمایز قایل شد. نمونه های دسته اول شاهکارهای جهان ادبی هستند. متونی که تقلید و تکثیرشان را مدیون شناخت متکاثر و زبان استوارشان می باشند. طبیعیست که آن مجموعه نشانه ای ابتدایی یا همان تصویر صوتی آنها چنان قدرتی دارد که تعریفهای دیگر را در ذهن خواننده کمرنگ کرده خود را به عنوان تعریفهای ذهن خواننده می نشاند. مساله اینجاست که کدام متن در بدو امر برای خواننده آشناسازی شده باشد یا به عبارتی خواننده در ابتدا با چگونه متنی روبرو شود. مواجهه با جنگ و صلح همان پیرنگی از ادبیات را در ذهن آدمی نمی سازد که مواجهه با نسرین ثامنی یا دانیل استیل. کارکد اینها یکسر با هم متفاوت است و شمایلی متفاوت برای خواننده خود خواهند ساخت. در این مساله این داعیه که انتخاب نقطه ای مرکز ی و حیاتی در شکل دهی به ذهن خواننده دارد نهفته است. مراحل ادراک پس از این به نوع دلالت مجموعه نشانه ای در ذهن و یافتن مشابه آن در حافظه و در سطوح بالاتر دریافت نشانه به نشانه و تجزیه متن به جمعی از نشانه ها و تاویل هر یک از آنها سپس کنار هم قرار دادن مجدد آنها و ساخت مجموعه ای عظیم تر و قرار دادن این مجموعه عظیم تر در برابر خیل عظیم تری از داشته ها و ساخت جهانیست که آن را به جهان متن می شناسیم. اما مساله اصلی در شکل همه گیر و در راه شناخت کنش ها و واکنش های انسانی و در نوع تاویل تالیف به شکل همه گیر و گستده آن همان فرم صوتی متن است. مساله ای که خواننده به صرف خواننده بودن با آن سر و کار دارد. گرچه تلاش برای یافتن نوع رفتار آدمی بر پایه این شکل ابتدایی ادراکاتش از جهان موضوعی گسترده و واجد شاخه های بیشماریست اما یکی از شاخه هایی که در مقام عکس یعنی در تاویل و شناخت متن می توان به آن توسل جست همین انگاره های ابتدایی خواننده از متن است. همین انگاره ها در کنار هم تعریفی همگانی از ادبیات را به وجو می آورد و بواسطه حضور این نوع شناخت متونی هم پدید می آیند که بی آنکه در ادراک متن از این مرحله پیش تر رفته باشند داعیه خلق را نیز در خود حمل می کنند. بدین ترتیب باید نشانه ها و عناصر نوع شناخت را بدین واسطه از طریق متن شناخت تا با نوع ادراک مولف روبرو شد. مولفی که شناختش از تالیف را تنها و تنها مدیون شکل صوتی متون دیگر است در خلق دیگر جهان متن خود نیز ناتوان خواهد بود. بدین ترتیب نام مولف را باید از کنار بسیاری نامها حذف کرد. تالیف امریست وابسته به شناختی ماحصل ادراک کامل و نه محصول کنار هم گذاشتن اشکال اولیه متون در کنار همدیگر.
برای شروع چنین کنکاشی دریافت ساحت روساختی و حیطه واژگانی متن امری تعیین کننده و چه بسا اساسیست. در انتخاب متونی که به سراغشان می روم تمام سعی خود را کردم تا نامها را جهت پژوهش و نگاهی عاری از سونگری خالی کنم و بسیاری از کسانی که نوشته هایشان را زیر ذره بین می برم تاکنون حتی ندیده ام. اگر هم آشنایی وجود داشته باشد بیشتر دوستیست تا چیز دیگر. برای شروع از متن زیر شروع می کنم. دلایلم برای این انتخاب و انتخاب بعدی در عین حال بررسی زبان مرسوم نورسیدگان ادبیات هم هست. گرچه از سن مولفین هیچ اطلاعی ندارم اما نشانه های متن را منطق بحثم قرار داده و استنتاجاتم را بر پایه آن شکل خواهم داد.در گوشه ای از مجاز جهان می خوانم که: حاملگی ام را پس بیاندازم
زنانگی ام را روی تخت پهن می کنم و مردانگی ات را بالا می روم مغرور . زمین در اتاق خواب واژگون می شود و زمان در سفیدی ملحفه دو تکه . حالا که ... بوسه هایت روی تنم پرسه می زند همه ی نطفه ها ی جهان سکته می کنند . دوشیزه ای زیبا در فضا معلق می ماند خطبه ی عقد را خط خطی می کند و سایه اش را دور انگشت ها ی داماد
حلقه می اندازد . فاجعه ای رخ می دهد و رخ من سرخ می شود معشو قه ی مضطربم ! حالا ... در کجای تیک تاک ساعت باید در کجای چین و چاک خاک حاملگی ام را پس بیاندازم ابتدایی ترین مساله در شعر سپید تقطیع واژگان است. از طرفی نشانه گذاری و علایم نوشتاری نیز دغدغه مهم ادبیاتیست که بیشتر از آنکه بر شنیده شدن اتکا داشته باشد دعوی خلق در سرزمین کاغذها و آفرینش روی کلمات نوشته شده دارد. این بدوی ترین و ابتدایی ترین ادعاییست که ادبیات به معنای مدرن آن دارد. خواننده متن اهمیت دارد نه شنونده آن. اینست که عروض جایش را به موسیقی درونی و تدابیر نوشتاری می دهد. متن را عینا و بی کم و کاست از منبع آن برداشته ام لهذا اگر مولف آن مدعی اشتباه در تایپ و سایر مسایل باشد ناگزیر باید اصلاحیه ای برای آن در نظر بگیرد. در پنج بند اول می خوانیم: زنانگی ام را روی تخت پهن می کنم و مردانگی ات را بالا می روم مغرور . فاعل هر دو جمله بالا ضمیر "من " است. این ضمیر چیزی به نام زنانگی را روی تخت پهن می کند و به ضمیر دوم شخص می گوید که از مردانگیش بالا می رود.عناصر اصلی عبارتند از زنانگی، مردانگی و تخت. تخت ظاهرا مکانی برای جنسیت یافتن دو ضمیر این گزاره است. گرچه قید مغرور که همزمان در گوش شنونده طنینی مردانه دارد به ضمیر من که زنانگیش را روی تخت گذاشته ارجاع دارد. عنصری مردانه در ضمیری که در متن زن توصیف شده است. به تقطیع این بند توجعه کنید. تقطیع به گونه ایست که سعی در شبیه سازی عمل بالا رفتن در نوع تقطیع نیز وجود دارد. زمین در اتاق خواب واژگون می شود و زمان در سفیدی ملحفه دو تکه . در دو جمله بعدی زمین در اتاق خواب که قرار گرفتن تخت بروز دهنده جنسیت هم در آن بدیهیست واژگون می شود و زمان هم در همین مکان دوتکه می شود. حذف به قرینه لفظی جمله دوم را به این شکل در می آورد: وزمان در سفیدی ملحفه دو تکه می شود.
چه منطقی دو تکه شدن زمان و واژگونی زمین را در بر می گیرد؟ در اتاق خواب چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟ دو تکه شدن زمان در سفیدی ملحفه...آیا زمان می تواند دو تکه شود؟ و اگر بشود چه اتفاقی رخ می دهد یا داده است؟ ادامه می دهیم: حالا که ... بوسه هایت روی تنم پرسه می زند همه ی نطفه ها ی جهان سکته می کنند . سه نقطه بعد از حالا که دلالت بر مساله ای باید داشته باشد که به رغم یا علیرغم آن بوسه های تو (مرد) روی تن ضمیر من (زن) پرسه می زند. تا اینجای کار به لحاظ دستوری کار تمام است. اما نقطه ای وجود ندارد و در ادامه همه نطفه های جهان سکته می کنند. به عبارتی باید اینگونه این نوشته را خواند: حالا که بوسه هایت روی تنم پرسه می زنند همه ی نطفه های جهان سکته می کنند. دلیل سکته این نطفه ها البته پرسه زدن بوسه های مرد روی تن زن است. سکته کردن یک نطفه آیا اتفاقی زبانیست؟ از لحاظ عرفی بله. نطفه ها سکته نمی کنند چون نطفه ها فاقدامحا و احشا ئ لازم برای سکته کردند. اما اگر می توانند سکته کنند فرض متن بدین قرار است که نطفه ها قلب یا مغز دارند و می توانند سکته مربوط به هر یک از اینها را تجربه کنند .آن هم وقتی مرد زن را غرق بوسه کرده است یا به همین دلیل. دوشیزه ای زیبا در فضا معلق می ماند خطبه ی عقد را خط خطی می کند و سایه اش را دور انگشت ها ی داماد
حلقه می اندازد . البته در این فضای عجیب که منطقهای عادی کلام و بیان در آن ناتوانند حضور دوشیزه ای زیبا که در فضا معلق است و خطبه عقد را بواسطه تمهید زبانی تکرار حرف خ خط خطی می کند و سایه اش دور انگشتهای داماد حلقه می اندازد هم جالب توجه است. گویی این دو تنی که در حال معاشقه و بوسه باران یکدیگرند به طور معلق در فضا به عقد و نکاح یکدیگر در می آیند. البته این اصطلاح جدید "دور انگشت کسی حلقه انداختن"از ابداعات نویسنده و نویسای این نوشته است. فاجعه ای رخ می دهد و رخ من سرخ می شود معشو قه ی مضطربم ! حالا ... در کجای تیک تاک ساعت باید در کجای چین و چاک خاک حاملگی ام را پس بیاندازم فاجعه ای که رخ داده است را البته به دلیل عفت و حفظ شان کلام نمی توانم بگویم اما به سبب همان فاجعه حاملگی رخ داده است. نشانه حاملگی در زن این نوشته سرخ شدن رخ است. توجه به انتخاب کلمه رخ به جای صورت یا چهره بیانگر تکرار همان تمهید تکرار حرف خ است. و نوشته ای که اتفاق همخوابگی را فاجعه ای می داند که بواسطه آن زمین و زمان زیر و رو می شوند دنبال جایی می گردد تا محصولات حاملگیش را چال کند...مقصود از این مثال که به طرز شایعی هم رواج پیدا کرده و یکسر در متن رختخواب می گذرد نشان دادن بی پایه بودن و واهی بودن شناختیست که این نویسا (در کاربرد این کلمه به دقت ،معنای بارتی آن را مد نظر دارم)از جهان ادبیات دارد. اگر در پی موسیقی متن یا کارکرد زبان در همین نوشته کوتاه بگردیم به ضعف تالیف ،نادیده انگاشتن کارکرد افعال،ندیدن نقش عناصر و تقطیع عجیب و سر هم بندی شده نوشته هم می رسیم. آیا نویسنده ای که اینچنین بی شناخت سراغ از نوشتن می گیرد را می توان مقصر دانست؟یا جهان پیرامون ادبی او بیش از آنکه متنش را هدف رود در پی مسالحه و تعارف با مولف درون اوست؟مولفی مکتوم و خوابیده. مولفی تنبل و تن پرور که ابزار کار خود یعنی کلمات را نمی شناسد .چنین برداشت سطحی از شعر را می تواند مدیون دیدگاههایی باشد صرف تعریف بیان همخوابگی به معنای جسارت ادبی داشته های او را به بازی گرفته اند. موسیقی کلام آیا یک شبه تعارف ادبیست؟ زبان آیا عنصری سطحی و بی اهمیت در شعر است؟ برخی خوانندگان این سطور ممکنست با آشفتگی اظهار نظر کنند که انتخاب متنم اشتباه بوده. اما منبع ارجاعی من برای انتخاب این نوشته (تاکید روی متن نبودن آنست) یک سایت فاخر و مدعی ادبیست و اگر همین خوانندگان نمونه های بیشمارش را درذهن مرور کنند با بیشمار نوشته مشابه مواجه می شوند که به سادگی فاجعه سطحی نگری را تبلیغ می کنند و تکثیر می کنند.[1] به کتاب درجه صفر نوشتار اثر رولان بارت رجوع شود. [2] به درسهایی درباره زبانشناسی همگانی رجوع شود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/29ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
به :حر سر و روی بچه های محله پایین تماشاییست که سیاه سوخته و صورتی به تو آبپاشی می کنند و وراجی می کنیم در خیابان لاله سر و روی بچه های محله پایین تماشاییست که گلوله گلوله پیرتر شده اند و ما وراجی می کنیم در خیابان فردوس. روی بند رخت ،صورتی پیرهن تو و روی آنتن تلویزیون، سوختهء اسمت. شام داریم می خوریم یا الاکلنگ صد سال پیش همین پارک روبرو را تماشا می کنیم. کار ما همینست. در خیابان انقلاب سلاخی می شویم ودر خیابان ولی عصر داد می کشیم :" ونک...ونک...؟" بچه های همین محله اینوری چپ چپ نگاهمان می کنند صورتی می شوند سرخ می شوند و شاخه گلی بر لبانت را زمزمه می کنند. ونک سابق سابقه دار و ترک خورده ونک تنهای ازدحام و چروکهای زنانه ای که سنگفرش و دیوار را فتح می کنند. خانم! خام خام رد روبروی فواره تاریکی را ردیف تا همینجا رفته ام که رگ ندارم اگر قار قار کلاغ همسایه را گاز نگیرم. شما هی به بیمارستان زنگ نزنید لطفا. ما بالاخره می میریم. ما بالا خره حرفمان یکیست. تاب می خوریم و الاکلنگ بازی می کنیم. شما هی به آن آقایی که نمی دانم کنجکاو است یا ترسو زنگ نزنید. ما بالاخره شیمیایی اشک می ریزیم. این بدن که دیگر خوردن ندارد. دارد؟ می آییم سر خاک زنی که از تو فرار کرده است. یک وقتی که مثلا عاشق تریم و دستهامان راستش اصلا طرف دعا نمی رود اما دعا می کنیم برای ارواح خودمان و چند نفری که تازگیها به دنیا نیامده اند. اصلا چشم ندارند آن روی سگ سربازان کاسپین را بالا بیاورند و خلاصه هیچ هم تماشا ندارند که هیچ خودشان را بدجوری به خریت زده اند. می آییم دم دمای همان خانه ای که یک وقتی غروب که می شد سایه ها کنارش دراز تر می شدند. خودت ببین که چه سایه ای برای خودت دست و پا کرده ای... دم تمام راننده تاکسیهای خیابان ولی عصر گرم. خود ملکوت هم برزخشان است. راستی چند می گیرند ما را تا زمین برسانند؟ ما که هوار کشیدیم. خودمان را جر واجر کردیم. نشد که بیایند یا اصلا اهل این طرفها نبودند؟ تو هم نمی دانی...خودم خوب می دانم ماتیک دخترهای شمالی همین رنگیست. می دانید زنم وقتی پیرتر شده بودم از حالا مرد و خاک پای نجات دهندگان قاره جدید را ریختند روی گیسهایش. می دانید که این طرفها سرد است. خیلی سرد است. می دانید که این طرفها – از محله پایینی تا محله بالایی – ملایکه زیاد رفت و آمد دارند. خیلی دعا کن برایم. امروز ناچارم تا سر خیابان بروم. دعا کن و آب هم جوش باشد و صد نفر اگر شدیم زنگ می زنم که دیگر نیایی. تلفنی ندارم که برایت پست کنم . نامه ها را اما هر روز صدقه می دهم. گوش می کنی؟ ما با وقتی که مثلا از ته گودال بیرون آمده ایم می رسیم به تاریکیهای میدان پونک. تو ویار میوه کرده ای. من هنوز خیلی پیرتر از آنم که راهم را یاد بگیرم. این طورهاست که ما هر دو در خیابانی که اصلا نمی دانیم کجاهای نقشه باید باشد دفن می شویم. همانجاها می مانیم. می دانی که ناچاریم. ناچارم به مادرت زنگ بزنم. اجازه بخواهم چند تا کوکو برایمان زنگ بزند. و بنشینم گوشه ای کوکو بخورم و گور به گور دیدنت شوم. رنگ هفت رنگ رنگین کمان کوچه ای که مال ما بود در ترن زیرزمینی تهرانی گم شد. می دانی؟ و زنهایی که با بچه هاشان دعوا می کردند دنبال یک تکه زمین خدا که راهشان بدهد جیغ کشیدند. بالاخره زمین جا زیاد دارد. نوبتی هم باشد نوبت توست. یک جایی که هذیان و جادوگری نباشد با هم می مانیم. ترنهای زیر زمینی تهرانی برایمان بچه پیدا می کنند. ما هم می رویم همیشه پنج شنبه ها را تا دم در دریا ماهی می خوریم و گوش ماهی می گیریم و واو به واو حرفهای هرزه هر روزه را مرور می کنی مو بعد که تو بخندی دل من می شود درازی همین خیابان ولی عصر تو. تاکسی ....دربست... ترانه ای که برای تو تلفن کردم را روی بند رختت آویزان کن. صورتی آواز بخوان و سفید تر باشی وقتی می میرم. راستی گفته باشم خیابانها همه امنند. زیاد نترس. اشکهای ما شیمیاییست. وگرنه تابوت که غم و غصه ندارد. قصه ندارد. همه اش تاوان یک وجب دیرتر رسیدن به زمینست. تو باید یادت بیاید: السون و ولسون... من تو خاک خراسون به حق شاه خراسون ما رو دیرتر به هم نرسون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/06/21ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
جزیره به:حر
رودخانه هایی که ما را از بالای پل هوایی تا توی ناوهای جنگی و آواره سریدند ،لبان تو را ترانه می کردند . مسافربرهای مسلح به دستهای تو اشاره می کردند و صداها ،تا سنگرها لغزان و رقصان. آفتی این برگها بودی تو سوخته این بازیها بودی تو و نامت میوه ای که همیشه مات فلاکت بود. خاکستر سیبها و خامی قلبهای نورس در باغی از بزرگراهها و امواج فلزی دوست کوچکم ، خورشید. و بانوی رستگار من! کلمات، نفس نفسهات را از من پنهان کردند وقتی در خیابانی در پایتخت انبوه ملکوتی گیسوانت را تقدیم می کردی. سرسرای رو به مسافران بوی سیگار و دوزخ راههای رو به عضلات عرق کرده و سوخته مردگانم در سیاره های دور در دوردست لعنتی ماهواره هایی که تو را از من پنهان می کنند و تو را به هم پیشنهاد می دهند. آیا راننده های تاکسیهای زرد به یاد می آورند آیا به یاد می آورند ترانه های آبکی را در جاده اصفهان- تهران؟ آیا راننده های ماهواره های مثل ماه به یاد می آورند تا کجاهای این کهکشان را آب گرفته بود ؟ و ما پاچه ها را بالا زدیم و دستهامان در هم قفل شد و خانه قیژقیژ می کرد روی موجی که اصلا دریا نبود که هیچ ، پیرهنی بود روی تردید من برای آخرین نگاه. و ما صبحانه نداشتیم بخوریم. تا ظهر را همانطور سر کردیم و بعد تور پهن کردیم و سطل سطل مرجان و کپور سطل سطل ماهی آزاد و خزه جمع کردیم. تو روی ماهیتابه خم شدی. آستینها را بالا زدی و جز و ولز سنگدان را کنار زدی. تا شب دیگر نمی دانم کدام تور کدام دامن کدام پرواز روی مهرآباد فرو آمد. ما خوابیدیم و تا صبح چیزی برای خوردن نداشتیم. می دانی که این ،هنوز همان تکه از ماهست که ارواح فامیل و مردگان دور به آن رفت و آمد دارند. و تا روزها تا روزها تنابنده ای اتوبانی ندارد که در آن لنگر بیاندازد. صبحها دنبال رودخانه در اتاق می گردی . شبها آبروهای سرزمین کوچکمان را می پایی. و من تمام فصول به تو خواهم گفت که دوست داشتن حرف اول است وگرنه پلهای هوایی و ماهواره ها هیچ وقت به هم نمی رسند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/24ساعت 3:0 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
واسازی و رونمایی شمایلی نو از درونمایه های بی شکل قرنی که از آن فرار می کردم...
به:حر
آن متنهای بی حوصله و خسته آن متنهای تنها و گم و گور لابلای بی شمار کتاب خاک خورده گوشه کتابفروشیهای دلمرده و پر از مگس خیابان انقلاب یا چه می دانم گوشه خیابانی در شیراز یا خیابانی در اصفهان، تک و تنها در اهواز یا کنار صدای بی فروغ خزر در آن شهرهای کوچک و خوشگل شمالی که زادگاه منند و رویاهایم را در آنها پس می گیرم.متنهایی که هرگز نخوانده ام و نمی دانم که آیا امیدی هست به اینکه بیابمشان روزی و شبها و روزهایی را با آنها سر کنم...نمی دانم این رویاهای کوچک و این تخیلهایی که شرح و بسطشان به گیلکی به ترکی به کردی به هر قوم و نژادی شمایلی از من می سازد که حالا با آن سالها فاصله دارمکجاست آن چشمهای کنجکاو و آن روح نا آرام که دنبال کشفی نو در متنی نو بی قراری می کردند،کجای جهان را هدف گرفته اند. زمان می خواهد تا به رفتاری واجد آن کشفها و خلاقیت بازگردیم.نوشتالژی چنان بازگشتی امیدوارم می کند و نگهم می دارد. و می دانم روزی همه ما بر خواهیم گشت. در خیابانهای پایتخت ،در خیابانهای شهرها و روستاهایی که بوی تو را فراموش کرده اند و نام تو را همانقدر که سزاوار توست مقدس و اثیری ادا خواهیم کرد. دوباره خواهیم گفت که کلام مقدس ترین چیزهایمان است و این چشمها اگر غرق گریه اند و این دستها اگر آنقدر بی احساس شده اند که تمنا را در هیچ شیارشان نمی توان بو کرد اما می دانم همین چشمهای مسخ شده که دیگر به کار واکاوی اطراف،به کار کشف و تخیل هم نمی آیند اما همینها خواهند بود که درخشش کشفی نو را در گرگ و میش روبرو خواهند یافت و همین دستهای سیمانی،خروار آجر و سیمان برابرشان را خواهند شکافت و همین لبها زمزمه خواهند کرد ترانه ای را که ما را به هم پیوند می دهد. ترانه ای قدیمی اما استوار و بی مرز. ترانه ای که خواهیم نوشت و خواهیم خواند. بدون ترس از هر چیز تازه و بدنبال ناشناخته هایی که از ما دریغ شده است.آگاهی ....آگاهی مخرب و خواستنی روزی سراغمان خواهد آمد...در یک کتابفروشی زهوار در رفته ،در یک کتابخانه تاریک ،در یک آپارتمان خالی ،کنار کاهگلها و زیر همین آسمانی که همه مارا زیر خود ستاره باران می کند...
وقتی بنگاههای ترجمه به توسط گروهی از آدمهای بی گذشته بدل به جریان سازان ادبیات شدند، تصور عمومی نویسندگان و خوانندگان ادبیات فارسی بر این بود که به احتمال قوی این تکثیر ترجمه به شکل گیری عصری نو در جهان ادبی کمک خواهد کرد. تدابیرو دانسته های ساختار و تاویل متنی یا تدابیر و استراتژیهای دست دوم منبعث از همان نوع نگاه که فرمالیسم روس و ساختارگرایان فرانسوی و پساساختارگرایی یا حتی ساخت شکنی را وارد حوزه ادبیات به اصطلاح انتقادی ایران کرد با سیل ترجمه ها حیطه هایی عملا ناشناخته و تجربه نشده در فارسی را بدل به حیطه های روزمره و حتی پیش پا افتاده ادبی کرد. به گونه ای که اگر مخاطب ساده تر که با متن به مثابه ابزاری برای لذت روبرو می شد اگر اطلاعی از این حوزه ها هم نداشت ناگزیر شد برای نباختن قافیه هم که شده، از این اصطلاحات برای تحلیل و توصیف متن روبرویش استفاده کند. خواننده ای که هنوز اطلاع درستی از ساختار به لغوی ترین معنای آن هم نداشت ناگهان از واژه هایی چون ساختار شکنی، فرا فرم ، فرا ساختار و غیره استفاده کرد. کلماتی که گویی بیش از آنکه در تحلیل متن جایی داشته باشند ،تزیینی برای خردی ناشناخته و تجربه نشده بودند. تکثیر این کاربردها بواسطه انجمنها، جمعها و مجلات و محافل ادبی به سرعت به دستور کار این نهادها بدل شد که وامدار آن منابع بیشتر نظری بودند تا امری کابردی. اصطلاح ساختار متن یا فرم متن بیش از آنکه مشخص گردد به کدام سمت یا تکه از متن اشاره دارد به کار رفت. اقتدارگرایی تکثیرکنندگان هم بیش از آنکه فرصت پرسش برای شنوندگان پدید آورد ،خلع سلاحشان کرد تا این تصور که مثلا دانستن معنا و مفهوم ساختار و فرم جزو بدیهیات است شکل بگیرد و پس از آن همان شنوندگان بی اطلاع هم برای مثلا ترانه های مریم حیدرزاده یا داستانهای نسرین ثامنی از ساختار و فرم آنها اسم ببرند و ناگهان همه نوشته ها پیشاپیش واجد ساخت دانسته شدند و بحث به سمت چگونگی این ساخت پیش رفت. ساختار دورانی،ساختار رفت و برگشتی یا اسامی دیگری که سبقه و سابقه آنها نامعلوم است و بود به کار رفت. ساختارشکنی کلمه ای بود که به کرات در وصف یک نوشته به کار رفت. بعد از آن بود که ناگهان اصطلاحات نامفهوم و غیر قابل درکی چون فزل فرم ،غزل پسامدرن یا غزل حرکت و غیره و غیره مرسوم شد. در حالی که هنوز خوانندگان فروتن تر و در عین حال صادق تر ادبیات حیران مفهوم ساختار بوند و دنبال یک نقد ساختارگرایانه روی متنی مشخص بودند این اصطلاحات جدید نقل هر محفلی شدند. مقاله ها نوشته شد و جلسات شکل گرفت. پسرهای آرایش کرده و ماتیک زده و دختران پسر نما یی که ظاهرا راحت حرف زدن و کاربرد کلماتی که بیرون از این محافل تنها در قصابیها و قهوه خانه ها شنیده می شد را ارزش می دانستند بدل به مفهوم ساختارشکنی شدند. متنها رنگ باختند و قحطی متن و قحط الرجال ادبی گریبان بازار بی حضور ادبیات را گرفت. شکل و شمایل آدمها بود که ارزش ادبی متن را تعیین می کردند. متنهای بی ارزشی که پیش از آن حتی یک بار خوانشان هم عملی شاق محسوب می شد به شاهکارهای بی بدیل جهان ادبی بدل شدند و داعیه جهانی شدن و آرزوی جایزه نوبل چنان متداول شد که گمان می کردی که همین امروز و فرداست که اسم یکی از همین حضرات به عنوان برنده نوبل ادبی سال بعد اعلام گردد. انتظاری که ده سالی به طول انجامید تا به نا امیدی بینجامد. آنچه دقت را جلی می کرد، چند نکته اساسی بود: 1.عمل خواندن به حداقل رسید. اگر پیش از آن برای نقد متن نیاز به چند بار خواندن و چند بار شنیدی متن بود این بار با وجود تاکید روی کپی کردن متنها اما خوانشی در کار نبود. دقتها از روی متن صلب شده بود و حرف از عدم مشروعیت متن بود. این عدم مشروعیت که پیش از آن نصیب مولف و خواننده هم شده بود ، این بار حکم بر این می کرد که دیگر لازم نیست متن را بخوانید.چه متن اساسا فاقد مشروعیت لازم است و نمی توان پایه های بحث درباره متن را روی متن گذاشت. این شد که بیشمار کتاب که با خواندن تنها یک صفحه نقد شدند ،بی شمار متن که با خواندن یک سطر مورد بحث قرار گرفتند و بی شمار مقاله ای که مقاله خواندن آنها تنها مسامحه مولف است و نه بیشتر. 2.اسامی چون فوکو ،هایدگر،گادامر ،دریدا مرسوم هر بحث قابل توجهی شدند. در زمانی که حتی یک مقاله یک صفحه ای هم از دریدا روی گیشه کتابفروشها نبود دریدا بدل به بزرگترین نظریه پرداز ادبیات ایران شد. جالب اینکه مدعیان نه تسلطی به فرانسه داشتند و نه به انگلیسی و حداقل معلوماتی هم اگر وجود داشت به کار خواندن متنهای دشوار فلسفی آن هم از نوع دریدایی و گادامری و هایدگری نمی آمد. چند سال بعد که بعد از این یک چپق نیست فوکو،کتابی دیگری از این محقق به فارسی منتشر گشت متنی درباره تیمارستانها در غرب بود!!با این حال بارها و بارها در نقد متنی مثلا از فلان آقا یا خانمی که از چند هفته پیش متوجه شده است که نویسنده بزرگیست و دارد استعدادش را هدر می دهد از فوکو و دریدا و هایدگر شاهد مثال آورده شد. به احتمال زیاد آن بزرگان اگر می دانستند که قرار است در ایران تا این حد مورد توجه و تقدیس قرار گیرند تمام تلاش خود را برای تولد در خانواده ای ایرانی به کار می بردند و به احتمال زیاد به جای تحقیقات زبانشناسانه و فلسفی و جامعه شناسانه تمام عمر را صرف ساخت و پرداخت شعر و داستان و نقد ادبی می کردند. جالب اینکه در این حین منتقدی که به گواهی آثارش ادبی تر از سایرین بود یعنی رولان بارت کمتر از همه مورد توجه منتقدان وطنی بود. این بی لطفی احتمالا بیشتر بدلیل کمتر ساختارشکنانه بودن آثارش دارد.به هر حال نام او هم برای خلع سلاح مخاطبان ارزش خودش را داشت و جملاتی به این فرانسوی ساختار نشکن منتسب شد که روح او هم وقتی از بدنش زیر آن کامیونی که جسمش را متلاشی می کرد جدا می شد خبری از آنها نداشت چه رسد به کتابها و رسالات متعددش. 3.اما موضع بنگاههای ترجمه و مجلاتی که این محفل را پایگاه برائت و نقطه تمایز خود یافته بودند و اصالت کار خود را شبیه به اصالت کار پیغمبرانی می دانستند که از نزدیک با خداوند سبحان سر و کار دارند، می یافتند . این سردمداران با منبع وحی یعنی همان متونی که برای خواننده بی اطلاع از زبانهای فرنگی چون کتاب مقدسی پرستیده می شد در ارتباط بودند و لاجرم این امر امتیازیست که نمی توان به راحتی از آن چشم پوشید.این جریان بیشتر از آن که اصالتی داشته باشد آنقدر مشکوک عمل کرد که شاید نیاز به شرلوک هولمزی باشد تا سر از اهداف آنها در بیاورد.عملکرد آنها در پرچمداری و رهبری جریانات و جریان سازی و آدم سازی تا حدی پیش رفت که چهره هایی که در ممالک خود آدمها دست دوم و حتی دست چندم هم نبودند بیرقدار ادبیات فارسی و فلسفه فارسی( این اصطلاح هم آنقدر دیر فهم و غریب است که داستانش را برای وقتی دیگر باید گذاشت) شدند و جملات آنها هر یک دلالت بر صحت و سقم عملکرد شاعران و نویسندگان و نظریه پردازان ادبی گشت. این مساله که فلان متفکر غربی تمام هم و غم خود را بر اثبات صحت و سقم ادعای همتایان کمتر فیلسوف و کمتر متفکر ایرانی خود گذاشته است گرچه برای کسانی که پیش از دار فانی را وداع کرده بودند سنگین بود اما برای دیگران حی و حاضر ادعایی واقعی تر به نظر می آمد. پس کاروانهای شاعران و نویسنگان و اردوها و لشگرکشیها و تورها و دیگر تفریحات سالم شاعران و نویسندگان فرانسه زبان و ژرمن دلیلی برای همراهی ادبیات آن ممالک با جریانهای این ادبیات به راه افتاد. عجیب بود که فلان شاعر فرانسوی که نامش هرگز به گوش خواننده حتی تیزهوش و تیز بین ایرانی هم نخورده ناگهان در تایید غزل پسامدرن داد سخن دهد و از فلان غزلسرای فرم کرجی داد سخن بدهد و رنج راه را بر خود هموار کند .اما به هر حال جریانی که از اساس بر لغاتی تجربه نشده و بی معنا به لحاظ ادبیات انتقادی فارسی بنا شده بود همسویان و همفکرانی یافت. جالبتر اینکه مهمترین متنها یی که پیش از آن درباره آنها و بر اساس آنها بحثها شکل گرفته بود ، بتوسط مترجمانی خارج از آن حلقه ها و جمعها به فارسی برگردانده شد. ترجمه هستی و زمان هایدگر از سیاوش جمادی نمونه ای از این دست کارهاست که تا پیش از این ترجمه فلان آقا و خانمی که سطح زبان انگلیسی اش (و نه آلمانی اش با این فرض که هدف خواندن متن ترجمه به انگلیسیست) از حد کلاس دوم دبیرستان کمی هم پایین تر است ،بارها به استناد به این کتاب به تحلیل شعر فلان پسرک یا دخترکی که اتفاقا بارقه هایی از ادبیات هم در آن به چشم می خورد می پرداخت.محصول این اتفاق چه بود؟ چه هست؟ به نوشته وقتی اورسلا شاعر می شود همین کوچه رجوع کنید تا با پاره ای از این محصولات آشنا شوید.اما محصول مهمتر و احتملا مورد نظر جریان سازان ادبیات منفعل است. ادبیات خنثی است. سعیم بر اینست که نوشته بعدی را به این مقوله اختصاص دهم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/12ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
دل کوچولو، دل دیوونه، دیگه نرو از خونه... به:حر
در روزگاری که عقده های کوچک ما برگزار کننده رفتارهای بزرگ ما هستند،در روزگاری که حس مهم بودن و حس اساسی بودن چشمهای ما را از دیدن حقارتهای بزرگمان بسته است، در روزگاری که هنر به پایین ترین حدهای آفرینش تنزل یافته است و تمایل به زنده بودن بیشتر از تمایل به زیستن نمود دارد،در روزگاری که بازیها چنان حقیربازیگرانی می خواهند که آدمی را به تهوع وا می دارد و آدمها زیر لباسهایی که فریبنده تر از هر روز ند کنارت رد می شوند وراستش دیگر به این نتیجه می رسی که دیوانه تر از همه این بلوا خودت هستی. روشنفکرانی که برای حضور آنقدر دست و پا می زنند که گمان می کنی همین لحظه است که برای همیشه از پا بیفتند، نویسندگانی که هر دغدغه ای جز نوشتن را در سر می پرانند و وقتی وابستگیها جنونند و تحقیرها شرط بودن مان. وقتی کلمات چنان تاریکند که انگار نا توان از هرگونه بیانگری و روشنگریند،وقتی بازوهای تباهی و فساد راتازه تازه اینچنین تنیده دور بازوان کم خون و ناتوانمان می بینیم و تکان تکان خوران و تقلا کنان فقط سفت تر و سخت ترشان می کنیم ،وقتی افراسیابها و تورانیان از هر گوشه ای سر بر می آورند و چشمهای معصوم و زیبای تو پی رستمی، پی کاوه ای به هر سو دو دو می زنند و وقتی نا امیدی آنقدر حصار دورت می تند که دیگر روشنای روزها و نابهنگام درخشش اجرام و قمرکهای مشکوک شبها هم رنگ می بازد برایت و برایم، می ترسم برای خودمان. و خودم را گوشه تخت جمع می کنم و انتظار می کشم تا آن لحظه موعود ،آن نابودی منتشر که زیستنمان به تمامی تنها رنگ انتظار همان یک لحظه را دارد ،فرارسد. تو می دانی و من می دانم که شعاعهای فریب و نیرنگ و واسازی پیاپی نقشی که یکسر سراب است و به تمامی برای خواباندنت پرداخته شده است احاطه ات می کند در همان حالی که بندها را دور دستها محکم تر می کند. آخ...آن کلمات سیاه، آن کلمات ملعون و تاریک ،آن کلمات بی رمق و فاسد . مبادا ذهنت را هم از تو بگیرند...فراری این بازیها بودیم و حالا بازیگرش؟؟ نانویس این رنگها بودیم و حالا مولف محضش؟ انگار که از شکم مادر برای این دیگران ساخته شده ایم... وراستش دیگر برای ما چه فرقی می کند؟ آنها تازه به تو نشان می دهند که این دستان خونین از رگهای تو رنگ گرفته اند و با تو هم رحمی نخواهند داشت. اینست که بی رمقی...اینست که هذیان می گویی و یاوه می بافی...اینست که عضلات و رشته های سرخ عروق تهلیل می روند و محو می شوند. چه قدر دلم می خواهد یادت بیندازم که نه!رنج از همیشه ها با ما بود و ما کور و منگ ستایشش می کردیم ،تماشایش می کردیم و باور کن که باور می کردیم این آن چیزی نیست که کابوسمان است. این حتما مروتی دارد. به حتم عدالتی دارد.به حتم چشمهایی دارد که تو را هم می بیند. اما تا این حد بی رحم نیستم من. گریه هایت را می بویم و اندوه بی پایان و تنهاییت را می بوسم. گفتم تنهاییت...می بینی حالا که چه تنهاییم ؟ می بینی که تا دنیا دنیاست ما تنهاییم؟ می فهمیش؟ می بینی که این فقط ماییم و ما. من و تو و نه هیچ کس دیگر. می فهمی که تمنای با هم بودن چه دلیلی در مردمکهای نابودم دارد؟چه دلیل محکم و ترسناکی؟ و چه دلیل واقعی و قابل لمسی؟ کسی کنار ما نیست و این حجم عابران که برایت شکلک در می آورند و گاهی با دلسوزی می پایندت به خرده نانی نظر دارند که از عمق اسخوانهایت بیرون کشیده ای. آنها به حتم دریغ نخواهند کرد. خرده نانها را به سمت عابران پرتاب خواهند کرد. چه تاب دلسوزیهای عابران را هم ندارند. تو تنهایی. و من هم تنهایم. و ما یکدیگر را داریم فقط و فقط. مبادا هم را از دست بدهیم...مبادا شرارت آنها در ما هم رسوخ کند...تو می دانی می دانی که درد تا کجاها می تواند برود...اگر پیش از این نمی دانستی حالا دیگر می دانی...باید بدانی...سرت را برنگردان...گوش کن...این آخرین امید است و آخرین تلاش...تسلیم بودن هم حدی دارد...ما تسلیم نشده این...من و تو تسلیم نشده ایم....می دانی که این را برای تسلی می گویم که ما هر دو تسلیم شده ایم بارها و بارها...اما این بار التماست می کنم...به پاهایت می افتم که گوش کنی...کنارم بمان...این آخرین مهلت است...دستهای ما مقابل جلای سرنیزه ها دوامی ندارد اما این دلها آنقدر گرم و پرخونند که هیچ جلادی تاب گرمایش را ندارد....بمان تا ابد...تا همیشه...این نیاز منست و دیگر ناز نمی خواهد... کلمات سربی، کلمات سنگی،کلمات آفت زده و کلمات بی خاطره... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/09ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
وقتی اورسلا شاعر می شود...
احتمالا وقتی فرهاد بیستون را می ساخت و وقتی تیشه به دست چشمش به شیرین افتاد ،گمان نمی کرد که محوریت نوعی از تفکر قرار گیرد.با این حال این عاشقانه ساختی درونی یافت و محصول آن نگاهی بارور شد که در ذهن خوانندگان و مخاطبان جهانش تکثیر یافت. این تکثر به جهانی ذهنی منتج شد که بیش از آنکه در دامان افسانه ای خود بسط کند ،کارکردی اسطوره ای یافت و کنش فرهاد گونه تبدیل به کنش دیگرانی شد که با مفهوم عشق از منظر او یکسر بیگانه بودند. سوال اینجا مطرح می شود که آیا عاشق بودن به این شیوه چه ثمری برای نسلی از آدمهای ویران دارد و چه وجهی در دنیای متکاثر و مبتنی بر خردی منفعت طلب می یابد.
تمایل به خواست دیگری ژرفساخت و درون خیل بیشماری از ساخته ها و پرداخته های ذهن بشر را شکل می دهد. نوع این خواست گرچه خود موضوعی واجد تنوع و قابل بحث است اما آنچه با آن سر و کار داریم، محصولاتیست که از ورای آن سر بر می کشند و خود را نشان می دهند. اول مساله اینست که آیا اساسا متن عاری از این خواست می تواند شکل بگیرد و آیا این خواست تا چه حد آگاهانه و تا چه حد ناخود آگاه سیطره فرمانروایی خود را گسترش می دهد. فارق از نمونه های کلاسیک که ظاهرا تماما بر همین محورمی چرخند،نمونه های مدرن با نوعی لاپوشانی و مجاز آن را در زیر لایه های خشن خود دفن می کنند. به ظاهر فردیت و تنهایی که نتایج زیستن در دنیای مدرن هستند ،خالق بسیاری از متون پیرامونمان هستند،اما طلب دیگری در این تنهایی و رنجی که همراه آنست در ذات خود این درونمایه موجود است.در داستان صدسال تنهایی اورسلا ،که با طنز مارکز بدل به فاحشه ای شده است، پر کننده تنهایی مردان داستان است. شاید مقابله اورسولا و شیرین کمی زیاده روی باشد،اما جهان مدرن به همین حد خنده دار و به همین حد بی رحم است. تنها یک مساله است که نمی تواند از آن فرار کند و آن همان خواست دیگری است در کنار هر انسان واحد. شاید به نوعی سرآغاز داستان مدرن مادام بوواری فلوبر باشد.این رمان که از طرفی پایانی بر عصر داستانهای کلاسیک است مهمترین وجه مدرن خود را مدیون رفتار مادام بوواریست که با خیانت به همسر آرام و علی الظاهر عامی خود معشوقه دست نایافتنی کلاسیک را به زنی واجد خطا و با رفتارهایی مبتنی بر شهوانیت و بی فکری بدل می کند. این خصلت ادبیات مدرن که شاید به عبارتی زمینی کردن هویتهای ماورایی داستان کلاسیک و اساسا ذهن کلاسیک باشد ، خود را تا به امروز ادبیات ،می گستراند تا جدایی ذهن آدمی از موجودات اثیری و مفهوم عشق را رقم بزند. احتمالا انسانهای مد نظر مدرنیته ،موجودات سرد، پرکار بدون آرزوی خاصی –که برابر این جهان بزرگ و کوچکی هر انسان برابر خیل عظیم انسانها بدیهی می نماید- و عاری از عشق هستند. آدمهایی که بدون عشق با هم معاشقه می کنند، آدمهایی که بدون وابستگی به دیگری و تنها برای خود زنده اند. این تمایل ذاتی بشر عقب می نشیند و اما چیز دیگری جایگزین آن می شود و وابستگی به موجودی گرچه زمینی اما در ذهن آدمی واجد خصلتهای اسطوره ای ،بدل به وابستگی به نهادی دیگر می شود که این بار اتفاقا کاملا خارج از دسترس بوده و خواست آن بدل به وظیفه می شود.به عبارت ساده تر جایگزین عشق –که شاید خواست دیگری بدون تمنایی است- وظیفه خدمت به نیرویی قویتر می گردد.از آنجا که این چیز دیگر شکلی ندارد یا لا اقل نمی توان برای آن تصویری متصور شد یا اگر هم بتوان شد بیشتر باید شبیه ساختمانهای بلند مرتبه یا تظاهرات غول آسای دیگر تکنولوژی باشد،آشفتگی و عدم درک این معشوقه نو ،سرگشتگی انسان مدرن را رقم می زند که در وجه هنری و ادبی آن به آثاری ختم می شود که این آشفتگی همه گیر را روایت می کنند. و مضحک آنست که رفتار فرهاد گونه را این بار برابر سازه های پیچیده و غول آسای جهان امروز از خود بروز می دهند. اسطوره تا این حد خود را بسط می دهد.و کار هنر که همواره مقابله با آنچه هست یا نقد آنچه هست را شکل می دهد،در مقابله با این پیچیدگی معاصر به ساده ترین و در دسترس ترین آثار می رسد. این جانشینی و تعویض موقعیتها گرچه به نظر درست می آید اما از طرفی هیچ مضحکه ای دوام ندارد. کما اینکه شاید – پیش بینی احمقانه است به هر شکلش و من هم گاهی دوست دارم که احمق باشم- یک قرن بعد از این آثار این دوره را همانند آثار صد سال پیش خود ما نخوانند. شاید ما هدایت را با شیفتگی بخوانیم اما من با همان حماقت پیش تر گفته شده می توانم اطمینان داشته باشم که صد سال پس از این ،آثار امروز مارا که اکثرا و با همان طنز مارکزی یا در شکل زیر زمینی و مانیها گونه خود بدل به وصف اعمال جنسی می گردد و یا در شکل کمی رسمی تر خود بدل به شعارهای سیاسی و اوضاع همیشه بدمان می گردد و ظاهرا قُرقُر کردنهامان هم اسمش ادبیات است و از آن بدتر و نا فرجام تر اعمال جنسی هم ادبیات است.باید اضافه کرد که این هم خنده دارترین و هم بی رحمانه ترین نوع حمله به مفهوم عشق است. شاید حالا با خیال راحت تر بتوانم شیرین و اورسولا را برابر هم قرار دهم.نمونه این شکل ادبیات در سایتها و آثار نویسندگان زیر زمینی فراوان است. کلماتی مثل ماتیک و رختخواب و لزج و ...تنها تظاهرات ناچیزی بر این حمله بی رحمانه اند. شده است که نویسنده ای با توصیف جزء به جزء عمل جنسی خود در یک نوشته نام شعر را بالای آن حک کند و مثلا بنویسد شعری تازه از من. ساکنان این زیر زمین چه کسانی هستند؟ عده ای معلول و مقهور و عقب مانده؟ در عمل نه تنها اینطور نیست بلکه روشنفکر نماهای ما ساکنان غالب آن هستند و اتفاقا اسمها همه آشنایند. بارها کارهایشان را خوانده ایم و با توجیهی به نام جسارت ادبی!!! به تمجید و تحسین آنها قلم زده ایم و داد سخن داده ایم.آدمهایی که دردهای بزرگی دارند و عکسهای بزک کرده و زیبایشان را بر در و دیوار های اینترنتی قاب می کنند. به این ترتیب است که نوشتن به یکی از راحت ترین کارهای ممکن بدل شده. اگر در فلان مملکت فرنگی، نویسنده شدن کلاس می خواهد،مرارت می خواهد و حتی هنوز دود چراغ می خواهد،به لطف این شکلهای جدید یافته در این مملکت دود چراغ و کلاس و عرق ریزان و چه و چه و چه برای نوشتن نیازی نیست. ظاهرا نوشتن بیشتر رختخواب می خواهد. وسایل پیشگیری می خواهد . ویاگرا و اسپری می خواهد. از قول سلینجر می خواندم که صبحها ساعت هفت بیدار می شود و تا شب بالغ بر چهارده ساعت می خواند و می نویسد. به طور مرتب و برنامه ریزی شده. خوشبختانه در کشوری زندگی می کنم که نویسندگان آن با یک ربع نوشتن در طول یک هفته با قیافه های بزک کرده از ادبیات حرف می زنند، راجع به آن سخنرانی می کنند و شاعر و داستان نویس و منتقد و مترجم و نظریه پرداز می شوند. وبلاگهای فراوان و بیشمار نویسنده توانا که هر روز چند صد نظریه جدید ادبی،هزاران شعر و داستان به خوانندگان خود ارایه می دهند.وضعیت ما همیشه هجو جهان اطرافمان بوده . و بیان آن هم بیشتر شبیه طنازیست.چیزی که در این بین جلب نظر می کند هم کثرت زنانیست که تازه از زیر یوق محدودیتهای قاجاری و اندرونیها ی تو در توی مردان سبیل کلفت بیرون آمده اند و کار روشنفکرانه ای چون نوشتن را گاه حتی اجباری برای زیستن می دانند. گویی اثبات اینکه زن جز در رختخواب خوابیدن کارهای دیگری هم بلد است تنها به مدد ادبیات ممکن بود.اگر نمونه های فرنگی چون ویرجینیا وولف و دیکنسون و آخماتووا زنانگی خود را با ادبیات در آمیختند تا متونی خلق کنند که جهان ادبیات را تکان داد و مثلا خانم دالووی و به سمت فانوس دریایی و ...بشوند عطف ادبیات ،اما زنان امروزی این زیر زمین اعلام موجودیت خود را با نوعی جدید از رفتار جنسی که شبیه اعلام آمادگی برای یک عمل جنسی است پیوند زدند و امروز مداوم تکثیر می شوند. اگر فروغ فرخزاد با سه یا چهار متن از مهمترینها و پیشروترینهای ادبیات فارسی می شود و نمونه اش را تا قرنها پیش از او نمی توان یافت اما این فرزندان ناخلف فروغ گویی نوشتن را و جسارت را چیز دیگری تعریف می کنند که اساسا رنگ ادبی ندارد .شاید رنگهای دیگری برای آن بتوان متصور شد.از طرفی خودشیفتگی و تاحد زیادی فراموشی از عناصر مهم این نویسندگان نو است. اگر در مثالهای همین مملکتی خودمان شاملو زمانی که بیمارتر از هر زمان دیگر بود روزانه ده ساعت می خواند و می نوشت و ترجمه می کرد، اکنون دیگر کافیست که صبح بیدار شوید و وقتی سر کار هستید راجع به ماجراهای دیشب رختخوابتان چند سطری گوشه یک سررسید یا تقویم بنویسد بعد تایپش کنید و بگذارید در وبلاگتان و هر کس هم چیزی جز احسنت و حال کردم و عالی بود عزیزم! نوشت ،حذف کنید و گاهی یواشکی و قایمکی گوشه ای سیگار یروشن کنید و شب در فلای مهمانی و مستی پا روی پا بیندازید و برای فلان دختر و پسری که از او بدتان نمی آید درباره شاملو حرف بزنید و اظهار نظر کنید. و در صمیمانه ترین حالت ممکن آدرس وبلاگتان یا آن صفحه تقویم یا سررسید را بکنید و به او بدهید.این می شود روزگار خوش ما و این می شود که ما هیچ چیز کم نداریم. از ماهواره و انرژی گرفته تا نویسنده و شاعر و منتقد و مترجم. راستی که انسانم آرزوست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/31ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
ترسیدم
وقتی تراشکار برگشت و گفت این تنی که می خواهم از تراس این خانه بیرون می زند در راهرو دنبال ابریشمی وسیع گشتم تا طنطنه های رمانتیک را قایم کنم میان الیافش در کافه ها فنجان قهوه را برگرداندم تا فال برویاند برای این تکه سنگی که در سینه ام می لغزد بروبانند برفهای البرز و پریهای همسایه بغلی را کنار شیروانی هم بارانی نیست که این گیسها را از من مخفی کند هم صدایی نیست که از تو بپرسد این چندمین آواره این کوچهاست از گله ای به گله ای از دیواری به دیواری و برکت روی سر شانه های کت مرد می ریخت و تق تق از پله ها بالا می آمد تا به زنهای سر میز شام شب به خیر بگوید :شب به خیر ترسیدم وقتی تو لت و پار تنی بودی در میدان پونک همانجا که آلبومان به آخر می رسید و من زوزه می کشیدم روی بامهایش زنها در آشپزخانه آخرین تراشه ها را بر موزاییکها می ریزند و نفرین می کنند مردها در پیاده رو ها بی صدا از نوری حرف می زنند که چشمهایت را از تو می گیرند و تو در هر حال زنی هستی که چشمهایت را از من می گیری در انتهای میدان پونک به شعاع خالی نوری خیره می شوی که خالیهای پیاده روهای میدانی آن سوی زمین را خاموش می کند شبهای مفتونی و مجنونی بزرگراهها از وسط عنبیه های قهوه ای راه باز می کنند و حالا که دیگر مستقیم به من خیره نیستند راستی از تو می پرسم هنوز آیا راه باز می کنند به حدقه های مرتعش و رقصان از نور کبریت در خیابانی کنار کوچه ای همراه آژانس مسافرتی و سوپر مارکتهای کوچک و ته سیگارها و پرده ای که هنوز لرزش عبور تو را دارد؟ ترسیدم وقتی همیشه هایت نیستی و در صادق ترین ثانیه ات به من می گویی که باید رفت در آخرین عکسها جوانتر شده ای و اما این پیاده روها هنوز عابری پیرتر را در خود حمل می کنند این برکت بود این ترس این بارانی که همیشه می بارد بر نمایی از من بر تمامی تو روی تراسهای مرطوب زمین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/23ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
می شود گفت که باری بود که برداشته شد...به هر حال نمی توانم همه متن را روی وبلاگ بگذارم اما مساله اینست که همین جسته گریخته هایی که خوانده اید یا تماشا کرده اید پاره هایی از داستان بلندیست که در قضاوت عجولانه شما بی انسجام می نماید...جای شما بودم ترجیح می دادم همه متن را بخوانم و بعد بگویم وای!!چه قدر انسجام...نمی خوای یک کم از این انسجام دست برداری...این روز می رسد و شمایی که تا حالایش را خوانده اید همه اش را خواهید خواند و در کافه ای خیابانی جایی می نشینیم و حرف می زنیم...نام این روایت حدیث رستگاران زمین است و ...بعد که خواندید همه اش را بنشینیم و حرف بزنیم...فعلا در ویراستاری به سر می برد...پست بی ادبیات نمی خواهم پس این را بخوانید و می دانید که این گوشها همیشه آماده و براق برای شنیدنند...
حدیث حواریون میدان آزادی
سوار تاکسی از میدان انقلاب تا همون میدنی که سرش دارن اون برج رو دور چشای یکی قاب می کنن تا نتونه ببینه آشغالارو چجوری تحویل می دن به پیتای نفت مردمک چشمهای تو بیست و هفت ساله اند پس دست می کشند به سر و گوش سکوهای نفتی کنار میدان همون میدونی که چمنزنای سه راه آذری رو آوردن دورش تا یه وقت کسی از رو بلندیش که سر خورد تو علفای هرز گیر نکنه و بعدم انتخابات که همین روزاست رو گذاشتن کنارش هی باهاش عکس گرفتن هی عکس گرفتن بنزین باک زرد رنگ شده تاکسی خطی سهمیه یک راننده تاکسی است در حوالی ترمینال جنوب که دربستی می برد فقط تا بلوارهای همون بلوارایی که دارن روشون آجر می ریزن تا کارگر افغانیا قسط واماشون رو بدن و کلاغا بالا سرشون جیغ می کشن،سوت می کشن،آواز می خونن و دست می کشن رو زخمای ناسور و چشاشون دو دو می زنه واسه یه نخ ازون سیگارای بوگندوی سبز و نارنجی رو لباشون تا ببینن آتیشم می شه قورتش داد یا نه اینطور که با غمزه کنار ستونها عکس می گیری ترسم می گیرد که مبادا مهاجرت کنیم به خانه های بالای همون خوکدونی که اسمشو گذاشتن سالن کنفرانس و ما هرروز اونورا پلاس بودیم تا اون مدرسه هه تعطیل شه و کاغذارو سفت تو دستمون می گرفتیم تا یکی رد شه و نگامون کنه و شمارهه بس که فشارش داده بودیم چروک شده بود،رنگش رفته بود ومن و بی حالتی دستها عصبی به سمت کابلها برمی گردیم و کلمه ای از سیمها آویزانست که هیچ وقت نمی رسد به تو در خیابان همون خیابونی که توش روزی هزار تا اس.ام.اس می یاد و میره و همشم نمی تونم بگم اما واسه دل شمام شده یه نخ سیگار اگه بدین من واستون می گم که چه گرگم به هواییه تو این حرفا و مام که دست آقامون درد نکنه زد تو سر ننه مون که فیش هر بوقی که این لامذهب بزنه می زنه رو دست هرچی بشکه نفت و حالا تو هی بخند هی بخند... من که تاب نمی آورم دم دست تو بمانم و حواریون مست فراموش کنند که این دست و دل بازیها زمستان را هم گم کرده. باید تا شب مخدوشی صبر کنم که حوالی صبح به تو می گویم این چشمها از هر سیمانی بالا می روند همون دیوارایی که ما روش با اسپری نوشتیم حضرت صاحب الامر و خندیدیم به ابی که آبروشو حسابی برده بودیم تو در و دیوارا و دلشم دیگه قرص نبود به قرص ماه که هر شب یواشکی از رو پیتای نفت بالا می ره و حالام که دیگه مثل بیست سال پیش نیست و آقامون یه بخاری گازی خریده که چش هر چی ننه هست رو در می یاره و دیگه هیچ استخونی جرات تلق تلق کردن نداره تو زانوهای اون زنه که ننه مه کنار این دکه ای که پیاده می شوم هجی اسم تو را اشتباه نوشته اند کنار این بارانی که می نشینم نامت را به هزار زبان مرده دنیا غلط تلفظ می کند تا ندانند که نام معشوقه ام آیه ای نیست که از سرفه سرفه های کسی بیرون بزند کنار این روزنامه ای که لم می دهم اما نوشته اند صبور باشم تا دهانت طعم دیگری بگیرد و تو در ادرات غیر رسمی میدان انقلاب ،میدان ونک،میدان آزادی تایید می کنی که ما دیگر نفت نداریم و روماتیسم تمام گیسها را لق کرده است سه پاکت کنف بی تاریخ برای هر دومان تا صبح بس است فکر می کنیم این درخت گردو می دهد و دستهایت را فشار می دهم وقتی در گوشه ای از پایتخت هنوز به من فکر می کنی ننه م یه درخت گیلاسه...به جون شما...ته همین کوچه س...گیلاساش یکی اینقدر...قیرگونی کردن روشو یه فرشته م هس بالا سرش که هر روز پیرتر می شه اینگاری...ما که کتاب متاب نخوندیم اما اینگاری سل گرفته...لامذهب تا صبح سرفه می کنه و دعا می خونه...تا صبح می خونه...آواز می خونه...خیالتون جمع...ما از این قرطی بازیا تو کارمون نیس که ولش کنیم بریم ...اینقده وامیسیم که یکی بیاد و نیگامون کنه و شماره رو بکنیم تو چشاش...حالا شما مرده ما زنده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/11ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
نوشتن و تنها نوشتن. مهندس یونس جانتباری گلدشت بالایی دور برگردان دومی ستاری را سمت فردوس غرب می پیچد.سازمان برنامه جنوبی را بالا می رود. دختر بالا بلند و پسری که کاپشن سرمه ای پوشیده را می بیند و چشمهایش گیسهای ریخته روی پیشانی دختر و چشمهای خیس پسر را دنبال می کنند. شلوار راه راه سرمه ای را برانداز می کند و می بیند که دستهای دختر و پسر گره کرده هم است. کوچه سوم دست راست را می پیچد و کنار سوپر مارکتی توقف می کند تا یک پاکت وینستون اولترا لایت و دو پاکت بهمن بخرد.سیگارها را می اندازد روی داشبرد.در آیینه می بیند که دختر و پسر کنار خانه ای ایستاده اند.می بیند که دستها از هم جدا می شوند و دختر داخل می شود.پسر سیگاری روشن می کند و انگار تلو تلو خوران دور می شود. پسر زیر لب می گوید حدیث...و مهندس یونس جان تباری گلدشت بالایی یقه هایش را مرتب می کند.اسم لیلا برای چهارمین بار روی صفحه گوشی ظاهر می شود.گوشی را داخل داشبورد می اندازد.لبهایش را می لیسد و دنده را سه می کند.کنار سطل آشغال بزرگ شهرداری منطقه شش پارک می کند و ته سیگارش را از شیشه بیرون پرت می کند.زنی از طبقه سوم ساختمان برایش دست تکان می دهد.مهندس یونس جان تباری گلدشت بالایی هم دست تکان می دهد. این صحنه را پسر از ته کوچه می بیند.می بیند که یونس جان تباری گلدشت بالایی دست تکان می دهد و قوس ملایم پرده را هم می بیند.از سازمان برنامه جنوبی پایین می رود.سر خیابان سوار سمند زرد رنگ می شود و اسکناسی را طرف راننده می گیرد. سر خیابان بهار جنوبی پیاده می شود. از مجتمع مسکونی مهر بالا می رود و شماره را می گیرد.صفر-نهصد و دوازده-دویست و چهل و سه-...چند بار بوق می زند و کسی بر نمی دارد.دراز می کشد و باز بلند می شود.زنی را می بیند از پنجره که به زور سبد سرخی را می کشد.زن گاه گاهی می ایستد و نفس تازه می کند و باز راه می افتد. خودش را تا پای ساختمانی با آجرها ی قرمز و شیشه های دودی می کشاند و داخل می شود .تا طبقه چندم ساختمان بالا می رود و درب آسانسور که باز می شود نفس عمیقی می کشد.سبد را کنار اوپن آشپزخانه می گزارد.بسته سبزی خوردن را بیرون می کشد.روزنامه دورش را باز می کند نمی خواند که روی روزنامه نوشته اند افتتاح پل رو گذر خیابان نواب. سبزی ها را خورد می کند.شوهرش دو ساعت بعد بر می گردد.دخترش نیم ساعت قبل پدر در خانه است.شام می خورند و زن وقتی ظرفها را شسته و خسته کنار شوهر و خر و پفهایش دراز کشیده است زیر لب می گوید دیگه نمی تونم.نمی تونم. ننوشتن.گاهی اینست چیزی که لازمست.
شبی که آراسته قرار است با شلنگ حیاط خانه آقا اعدام شود ،ساعت دیواری تیک تیک کنان نامها را فراری می دهد و سالها را به یاد می آورد. تنها درختی که می شود آراسته را از آن آویزان کرد درخت گردوی بلندیست که گوشه حیاط لم داده و شاخ و برگهایش را روی پیاده رو هم آویزان کرده تا یک وقتی که شهرداری می آید و می گوید که باید این درخت را هرس کنند تا عابران پیاده روی شمالی راه کج نکنند از کنار این درخت .درخت تا سالها بعد و تا سالها سال بعد همانطور آنجا گوشه حیاط کز کرده است و فصلها را تجربه می کند و گردو می دهد.کسی از همسایه ها به خاطر ندارد که تابستانی گذشته باشد و از گردوهای درخت نخورده باشد.از طرفی کسی هم به خاطر ندارد که بعد از مرگ آقا و تهران رفتن ناهید خانم دیگر کسی به درخت رسیدگی کرده باشد و با وجود اینکه باز هم درخت خودش را ول می کند وسط پیاده رو اما شهرداری هم بیخیال این عابران می شودو اجازه می دهد که درخت تا هر جا که می خواهد دراز شود و سالها بعد که ناهید در آپارتمان تهرانی با هذیانهایش و عمو علی زندگی می کند دیگر درخت تا آنطرف خیابان را هم گرفته و خیابان دیگر قابل تردد نیست.شهرداری به فکر جاده کمربندیست و این می شود که درخت باز شدن جاده ای آن طرف خودش را تماشا می کند.لودر ها و شن و ماسه و کارگرهای افغانی و اشکوری با شلوارهای خاک گرفته و پاره پاره راه باز می کنند و درخت باز بیشتر لم می دهد روی زمین .وقتی شهردار با عینک شیشه ای و لبخند ش جلوی فلاش دوربین کارمند طبقه همکف شهرداری روبان را با قیچی آبدارخانه شهرداری می برد و وقتی قیچی گیر می کند و شهرداری سعی می کند با دست روبان را پاره کند ،حتی وقتی که روبان رشته رشته می شود و پاره نمی شود و کارمند طبقه اول شهرداری دو طبقه و رضاخانی با دندانهایش روبان را جر می دهد،دیگردرخت شبیه یک بوته بزرگ شده است که سه تنه کوچک روی آسفالت خیابان و جدول روبرویی به غیر از تنه اصلی باغچه خانه دارد و گردوهایش حالا به همسایه های همسایه های سابق هم می رسد.اما درخت دست بردار نیست.درخت طول کمربندی را پیش می رود.جوانهای خانه های آنطرف کمربندی قرارهای عاشقانه شان را پشت شاخ و برگهای درخت می گذارند و وقتی درخت به نزدیکیهای چشمه کیله می رسد،معتادهای کنار چشمه کیله در پناه درخت نشئه می شوند.درخت شاخه های خودش را داخل رود ول می کند و حالا سی و شش ریشه در طول راه دارد و نزدیک به چهار هزار شاخه دارد و تابستانها بچه های مدرسه راهنمایی چمران با گردوهایش فوتبال بازی می کنند .دیوار خانه آقا ویران شده است و آجرها زیر خاک مدفونند.مثل ناهید در تهران مثل آقا در رامسر و مثل آرمین در اصفهان. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/04ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
آقا ناصر کنار خواجو می ایستد و به آرزو می گوید که اینجا شبیه هیچ جای دیگری نیست. می گوید که وقتی در جنووا باران می آید هم اینقدر تماشا ندارد. سبیلهایش را دست می کشد و جوگندمی موها را باد نمور پاییز عقب می دهد. آقا ناصر دست در جیب می کند و خنده ای که از لبش پاک نمی شود را سمت آرزو می گیرد .صبوری کسی به حجره حجره ها تکیه می دهد.
:آقا ناصر،سرم درد گرفت. :اُه...پس بریم... :نه،آقا ناصر...یه کم دیگه بمونیم... :او.کی.هر چی شما بگی...ولی می چایی ها... غلیظ و جنووایی می گوید. :آقا ناصر ،کی می ری؟ :من...من یه کار کوچولو دارم اینجا...انجام بدم،رفتم. :چی کار داری،آقا ناصر؟ جوگندمی های مو می ریزد روی پیشانی. :نمی تونم بتونم....یعنی...اِه...یعنی...گفتنی نیست...یعنی هست...ولی... :ولی چی،آقا ناصر؟ شره ای از گیسها از روی چشمها می پاشد تا کنار لبها. :وللش،به قول سلمان. :هه هه.وللش... آرزو تا خوابگاه را با آقا ناصر بر می گردد.آقا ناصر کنار در خوابگاه می ایستد و رفتن را تماشا می کند. آرزو گاهی به عقب بر می گردد و دستهایی که در هوا راه می روند را می بیند.او هم دست تکان می دهد.دستها هوا را می شکافند و نگاهها در هم می چرخد و وول می زند.آسمانی که تماشاگر است و نفسهایی که پرده در پرده به هم می پیچد.رازیست در چشمها و دردیست در حرفها.گردنها در پاگردهای خوابگاه شهدا خم می شود و آرزو را تا دم در تعقیب می کنند.آرزو دوست داشتنی تر از همیشه اش می شود.چیزی پشت مردمکها آتش گرفته و لبخندی می شود که لبها را درازتر و درشت تر از همیشه می کند. :آقا ناصر !آرمیتا احوالتو پرسید. :جدی؟....جدی؟...چه خوب... :آره...خواهرمه ها...می شناسمش...یعنی دلش بندت شده ،آقا ناصر... :آره....بندم شده...بند کجام شده؟ آرزو می خندد و بادهای غربی گیسها را باز می کند از زیر مقنعه. :نه...یعنی شما رو دوس داره... :آها...خیلی خوب شد پس...من شوهر کردم تو نکردی...دیدی؟! آرزو نگاهش را از خواجو می گیرد و رها کنارش دراز می کشد.دکمه های چشمها به بالا خیره اند. آقا ناصر نیست رفته است.دستها ،سیزده ساله و بی تمنا پارچه ای آن پاها و دستها را لمس می کنند. رها می خندد .لبخندی از جنس نخ و لبخندی مشکی. آرزو بغلش می کند. :رها جونم...بریم خونه؟ رها اخم می کند.دشتهایش را پس می کشد و تخس کناری می نشیند. :قهر نکن... رها پشت می کند. آرزوی سیزده ساله به دست و پا می افتد و رها بدون سن و سفت به گیاهی تکیه می دهد. :رها جونم...سرده آخه... :... :باشه یه کم دیگه می مونیم. رها رو بر می گرداند و می خندد.آرزو بغلش می کند.می بوسد گونه ها را و دختر بچگیهای آرزو و عروسک دراز می کشند کنار زاینده رود. :آقا ناصر !کارتو انجام دادی؟ :نه... :نمی خوای بیای خواستگاری آرمیتا؟ :می خوام بیام خواستگاری یکی که اسمش... :آقا ناصر....یعنی چی؟...آبجی من به این خوشگلی... :خب...اونیم که من می خوام برم خواستگاریش خوشگل هست... :آقا ناصر!...کیه؟ :نمی تونم بگم... نگاهی از سر شانه ها می پاشد تا پنجشنبه آبشار سمیرم.سلمان،خیس و سرخ جلو می آید. :ببین چه کار کردن با من...بی شرفا...دهنشون صاف... آرزو لبهایش را گاز می گیرد. :جدی کیه،آقا ناصر؟ سلمان سربر می گرداند. :ناصر جان ،شما م بیا یه حالی بکنیم پس...برگردی ایتالیا از این خبرا نیستا... آقا ناصر و سلمان زیر شره ها گم می شوند. دامنش لک دارد.رها را می اندازد داخل ماشین لباسشویی. رها تاب می خورد و آرزو تماشایش می کند.می پیچد و گاهی چشمها به شیشه می چسبند .بعد که روی ایوان و زیر نور آفتاب دراز می کشد تا خشک شود هم آرزو تماشایش می کند.رها چشمک می زند و آرزو هم. :مادر بیا اینجا...خشک می شه خودش خُب... وقتی رها در سرمای سال سیزده سالگی آرزو به خانه بر می گردد و حکم انتقالی را نشان مادر می دهد ، رها در تخت دراز کشیده و گوش می دهد. :انتقالی یعنی چی؟ یعنی ما چی می شیم؟ لحظه ای سکوت می شود. :یه هفته وقت داریم خانم... آرزو و رها می بینند که مادر یک ساعت بعد که پدر محو خواب است آهسته گریه می کند. :رها!مامانم چرا گریه می کنه؟...رها...مامانی داره گریه می کنه... از دکمه چشمها و از چشمهای سیزده ساله آرزو اشکها بیرون می پاشند و پارچه ای تن رها و پوست با طراوت و سبزه آرزو خیس می شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/12ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
واژه ای که روی لبهای طوبا خانم می ماند تا همیشه های پاقلعه ایها طول می کشد را شهرزاد و پرولپس دریچه میترال تپش می کنند در هر نفسی که از ریه های خسته و هفتاد و شش ساله بیرون می آید. لیلا عقب عقب می آید تا یونس جان تباری گلدشت بالایی سینه سپر کند و بگوید به طوبا خانم که بله،پنیر سازی و آبلیمو ساختن هم مهندس می خواهد.اما نگاه طوبی خانم که روی خال سیاه و سرخ بالای لب یونس جان تباری گلدشت بالایی متوقف می ماند،آقای مهندس آبلیمو و پنیر ساکت می شود.طوبی خانم ،آنطوری خاله شهرزاد تعریف می کند نگاهش را کرده طرف نوکر خانه زادشان ،محمد که پا قلعه ای ها به خاطر سرخ و سفید بودنش به محمد ترب می شناختندش،و گفته برو آقای مهندس را راهنمایی کن که بروند و برخلاف همیشه از جایش بلند نمی شود با عصای سر عاجش که همراه آقای مهندس آبلیمو و دخترکش را تا دم در برود.خاله شهرزاد بلند می شود.
:بذارین براتون چای بیارم. :نه.مرسی. :اِ...نیمیشه که...می خواین بگین خونتون خوردین و اومِدین؟... دست به کمر و دولا دولا تا آشپزخانه می رود و با سینی چای بر می گردد.یک پرتغال بر می دارد و پوست می کند. :شوما به خاطر اسمتا باید این پرتغال و بخوری... آرش دستهای لرزان و شکسته هفتاد و شش ساله را می بیند که روی پوست را می سرند و پایین می آیند. یونس جان تباری گلدشت بالایی و لیلا زن و شوهر می شوند.اما طوبا خانم زیر بار عروسی نمی رود. به خاله شهرزاد می گویدکه من چطور ایل و تبار این آقای مهندس را بیاورم جلوی قاب عکس حاج آقا؟ :شهرزاد جون! عمریه آبروداری حج آقا رو کردیم ما... پرتغال زخمی چشمهای کم سو و آب آورده روی میز عطرپاشی می کند زمستان را.اما آبروی حاج آقا را آقای مهندس حراج می کند. وقتی با ان زنک سلیطه روی هم می ریزد و لیلا از ترس آبرو و از ترس مادر حرفی نمی زند. تاب می آورد تا اینکه محمد ترب سراسیمه و بی تاب عو عو می کند. طوبا خانم نگاهش را می کند از دهان بی صدای محمد و بلند به قاب عکس حاج آقا می گوید:((حج آقا! شرمندتم... دخترت روسیامون کرد.))روسری سبز و سفید را روی سرش محکم می کند و در اتاق اتاق های خانه گم می شود.یونس جان تباری گلدشت بالایی و زنک سلیطه عقد می شوند و لیلا و پیشانیش چروک می خورند.نرجس خاتون کنار پاهای خانم می نشیند و وقتی طوبا خانم می لرزد ،پاهایش را می مالد. :خانوم؛غصه نخورینا...اینا که نیمی دونن...شوما رو به خدا نکنین...از اولاد خیری به کسی نرسیده که شوما اینقده غصه شو می خورین... :نرجس خاتون،من و حج آقا عمرمونو گوذاشتیم پای این ناخلفا... لابلای کتابهای رنگ و رو رفته،پشت آن جلدهای خاک گرفته کلماتی هست ،بارانی هست از حیثتی که شکسته اند و نامه هایی هست که کسی یا کسانی برای هم نوشته اند.بین کلمات واژه هایی هست که نا مانوس و متورم روی بلایای عجیب و غریب خاندان برچسب گذاشته اند.طوبا خانم نرجس خاتون را صدا می کند.کف از دهانش بیرون زده است و دستها ملافه را مچاله کرده اند.نرجس خاتون دستها را می چسبد و می گوید:((خانم...خانم جان...)) طوبا خانم آهسته زیر گوش نرجس خاتون زمزمه می کند. واژه می چسبد به پرذه صماخ ،استخوانچه ها را می لرزاند.حلزون را می چرخد و پیش می رود تا عمق اعصاب کهنه و غبار گرفته. طوبا خانم می لرزد و بیشتر نرجس خاتون می لرزد. راز را می داند و می داند که این مصیبت این گورهایی که تلاقی مسکوت سه نسلند را چه چیزی به هم پیوند می دهد. چند هفته بعد که آرش و حامد دنده ها را در اتاق احیا لمس می کنند و نشانه های حیات روی مانیتور محو می شود کلمه هنوز روی لبها خشکیده است. نرجس خاتون عقب عقب می رود و طوبا خانم سپید تر از همیشه روی تخت دراز کشیده است. دامن چین چین هراس را از پله ها پایین می کشد تا محمد ترب را بیدار کند و بگوید که طوبا خانم مرد. واژه حالا دیگر رها شده است و اما نمی گذارد که این آخرین قربانی آگاهی هم زیاد دوام بیاورد اما راز ها نمی میرند.اینست که نرجس خاتون وقتی آرش و روپوش سفیدش را بالای سرش می بیند و می داند که این آخرین تصویریست که خواهد دید،آهسته زیر گوش آرش زمزمه می کند. :جذام...جذام... نرجس خاتون در سردخانه الزهرا راحت دراز می کشد و آرش هنوز نمی داند که این یعنی چه. با این حال راز زنده می ماند.سینه به سینه.از گوری به گوری.از کتابی به کتابی واز کلمه ای به کلمه ای. جذامی که رها نمی کند آدمهای کنار زاینده رود را،ادمهای چهارباغ بالا و پایین را ،آدمهای تخت فولاد را .کتابها بسته می مانند و راه پله ها کش می آیند.نرجس خاتون می شنود که قلبش چیزی را از او مخفی می کند.نرجس خاتون می داند که صدایی شبیه پاشیدن آب از شلنگ در قلبش قلقله می کند خیلی زود. محمد ترب عو عو می کند و لیلا روی پاگرد می نشیند و زانوها را بغل می کند و گریه می کند.مهندس یونس جان تباری جان تباری گلدشت بالایی اسمش را مطمئن زیر اعلامیه اضافه می کند. با نهایت تاسف و تاثر در گذشت شادروان مرحومه مغفوره بانو طوبا آزادی بزرگ خاندان آزادی را... خانواده آزادی،خانواده کریمی،خانواده جان تباری گلدشت بالایی،... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/06ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
درشگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ما ناشریفان مانده ایم آبها از آسیاب افتاد لیک باز ما با موج و طوفان مانده ایم هر که آمد بار خود را بست و رفت ما همان بدبخت و خار و بی نصیب زان چه حاصل جز دروغ جز دروغ زین چه حاصل جز فریب و جز فریب باز می گویند فردای دیگر صبر کن تا دیگری پیدا شود کاوه ای پیدا نخواهد شد امید کاش که اسکندری پیدا شود مهدی اخوان ثالث،از این اوستا
دو آرمین با همسایه چند سال پیش خود،آرام،روبرو می نشیند.آرام قلیان دود می کند و به آرمین و دستهای روی سیمها نگاه می کند.روی صورت آرام خال بزرگی زیر پیشانی هست و رنگ پوست کدر است. بینی چروکیده و دستهای دخترانه و ظریف که دور کمر قلیان حلقه شده اند.لباس ساده شاما شلوار پارچه ای کرم و پیرهن خاکستری کنارلبهای دودی و خنده های بیگاهش آرام را موجه جلوه می دهد. آرمین بعدها می گوید که تنهاست.وقتی در آشپزخانه اش هات داگ سرخ می کند.آرام با کنجکاوی اعلیحضرت را که از بالکن به داخل بر می گردد تماشا می کند و بی که لب از قلیان بردارد با سر اشاره می کند که اعلیحضرت بنشیند.اعلیحضرت تند و پشت شیشه های سیاه عینک می نشیند. قبول نمی کند داخل خانه سیگار بکشد. :گفتی دانشجوی داروسازی هستی،ها؟! اعلیحضرت بی کلامی سر تکان می دهد.آرام حلقه ای دود بیرون می دهد و اعلیحضرت را نگاه می کند. اعلیحضرت روی مبلی رو به پنجره و تلویزیون و بخاری نشسته است و آرام پشت به اینها لم داده است به مبل.آرمین سفره را می اندازد. :بَه بَه...ببین آرمین چه کرده....بعد بگین آرمین بَده... اعلیحضرت ناآرام است.قرار ندارد.بلند می شود و کیفش را بر می دارد.آرمین تعجب می کند. :اِ...کجا....تازه شام پختم. :نه....فردا کلاس دارم...می رم... آرام زیر چشمی به اعلیحضرت و آرمین نگاه می کند.برای اعلیحضرت بلند می شود .اما دست نمی دهند.آرمین و آرام پای سفره می نشینند.اعلیحضرت سوار تاکسی از سپاهانشهر دور می شود. آرمین تار دست می گیرد.چشمهایش سرخ سرخند و منگ سیمها را می پاید.نمی بیند که آرام بلند می شود و لباسهایش را مرتب می کند.نمی شنود که می گوید می رود.نمی بیند کاغذی را که از جیب در می آورد و شماره ای را از موبایلش روی کاغذ یادداشت می کند.نمی شنود صدای دررا .تا نیمه شب همانطور رو به پنجره می نشیند .بعد تلو تلو خوران می رود کنار پنجره ،در هال چرخی می زند.طرف در می رود. دنبال آرام می گردد.کاغذ را روی عسلی کنار در پیدا می کند. گوشی تلفن را روی کاناپه پیدا می کند.شماره را به زحمت می گیرد. :الو...فرانک خانوم؟من آرمینم...گمونم آرام راجع به من باهاتون حرف زده...خوبین؟....متشکرم...من خوبم...می تونین یه کم حرف بزنیم...مزاحمتون نباشم... آینه موج بر می دارد.آینه ای که بالای عسلی کنار در آرمین را گوشی به دست ،کاناپه را ،تار را و بخشی از در اتاق خواب را در خود دارد.کسی می لرزد و کسی می نویسد.از پنجره چشمهایی خیس به شیشه گونه می فشارند و تماشا می شود سپاهان شهر و اصفهان.تماشا می شود تمام این تکه زمین. :می تونم ببینمتون؟...نه !من خوبم...مرسی...آره...آره...مطمئن باشین... چند سی دی موسیقی و فیلم پای کاناپه دراز کشیده اند.چشمها روی آینه سی . دی ها چروک می خورند و تاب بر می دارند.نفس نفس زدنهاست و هراسی از زیر زمین تا لبهای لغزان روی هم می پاشد. کمرها در هم می پیچند و کاش صبحی در کار نباشد.کاش صبحی در کار نباشد. :فرانک...ببین...چرا داد می زنی خُب؟ گفتم حالم خوبه...می نویسم واسه خودم می نویسم...کی؟...وحید برای خودش می گه...مگه نگفتم بهت؟...خُب پس چی؟...من خوبِ خوبم...تو به اونا چه کار داری؟فروزان چطوره؟....حرفو عوض نمی کنم...دلم برای فروزان تنگ شده،همین! ...باشه... باشه... گریه نکن ،حالا... نمی خورم...گفتم که نمی خورم... پنجره پیر و پیرتر می شود.ترک بر می دارد.تاب این همه فشار روی شیشه ها را ندارد.کمر خم می کند که هوای سپاهانشهر در لوله های گاز نشت کند. تا بخاری گازی زیربار این همه فشار قبر نفس تازه کند. نفس تازه می کند؟نیم نگاهی نگران از دل زاینده رود تا شیشه خم شده می چکد.کسی نیست. هیچ کس نیست.تنهایی تا همیشه های باران می رود و خیس تر از همیشه خودش ،آرمین تا سپاهانشهربرمی گردد. راستی اصلا جایی می رود؟دلی که همیشه می ماند و تنی که همیشه می رود. سیگار راروی پله های پشت بیمارستان می تکاند.وحید می گوید که از آرمین سراغ می گیرد.آرش نگران تر می پرسد.وحید جواب می دهد.چند ثانیه سکوت می شود و بعد آرش کنار حامد در زیر زمین الزهرا می خزند.کلاسها خالیند و آفتاب بعداز ظهر پاییزی بی رمق راهرو را روشن کرده است. حامد روپوشش را روی شانه ها انداخته و گوشیش را دستش گرفته است. :بریم تریا... :یه ربع وقت دایما... :طوریم نیس...می ریم یه آبمیوه ای چیزی می گیریم و می ریم اورژانس :کاشکی خلوت باشه :نیست...پریسا می گفت شلوغه... :اِ...کی دیدیش مگه؟ :داشت مریض می برد سونو. روی صندلیها روبروی هم می نشینند. کسی با سرم در ساعد روی صندلی بغلی نشسته و نگاهشان می کند. هیچ کدام حرفی نمی زنند و هر دو به شبی که پیش می آید فکر می کنند. موبایل آرش زنگ می زند .آرمین و صدایش می خندند.فردا شب مهمانی کوچکی گرفته.آرش می خندد.توهم است.همه اش توهم فاجعه دارد.می خندد.بلند می شوند و اورژانس نزدیک است.سرم ها و رگها و اعصاب و تصادفات و آن همه قلبهای لنگ دراز کشیده اند.سحر به حامد زنگ می زند.شب می آید بیمارستان.حامد به آرش می گوید.آرش می خندد.حامد خنده ای ندارد.پریسا می بیندشان.مریضها را تحویل می دهد. :خانوم دکتر!اینکه خیلی شد... :آره...پونزده تا...آرش حواصت کجاست؟...این یکی چک پِرشِر هر یک ربع داره...می ره او.آر.تا یه ربع دیگه... :ها....نه...حواصم هس...شام مهمونیه ها...خانوم حامد یه ضیافتی راه انداخته که نگو... :جدی؟...عالیه...طنازم گشنشه...پس امشبو توپ می خوریم دیگه... :آره...این زن ما هم همه هنری داره دیگه... حامد بلند بلند می خندد و به آرش چشمک می زند.آرش لبخندی می زند. پریسا پشت جمعیت گم می شود. :ساعت هشت می یایم...تورو خدا صدامون نکنینا... :حامد و آرش می خندند. تا هشت را نمی فهمند که چطور می گذرد.آدمها در هم می لولند و اینترنهای جراحی هر پنج دقیقه به گوشه ای پیج می شوند. پیرزنی دست آرش را می گیرد. :پِسِر جون!منو بیبین...شیکمم درد می کونه...اینگاری یکی می چلوندش... آرش پیرزن را گوشه ای می خواباند.دستها روی شکم می لغزند. رزیدنت جراحی شکم را لمس می کند. ده دقیقه بعد پیرزن را فرستاده اند سونو.نیم ساعت بعد پیرزن را بر می گردانند. :پِسِر جون!من کسی رو ندارم ننه.این عکس منو بیبین،بگو من چِمِه؟ :هنوز جواب سونوتو نیاوردن مادر!راستی پس چه جوری اومدی بیمارستان؟ :تاکسی تیلیفنی گرفتم.از خدا بی خبرم سه هزار تومن از من پیرزن گرف... :بچه نداری؟ :همه شون شوهر کردن یا زن گرفتن...سراغ منو نمی گیرن... :جوونیه و هزار دردسر دیگه... حامد چشمک می زند و پیرزن می خندد.چهل و پنج دقیقه بعد همراه مریض دیگری دست آرش را می کشد طرف پیرزن.پیرزن سیاه و بی صدا روی تختش دراز کشیده. :اَرِست کرده... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/24ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
لسان الارض یا همان تخت پولاد سمتی از اصفهان است که قدیمی ترین گورستان شهر،گورستانی تاریخی و پر از مردگان ناشناخته مساحتی وسیع در نصفه جهان را اشغال کرده است.زمینهای روی گورستان بتدریج توسط خانه هایی محقر و کوچک اشغال شدند که ارزانتر از خانه هایی که نزدیکشان ولی دور از مردگان ساخته شده بودند در اختیار عده ای از طبقه متوسط و ضعیف قرار گرفت.بزودی خانه های بیشتری روی بخشی از خاک گورستان ساخته شد و لادن و امید هم مستاجر یکی از همین خانه ها شدند.خانه لادن و امید ،طبقه دوم خانه ایست که هنوز نمایی ندارد.از آجرهایی که گوشه هاشان شکسته ساخته شده و در مرکزیت کوچه مانندی متشکل از چهارده خانه مشابه قرار گرفته است.روبروی گورستان پادگان نیروی هوایی ارتش با برجهای دیده بانی و سربازان کچل و افسران و خلبانان قرار دارد و صبح تا عصر صدای هلیکوپترها و هواپیماهای دو موتوره و تک یا دو سرنشین آجرهای خانه را می تکاند. طبقه دوم خانه آجری یک آشپزخانه کوچک،یک هال متوسط چهار متر در سه متر و یک اتاق خواب در معرض دید هر مهمانی که وارد خانه شود،دارد.اتاق خواب و آشپزخانه دیوار به دیوار هم هستند .در هال مبلی وجود ندارد واین از آرزوهای لادن و امید است که روزی یک دست مبلمان نه چندان گران قیمت اما شیک و راحت برای منزلشان بخرند.گرچه هر دو بیشتر به فرار از این خانه فکر می کنند.زندگی مشترک آنها با قرار گرفتن روی گورستان و زیر بالگردها و هواپیماها در تهدیدی دائمیست که هر دو خوب احساسش می کنند. امید دم اسبش را باز می گذارد و لادن گیسهایش را با گیره قرمز رنگ می بندد.ماه اول هر دو تمام شب را بیدارند و منتظر.نمی دانند که در انتظار چه هستند.اما انگار در این خانه باید اتفاقی بیفتد.شرایط جغرافیایی خانه و نوع زندگی مشترک وچیزهای کوچک و بزرگ دیگر انتظار را معقولانه تر کرده است.این می شود که صبح ها که از رختخواب فلزیشان بلند می شوند خسته و کوفته اند و تمام روز را با همین کسالت سر می کنند تا دوباره در خانه ای که عناصر مختلف و متضادی تهدیدش می کنند به هم برسند. امید دیگر از ویلیامز،تئاتر و ادبیات حرف چندانی نمی زند.تنها گاهی سری به خانه هنرمندانِ روزهای یکشنبه می زند.اما بالا نمی رود.منتظر می ماند تا همه پایین بیایند و بعد دروغی سر هم می کند که مثلا از اینور داشته رد می شده که با خودش گفته سری هم به دوستان قدیمی بزند.حافظهء روز یکشنبهءخانه هنرمندان سال 83 امیدی را در خود دارد که گوشه ای از پارک پشت درختان مخفی می شود و فقط آدمها را تماشا می کند.رفتنشان،خنده های بلند و بی قیدشان و کلماتشان را تماشا می کند و بدون اینکه خود را نشان دهد از سر پل بزرگمهر تاکسی می گیرد و بر می گردد به گورستان اجاره ای طبقه دوم.لادن نگاهش دو دو می زند روی موکت و روی پشتی ها و روی قفسه کتابها .روی تخت فلزی و روی ماهیتابه و بشقابها و قاشق و چنگالها.روی غنایمی که امید از خانه پدری بیرون کشیده است.غنایم مختصر و اما آنقدر هستند که نیازهای روزمره را برطرف کنند.با آن چیزی که از زندگی مشترک در فکر داشت خیلی متفاوتند اما آنقدر هستند که زمان بگذرد.یک ساعت ،دوساعت،سه ساعت.می گذرد.روزها ،هفته ها .امید در را باز می کند و خود را می کشاند داخل.در به بلبه موکت گیر می کند.اینست که ناچارشان می کند خود را به داخل خانه بکشانند.سرسری سلام می کند. روی تخت دراز می کشد.لادن می گوید که لا اقل لباسهایش را در بیاورد.اما چهره ها جلوی چشمهای امیدند. بلند می شود در قفسه کتابها دنبال چیزی می گردد.لادن می گوید که بوی جورابها خفه اش کردند. امید چشم غره می رود و لادن شانه ها را بالا می اندازد.هیچ کدام حوصله داد و فریاد ندارند. از بین کتابها کتابی را بیرون می کشد و در حالی که زانوی راستش را بغل کرده کتاب را ورق می زند. تاریکی پله ها را بالا می آید و در خانه استیجاری مافرودیت و لادن شب می شود.تاریکی از خیابان بزرگمهر پایین می رود.تا دروازه تهران می رود.تا ترمینال کاوه و تا جاده قم شب می شود. لادن روی تخت دراز می کشد.امید هنوز کتاب را ورق می زند.لادن حتی نمی خواهد بداند که نام کتاب چیست. پیش از این وقتی امید کتابی را اینطور بغل می کرد،لادن کنارش می نشست و به چشمهایی که روی کلمات می لغزیدند خیره می شد.اما دیگر حوصله کشفهای آبکی امید را ندارد.امید آن زمان لذت می برد از اینکه لادن خیره اش شود و گاهی شکلک در آورد برایش.اما حالا در ایت زمانی که شب یکشنبه در خود دارد دیگربه حضور لادن اهمیت نمی دهد.کتاب را تند تند ورق می زند.((هیچ فرد بشری نمی تواند آنچه را که من امروز می کنم ،داوری کند.گناهان من چنان است که اگر صدها سال اسم اعظم را بخوانم ذره ای از عذاب من کاسته نخواهد شد؛گناهان من بدان پایه است که اگر با این دست ها شما را ،عالیجناب آلابی،بکشم عمل من ذره ای بر عقوبتی که در انتظارم است نخواهد افزود.سرزمینی در جهان نیست که در آن نام من بیگانه باشد.من ابن حقان بخاری هستم ،و به هنگام رونق کارم با قدرت تمام بر قبایل صحرا فرمان راندم.سال های سال،به یاری پسرعمویم زید،پا برسر آنها کوفتم تا خداوند فریادشان را شنید مقرر داشت بر من بشورند.چنین کردند،سپاهیان مرا شکست دادند و از دم تیغ گذراندند؛من توانستم فرار کنم و ثروتی را که در طی حکومت جابرانهءخود فراهم کرده بودم به در برم.زید مرا به بقغه ای در پای تپه ای سنگی رهنمون شد.غلام را گفتم تا چشم به صفحهءصحرا بدوزد.زید و من با صندوق انباشته از سکه های طلا به درون رفتیم و چون خسته و کوفته بودیم خوابیدیم.خواب دیدم که در چنبره ماران افتاده ام.وحشتزذه از خواب پریدم.هنگام سپیده دم بود و زید در کنار من به خواب رفته بود،تار عنکبوتی به صورتم خورده و آن خواب را سبب شده بود.ناراحت شدم که زید را ،که بزدلی بیش نبود،چنان راحت خفته دیدم.فکر کردم که آن ثروت تمام ناشدنی نیست و شاید زمانی زید سهمی از آن را ادعا کند.دشنهءدسته نقره ای زیر کمربندم قرار داشت؛آن را به آرامی از غلاف بیرون کشیدم و گلوی زید را دریدم.هنگام احتضار کلماتی نامفهوم ادا کرد.به او نگریستم.مرده بود،اما از بیم آنکه مبادا از جای برخیزد،غلام را گفتم تا چهره اش را با سنگی سنگین له کند.آنگاه زیر آفتاب سرگردان شدیم،تا روزی چشممان به دریایی افتاد.کشتی های بسیار بلند سینهءآن را می شکافتند.با خود فکر کردم که مرده نمی تواند از چنین آبهایی گذر کند،و عازم سرزمین های دیگر شدم.نخستین شبی که برکشتی بودیم،خواب کشتن زید را دیدم.همه چیز دقیقا چون خود واقعه بود،اما این بار توانستم کلمات او را بفهمم.می گفت:((هر جا که پنهان باشی ،روزی تورا خواهم کشت،چنان که تو اکنون مرا می کشی.))سوگند خوردم که تهدید او را خنثی کنم.خویش را در دل هزار تویی مدفون خواهم کرد تا روح زید راه را گم کند و نتواند به من دست یابد.)) این تکه را امید سه بار خواند.چهره له شده زید را تصور کرد و هزار تویی که ابن حقان برای خود ساخته بود را تماشا کرد.تماشا کرد که با این همه زید از این لابیرنت هراس عبور می کند و با شمایل ابن حقان از غار بیرون می آید.تار عنکبوت را تماشا می کند و بعد هزارتوهای بورخس را می گذارد سر جایش و به روی تخت می لغزد.لادن خوابست.ساعت دیواری تیک تاک می کند.نامها و نامها را.امید خاطراتش را مرور می کند.آدمهای امروز بعداز ظهر خانه هنرمندان را مرور می کند.سعی می کند خودش را جایی کنار آنها تصور کند.نمی شود.این غاری نیست که در آن جایی برای او پیدا شود.جای خود را اما در غار زیدو ابن حقان بخاری پیدا می کند.آرام کنار ابن حقان دراز می کشد و دنبال صندوق جواهرات می گردد.گیسهای لادن را لمس می کند و در تاریکی به پلکها خیره می شود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/12ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
دیری نخواهد گذشت که کرم ها بدرون کفن رو می کنند،
وزمانی نخواهد گذشت که عنکبوتها کتیبه ای بر مزارشان خواهند تنید. جان وبستر،منظومه شیطان سپید نامه سی و هشتم: علی خان این پا و آن پا می کند.نگاهش روی هر چیزی متوقف می شود ام حواسش روی چیزی نمی ماند.به سمیرا می گوید که نمی دانم نمی دانم.ریشهایش را می خاراند و سر سپرده و خسته راه می افتد کنار سمیرا که تا پایین امور فرهنگی در نیم ربع ساعت برای سمیرا بگوید که این دفعه آخریست که به این خراب شده پا می گذارد.و از خیابان کنار امور فرهنگی دانشگاه اصفهان بالا می آیند و از پشت دانشکده داروسازیتا در دانشگاه می روند و بعد تا دروازه شیراز می روند و بعد سوار پژوی آر .دی.تا سپاهان شهر می روند و بعد که سمیرا در آشپزخانه با ظرفها سر و صدا می کند،علی خان روی تخت خواب فرفورژه دراز می کشد و به این چند سال فکر می کند.از وقتی که جارو دستش گرفته و موزاییکهای خاک گرفته را جارو می کشد تا وقتی که تابلوی صندا را روی درب یکی از اتاقها می گذارد تا وقتی که هر روز از ساعت یازده تا سه بعد از ظهر غلغله می شود در امور فرهنگی.کنار تابلوی کانون شعر و موسیقی،کنار تابلوی کانون تجسمی کنار کانون تئاتر .تا وقتی که دانشگاه اصفهان و امور فرهنگیش می شوند مکان برگزاری انواع و اقسام جشنواره ها و تا وقتی که صندا رکورد بالاترین تعداد نشریات دانشجویی کشور را دارد و نگار مجله دراز علی خان و همه آن چشمهای دیگر اول می شود دوم می شود و همه می خوانندش و همه می خواهندش.علی خان روی قیژقیژ تخت این شانه آن شانه می شود.چشمهایش بسته نمی شوند.کاوه را یادش می آید سلمان و حسن را.همه بیدار با چشمهای خواب گرفته اما مطمئن برای بیداری ساعتها .طراحی پوستر ساخت کلیپ ،طراحی صفحات و هزار جور کار دیگر.سمیرا را از روزهای اول یادش می آید و تا وقتی که زنش می شود سمیرا.سفر های بی شمارشان به همه جای مملکت ،اردوهای تمام نشدنی.حالا روی تخت فرفورژه پایان یک دوره بی زوال را خوابیده است و منتظر است تا کسی زنگ بزند و شاید حتی بگوید علی خان!چه خبر؟دستها را می مالد به هم و سراپا گوش می شود در خیابانهای سپاهان شهر. با سمیرا از کنار مجتمعهای مسکونی این شهرکِ مسکونی کنار اصفهان رد می شود.از کنار مجتمع مسکونی بهار مجتمع مسکونی شقایق مجتمع مسکونی سپاهان و چند صد مجتمع مثل اینها.راهشان را کج می کنند طرف آبمیوه فروشی محقری کنار یکی از مجتمعها و سمیرا را با شیر موز و دونات در دستها تماشا می کند. همین وقتست که چیزی را کشف می کند.برای بار چندم خوب سمیرا را نگاه می کند و می گوید که این آدم تنها یادگارش از این سالهاست. تنها چیز و کسی که از دست نخواهد داد.حالا هر قدر که مدیران امور فرهنگی عوض شوند باز هم نمی توانند آشناترین چشمها را از او بگیرند. دونات را گاز می زند لای تمام مجتمعهای مسکونی و تا آپارتمان سپاهانشهری بر می گردند،سمیرا و علی خان. علی خان در را باز می کند و می گوید اِه بوی شام می یاد.سمیرا دستهای شوهرش می گیرد و می خندد.علی خان پشت کامپیوتر می نشیند و تایپ می کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.بعد با رضایت به مانیتور خیره می شود.سمیرا را صدا می کند و چند صفحه برایش می خواند.سلمان را خبر می کند. کاوه را خبر می کند .آرش را خبر می کند.سپیده را خبر می کند.سارا را خبر می کند و چند صفحه می خواند.لبخندی می رود روی لبها و سرانگشتها صفحه کلید را لمس می کنند.تایپ می کنند :مرد عیا ش. این را می گذارد بالای صفحه .سمیرا خوابست و همه سپاهانشهر خوابند.کامپیوتر را خاموش می کنند.همه چشمها خاموش می شوند. از بالکن به این خاموشی نگاه می کند.زیر پاها و بالای سر را نگاه می کند.سرش را می خاراند.پیش خودش تکرار می کند مرد عیاش.مرد عیاش.فردا با سمیرا از کنار امور فرهنگی می گذرد.پنج سال و نیم .این طول خاطرات علی خان است از این ساختمان و از این اسم. آرش و علیرضا را پشت داروسازی نمی بینند .سر ایستگاه سرویس که منتظر می مانند کسی با تردید به آنها نزدیک می شود .علی خان نگاهش می کند .پسر شانزده هفده ساله ایست.می پرسد ببخشید شما لادن را ندیدید؟ علی خان سر تکان می دهد.سمیرا هم.اتوبوس می آید و همه سوار می شوند.پسر همانجا می ماند.نگاه علی خان هم دست بردار پسر نیست. کاپشن خردلی و پیرهن راه راه.می خندد .لادن دم در دانشکده زبان سوار اتوبوس می شود. علی خان به سمیرا چشمک می زند.سمیرا هم. بی که چیزی به لادن بگویند پیاده شده اند. علی خان شانه هایش را بالا می اندازد و سمیرا می خندد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/05ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
یادسنگی محاط در زمانی بس دور از مرگ تو
بدین سان تو لرزان ،بر لبهءاین خورشید-این بیشمار پروانهءگریزان-ایستاده ای. اوگنیو فلوریت،شعر قطعه ای برای یک پیکره،ترجمه:حشمت الله کامرانی نامه سی و چهارم: از چهارباغ پایین تا چهارباغ بالا.از خیابان میر تا نظر شرقی تا نظر غربی.از دروازه شیراز تا سه راه حکیم نظامی تا چهارراه حکیم نظامی.از پل بزرگمهر تا سی و سه پل تا پل توحید .از پُلی به پُلی.از پِله ای به پِله ای.صداهای ثبت و ضبط در حافظه و طنینهای بی جای ذهن از کلمات و مکالمات،از تصاویر و از چهره ها.از صداها و صداها.از نوشته های بی حد وحصر در هزار گردهمآیی مخفیانه،رسمی،نیمه رسمی،ممنوع،اتفاقی،بی هدف،مهمل ؛ روی سنگفرشها ،روی سنگفرشها،روی همین سنگفرشها. تاریکیهای ترس آور نیمه شبهای خوابگاه و تلاولو بی دریغ چراغ برقهای خیابان هزارجریب.تمام شیرهای داغ ،شیرکاکائوهای داغ و ملائکهءمنتشر در لباسهای زیر زنانهءکوی اساتید.لامپهای روشن-خاموش خانه های محقر اعضای اپوزیسیون هزار نفری،صد نفری،ده نفری اصفهان علیه ترسی از دل زاینده رود ،علیه اجبار حضور کارمندان رسمی و نیمه رسمی دانشگاه،علیه تارو پودهای بیصدای یک انفعال جمعی پشت دانشکدهءداروسازی ،پشت دانشکدهءپزشکی،پشت دانشکدهءبهداشت،پشت دانشکدهءدندانپزشکی،پشت تمام دانشکده های کوچک و بزرگ خیابانی با درختان خم برای آدمها.گره گره های نقشی کنده شده روی غشای ظریف نیستی روی چشمها و روی غلاف عضلات ران.سکسکه های مدام اساتید علوم پایه و گامهای لرزان همراهان بیماران بخش ریه،بخش جراحی یک،بخش ارتوپدی.سکوت کارگران شهرداری منطقه پنج،ده،یازده و دوازده.سکوت شهردار منطقه ده به خاطر پاکت تنباکو و عجولی راننده اتوبوسهای خیابان آزادی،خیابان انقلاب،خیابان ولی عصر.سرباز صفرهای پادگان جی ،افسران مستقر سر چهار راهها سرمیدانها و نا امنی بی حصر تو در تمام پادگانها و در تمام انتشاراتیها و روبروی چشمهای ریز آستیگماتِ خیره به لرزش دستهایت پنهان زیر چین چینهای لایتنهی مرگمان زیر میزدو در یکِ فلزی ،ماحصل مادرقهبه گان گیتی از تلاشی جمعی برای همه رستگاران زمین،همهءچشمهای منگ وسرخ،همه عابران نشئه چهارباغ بالا،چهارباغ پایین،ولنگارانِ متلک پران پشت دانشکده ها و دروغ پردازانِ مسحور عشق در خیابانهای منتهی به سی و سه پل ،به دروازه شیراز ،به دروازه تهران،به فلکهءاول صادقیه ،فلکهءدوم صدقیه.آخ!آن چشمهای ترک خورده و روشنِ بی حس زیر سرمهای هذیان و مصیبت.لابلای کتابهای خیابان انقلاب و کافه های دود گرفته و تاریک با پنهانِ ما زیر رواقهای طلایی عصری مرده در تهران.طلاکوبی روی فندکها و سیگارهای باریک و به فیلتر رسیده در ترمینالهای تهران،اصفهان،شهسوار،دورهای بی فرودگاه و بی اتوبوس و بی حرکت و بی سفر،بی سواری های محرک اعصاب و عروق در جاده ها.غریبه ها،غریبه ها ،غریبه ها زیر پتوهای سربازی ،با پوتینهای سربازی،با پیرهنهای ارزان دست فروشهای سر میدان توپخانه و لرزان و هراسیده کنار آبمیوه های سبز،سفید و قرمز.اراده ای بی پایان برای حذف،برای فراموشی،برای به یاد آوردن،برای پریدن به آخرین متروی ایستگاه صادقیه،ایستگاه نواب،ایستگاه آزادی،ایستگاه فردوسی. که ما مخفیانه ،با یقه های بالا داده و با صداها و آوازهای مضحک با نگاههای محقر و تحقیرکننده سرِ تمام میدانها و تمام خیابانها .آرامشی آرامشی آرامشی مصنوعی از مخدرهای خطرناک و سر و صداهای لعنت شدهء ترافیک و تابستانهای مستی و زمستانهای هوشیارِ هنوز بر سر آبراهه ها ،رودخانه ها ، تاریکیها،شعرخوانیها،قُر زدنهای بی شمار و فحشها و ور زدنها و سکسکه ها.افتضاح محال از ما که هر روز که هر لحظه که هر ثانیه و هر قرن :تکرار باران روی اعماق بی عمق عق زدن های بی حسابمان در آب جویها،روی آسفالت و روی نگاههای منتظر برای آخرین ویرانی.شاد و بی فکر و بی قید در آپارتمانها در سلولهای سی متری ،چهل متری و مساحت تمام ما بالغ بر صد هزار متر ،صد میلیون متر،بالغ بر منظومه شمسی ،کهکشان راه شیری تا زیر چشمهای خدا.مقدس و دست نیافتنی با کاپشنهای بوی قِی با دستهای ِبوی نا ،با نگاههای محتاط و با هذیانهای متعفن ،با ترسهای کوچک ،با شهامت لیسیدن سرمای آجرها و بلوکها و شیروانیها و ایرانیتهای میدانهای دو سمت رودخانه.نگارش درون من درون ما و نگارش در دستشوییهای شلوغ اماکن عمومی در راه پله های تاریک در ترمینالهای بد بو در ولنگاریهای پراکنده در تالارهای ادارات در کافه ها و ویرانه ها،نگارش روی موسیقی درونی ولگردها و کارتن خوابها و معتادها و بی خانمانها و پارک گردها و خیابان گردها و سینما گردها و تئاترگردها و همه سرگردانیها و پشیمانیها و فراموشیها.حافظه ای که مُرده ،سلاخی شده ،شقه شقه مشترک عزیز و بی پایانمان روی دستمال توالتها و مدفوع های اسهالی فصل بی زوال .این فصل زوال این زمان بی پایان این سرود ابدی که پناهگاهمان ،سرپناهمان از چهارباغ بالا تا چهارباغ پایین،از نظر غربی تا خیابان میر.از چهاراه حکیم نظامی تا سه راه حکیم نظامی تا دروازه شیراز،از پل توحید تا پل بزرگ مهر.از پُلی به پُلی.از پله ای به پله ای. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/30ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
آنچه حرکتِ فرارفتن از سطح زبانی را موجب می شود ،میل به هستی شناسی است؛ این خواستی است که این هستی شناسی از تحلیلی دارد که زندانی زبان است.
وجود و هرمونتیک،پل ریکور نامه سی اُم: دلهای مانده و پوسیده .اینها می ماند در اصفهان.کسی از زیر چشمها رفت و آمدها مختصر دخترهای خوابگاهی را می پاید و کسی بی صدا پشت پنجره های بخار گرفته به زمین خالی فوتبال به ساختمانهای غبار گرفته و آجرهای یخ بسته خوابگاههای دانشگاه اصفهان خیره است.این تکهء اصفهان نمور و تاریک شده است و بارانی که نه می بارد نه دست بردار است در هوامعلق مانده.تاریکی تا یکی یکی پله های خوابگاه شمارهءدو بالا می آید و من مانده ام که تقدیر با تصمیم چقدر فاصله دارد. پشت خط علیرضا شعر می خواند.سردبیر زنگ می زند.سلمان از حامد می گوید وشبهای سپاهان شهر.علی می گوید که ولوو اِف چهارده از روبروی خیابان خوابگاه می غرد و می رود.از تاریکی پایین می آیم.در سالن تلویزیون ،دلپیرو دو نفر را دریبل می کند و دروازه را باز نمی کند.السندرو دلپیرو آه پنجاه نفری که نشسته اند را بیرون می کشد.شالگردنم را سفت می کنم و سر پایینی خیابان خوابگاه تا سر دروازهءاصلی را می سرم .منتظر اتوبوس می مانم و تا دروازه شیراز محو پسرک سی و پنج ساله ای هستم که با خودش بلند بلند حرف می زند.بوی گند تنش تا چهار ردیف جلوتر که من نشسته ام می آید.سه تا دختر ته اتوبوس پسر را نگاه می کنند،پچ پچ می کنند و می خندند.چشمهای پسر می گردند در اتوبوس و پی چشمهایی می گردند که ببینندش و دنبالهءکلمات نامفهومش را با صاحبشان در میان بگذارد. چشمهایم نا خودآگاه به شیشه بخار گرفته می چرخند.روی قطره قطره ها می لغزند و شکلهای بی هندسهءخیابان هزارجریب را می بینند.دروازه شیراز،کنار آبمیوه فروشی پیاده می شوم.شیر کاکائو دستم می گیرم و می بینم که پسرک روبروی آبمیوه فروشی به من خیره است.نگاهم نمی چرخد.چشمهایم خیرگی مردمکها را رها نمی کنند.دستهایش در کاپشن خردلی خاک گرفته و خیس مچاله شده اند.شیر کاکائوی دیگری می گیرم و می روم کنارش.بی حرف می گیرد و زیر نم نم باران به دیوار تکیه می دهیم.شیرش را هورت می کشد و طول می کشد تا تمامش کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.بعد اسمم را می پرسد.می گوید:((آقا آرش!اسمم می دونی چیه؟ .....نمی دونی؟!.....کامیاره....من از تهرون اومدن اینجا.....اصفهان.می دونی سی وسه پل کجاست؟.....نمی دونی؟!.....اومدم دنبال لادن....لادن خیلی خوشگله....خودش گف بیام.....گف که دوسم داره خیلیم دوسم داره.....گف بیا اصفهان ببینمت.....آقا آرش!می دونی چیه؟.....نمی دونی؟!......منم خیلی دوسش دارم....نامه براش فرستادم....رفتم اداره پست ....سر آریاشهر.....به اون آقاهه که مثِ استاداسدیه دادم نامه مو گفتم واسه لادن بفرستدش....واسش می دونی چی نوشتم؟....نمی دونی؟!...نوشتم میام اصفهان....نوشتم میام ببینمت.....گفتم بیاد دنبالم....گفتم که منم دوسش دارم.....رفتم خونه..نامه شو برداشتم و یه بلیط خریدم...))بلیط ،چروک و با گوشه پاره از جیبش می آید بیرون.نوشته آقای طبایی ،یک نفر ،اصفهان،صفه.((اومدم اصفهان پیش لادن.شما می دونی کجاس؟ ......نمی دونی؟! ...نامه شم همراهمه ......ایناهاش.....شما بخون خودت ببین که دوسم داره....منم دوسش دارم....))نامه را چهار تا کرده از جیب پیرهن راه راه می کشد بیرون،می دهد دستم.قطره ها روی کلمات می نشینند و چند لکهءجوهری نامه و کلمات کج و ماوجش را محاصره می کند.نامه بد خط و با صدای کامیار نوشته شده.می خوانم و حدس می زنم کار خود کامیار است.باران دارد ذره ذره جان می گیرد.یقه هایم را می دهم بالا.چهارباغ پایین را نشان کامیار می دهم و می روم آنطرف خیابان.اتوبوسی متوقف با هزار نفر،صد نفر،ده نفر آدم خیس منتظر است.به خوابگاه بر می گردم.کامیار را از پشت شیشه های اتوبوس می بینم که هنوز از جایش تکان نخورده.ایستاده و به اتوبوس ،به من ،به آدمهای خیس خیره است.باران تند تر می کند و دیگر نمی توانم ببینمش.فردا جای اینکه در دانشگاه پیاده شوم کنار آبمیوه فروشی پیاده می شوم.کامیار نیست.سرم پایینست.کنار تیربرقِ جلوی آبمیوه فروشی،بلیطی مچاله افتاده.بازش می کنم و بین لکه ها جوهر و گل می خوانم:آقای طبایی.می خوانم ترمینال صفه.بر می گردم طرف درب اصلی دانشگاه.بین دخترها پی لادن می گردم.از علیرضا می پرسم داروسازی لادن ندارد.در ذهنم مرور می کنم.لادن....لادن...لادن.خالیم از لادن.در بیمارستان الزهرا، دلپیرو همه را دمغ کرده. اینترنها ،رزیدنتها ،اساتید ، پرستارها،نگهبانها،بیماربرها،مریضها،همراهها.دم در پاویون به دختری محکم تنه می زنم.بر میگردد و کلمه ای روی لبها می ماند.پاویون کسی نیست.کیفم را روی یکی از تختها می اندازم و نامه لادن را باز می کنم.چند بار می خوانم.به دقت.از اول تا آخر.بین کلمه ها می گردم.باید چیزی باشد.نشانی،آدرسی،قراری.از بخش زنگ می زنند.مریض تخت چهار ریه اَرِست کرده.می دوم.چهل و پنج دقیق احیا ،شرح احیا و جملهءآخر:متاسفانه علیرغم کلیه اقدامات بیمار در ساعت شانزده و سی دقیقه فوت نمود.از اتاق بیرون که می آیم،دخترِ دمِ پاویون را می بینم که گریه می کند.نگاهش سرسری و کنجکاو می پایدم.باز دراز می کشم در پاویون و نامه لادن را زیرو رو می کنم.تلفن زنگ می زند.تخت پنج،تخت شش،تخت ده،یازده ،سیزده.نامه تمام نمی شود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/27ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
می داند که لحظه ای در آستانهءدر درنگ می کند...و می داند که آنجا مناسب ترین جا برای گذراندن این روزها بود و کار خویش را به جانشینی قوی و خوش بنیه که به عرصه می رسد واگذار می کند...ومی داند که او مناسب ترین فرد برای روزگار خود خواهد بود.
مقدمهءبرگهای علف،والت ویتمن،1855 نامه بیست و هفتم: میثم گُله،پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه است.می نویسد،سخنرانی می کند و سخنرانی ها را به هم می زند.دربارهءامقلاب در نیکاراگوئه و عوامل لغزش سیاسی و اقتصادی حزب کارگر در هائیتی کتاب می خواند.میثم گُله تا وقتی که با مادمازل ،عیالش،ازدواج نکرده همچنان یکی از فعالترین و اساسیترین ارکان جنبش چپ در خاورمیانه علی الخصوص در دانشگاه اصفهان و علی الخصوص در دانشکدهءداروسازیست.اما بعد از ازدواج با مادمازل می شود فعالترین مسوول فنی های داروخانه های اصفهان.شبها کتابهایش را درباب جامعه شناسی امپریالیسم و نگرش های چپ در سومالی بر می دارد و زیر عکس چگوارا می نشیند و برایم حرف می زند.تا وقتی که هر دو کتابهای درسیمان را جمع کنیم و برویم کتابخانه.میثم گُله صد و پانزده کیلوست.صد و هفتاد سانت قد دارد و برجسته ترین شکم خوابگاه و زیباترین پالتوی اصفهان متعلق به اوست.آشپزیش مخصوصا وقتی چیزی برای خوردن نیست حرف ندارد.مادمازل را بیشتر از هر کسی دوست دارد اما چون مادمازل با جنبش چپ چندان میانه ای ندارد و همین جلسات انجمن اسلامی را هم از سر بیکاری می آید ،گُله ناچار از صحنهءسیاسی کنار می رود و می شود شوهر خوب مادمازل.سری که درد ندارد دستمال نمی بندند.این را مادمازل می گوید. من هم تایید می کنم و من ومیثم در راه پله های ساعت یک و نیم صبح خوابگاه شمارهءدوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان وقتی صدامان را آنقدر پایین آورده ایم که حتی گربهءخوابگاه هم نمی شنود،چراغ جنبش چپ را در خوابگاه زنده نگه می داریم.میثم می گوید ،از تاریخ انقلابها می گوید،از دموکراسی و لیبرالیسم وخطری که همان لحظه روی راه پله ها دارد تهدیدمان می کند می گوید. :میثم،فریدون رو خوند؟ :تا اونجایی که دارن میبرنش ایران خوندم. میثم رُمان نمی خواند.داستان نمی خواند.کتاب هنوز زیر تخت منست و اصلا یادم رفته که به گُله بدهمش.اما گُله در مصاحبه ای با نشریهءدانشجویی انجمن چندجا از رمان اسم می آورد.گُله چشمک می زند و می گوید که:(( آرش جونم! بریم کتابخونه.))مادمازل زنگ می زند همان وقت و میثم یک ربع با عیالش حرف می زند.روی راه پله ها می نشینم.پدربزرگ جنبش چپ شکمش را می خاراندو می بینم که سرخ می شود و زرد می شود و سفید می شود.می رویم کتابخانه.باران روی آسفالت خوابگاه ضرب گرفته و پاییز دارد نقش بازی می کند برایمان.درس می خوانیم.من روی یک میز ،گُله چند میز آنطرفتر.ساعت سه هر دو به هم نگاه می کنیم و به اتاقهامان می رویم.من ،روی تختم دراتاق سیصد و دو دراز می شوم،میثم،چند اتاق آنطرفتر،روی تخت اتاق سیصد و شش.با علیرضا و اعلیحضرت فردا روی نیمکتی پشت دارو نشسته ایم که گُله می آید.خسته است و زیر چشمهایش گود افتاده.می گوید که تا عصر با عیال می رود بیرون و شب می آید خوابگاه.می گوید که شاید شب برود خانه پدرزنش که سپاهان شهر است.پدر بزرگ جنبش چپ و اعلیحضرت با هم می روند.اعلیحضرت می رود به خوابگاه شماره چهار.گُله می رود تا با مادمازل شهر را گشت بزند.من وعلیرضا نیم ساعتی باز می نشینیم.خسته ام.بلند می شوم و از علیرضا خداحافظی می کنم.گُله شب خوابگاه نمی آید.من تنها می روم کتابخانه. ساعت یک و نیم پدربزرگ جنبش چپ تلو تلو خوران از جلوی پنجره کتابخانه رد می شود.دم در خوابگاه می بینیمش.گُله یک ربع به ساختمانهای سپاهان شهر و سیستم فاضلاب آن فحش می دهد.حتی تصمیم می گیرد در آنجا کودتا کند .می برمش تا اتاقش. می خوابانمش روی تختش و صبر می کنم که خوابش ببرد.مادمازل زنگ می زند به گوشی میثم .می گویم که خوابیده و حالش خوبست.در تاریکی اتاق سیصد وشش نیم ساعت می نشینم.باران بند نیامده هنوز.انگار آسمان تصمیم دارد دو سال خشکسالی را یک هفته ای جبران کند.می روم روی تخت اتاق سیصدو چهار .کتابهایم را در کتابخانه جا گذاشته ام. مهم نیست .فردا صبح برشان می دارم.مهم اینست که حال پدربزرگ جنبش چپ خاورمیانه خوبست و حالا روی تختش بیهوش افتاده ونمی فهمد که اصفهان را باران دارد خیس خیس می کند.بارانی که فردا صبح خبری از آن نیست.بارانی که تو را در خود مخفی می کند و نگاهی در دل زاینده رود را خط خطی می کند.بارانی که جیغهای دور از مارا مخفی می کند خفه می کند.صبح که می روم کتابهایم را بردارم می بینم تمامش خیس آبست.انگار کسی تمام شب با آنها زیر باران بوده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/22ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
هنگامی که باردیگر شب فرا رسید و خروش یکنواخت موجهای سرکش در مسیر باد سرماآور به گوش آنهاآمد،آنوقت بود که فهمیدند خشم دریا و قهر امولج ممکنست چه به روز سرنشینان یک زورق کوچک آواره و توفان زده بیاورد...
زورق بی حفاظ،استیفن کینگ نامه بیست و ششم: ناهید مصمم بود.هیچ وقت آنقدر مصمم نبود. :این هنوز دهنش بوی شیر می ده ناهید.بدهیمش دست این مرتیکه ءگاراژدار؟ ناهید به فروغ یاد می داد که خانهءشوهر چه باید بکند وچه نکند.عکس فروغ در لباس عروسی کنار مردک گاراژدار در هال روی میز ناهار خوریست .عشوه های فروغ برای پیرمرد را هیچ کس فراموش نمی کند.سالهایی که فروغ یاد گرفت خانه شوهر کجاست و آقای فدایی کیست و چه قدر خورشت بادمجان دوست دارد سالهای خوشی فروغ بودند با فدایی بزرگ.این را هیچ کس نفهمید که چطور فروغ عاشق این پیرمرد خنزرپنزی شده بود را هیچ کس نفهمید.یعنی ناهید می دانست؟خدا عالمست و فروغ و ناهید که بعد یک ساعت حرف زدن در اتاق خواب فروغ آمدند بیرون و آثار تصمیم روی صورت کشیده و ظریف ناهید پیدا شد.با این همه کسی هم نمی داند که اولین شب زناشویی هم برای فروغ شب غریبی بود.این حس که عشقش بیشتر جای پدرش است و این فکر که پوست چروکیدهءفدایی شبیه تنهءدرختهای چندین سالهءییلاقست.اینطور بود که فروغ خیلی زود شکست.سی سالش که شد عین پنجاه ساله ها حرف می زد و پنجاه سالگیش را کسی نمی توانست تحمل کند.شصت ساله بود که چشمهایش کم سو شد و در بیمارستان فهمید که مرض قند آن چشمهای درشت را کم سو کرده است.و این مرض قند خودش به تنهایی سه نفر از فامیل را کشته بود.مرضی که کار ناهید را به دیالیز کشاند.کلیه های عمو علی را ویران کرد .همین مرض بود که یقه پسرک بزرگترش را در ینگه دنیا هم گرفت و کشاندش روی تخت بیمارستان.علیرضا که افتاد بیمارستانی در غربت ،فروغ لباسها و پنجاه و شش سالگیش را جمع کرد و خوش خوشان رفت آن طرف دنیا.رفت لندن پیش پسرکش.دو تا نامه از فروغ ته گنجه ناهید هست.کلمه ها برای ناهید بی معنایند اما دست خط دخترکش را خوب می شناسد.خودش یادش داده بود که ر را بکشد و ب و ت و پ را سر بالا بنویسد.بعد از آن دیگر خبری از فروغ نشد.یک بار برادر فدایی زنگ زده بود و گفته بود که زمینهای فدایی بی صاحب افتاده اند در بندر انزلی.ناهید هم نمی دانست چه کار کند.چه بگوید.گفت فروغ رفت.خبری از فروغ ندارد و دیگر نمی دانست.فروغ بچه هایش را خودش بزرگ کرده بود.فروغ فدایی را هم پیر کرده بود، تا دم قبر بدرقه اش کرده بود و بعد برگشته بود که به بچه هایش برسد.نوه های ناهید و پدر بزرگ را فروغ یک تنه فرستاد لندن که درس بخوانند. وقتی فدایی بزرگ در قبرستان همیشه بارانی و گل آلود بندر انزلی داشت به آواز قورباغه ها و زنجره ها گوش می داد، فروغ خودش یک تنه برای علیرضا زن گرفته بود.ناهید ناخود آگاه یاد آن شبی می افتد که عروسی عظیم بود و همه برادرها و خواهر ها جمع شده بودند.فروغ کنار مینا دراز کشیده بود.آراسته، شوهر مینا ،رییس بانک ملی شعبه ولی عصر است.آراسته قدی دارد اندازه درخت گردوی وسط حیاط خانه شمالی.آراسته از هیچ کس نمی ترسد.همه رییس بانکها دیوانه اند.ناهید اینطور فکر می کند.لا اقل این رییس بانکی که شد شوهر دخترش که دیوانه است.مینا از ترس به آراسته چیزی نمی گوید و بی خبر می آید عروسی برادرش.شب آراسته از تهران می رسد و یکراست می رود به اتاق خواب.آراسته پتو را می زند کنار و فروغ ترسیده و در حال غش عقب عقب می رود.آراسته کم نمی آورد و صدایش را می اندازد در گلویش که:(( تو شوهرت می دانه آمدی اینجا؟)) صدای آراسته همه را بیدار می کند.رنگ صورت مینا زرد می شود.سرخ می شود.مشت و لگدهای آراسته روی تن نحیف مینا پایین می آید.فدایی که صدای آراسته را شنیده بوده ،می پرد وسط قائله و دستهای آراسته را می گیرد.پیرمرد داد می زند:((باید این مرتیکهءکمونیست بی شرف رِ اعدامش کنیم.))آن وقت پدر یزرگ می فهمد که چرا ناهید اینقدر مصمم از اتاق خواب بیرون آمده و گفته این کار باید بشود.عظیم بدو بدو می رود که شلنگ را از حیاط بیاوردو آراسته را همانجا اعدام کنند.اما زور آقای رییس بانک از دستهای نحیف فدایی بیشتر است.آراسته فرار می کند وهمانشب بر می گردد به تهران.اینطور می شود که آراسته از اعدام شدن توسط اعضای خانواده جان سالم به در می برد.مینا یک ماهی پیش ناهید می ماند بعد با عظیم می روند تهران که مبادا باز آراسته بخواهد غلط اضافی بکند. ناهید می خندد حالا.بلند بلند هم می خندد.دلش خوش است از اینکه پسرها و دامادش می خواستند این مردک دراز قد را اعدام کنند.آن هم با شلنگ.ناهید مثل دختر چهارده ساله ای می خندد.دلش می خواهد برقصد مادر بزرگ.حتی نیم قری هم می آید.چشمهای عمو علی چهارتا شده ،وسط هال.مادرش را نگاه می کند.ناهید نمی تواند جلوی خندیدنش را بگیرد.به عمو چشمک می زند و بلند می گوید:((پدرسگ))می رود طرف آشپزخانه.عمو مات می ماند.می گوید:((خیلی ممنون ماما جان...))بعد زیر لب می گوید که: (( انگاری ما ...خُل تریشان نیستیم...مامای خودمونم همچی گاهی ریپ می زنه ها!؟)) ناهید می نشیند روی صندلی آشپزخانه.در کمرش دردی می پیچد.مال قر دادن هشتاد سالگیست.پدر بزرگ از روی ویلچر از آنطرف هال سری تکان می دهد.می خندد.صدایش می پاشد در تمام هال که :((جوان شدی ناهید...))ناهید می خندد.مادر بزرگ می خندد.همه تهران چشم شده اندو مادر بزرگ دیگر خنده اش بند نمی آید تا وقتی که چشمش می افتد به کد شیراز اول شماره ای که روی تلفن افتاده.عمو علی گوشی را بر می دارد و می رود به اتاق خواب و پچ پچ می کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مادر بزرگ در دلش می گوید :((می دهم اعدامت کنند،پدر سگ!))و می خندد ،می خندد،می خندد.همه تهران خوابیده اند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
پاهای ما می خواهند راهی را که به سویش روانیم به یاد آورند.
شعر گزارش ،از مجموعه سفر در دل تاریکی،ویلیام استافورد نامه بیست و پنجم: اعلیحضرت ،من و آرمین .عکس را چروک و شکسته از کیفم در می آورم.اعلیحضرت چهره ای ماسکه دارد.عینک آستیگمات چشمهایش را پوشانده.من و آرمین می خندیم.آرمین تار را مثل کمانچه دست گرفته.بغل دستی ام خواب است و اتوبوس می پیچد و می رود.می چرخد و می رود.کمک راننده با دو تا دختر صندلیهای جلو ور می زند .ابرها آسمان را احاطه کرده اند.اعلیحضرت بلند می شود و از پاکت وینستون لایت نخی را بیرون می کشد.آرمین به سیگار حساسیت دارد.من و اعلیحضرت می رویم به بالکن و سیگار می کشیم. اعلیحضرت می گوید که می خواهد زود برود.جایی بند نمی شود.آرمین تارش را دستش گرفته و چیزی می زند و خودش هم می خواند.ما نمی شنویم از بالکن.صدای ماشینها و همهمه مدام آدمها گوشهامان را پر کرده.اعلیحضرت به حفاظ بالکن تکیه می دهد .ساکتست.می گوید بیا تا دروازه شیراز با هم برویم.نمی خواهم بروم.تحریکم می کند که دختر بازی می کنیم.نمی خواهم بروم.می خواهم پیش آرمین بمانم بیشتر.تارش را نشنیده ام.اعلیحضرت دیگر چیزی نمی گوید.چشمهایش می روند طرف دورها.ته سیگارش را می اندازرد یایین بالکن و با نگاه تعقیبش می کند که ببیند کجا می افتد.من در بالکن را باز می کنم و می روم داخل.بیرون سرد است.سوز دارد.آرمین چهارگاه می زند.اما خودش شور دوست دارد.همیشه می گوید.بعد چند تصنیف آشنا را می زند و می خواند.لپهایش گل انداخته اند.همینطور می زند و می گوید فرانک خیلی خوشگلست و فرانک را امروز ندیده و چقدر دلش تنگ شده برای فرانک.می گوید سه نفری برویم تهران یا شیراز یا جنوب،گشتی بزنیم.می دانم که هیچ وقت سه نفری هیچ جایی بیرون از این شهر نمی رویم.اعلیحضرت می آید داخل.بی قرارست.مدام دور اتاق می چرخد.می خواهد که من هم با او بروم.نمی خواهم.اما به آرمین می گویم در گوشی و آرام می گویم.طوری که اعلیحضرت نشنود می گویم که باید بروم.آرمین سر تکان می دهد.بعد بلند می گوید:(( پس کی می ریم قشم؟))می گویم من که رفتم خوابگاه ساکم را ببندم.اعلیحضرت می خندد.آرمین و من هم .شالگردنها می روند و دور گردنهامان را می پوشانند.چهار باغ بالا با این همه سرما شلوغ است.جایی می ایستیم من و اعلیحضرت و شیر گرم می نوشیم و باز راه می افتیم.تا دروازه شیراز حرفی نمی زنیم من و اعلیحضرت.سلمان زنگ می زند که دارد از در دانشگاه بیرون می آید و دروازه شیراز قرار می گذاریم.اعلیحضرت آن طرف میدان سوار تاکسی می شود.سلمان زودتر از ما رسیده و دوتایی رفتن اعلیحضرت را تماشا می کنیم. به خوابگاه که می رسم ،تاریک شده است.بهداشتی ها،دندانیها و داروها در راهروها می روند و می آیند.میثم گله با مصیبت کنار در اتاق نشسته اند و حرف می زنند.من هم کنارشان می نشینم. :گُله !فریدون و خوندی؟ :نه.رسیدم اونجایی که دارن می برنش ایران. :بابا!این یارو پوا نمی ده،کسکش.رفتم در داروخونه،گفتم مسخره کردی مارو؟داشت شرتشو خیس می کرد. :تو راهش رو بلد نیتسی آخه... گُله شکمش را می گیرد دستش.ملچ و مولوچ می کند. :ما که با عیال رفتیم پولمونو گرفتیم.ساعتی دو و پونصد واس اِخ می کرد،تو رودر باستی سه تومن داد. :وللش.فردا فارمو رو چی کار کنیم.خداییش منم بیدار کنیا... :بابا!یکی باس منو بیدار کنه...به عیال سپردم خیلی باکلاس و تپل منو بیدار کنه...میام در اتاق تورم بیدارت می کنم... :باهم می ریم دانشکده ها. :آرش !تو کی می ری؟ :شش ،شش و ربع. :ها...خب منم بیدار کن دیگه... :من که روی عیال گُله جونم حساب کردم...خودمم داغونم...الان بیهوش می شم. :پاشیم...پاشیم....می یای کتابخونه درس بخونیم...امتحان هفته دیگست ها! :نه!بخوابم...فردا شب می یام... :تو چی ،آرش؟ کتابهام را برمی دارم و با پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه می رویم کتابخانه.شلوغست و زمزمه ترم جدیدیها که با حرارت ور می زنند هم هست.گُله هیس هیس کنان یک گوشه ای می نشیند.من هم گوشهءدیگری پیدا می کنم.کتابم را باز می کنم و می خوانم.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مصیبت هم سر و کله اش پیدا می شود.لابد استرس امتحان برش داشته است.گُله می آید بالای سرم.یواش حرف می زنیم. :آرش جونم... :بله،گُله جونم. :آرش جوووونم. :بللله گُله جونم. :بریم بالا دیگه،خب...من خوابم می یاد. :گُله جوونم. :بللله آرش جونم. :گُله جونم. :بببله آرش جونم. :تو برو بالا بگیر بخواب من با مصی می یام.دوتا بخش دیگه مونده... :باشه آرش جونم. می خندیم و گُله می رود.مصیبت و من چشمکی می زنیم و باز سکوت می شود.کتابخانه کم کم خلوت و خلوت تر می شود.دو مصیبت هم می رود.می گوید اِی خر خون و می رود. ساعت سه می شود.چهار می شود.صدای جیغی از دورها می شنوم.بعد بار همه جا ساکتست.کتابم را می بندم.می روم دم در کتابخانه.سیگاری روشن می کنم و می کشم.دوباره بر می گردم.کتابم باز است.می خوانم.تا سرم را بلند می کنم و سایه ای می بینم از پنجره.چشمهایم را باز و بسته می کنم و چقدر خسته است پلکهایم.چند خط گوشه کتابم می نویسم.کتاب را می بندم.و دوباره بازش می کنم و چند خط دیگر می نویسم.ورق می زنم.بالای صفحه ای اسم تو را نوشته ام و پایینش شماره تلفنت.کتاب را می بندم.زمزمه ای می شنوم.سرم را بلند می کنم.یک ترم جدیدی که تابحال ندیده امش دارد بلند بلند گوشه ای درس می خواند.نگاه عصبی من را که می بیند صدایش را کم می کند.نفهمیده ام کی داخل کتابخانه شد.موهایش بلند است و پریشان.پوست سفیدی داردو دستهای کشیده دخترانه.چشمهایش خوشگلند تقریبا.کمی چاقست و ....خنده ام می گیرد که این همه دقیق نگاهش کرده ام.اما ترم جدیدی نیست.دارد کتابهای مارا می خواند.شاید از این ترم جدیدیهای جوگیر باشد.سرم را می اندازم پایین.زمزمه اش بالا و پایین می رود.تا جایی که قطع می شود.سرم را بلند می کنم.سر جایش نیست.از آن تی شرت آبیهای من داشت.نیم ساعت می گذرد.یک ساعت می گذرد و من امشب هم نخوابیده ام.ساعت شش است. می روم به اتاق.تی شرت آبی ام سر جایش نیست.اعصابم را خراب می کند این.لباسهایم را می پوشم و شش و ده دقیقه در ایستگاه سرویسم.یادم رفته است مصیبت را بیدار کنم.عیال گُله بیدارشان می کند.گیج و با چشمهای سرخ خواب به اورژانس الزهرا می رسم.اینجا چند ساعتی هست که آفتاب طلوع کرده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
پاهای ما می خواهند راهی را که به سویش روانیم به یاد آورند.
شعر گزارش ،از مجموعه سفر در دل تاریکی،ویلیام استافورد نامه بیست و پنجم: اعلیحضرت ،من و آرمین .عکس را چروک و شکسته از کیفم در می آورم.اعلیحضرت چهره ای ماسکه دارد.عینک آستیگمات چشمهایش را پوشانده.من و آرمین می خندیم.آرمین تار را مثل کمانچه دست گرفته.بغل دستی ام خواب است و اتوبوس می پیچد و می رود.می چرخد و می رود.کمک راننده با دو تا دختر صندلیهای جلو ور می زند .ابرها آسمان را احاطه کرده اند.اعلیحضرت بلند می شود و از پاکت وینستون لایت نخی را بیرون می کشد.آرمین به سیگار حساسیت دارد.من و اعلیحضرت می رویم به بالکن و سیگار می کشیم. اعلیحضرت می گوید که می خواهد زود برود.جایی بند نمی شود.آرمین تارش را دستش گرفته و چیزی می زند و خودش هم می خواند.ما نمی شنویم از بالکن.صدای ماشینها و همهمه مدام آدمها گوشهامان را پر کرده.اعلیحضرت به حفاظ بالکن تکیه می دهد .ساکتست.می گوید بیا تا دروازه شیراز با هم برویم.نمی خواهم بروم.تحریکم می کند که دختر بازی می کنیم.نمی خواهم بروم.می خواهم پیش آرمین بمانم بیشتر.تارش را نشنیده ام.اعلیحضرت دیگر چیزی نمی گوید.چشمهایش می روند طرف دورها.ته سیگارش را می اندازرد یایین بالکن و با نگاه تعقیبش می کند که ببیند کجا می افتد.من در بالکن را باز می کنم و می روم داخل.بیرون سرد است.سوز دارد.آرمین چهارگاه می زند.اما خودش شور دوست دارد.همیشه می گوید.بعد چند تصنیف آشنا را می زند و می خواند.لپهایش گل انداخته اند.همینطور می زند و می گوید فرانک خیلی خوشگلست و فرانک را امروز ندیده و چقدر دلش تنگ شده برای فرانک.می گوید سه نفری برویم تهران یا شیراز یا جنوب،گشتی بزنیم.می دانم که هیچ وقت سه نفری هیچ جایی بیرون از این شهر نمی رویم.اعلیحضرت می آید داخل.بی قرارست.مدام دور اتاق می چرخد.می خواهد که من هم با او بروم.نمی خواهم.اما به آرمین می گویم در گوشی و آرام می گویم.طوری که اعلیحضرت نشنود می گویم که باید بروم.آرمین سر تکان می دهد.بعد بلند می گوید:(( پس کی می ریم قشم؟))می گویم من که رفتم خوابگاه ساکم را ببندم.اعلیحضرت می خندد.آرمین و من هم .شالگردنها می روند و دور گردنهامان را می پوشانند.چهار باغ بالا با این همه سرما شلوغ است.جایی می ایستیم من و اعلیحضرت و شیر گرم می نوشیم و باز راه می افتیم.تا دروازه شیراز حرفی نمی زنیم من و اعلیحضرت.سلمان زنگ می زند که دارد از در دانشگاه بیرون می آید و دروازه شیراز قرار می گذاریم.اعلیحضرت آن طرف میدان سوار تاکسی می شود.سلمان زودتر از ما رسیده و دوتایی رفتن اعلیحضرت را تماشا می کنیم. به خوابگاه که می رسم ،تاریک شده است.بهداشتی ها،دندانیها و داروها در راهروها می روند و می آیند.میثم گله با مصیبت کنار در اتاق نشسته اند و حرف می زنند.من هم کنارشان می نشینم. :گُله !فریدون و خوندی؟ :نه.رسیدم اونجایی که دارن می برنش ایران. :بابا!این یارو پوا نمی ده،کسکش.رفتم در داروخونه،گفتم مسخره کردی مارو؟داشت شرتشو خیس می کرد. :تو راهش رو بلد نیتسی آخه... گُله شکمش را می گیرد دستش.ملچ و مولوچ می کند. :ما که با عیال رفتیم پولمونو گرفتیم.ساعتی دو و پونصد واس اِخ می کرد،تو رودر باستی سه تومن داد. :وللش.فردا فارمو رو چی کار کنیم.خداییش منم بیدار کنیا... :بابا!یکی باس منو بیدار کنه...به عیال سپردم خیلی باکلاس و تپل منو بیدار کنه...میام در اتاق تورم بیدارت می کنم... :باهم می ریم دانشکده ها. :آرش !تو کی می ری؟ :شش ،شش و ربع. :ها...خب منم بیدار کن دیگه... :من که روی عیال گُله جونم حساب کردم...خودمم داغونم...الان بیهوش می شم. :پاشیم...پاشیم....می یای کتابخونه درس بخونیم...امتحان هفته دیگست ها! :نه!بخوابم...فردا شب می یام... :تو چی ،آرش؟ کتابهام را برمی دارم و با پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه می رویم کتابخانه.شلوغست و زمزمه ترم جدیدیها که با حرارت ور می زنند هم هست.گُله هیس هیس کنان یک گوشه ای می نشیند.من هم گوشهءدیگری پیدا می کنم.کتابم را باز می کنم و می خوانم.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مصیبت هم سر و کله اش پیدا می شود.لابد استرس امتحان برش داشته است.گُله می آید بالای سرم.یواش حرف می زنیم. :آرش جونم... :بله،گُله جونم. :آرش جوووونم. :بللله گُله جونم. :بریم بالا دیگه،خب...من خوابم می یاد. :گُله جوونم. :بللله آرش جونم. :گُله جونم. :بببله آرش جونم. :تو برو بالا بگیر بخواب من با مصی می یام.دوتا بخش دیگه مونده... :باشه آرش جونم. می خندیم و گُله می رود.مصیبت و من چشمکی می زنیم و باز سکوت می شود.کتابخانه کم کم خلوت و خلوت تر می شود.دو مصیبت هم می رود.می گوید اِی خر خون و می رود. ساعت سه می شود.چهار می شود.صدای جیغی از دورها می شنوم.بعد بار همه جا ساکتست.کتابم را می بندم.می روم دم در کتابخانه.سیگاری روشن می کنم و می کشم.دوباره بر می گردم.کتابم باز است.می خوانم.تا سرم را بلند می کنم و سایه ای می بینم از پنجره.چشمهایم را باز و بسته می کنم و چقدر خسته است پلکهایم.چند خط گوشه کتابم می نویسم.کتاب را می بندم.و دوباره بازش می کنم و چند خط دیگر می نویسم.ورق می زنم.بالای صفحه ای اسم تو را نوشته ام و پایینش شماره تلفنت.کتاب را می بندم.زمزمه ای می شنوم.سرم را بلند می کنم.یک ترم جدیدی که تابحال ندیده امش دارد بلند بلند گوشه ای درس می خواند.نگاه عصبی من را که می بیند صدایش را کم می کند.نفهمیده ام کی داخل کتابخانه شد.موهایش بلند است و پریشان.پوست سفیدی داردو دستهای کشیده دخترانه.چشمهایش خوشگلند تقریبا.کمی چاقست و ....خنده ام می گیرد که این همه دقیق نگاهش کرده ام.اما ترم جدیدی نیست.دارد کتابهای مارا می خواند.شاید از این ترم جدیدیهای جوگیر باشد.سرم را می اندازم پایین.زمزمه اش بالا و پایین می رود.تا جایی که قطع می شود.سرم را بلند می کنم.سر جایش نیست.از آن تی شرت آبیهای من داشت.نیم ساعت می گذرد.یک ساعت می گذرد و من امشب هم نخوابیده ام.ساعت شش است. می روم به اتاق.تی شرت آبی ام سر جایش نیست.اعصابم را خراب می کند این.لباسهایم را می پوشم و شش و ده دقیقه در ایستگاه سرویسم.یادم رفته است مصیبت را بیدار کنم.عیال گُله بیدارشان می کند.گیج و با چشمهای سرخ خواب به اورژانس الزهرا می شوم.اینجا چند ساعتی هست که آفتاب طلوع کرده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
به احتمال قوی،انگیزهءبشردوستی،بسیار بیشتر از انگیزهءعلمی در بوجود آوردن جامعه شناسی نقش داشته است.افراد...آنچنان در پی بهبود شرایط اجتماعی کوشا هستند که به زودی تلاش برای گسترش یک جامعه شناسی علمی امری اجتناب نا پذیر خواهد شد.
جامعه شناسی عمومی،آلبیون اسمال،1905 نامه بیست و سوم: من می دانم که قدم زدن راه چاره ایست برای فراموش کردن.پس زیاد با علیرضا در چهار باغ بالا و خیابان نظر غربی،خیابان نظر شرقی،خیابان میر ،کنار سیو سه پل قدم می زنم. در این روزهایی که دیگر کسی برایم آشنا نیست .زیاد با سلمان کنار پل بزرگ مهر،پل چوبی،ناژوان،چهار باغ پایین ،آمادگاه قدم می زنم.اما فراموشم نمی شود.همین که به اتاق به هم ریخته و نا مرتب خوابگاه می رسم،نقشها و رنگها در تاریکی اتاق روی در و دیوار ظاهر می شوند.کلاسها و امتحانها تنها چیزهایی هستند که هنوز دقیق و روشن می توانم به آنها فکر کنم.الباقی چیزها گنگند،محوند.آدمهای خیابانهای اصفهان مثل هاله های خالی از خاطره ای کنارم می گذرند و در چشمهاشان در دستهاشان پی فراموشی می گردم.نسیانی از جنس چشمهای تو شاید، که چه دیر و بی قواره بعدها که من نیستم سر و کله اش پیدا می شود .زمستانها اما زیر پتو زیر تاریکی امنم. نامه ای ندارم من.اسمی ندارم من.صدایی هم ندارم. فقط گاهی علیرضا یا سلمان اسمم را صدا می کنند.باقی جاها می شوم آقای دکتر می شوم آقای میم.آقای گاف.آقای خ.و آرش نمی شوم اما.برف این سالی که در آنم فراوان و بی حسابست.سرما آدمها را زیباتر می کند.کاپشنها و شالگردنهایی که به خاطر زمستان بیرون می کشی و می پوشی.انگار هر چه پوشیده تر باشند زیباترند.خوابگاه ساکت می شودو شبها طولانی تر.اسمها زیر گوشی زمزمه می شوند و دیگر دلم نمی خواهد که تمام شود این فصل.یک شب که مهمانم جایی می فهمم که شلوغی هم برای من می شود مکان امن.جایی که خودم را لای آدمهایی که می رقصند و می پاشند و می ریزند قایم می کنم.اینست که از خیابانهای شلوغ لذت می برم نه از خلوتهای این شهر که خلع سلاحم می کند و بی دفاع منتظر می مانم تا کسی پیدا شود و نیش چاقو را نشانم دهد.نشانه ها فراوان به هیچ می رسند اما وقتی نشانه ها اندکند تاویل و اتفاق رک و بی پرده پوشی شکل می گیرند.آن وقت تنهایی.کسی نیست به دادت برسد.علیرضا هنوز شعر می خواند و گوش می دهم لابلای شلوغی چهارباغ.برف شانه ها را سپید کرده .سر سوپر مارکت شبنم آدم برفی ساخته اند که کلاه هم دارد و هویج هم دارد.دو تا ذغال چشمها هم سر جایشان هستند اما هیکل آدم برفی کج و مج است.سلمان هنوز دارد شعر می خواند و از دوستان قدیمی و جدید حرف می زند.سر چهار راه نظر هم یکی دیگر ساخته اند.این یکی فقط ذغال چشمها برایش مانده.پسرکی بیست و چند ساله کنارش هویج را گاز می زند.اعلیحضرت ساکت و با سیگار گوشه لب کنارم می آید هنوز.کنار سی و سه پل دارند یک آدم برفی دیگر می سازند.سه تا پسردبیرستانی اند و به دخترها گلوله برف پرتاب می کنند.مهرنوش چشمهایش در آب زاینده رود دو دو می زند.آنطرف پل دو تا دختر با روپوش سرمه ای و کاپشنهای صورتی و قهوه ای برفها را دارند جمع می کنند.دستکشهای چرمی به دست دارند و نگاههای خیره پسرها را با چشم قره جواب می دهند.رضا می گوید این دل دلدادگی قصه دلک منست ،علی و ماسیمو می خندند.کنار آمادگاه با پارو برف را گوشه ای جمع می کنند.آدم برفی بیرون می آید از این کپه؟تو آرام آرام آواز می خوانی.دروازه دولت بوی بریانی می دهد.دروازه دولت برف نمی آید.شلوغ است و از دو طرف به دو بیمارستان آموزشی دانشگاه می رسد.سمت راست بیمارستان خورشید ،سمت چپ،بیمارستان کاشانی.کسی همراهم نیست و من تنها بر می گردم.آمبولانسی آژیر می کشد و ویراژمی دهد.دو سرم آویزانند .و کسی خم و راست می شود پشت آمبولانس.انگار دارند احیا می کنند.در دلم می گویم یک نفر دیگر هم رفت.قدمهایم تند می شود.کم کم دیگر دارم تقریبا می دوم تمام چهار باغ را.می ترسم.می ترسم از نگاهی که از دل زاینده رود بدرقه ام می خورد.روی برفها سر می خورم.سکندری می خورم و دستهایم را ستون می کنم که سرم نخورد به زمین.چند نفر بر می گردند و نگاهم می کنند.بلند می شوم.وسط چهار باغ بالا بلند می شوم.خودم را می تکانم و راه می افتم.در خوابگاه سه تا آدم برفی بزرگ و کوچک کنار هم ساخته اند.نه ذغال چشمها ،نه کلاه ،نه هویج.خوابگاه خلوتست.همه بیرونند.کتابهایم را در می آورم.می گردم بینشان.چیزی نیست که نخوانده باشم .کاش از آمادگاه چیزی خریده بودم.کتاب ساختار را دوباره دستم می گیرم و شروع می کنم.چند صفحه بیشتر نخوانده ام که تلفن زنگ می زند.دختریست و همین که سلامش می آید قطع می کنم.دو بار دیگر زنگ می زند و باز من قطع می کنم.تلفن را می کشم.موبایلم زنگ می زند.به مادرم می گویم که خوبم.برف می آید و فردا شب بیمارستانم و همین. چراغ را خاموش می کنم.دراز می کشم روی تخت و در تاریکی ،بی که کاغذ را ببینم،می نویسم.می نویسم.آن دیگری...گوش می دهد.من می نویسم.نمی بینیمش آن وقت.اما همانجا کنار دستم با چشمهایی که در تاریکی برق می زنند می دیده که چه می نویسم و می خوانده آرام آرام از جایی درون من.چهار سال می خوانده و می نوشته درون من.تمام نمی شوند کلمات و من خوابم می برد در خوابگاه شماره دوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/19ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
بی گمان برای هیچ کس آسان نیست که با خون سردی تباه شدن تدریجی جسم یک انسان را به نظاره ایستد. لیکن افرادی که خود این وضعیت را تجربه می کنند،شاید دو چندان به دیگر آدمیان نیازمند باشند. پیر شدن و مردن:برخی مسایل جامعه شناختی،نوربرت الیاس،ترجمه:امید مهرگان و صالح نجفی نامه بیست و یکم: علیرضا،من و اعلیحضرت پشت دانشکده داروسازی سیگار به دست و با کمترین کلمات نشسته ایم.مصیبت روی نیمکتی دست راست ما با الهه نشسته است .ماسیمو خیلی دورتر دارد با چند نفر دیگر وراجی می کند و می خندد.مصیبت تازه دفاع کرده و خوش است.الهه هم خوش است.ما هم خوشیم.اعلیحضرت سیگارش را محکم پک می زند طوری که گردی سیگار بدل به بیضی می شود و گاهی حتی سیگار می شکند از کمر.حلقه حلقه های دود بالای سرمان بالا می روند.هیچ کدام حرف نمی زنیم.گاهی دختری رد می شود و چشمهای علیرضا تعقیبش می کنند و باز نگاهش می رود روی زمین. مصیبت و الهه بلند می شوند.می آیند طرف ما ،آنقدر آرام که فکر می کنم صد سال طول می کشد تا به ما برسند.مصیبت می گوید که بزنیم بیرون.من ماسیمو را نگاه می کنم.پنج تایی می رویم روبروی در دانشگاه.تریایی آنجا هست و می رویم داخل تریا.الهه و مصیبت خوش و بیخیال غذا می خورند.علیرضا هم می خندد.اعلیحضرت گوش می کند .چیزی نمی گوید.بعد که از خیابان دانشگاه تا دروازه شیراز و بعد تا هتل پل و تا کنار زاینده رود را می رویم هماعلیحضرت حرفی نمی زند.گاهی فقط می خندد.علیرضا می گوید :((همه لرزش دست و دلم از آن بود که...)) و من پشت سرش می آیم.اعلیحضرت نگاهمان می کند.علیرضا موبایلش را در می آورد و شعرخوانی شاملو را برایمان می گذارد.اعلیحضرت نامفهوم تکرار می کند .مصیبت می گوید که با الهه می روند هتل.بعد از ظهر قرار می گذاریم.علیرضا با من می آید خوابگاه.ماسیمو می رود داروخانه.اعلیحضرت نمی آید.می گوید که باید برگردد.خلوت می خواهد.جدا می شویم.درخوابگاه من و علیرضا دو ساعتی شعر می خوانیم.من چند تا از شعرهایم را برای علیرضا می خوانم و او چند تا از شعرهای هوله را برایم بلند بلند می خواند.خوابمان می برد.هر کدام گوشه ای ولو می شویم.ساعت شش مصیبت زنگ می زند که قرار لغو است.علیرضا می رود.من تا در خوابگاه با علیرضا می روم.تن ماهی می خرم و ماست.تنهایی می نشینم می خورم.تاریک می شود روز تابستان 86 و سر و صدای بچه های خوابکاه از زمین فوتبال می آید.لابلای کتابهایم می گردم.یکی را می کشم بیرون.ساختار.اسم کتاب اینست.می خوانم و سعی می کنم دقیق شوم روی جمله ها.روی کلمه ها.ساعت از دوازده که می گذرد صدای فوتبال قطع می شود.ساعت یک ونیم که می شود در خوابگاه شماره دوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان همه خوابیده اند.بیدام من.ساعت حوالی دو و نیم است که کسی زنگ می زند.دختری می گوید که مرده است و حالا مرده اش دارد با من حرف می زند.خنده ام نمی گیرد اصلا و دو ساعت حرفهایش را گوش می دهم.می گوید که سال 77 در یک تصادف خودش همراه مادر و برادر کوچکترش در یک تصادف رانندگی کشته شده اند. بعد تصادف را جزء به جزءبرایم شرح می دهد.راجع به آن دنیا برایم توضیح می دهد و طوری حرف می زند انگار دارد از وسط برزخ تماس می گیرد.ساعت چهار دیگر حرفهایش را نمی فهمم.آفتاب دارد ذره ذره جان می گیرد.مرده را به حال خودش می گذارم و می خوابم.دختر فردا شبش و پس فردا شبش هم زنگ می زند و اصرار دارد که باور کنم مرده است.قسم می خورم باور کرده ام.حتی می گوید باور نمی کنی می آیم کنار پنجره دست تکان می دهم برایت.باور می کنم.اینطور می گویم و او قبول می کند. قرار می گذاریم که دیگر ساعت دو صبح زنگ نزند.می پرسم که مادر و برادرت هم پیشت هستند.می گوید که در این چند وقت ندیده شان.ولی اگر ببیند هم نمی داند که آیا می شناسدشان یا نه.احتمال می دهد یک بار برادرش را دیده باشد.اما مطمئن نبوده و یابو آب داده.کتاب ساختار تا سه روز بعد هم بیش از چهل صفحه جلو نمی رود.علیرضا را چهار روز بعد پشت داروسازی می بینم.می گوید مصیبت و الهه رفته اند.صبح تا شب دارو خانه می رود و کتاب خوبی نخوانده در این سه چهار روز.از چهار باغ بالا پایین می سریم.پشت هم سیگار روشن می کنیم.می گوید که اخیرا عاشق شده و دختر این جوریست و آنجوری.دانشجوی پزشکیست و ترم چند و قدش اینقدر و چشمهایش آن رنگیست.کنار زاینده رود می نشینیم.چشمهایی از دل آب می پایندمان.سنگینی این نگاه را چهار سالست که حس می کنم. چهار سال تمام. از علیرضا قایم می کنم این را.از تو....قایم نمی کنم.نگاهی بود آنجا ،همیشه که مستاصل و مصیبت زده ام می کرد.اینست که دیگر برنگشتم به این شهر .اینست که فرار می کنم از اصفهان. علیرضا بلند می شود.من هم.بر می گردیم راهی را که آمده ایم.من می روم خوابگاه.علیرضا می رود دروازه تهران.دختر عصر زنگ می زند و می گوید که این آخرین بارست که صدایش را می شنوم.دمغ می شوم کمی .اما به روی خودم نمی آورم.می گویم که مراقب خودش باشد و خداحافظی می کنیم.در خوابگاه شماره دوی علوم پزشکی اصفهان ،شب می شود،نیمه شب می شود.چهار صبح می شود.هنوز منتظرم.منتظر اینکه دختر زنگ بزند.چیزی را یادم رفته که باید از او می پرسیدم.یادم رفته بپرسم اسمش چیست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/08/18ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
میلیونها موضوع هست حتما
واین میلیون ها به معدودی می رسد چنان که شاعری بزرگ به شرم می آید از درخشیدن دو چراغ سفید در میانشان یکی قرمز چه کند شاعری خرد جز قبول دین خود؟ براین,ترجمه هانیبال الخاص،به نقل از سفر آمریکا،جلال آل احمد نامه نوزدهم: تاریخ:22/4/87
صورتجلسه نشست مشترک شهرداران مناطق شهردای تهران
حاضران:بیست و دو نفر شهرداران مناطق بیست و دو منطقه شهرداری تهران
مدیر جلسه:مهندس سروری,معاونت محترم عمرانی شهرداری تهران منشی جلسه:مهندس کیامرادی
جلسه با تلاوت آیاتی چند از قرآن مجید آغاز شد.در ابتدای جلسه مهندس سروری به بررسی روند پیشرفت پروژه های عمرانی سطح شهر پرداخت و اذعان داشت علیرغم مشکلات موجود پروژه ها به طور منطقی در حال پیشرفت هستند. در ادامه هر یک از حضار میزان پیشرفت پروژه های مهم منطقه خود را و موانع موجود در ادامه پیشرفت تکمیل پروژه ها بیان داشتند. از مهمترین پروژه های مطرح شده تونل میدان توحید،افتتاح پل رو گذر بلوار فردوس،مشکلات و کمبودهای مساجد منطقه هفت،مسایل بوستانهای سدروس،شمس ،مولانا در منطقه دو،ساماندهی مزار شهدا در بهشت زهرا،طرح ساماندهی کوچه ها و ساختمانهای منطقه ده،افتتاح مدرسه کانسکی بود. در این جلسه مقرر شد میزان سی میلیارد اعتبار به اعتبارات تونل توحید اضافه گردد.همچنین یک و نیم میلیارد به طرح پل روگذر بلوار فردوس و فضای سبز حاشیه آن نیز اختصاص یافت.سیصد میلیون ریال اعتبار برای رفع نواقص مساجد منطقه هفت منجمله مساجدحضرت ابوالفضل(ع) و صاحب الزمان(ع) نیز تخصیص یابد. مقرر گردید شهردار منطقه ده در اسرع وقت طرح جامع ساماندهی گذرگاهها اماکن منطقه مربوطه را ارائه دهد تا در جلسه آتی بررسی گردد.در ضمن طرح پیش از ارایه در اداره شهرسازی منطقه مربوطه نیز بازبینی گردد. در مورد مسایل بوستانهای منطقه دو تصمیم گیری موکول به بازبینی توسط مهندسان شهرسازی شهرداری و ارایه گزارش کاملتر گردید. در پایان مقرر گردید در مورد نصب پلاکارد و پوستر و پرده و به طور کلی تبلیغات در دهه مبارکه فجر جلسه ای با حضور معاونین محترم شهرداری برگزار گردد.در ضمن در مرد حضور شخص شهردار برای افتتاح پروژه های منطقه سه نیز قرار شد هماهنگیهای لازم با شهردار محترم صورت پذیرد. امضاء: شهرداران منطق بیست و دو گانه تهران
رونوشت:شهرداری مناطق بیست و دوگانه دفتر شهردار محترم تهران ادارات شهرسازی مناطق بیست و دو گانه دفتر مرکزی شورای شهر تهران معاونتهای محترم عمرانی شهرداریهای تهران
شهرداران بیرون می آیند.پاکت بهمن شهردار منطقه ده از جیبش زده بیرون.شهردار منطقه دو تذکر می دهد و هر دو خنده ای می کنند.دستهای شهردار منطفه ده می رود در جیب کت و شلوار خاکستری رنگ و پاکت بهمن را هل می دهد داخل.اما موقع نماز پاکت وقتی شهردار سجده می کند می افتد بیرون.او سریع بر می دارد پاکت را و می چپاند در جیب شلوارش.بعد بیرون ساختمان که می کشدش بیرون می بیند چهار نخ شکسته اند.به راننده اش آقای مزارعی می گوید که یک پاکت دیگر هم برایش بخرد.تا شب جلسه دارد و نمی تواند دیگر سیگار بخرد.از زیر پل نواب رد می شوند .از زیر پل مرتضوی رد می شوند.آقای مزارعی و شهردار هر دو نگاهشان روی مغازه آرایشی بهداشتیست که یقور و کج و ماوج بالای پل علم شده.هر دو بهمنشان را دود می کنند.هر دو نقشه های جداگانه ای دارند برای مغازه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/08/17ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
پیش گشاده تیغ او ،وای اگر سپر برم
حافظ نامه هجدهم: هرج و مرج میراثیست که نمی دانم از کجا به ما رسیده است.هرج ومرج به معنای از هم گسیختگی شکل و شمایل نسلی از آدمها که نمی دانند برای چه و چطور زنده اند.نسل سی.دی ها و دی.وی دی های جنون و منگ .نسل آدمهای بی قواره.نسل آدمهای تنهایی و مهمانی های شبانه قر و قاطی که هیچ کدام مطمئن نیستند تا آخر این گردهمایی های بی هدف جنازه های هم را در واگنهای مست و پوسیده پیدا می کنند یا از بالای پاساژهای غول پیکر سر میدانهای خشن خود را به حجم بی نظم آدمها پرتاب می کنند.نسل ما میراثدار این هرج و مرج است.و ما در همین اوضاع گاهی که برمی گردیم فقط دره های وسیع و سنگی را می بینیم در حالیکه پیش روی ما هم جز این نیست.نسل ما ،نسل آدمهای تنهاییست که هر یک فراز یکی از این قله های سنگی ایستاده اند و به هم نگاه می کنند.سرایدار مجمتمع مسکونی مهر در منطقه شش تهران اینها را می داند و نگران رحم زنش است که بعد سه بار زاییدن، یک غده عضلانی به اندازه یک گردو در آورده و باید عملش کنند و ببرند این سرطان خوش خیمی که خانم دکتر طبقه سوم ساختمان پزشکان فلکه دوم صادقیه و برگه های رادیلوژی و سونوگرافی و سی.تی .اسکن از آن حرف می زنند.و حالا سرایدار مجتمع مسکونی مهر از روی تپه خودش به زنی نگاه می کند که روی تپه ای دیگر گه گداری نگاهش می رود روی آفتاب تا حدس بزند ساعت چند است و شوهرش کی مقر نگهبانی خودش را ول می کند و راه می افتد می آید تا با هم جمع و تفریق کنند ،ببینند چه قدر پول مانده برایشان تا ببینند می توانند آن غده لعنتی خانم دکتر طبقه سوم را در بیاورند یا نه. نگهبان مجتمع مهر طاس است با سبیلهایی که سپید و سیاهند و وقتی دختر بزرگش که شش سالش شده دارد دوچرخه سواری می کند تاب می دهد این سبیلها را.خودش می گوید که آب خوردن با این سبیلها هم حال می دهد. و میخندد موقع گفتن این به منی که از روی یک تپه دیگر به او نگاه می کنم.سه ماه بعد نتیجه نمونه برداری اتاق عمل بیمارستان پیامبر از رحم زن نگهبان مجتع می شود یک سرطان بدخیم رحم که نگهبان اسمش را نمی داند.دخترش را دیگر نمی آورد تا با دوچرخه اش این ور و آن ور برود.اما سبیلهایش را همینطور تاب می دهد و به پنجره های ساختمانهای روبرو خیره می شود.گاهی صندلیش را می آورد بیرون مجتمع می گذارد و یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت به نقطه ای خیره می ماند.سبیلهایش حالا دیگر کامل سپید شده اند و سرطان زنش رفته در ریه های رفته در سینه ها و در استخوانها هم.می گوید زنم نمی تواند بشاشد.می گویم مثل پدر بزرگم در هفتاد و پنج سالگی که نمی توانست بشاشد.می پرسد زنده اند؟از حرفم پشیمان می شوم و دکمه آسانسور را فشار می دهم.فردا برایش تعریف می کنم که ناهید خانم،مادربزرگم بک گربه سیاه سفید خوشگل داشت.برایش می گویم مادر بزرگ به گربه هر روز غذا می داد .هر روز نوازشش می کرد.پدربزرگ به خاطر همین از گربه متنفر بود.سایه گربه را با تیر می زد.بعد یک بار ناهید خانم می بیند سر وکله گربه پیدا نیست.می گردد این ور و آن ور.بعد که پیدایش می کند حدس بزن کجا بوده.پدربزرگ داشته به گربه غذا می داده به گربه ای که آن همه بدش می آمده از آن.ناهید خانم جلوتر می رود می بیند پدربزرگ شلوارش را داده پایین روی ویلچر و همینطور که گربه تکه تکه های کوبیده را می جویده پدر بزرگ داشته روی سرو کله گربه می شاشیده.نگهبان مجتمع مسکونی مهر اول گیج نگاهم می کند و بعد شروع می کند به خندیدن.من هم می خندم.بلند می گوید داشته روی گربه می شاشیده.من هم تکرار می کنم.هر دو آنقدر می خندیم که اشک از چشمهامان سرازیر می شود.یک سال بعد زن و غده ای که همه بدن را اشغال کرده بود دفن می شوند.نگهبان یک ماهی سر و کله اش پیدا نمی شود.بعد یک روز که می بینمش چشمکی به من می زند و می گوید:(( پدر بزرگ داشته می شاشیده به زندگیش...)).می خندد.من نمی خندم اول.گیج نگاهش می کنم.بعد شروع می کنم به خندیدن.بلند می گویم داشته می شاشیده به زندگیش.هر دو می خندیم آنقدر که اشک از چشمهامان سرازیر می شود.دکمه آسانسور را میزنم.می روم بالا و تمام وقتی که آسانسور بالا می رود،تمام وقتی که لباسهایم را در می آورم ،تمام وقتی که پای تلفن با تو حرف می زنم را می خندم.تو نمی دانی چرا.این هرج و مرجیست که ما میراث دار آنیم.در آن غرقیم و وقتی تو بالای تپه ای سنگی تنهای تنها غرق چیزی می شوی،نمی بینی اش.نمی فهمی اش.مثل گربه مادربزرگ. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/16ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
وقتی آبها از آسیاب افتاد،جغد مینروا بر بالای ویرانه ها نشست که صرفا بر ویرانه ها تفکر می کرد.
گئورگ فردریش هگل نامه شانزدهم: خانه اش شده قبرش ناهید.خانه سلطنتی پدربزرگ شده آخرت ناهید.خاله ها می گویند خانم هویشام و ریز ریز با هم می خندند.عکسهای چهار گوش بریده زرد و سیاه و سپید ،عکسهای هال،عکسهای پذیرایی،عکسهای سه اتاق خواب هشت و نیم در هفت متری،عکسهای روی اوپن آشپزخانه.آدمهای اینها شده اند همدمهایش شب و روز.به خصوص شبها که پدر بزرگ می آید و می نشیند روی آن صندلی چوبی هال.آن وقتست که از اتاق خوابها صدا می آید.از راهرو صدا می آید.از هال و پذیرایی و آشپزخانه صدا می آید.ناهید می نشیند روی مبل هال و میل کامواها را دست می گیرد و می دوزد.می دوزد و باز می کند.پدر بزرگ را زیر چشمی می پاید.آن چشمهای نوزده ساله را،آن دستهای هفتاد و پنج سالگی را در بیمارستانی در رامسر که نپوشاندشان ملافه سپید و بیرون افتادند از کنار تخت.پدر بزرگ با وقتی که هفتاد و پنج ساله بود کلی فرق دارد ،حالا که هشتاد و نه سالگیش می شود پس فردا.هفتاد و پنج سالگی می شاشد در شلوارش و روی صندلی چرخدار می نشیند تا ناهید بیاید و عوضش کند.نیم ساعت که می گذرد باز می شاشد به شلوارش و انگار لذت می برد که ناهید بیاید و شلوار را از پایش در بیاورد.ناهید قر قر می کند که استخوانهایم شکست از بس این شلوار را شستم و عوض کردم.وحالا که هشتاد و نه سالگیش می شود پس فردا دیگر نمی تواند که بشاشد.پدر بزرگ کلیه ندارد دیگر.مجاری ادراری ندارد.نخاعش هاله مبهمی از حافظه است.فقط دستها و صورت مانده اند برای پدر بزرگ.و وقتی عمو در حیاط دارد دهانش را مسواک می زند دیگر اینها هم نمی مانند از پدر بزرگ.دهان عمو پر از کف است.یک مسواک این دست.یک مسواک ،آن دست.شلنگ را هم بین دو زانو گرفته.از وقتی گرتی خانم ولش کرده که برود بمیرد از این جور عادتها زیاد پیدا کرده عمو.آن قبلها که مست و خراب در خیابانهای غربت جیغ و داد می کشید تخمش هم نبود تا گرتی خانم را دیدو مستی یک کم فقط قدر یک پیک از سرش پرید.گرتی بدک نبود.گاهی که به خودش می رسد و جعبه آرایشش را باز می کرد می شد گفت که خوشگل هم هست.بعد از یک ماه که از ازدواجشان گذشت عمو باز مست کرد و از سال ازدواجشان نگذشته بود که مست مست کرد.دو تا مسواک می گرفت دستش و در کمپهای غربت هایده می خواند برای خودش.آنقدر روی آسفالت خیابانها خوابش برد که یک وقتی دید از باسن به پایین بی حس است.شده بود مثل هفتاد و دو و هفتاد و سه وهفتاد و چهار وهفتاد و پنج سالگی پدربزرگ.عمو نفهمید دکترهای اطریشی چه گفتند.به قول گرتی این نئو نازیهای عوضی که فقط دنبال تور کردن دختر بورهای سوئیسی و آسیایی هستند لابد خواستند حالی به این دائم الخمر بدهند و عملش کردند.عمو از بیمارستان که مرخص شد راه رفتنش فرق کرد.سیخ راه می رفت.سیخ می نشست.شده بود عین مترسکی که روی دو زانو تاتی تاتی می کند.می گفت هر وقت خواستی خم بشوی نباید مثل ابنه ها باسنت را بدهی هوا.روی زانوها باید خم شد.اینطوری سه ماهی باز با گرتی سر کرد و پدر بزرگ که شد هفتادو پنج ساله بیمارستانی در رامسر به سرش زد که به هوای میراث بیاید به مادرکش سر بزند.همین هوارا تا نه سال ده سال داشت.اما تا وقتی که گرتی خانم لباسهای عمو را جمع کرد و نریخت گوشه خیابانهای فرنگ عمو مصمم نشد.بعد بود که هوای مادر و ماترک پدربزرگ کشاندندش تا خیابانهای تهران.عمو حالا یک سالی می شود که منتظرست خانه شمال را بفورشند و زمینها را بفروشند و سهمش را بدهند تا برود سر خانه و زندگیش.بشود شوهر خوب گرتی خانم اطریشی.اینهاست که نمی بیند آقا بزرگ نشسته روی صندلی چوبی هال و تکان تکان می خورد و مردمکهای خشک و بی آب می پایند این پسرک مست و خرابش را.ناهید چیزی نمی گوید .ناهید حرفی ندارد بزند.تا وقتی که عمو می آید و می گوید:((ماما جان!من....می دانی اصن این گرتی وصله ما نبود ....راسش می دونی که این فرنگیها به خصوص این اطریشیهاشان ....راسش ما این فریده خانم هس همین دختره که شیرازیه دیگه ....اینو که دیدیم گفتیم ها....این یکی وصله ......))ناهید می رود به اتاق خواب.عمو دمق می شود.ناهید دراز می کشد روی تختخواب .نیم ساعت،یک ساعت،دو ساعت.بعد بر می گردد و به پدربزرگ می گوید:((بچه هایت هم به خودت رفته اند،آقا.))پدربزرگ می خندد در قاب عکس سی و چهار سالگی کنار لاهیجان .ناهید خانم هم می خندد عین ناهید خانم بیست و سه ساله در قاب عکس رامسر، روی کمد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/15ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
اگر مرا به دست نیاوردی دلسرد مباش،
اگر مرا در جایی نیافتی در جایی دیگر جستجو کن، من در جایی به انتظار تو متوقف خواهم ماند. سرود خود من،والت ویتمن،ترجمه دکتر حسن جوادی نامه چهاردهم: اعلیحضرت نیمه ویران شده همه ماست.اعلیحضرت پاره زایل شده و خراب همه ماست . اعلیحضرت در پله های دانشکده داروسازی ، روی پله های خوابگاه شماره چهار دانشگاه علوم پزشکی اصفهان،کف خیابانهای اصفهان ،لای تنهایی منتشر تهران، ویرانی ماست که هر از چند گاهی که می بینیمش یادمان می آید مصیبت را.اعلیحضرت کمتر از هر کسی حرف می زند بیشتر از هر کسی سیگار می کشد .تمام مخدرهای جدید و قدیمی قرن را تجربه کرده اعلیحضرت.نگاهش مسخ شده و مسخ کننده هوارهای بی پایان روحمان را بیرون می کشد و عریان می گذارد روی میز کافه ای در تهران ،روی میزهای سنگی کنار زاینده رود و قلبت می خواهد از جا بیرون بیاید وقتی آخرین نوشته اش را با تو در میان می گذارد.اعلیحضرت همه جا هست.و وقتی خوب به پیاده رو یی که تنهاییت را با خود می برد نگاه کنی می بینی که اعلیحضرت پشت نرده های سبز رنگ و سپید رنگ و آبی رنگ ایستاده است و می پایدت.به تو می گوید که نمی بینی ام؟وبعدها بعدها که اعلیحضرت از تهران فرار می کند با حشیشیهای شهسوار ,رامسر کنار خزر تمام رنج را پک به پک بیرون می دهد از سینه های متلاشی و آفت زده.وبعدها ناخالصیهای هرویین و تخدیر مداوم روحش را تزریق می کند به رگهای مصیبت زده اش. عینک آستیگماتش با فریم یازده سال پیشِ عینک فروشیِ دو دهنهء سر میدان آفریقا چشمها را قایم می کنند از تو و هر رهگذری که بخواهد بیش از حد کنجکاوی کند.قابل پیش بینی نیست اعلیحضرت.حتی وقتی کنارت روی نیمکت نشسته هم نباید مطمئن باشی که آنجاست.تلخ و بی پرده پوشی.رک می گوید به من به علیرضا به استاد راهنمای پایان نامه اش که می روم من.می رود بدون آنکه مطمئن باشی رفته است.و وقتی در شماره های موبایلم از روی نامش رد می شوم می لرزند دستها.انگار فاجعه ای که در منست و قد می کشد هر روز را زنده و جزء به جزء لمس کرده ام.انگار برگه های آن توده بی مرز در ریه های زنست که رک برابر چشمهایت علم می شوند.و تو ندیده ای این عذاب را در چشمها . اعلیحضرت می داند و می گوید که آن دیگری پشت سرت ایستاده کنار دستت در کلماتت در نگاه بی حجمت در منطقه ده شهرداری تهران .اعلیحضرت دستهایم را می گیرد و می برد کنار حقارتم .می گوید که حالا خوب تماشا کن.این تو این بازیت.اعلیحضرت عاشق نمی شود.متلک می گوید به دخترهای دانشکده بهداشت و بلند بلند می خندد.عصبی و نفرین شده می خندد.اعلیحضرت تاوان همه نفرینهای پشت سرمان را می دهد.فروغ می خواند .شاملو می خواند.وتو نمی توانی بگویی ادراکش از این خیابانها یگانگی نگاه مولف محض ذهنمان را ندارد.اعلیحضرت از سپهری متنفر است .از فرشته های جاده چالوس متنفر است.در بارانها وبارانهای شمالی می نشیند پای پنجره ، سالمرگی ما را تماشا می کند و می گوید:((آرش !من که مُردم.))نمی توانم فکر کنم که اعلیحضرت نباشد.نمی توانم فکر کنم که اعلیحضرت پاک شود از تمام نفرین.لبخند می آید روی لبهایش و می گوید که دارد می رود.نمی داند به کجا.اما می رود .این را همه می دانیم و می دانیم که اعلیحضرت رفتنی نیست.هر جا که باشد بر می گردد و از پشت عینک آستیگمات به تو می گوید که چه حقیری وقتی نمی گویی فاجعه ات را درازدحام مترو.می رویم تجریش.با وقتی که اعلیحضرت مثلا عاشق شده اند و شکلک در می آورد برای من که تو هم باورت شد،آرش؟!!چشمک می زنم که نه!ما اعلیحضرت را خوب می شناسیم.می دانیم که زمان را هم دست می اندازد وقتی با آن ریه ها هنوز راست راست وترق ترق روی برفها راه می روند و در ظهیرالدوله قبرها را دنبال می کنند پی گم شده ای انگار.سر قبری می ایستد اعلیحضرت.ما دور قبر فروغ جمع شده ایم و دختری بیست و چندساله اینک منم زنی تنها را در محاصره سه پسر بیست و چند ساله که اندام دختر را از بالا تا پایین در ذهن می لیسند،اشتباه می خواند.می بینم که اعلیحضرت سر قبر می نشیند.می بینم که اعلیحضرت گریه می کند.می بینم که اعلیحضرت بلند می شود و چشمک می زند به من.و سرش را کج می کند طرف پیرزن گورستان ظهیرالدوله که با مرده هایش حرف می زند.نمی فهمم اول که اعلیحضرت چه چیز را نشانم می دهند.با نگاهی می پرسم.اعلیحضرت دستپاچه و عصبانی سرش را می اندازد پایین.دوباره دقیق می شوم و می بینم که آن دیگری مثل سایه ای پشت سر پیرزن راه می رود.نگاهش به اعلیحضرتست.ترسیده انگار و نگاه من را که می بیند قوت می گیرد باز و می ایستد روی سنگی و نگاهم می کند.دندانها پیدا می شوند.اعلیحضرت هم سر بر می گرداند طرف من.گونه های اعلیحضرت هنوز خیسند.سری تکان می دهد.می داند که چه بی دفاعم.آن دیگری قربانیانش را همیشه با لذت می کند.مثل آن روز گورستان ظهیرالدوله.وتو نمی دانی .نمی دانی که چه ترسی دارم از این که با دیگری تنها بمانم.مگر می شود با دیگری تنها ماند؟نمی شود.این را هم....نمی گویم به تو.من و اعلیحضرت روی سنگ قبرها قدم می زنیم و می رویم .آن دیگری نزدیک نمی شود.می داند که در حضور اعلیحضرت نمی تواند نزدیکم شود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/13ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
وهیچ گاه نمی تواند از نگاه آخر به آنچه در بلوار یا زیرگذرگاهها و بازار چه های سرپوشیده می گذرد,دل برکند.او می خواهد رستگار شود ,ولی نه به این زودی. تجربه مدرنیته,مارشال برمن,ترجمه:مراد فرهادپور
نامه ششم:
ایستاده .نحیف تر و موقرانه تر از همیشه.انگار آدمهای تئاتر شهر جلویش محو می شوند.با لهجه افغانی همیشه می گوید:((سلام آرش.))جواب می دهم و میبینم که چشمها رنگی ندارند.می بینی که رنگی ندارند.نمی بینی؟آخر شناسنامه ندارد اسد.گواهینامه ندارد.پاسپورت ندارد.اما لبخندی کمرنگ و بی رنگ روی لبانش هست که گرمم می کند که گرم می کند روزهای اول پاییز را.راستش نگفتم اما جلویش دست و پایم را گم می کنم و می ترسم.می ترسم نکند ناگهان محو شود از جلویم.نمی دانم چرا اما انگار بعدش باید به تو جواب بدهم چرا گذاشتم اسد را ببرند.می ترسم وقتی می گویی برایش مهمانی می گیریم.نمی خواهم این آش پشت پایی که برای او باشد.تمام سعیم را می کنم به افغانی و فارسی بگویم بگویم اسد چه کار کنم که نروی.نمی توانم فکر کنم که روی دوشهاش یک کلاش کهنه گذاشته با لباسهای بلند افغان و دارد جلوی تانکها و تانکها راه می رود.آن وقت که از تو بپرسم راستی پایان نامه اش راجع به چه بود لابد گریه ام خواهد گرفت.لابد ترسم خواهد سرید روی تمام پیرهن و تو نمی دانی که این لکه ها چیست روی لباسم. اسد می داند؟می داند گمانم که وقتی می خواهم که خنده اش را ببینم پیشتر از من خندیده.در این شبهای گمنام که دیگر دارم شک می کنم به خودم می خواهم شبی بنشینم با او و از او هم بشنوم که از خودش می گوید.نمی گوید.تو که می دانی او هم کم حرف می زند و بیشتر نگاههای خیره اش است به آسمانی که هر تکه اش را بخواهی از تو شناسنامه می خواهند از تو گواهینامه می خواهند گذر نامه می خواهند.وراستش گمانم او تکه ای را می خواهد که گذرنامه ای نیست برایش.تکه ای امن و بی هیچ معصیتی.بی هیچ طلوعی و غروبی.به تو می گویم از تو می پرسم راستی اسد که برود ما چه کار کنیم؟یعنی تو چه کار می کنی؟عیدها که تنها می شوی چه کار خواهی کرد؟اینست که می ترسم از این همه لرزشی که در اوست.می دانی.می خواهم یک بار با او همه پنج شنبه غروب و همه تهران را قدم بزنم.و این تنها جاییست که نمی خواهم تو باشی و یک بار بی تو ببینمش .و اگر شد یک بار با او برای خودمان گریه کنم. نمی فهمم چرا بادبادک باز را دوست دارد اما می فهمم که او هم بارانی پشت چشمها قایم کرده.می دانم که تو لابد دیده ای بعضی قطره هاش را.لابد دیده ای که خیس می ایستد یک گوشه ای و اگر نخواهی,نمی بینیش.اگر نخواهی نمی شنویش.می گوید:((دیگر نمی دانم کجاییم))افغانی می گوید و در تهران تو می گوید و ما نمی بینیم که هراس همه ما در او جمع است.آخ....آن دیگری ...آن دیگری در سکوت نگاهش می کرد.چیزی نمی گفت. می بینی !هنوز دستم نمی رود که بنویسمش.می لرزند این دستها.اما گاهی می بینم در چشمهای خاموش و کشیده افغان که هراس دیگری را دارد.می خواهم جیغ بکشم اسد!تو هم دیدی؟نمی کشم و به تو نگاه می کنم.دارد می برد مارا.دارد جدایمان می کند.و هر کدام در این تنهایی بی مرز دست و پا می زنیم.می روم خانه.ساکهایم را می بندم.((اسد!کی می ری افغانستان؟))من هم می خواهم که بروم.لابد آنجا غریبه گی ما بیشتر دلیل دارد.تنهایی ما روشن تر از چشمهای تو می شود.رفته است حالا؟منتظر می ماند که من هم با سه تا باکس مگنا و یک دست لباس گرم و چند تا سطل ماست برسم.کاش منتظر بماند.کاش منتظر بماند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/09ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
آن اندیشه هایی را دوست دارم که با خون نوشته شده باشد.
فردریش نیچه نامه پنجم: نیکتا می گوید صبری برایم نمانده .می گوید دلم تنگ شده است.بله...و ما می خندیم.نمی دانی کجایش خنده دار است؟ راستش اصلا خنده دار است.آن دیگری می گوید این یعنی وابستگی و این خوبست.من می خندم.تو نمی دانی چرا.خنده دار نیست این.نیکتا غصه می خورد؟می خورد که زیر چشمهایش گودند و می رود شکسپیر می بیند که بخندد.شکسپیر خنده دار است؟نیست.به خدا خنده ندارند این جانورهای آویزان از در و دیوار.خنده ندارد وابستگی.می پرسم از تو الان می پرسم که می دانی اینها چیست؟این قطره هایی که روی پیرهنم ریخته اند.مادرت می گوید شلخته شلخته.نیکتا کمتر حرف می زند.گاهی دل دل می کنم که ببینمش و بگویم حرف بزن.یک ساعت دو ساعت حرف بزن.و من گوش می دهم.از هر چیزی که می خواهی بگو.اما بگو.از رفتن چیزی نگو اما .از فاصله حرفی نزن.از روزهایی که می روند و می آیند نگو.از خودت بگو.از بیمارستانهای شهر .از تیمارستانهای شهر.از نشئه های تریاک که در خیابانهای شهر هذیان می گویند.از تابستانی که گذشت .از پاییزی که می آید.از زمستانی که شالگردنهامان را به خاطرش بیرون می کشیم.از مادربزرگت چیزی بگو.قصه ای تعریف کن که آرامم کند.نمی شود اما.نیکتا چیزی نمی گوید.تو اما حرف می زنی.انگار می خواهی به حرف بگیری همه را.و تو اما نیازی به شکسپیر نداری تا ریز ریز بخندی برای آن دیگری و من لرزشهام را قایم کنم در دستهای سرد زن.راستش من می ترسم از این پاییز.می ترسم از تمام تابستانها و زمستان را دوست دارم.وقتی لخت و سرمازده به کنج ملافه ها فرو می روم و لابد به تو فکر خواهم کرد .لابد خواهم نوشت و خواهم خواند تا فرجی پیدا شود.نه. راه فراری ,کنجی که بنشینم و گریه کنم. نیکتا نمی گوید این چروک کنار چشمها مال بیست و چند سالگی نیست.مال سن و سال نیست.اما یک چیزی به من می گوید آن بی احساسی موروثی خاندانش بیشتر برای قایم کردن تمام بارانهای شمالیت که در پس چشمها لاینقطع مدام می بارند.تو نمی بینی؟نکند چشمهایت هم مثل گوشها از دست رفته؟((عیب نذار رو بچه م)).و آن دیگری آخ...آن دیگری.لابلای این سطور می گردم که یک جوری شروع کنم قصه آن دیگری را.می نویسم که شروع شود و هر بار دستهایم می لرزند مبادا بی طرفیم کنار رود .می نویسم اما.و تو نخواهی شنید و نخواهی دید.نیکتا می گوید مادربزرگ از بعضیها خوشش می آید و بعد که خوشش آمد می نشیند برایشان قصه هاش را تعریف می کند.و این قصه ها ام.پی 3 نمی خواهند.ضبط کردن نمی خواهند.دو تا چشم می خواهند و دو تا گوش که ببینند و بشنوند و لذت ببرند.با همه استخوانها و عروق با همه روزها و شبهایت وبا همه کافه های یخ زده تهرانت ,این لذت باشد.این دیگر می شود جامعه شناسی .دیگر این قصه ها می شود روانشناسی می شود روانت می شود جسمت.مگر نیست الان ؟مگر قصه های تو الان پاره ای از نگاه کردنم نیستند؟مگر قصه نیکتا نمی لرزاند هر روز شانه های پت و پهن سهندش را آن سوی زمین؟اگر نلرزانند اگر نباشند آن وقت است که می ترسم.چه زمستان من باشد چه تابستان تو.می خواهم بگویم نیکتا جان!من دلم قصه می خواهد.که با همین روایتها ست که نفس می کشم و همین روایتها بند می آورد این نفسها را. می خواهم بگویم نیکتا!روایتیست که دلم را بدجور لرزانده.برایم بگو بگو مادربزرگت چه جور تعریف می کند.بگو از موج موجهای خزرش چه می گوید.از جنگلهای خیسش چه جور حرف می زند.بگو تهران او چه شکلیست.بگو چه جوری آدمها را دوست دارد.چه جوری بدش می آید.نمی گویم.انگار تو نامحرم تر از همیشه ای وقتی می خواهم اینها را بگویم.قصه های خودت را یادت رفته که می گویی ام.پی.3 را در کیفم قایم می کنم. یکی رفت.سه تا آمد.لاکی رفت و آبی سرمه آمد.همه جمع می شوند دور ماشین بهزاد.تو مستی و من می فهمم که نباید با روده های خالی مست کرد.می ترسم حالت بد شود.عمو مجید هنوز با حسادت به من نگاه می کند.خنده ام می گیرد.خنده دارست؟زن دور است از من.اما لابد سری تکان داده که یعنی ((چی بگم والله))من نمی بینمش هنوز.گرمم که زیر شاخه ای با یک برگ کاهو می نشینم.دیگری نیست و من امنم هنوز.یادم می آید دلم می خواهد برقضم.کسی دوست ندارد برقضد .و من می فهمم که مستم.حواضم را جمع می کنم و زنی را می بینم که خیانت شده با نوازندگان خوش دوره گرد می رقصد.می خندد.من گریه می کنم برایش و او می رقصد و یادش می رود چه تنهاست .حتی وقتی در شلوغترین خیابانها راه می رود و پی همدمی میگردد هم تنهاست.این سکانس آخر فیلم است.دست بزنم یا در پاکت مگنا دنبال نشئه ای گم شده بگردم.بهزاد همیشه عرق دارد دنبالش.چه قدر داغست این لعنتی چه قدر گرمست این شب تابستانی که دراز کشدیده روی این شهر و دست بردار ما هم نیست.کمی تلو تلو می خوری و دلهره ات هوشیارم می کند.لابد اگر نیکتا بود با چشمهایی سرد دنبال می کرد سهند را و دلهره اش را سکوت می کرد.موهای پسرانه اش را دست می زد و ...نمی دانم.من بلند می شوم.بدون اینکه نگاهت کنم برای بهزاد تعریف می کنم که چه خوب بازی کرد این زن .تو نمی فهمی چه می گویم.فقط پی حرفها را می گیری و من تعریف می کنم جادویی را که در نگاه زن بود.صدایی که در همهه ما گم بود و ترسی که در چشمهایم روشنتر و روشنتر می شد.نیکتا می گوید:((چرا دلم تنگ شده...))من هم می گویم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/09ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
ای شهر ,شهر قدیمی!
دویست سال تمامست که دخترانت سنگسار شده از برابرم می گذرند تیرداد نصری
نامه چهارم: و آرام نشسته مادر در کودکیهایت.بی که نشانت دهد سبابه راست چه از شکل افتاده و دلمه بسته .بی که بگوید این نقش بازیهای شبانه ,نشانش چروکهای کنار چشمهاست که نمی فهمی تو وتا به یادش میآوری اینها همراهش بوده اند.دفتین را که دستت می دهد بی حوصله ای.دار را نگاه می کنی و به تارهای بی رحم نگاه می کنی.جوانی کسیست که پود می شود در اینها و صدای آقاست که فحش می دهد:(( قرمساق))به چله کش فحش می دهد یا مادر. نمی دانی.آقا طوری حرف می رند انگار ناصرخان قشقاییست که دم می رمباند در چادر بزرگش در دامنه های زاگرس.مادر را می لرزاند این صدا.مطیع بودنش انگار از ترس این صداست که چادرش را می کسد و جلوتر و برای تو زمزمه می کند:((با لاکی دو تا رفت یکی آمد ....سه تا رفت یکی آمد....با ماشی یکی رفت یکی آمد....))و این لایی لایی مادر چشمهایت را می پوشاند.نفست حبس می شود وقتی مادر دفتین می زند روی گره ها.((تندتر ...مادر....تندتر دخترکم...))چله کش که می آمد سری بزند سر مادر پایین بود و دزدکی نگاه می کرد به آن دستهای زمخت ,که ببیند چه می گوید به قول خودش این بی آبرو.رنگها را اینطور یاد می گیری و می بینی سبز چمنی چیست نخودی کدامست و یاسی و پوسته پیازی کدام.یادت نداد چه طور نقشها را از بر کرده.انگار می دانست که دخترکش یادش نمی ماند. ((می دو نستی؟))می پرسم و جواب که نمی خواهم. می خواهی که فراموش کنی راستی یا همینطوری از دستت در می رود.فراموشی تو تا کجاها قد می کشد که حتی یادت می رود باران که می شد و آقا می آمد خانه رنگ چشمهای مادر دیگر پیدا نبود.لرزه بمبهای بئثی را هم یادت می رود؟که تن سی و سه پل را می ارزاند تن خاجو را می لرزاند و عالی قاپو حقیر و ترسیده می ماند که این آهن پاره ها چه طور از توپهای عباسی هم بیشتر سرو صدا راه می اندازند.آقا می گفت:((بی پدر از روسها هم بیشتر زور دارد.))مادر را یادت هست که دنبال پسرهایش در کوچه ها می گشت و نفرین می کرد زمین و زمان را.آقا چشمهایش گرد می شد وقتی می دید مادر هم بلد است فحش بدهد.و تو می ترسیدی از مادر؟((سه تا رفت یکی آمد.....دو تا رفت یکی آمد....)) آقا که پا می شد ,این پا و آن پا می کرد ویک کم مادر و شماها را نگاه می کرد می فهمیدی که حالی غریب داری. آقا ساکش را که مادر بسته بود بر می داشت و بعد چند روزی پیدایش نمی شد.لابد می فهمیدی که مادر حال غریبی دارد.عادت کرده بودی.مثل حالا که عادت داری به حالهای غریبه.دیدی مادر را که می رفت کنجی می نشست و زمزمه می کرد؟می کند هنوز.نه از آن سلولهای ناجور بدنش نیست.از زخم ناسور سبابه نیست.تو نمی دانی.صدایی که زمزمه می شود دلی که تن می دهد و بدنی که تسلیم است به درد به این راحتی ها نمی شکندند.تو نمی دانی.باران بند می آید حالا این باران بند می آید؟نقاشیهای تو بد رنگ می شوند چقدر وقتی به اینجاهای داستان می رسیم.آقا دلش بند مادر که نمی شود این کمری که لگدها خمش نکرده اند این دستهایی که وقت دفتین زدن انقدر فرز و قوی می شوند این نگاهی که درد را اینقدر خوب قایم می کنند از تو می شکنند.تو نمی فهمی .نمی دانی.باران عذاب مقدر بود و پاییز فصل شکنجه است.چه طور بنویسم که بدانی.مادر تنها بود با همه شما هم.چمدانش را پر می کرد از خرت و پرت و حواسش می رفت پی درختهای بی آب کوچه.السلام گیسهای تو را جمع می کند و می بافد وآواز می خواند.راستی می بینی مرض لعنتی چشمهایش را گرفته.آخ....که چه سیاه کردند حلقومش را. یکی رفت دو تا آمد.دو تا رفت یکی آمد.ریسه می رود و باران می آید.آقا با توپ و تشر می آید.طوری نیست.می آید اما می آید.خوشش می شود مادر.تو دستهای کودکیت را می گذاری در دستهای ترک خورده.آقا کجا می رود مهم نیست.مهم اینست که بر می گردد به بچه های قد و نیم قد و زنکش سر بزند.هر جا هم برود بر می گردد.کمربندش می شکافد پوست را اما تو بیشتر از اینکه به مادر رفته باشی به آقا رفته ای.چشمها و لبهاو گونه ها.می بوسدشان مادر گونه های بچه گیت را.تو یکبری می ایستی که پس اینور؟!مادر خم می شود و می بوسد.آخ که چه طور مثل نعشش کردند روی تخت.انگار خواباندندش.زور سلولهای ناجور به مادر نمی رسید.وفتی زور دار قالی نمی رسید زور آقا نمی رسید چه طور چند تا سلول که نمی توانی ببینیشان خمش کردند.نه.این حرفها دروغست.یک چیزی بیشتر از اینها بود.می نویسم که بدانی.مهم است؟زن از من می پرسد.سردم می شود.نمی دانم.مهم است؟از تو می پرسم.از تو. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/08ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
بانوی همه ما
که بر فراز صخره ها ایستاده ای! برای ما همه آنانی که در دریاهایند دعا کن! چهار کوارتت , تی.اس. الیوت,ترجمه مهرداد صمدی
نامه سوم: تمام قد می ایستی در آینه.نه مثل 4 سالگی که زن بلندت می کندو عکست می افتد در آیینه.آینه ای نداری راستی.آنجا که نیست آینه ای در خانه کودکی که رد ش محو و محوتر می شود .در این چند عکس چیزی نمانده.نبوده اصلا؟زن لبخند می زند.آقا به دهاتی ها شک دارد .می گوید که اینها سلیطه اند.منظورش زن است.تو گریه می کنی؟آن وقتها راست بودند گریه کردنهات.طوری که اگر آینه ای بود صورتت را می توانستم ببینم که سرخ سرخ شده.گردتر شده و چشمهایت مثل الانت شده اند قد دو تا گردو.آن وقت نور سبزو زرد چشمها هم تار می شد.زن بغلت می کند گاهی که خوابی.به من هم چشمک می زند.چیزی نمی گویم.می داند که به او حسادت نمی کنم که هیچ دلم می خواهد همیشه بغلت کند.یک جوری که از بس بغل زن بمانی تپل مپل شوی باز وباز نور سبز و زرد چشمها بپاشد بیرون. آقا به تو هم شک دارد.یاد پسرها می دهد که چه طور ناکارت کنند.این مال بعدهاست.زن غصه می خورد.سنگ قبرش چروک بر می دارد.صورتش هم پیرتر می شود و لب می گزد برای من.انگار می گوید اینها به تو چه.می خواهم برایش قهر و ناز کنم که حواسش رفته پی عکسها.عکس روی تلویزیون را دوست ندارد.می گوید بچه من خوشگلتر از اینست.قبول نداری؟تند تند می گویم بله بله.می خندد.من هم می خندم.تو نمی شنوی.می گویم اما آن وقتها گوشهاش کر نبود حالا بالکل کر شده اما زبانش را چه بگویم....زن همانطور که می خندد اخم می کند و می گوید هوی!روی بچه ام عیب نذار...می خندیم و من می گویم دوسش دارم آخه... می گوید باشه....بی ادب...و باز می خندیم.تو کجایی؟نکند سیر آفاق و انفس رفته ای که می شنوی.پاکتهای خالی سیگار روی زمین را نشانم می دهد و می گوید جمع کن اینها را.گلوله شان می کنم توی هم پاکت بهمنها را.می گوید:(( بچه ام از بس از اینها کشید سر آخر مثل من می شود که عطر نای پشم جر داد این سینه ام را.تو ام که بی خیالی.)) من هم بی خیالم.همینکه کنارش هم باشم برایم می شود دلخوشی.می گویم که این بیدی نیست که از این بادها.....دلم می لرزد.می گویم :((من که همش حواسم پیش اینست.سینه هاش هم خش دارد که ...الان دوایی هم بهش بدهم می گه قرصیم کردی.))می رود تو اتاق .از همانجا می گوید ببین شلخته را.شلخته سر از بالشش بلند می کند یک حرف نامفهومی می زند وجوابش نوازشهای دیگریست.می لرزم.نگاهم می کند زن.می بیند که انگشتهام را فرو می کنم در کرکهای فرش و فرجی می خواهم.نه.راه فراری می خواهم.یک جایی که قایم شوم و گریه کنم.زن باز پیر می شود.خندیدن جوانش می کند.تو را اما پیر می کند خنده هات.زن هم سری تکان می دهد.می دانم که حرفهای دلم را می فهمد.می خواهم حرفی بزنم چیزی بگویم نه که زن را آرام کنم که بغضم را یک جوری ببرم.می گویم این آقا هم عجب اسمهایی گذاشته روی دردانه هایش.دستهای زن می لرزند .می بردشان زیر دامن چین چینش که من نبینم.از آن بغضهایی دارم که فقط باید بترکد تا آرام شوم.می دانم و می خورم که تو بیدار نشوی یا آن غریبه که هر از چند گاهی دزدکی می پایدم تا بداند که خوابم.انگار از من می ترسد.خنده ام می گیرد:از من می ترسد!!اگر ترس داشتم اینجا نبودم که الان.زن نگاهم می کند.لبهاش خشک خشک است.چه طور شد تو لبهات را انگار آب کشیده اند و بچه ات لبهاش اینقدر آبدار است؟می گوید:بی ادب! جدی می گوید اینبار.اما من می خندم.بلکه این بغض ...باز نمی شود بی پیر. می دانستی تو در خواب خیلی صدا از خودت در می آوری.انواع و اقسام صداها.طوری که گاهی فکر می کنم خوابیدنت هم الکیست.می گوید:((خب...بچه ام خسته س. ))بعضی وقتها یک طوری خرناس می کشی فکر می کنم نکند یک دفعه خفه شوی.آن وقت می نشینم بالای سرت و نگاهت می کنم تا مبادا یک وقت...می گوید زن می گوید:((وظیفته...منت می ذاری؟))می گویم نه نه...بعد پشت بندش می آیم که پس چرا این دردانه تان هیچ وظیفه ای نسبت به من ندارد؟تو بگو من چه خواسته که نکرده ام؟چه گفته که نکرده ام؟تو با من چه کردی؟اینقدر که راحت و رک حرف می زنی حالا این را به من بگو. زن نگاهش می رود روی پتو که پاک از رویت افتاده.می گوید :((حالا الان نمی خواد سیم جیمش کنی.))بعد پتو را از روی من می کشد می گذارد روی تو.میگویم:((ا....ا...بابا منم سردمه...))حالا دیگر اصلا نمی شنود.سر پتو را می ده دستم ,می گوید :((دلت میاد بکش ))دلم نمی آید.هیچ وقت دلم نیامده تو سردت شود و بلرزی که می لرزاندم این.می گوید:((ها....پس چت شد....دیدی خودت هم اسیری))اسیرم؟اسیرم.و کاش می دانستی که اسیرت شده ام که تاب می آورم حتی اینطور بی قید و ترسناک صورتت در تاریکی به سمت من خم شده باشی و گیسهات پر از نوازشهای آن دیگری باشد.انگار داری لذت می بری از التماسهای قربانی.می گویم:((می خوام برم از اینجا...دیگه تحمل ندارم.))زن نگاهم می کند.چشمهای مردگیش را برایم گشاد می کند و می گوید:(( بیخود...ساعت چارونیمه صبه...پسره جعلق...مادرت یادت نداده تاریکی از خونه نباید پاتو بیرون بذاری.تاریکی عصر م باید خونه باشی؟))دلم دیگر تاب ندارد.می گویم:((آخه ....می دونی دارم چی می کشم؟من که نمردم.نفس می کشم.طاقتم حدی داره.شما اگه مرد بودی می فهمیدی .تا حالاشم به خاطر شما....))نمی گذارد حرفم را تمام کنم.غبغبش می افتد بیرون.قلمبه و سیاه است.فکر کنم از بس که لوله کرده اند در آن ,اینطور شده.((می مانی تا من که گفتم می روی.روحرف بزرگتر حرف می زدیم آقا کبودمان می کرد.حالا تو یه وجب بچه ...واسه من مرد مرد می کنه....))همینطور غرولند می کند.می گویم:((سی سالمه ها))می گوید:((اصلا چل سالت باشه...رو حرف بزرگتر که...))ساکت می شود.می رود باز به آشپزخانه.شلخته شلخته اش همینطور می آید.نگاهت می کنمتان.تو خوابی اما....نکند چیزی شنیده.زن می آید باز سر میز.نگاهش روی مهتابیست.زیر لب می گوید نگران نباش.نمی شنود.فقط زیاد اینور آنور نشو,پسر!به مهتابی ور می رود. ((این چه اش شده؟!))از میز می آید پایین.دامن چین چین تاب بر می دارد.دیگر سکوت است.می آید بالای سرم می نشیند و نگاهم می کند.اشکها امانم نمی دهند که خوب چینهای مردگیش را ببینم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/07ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
از جذامی که رهایم نمی کند
نامه دوم: و این داستانیست که پیش از تو و من وپدرانمان و پدران پدرانمان شروع شده.مثل شعاع نوری که سالها پیش از آنکه من و تو باشیم شروع می کند به پایین آمدن پایین آمدن تا درست وسط مردمکهای تو وسط عنبیه روشنت که چه خیانت بار و هم خیانت شده به من نگاه می کنند.داستانی که من برای تو نگفتم و نمی گویم که مبادا بدانی آبی های این رویا بینی یکه بازی نور و رنگ و صدا نیست که فریبت دهد.لخته لخته های تنی فرسوده است.تنی پوسیده که حالا از حایلی سفید به تو نگاه می کند زمانی که خوابی و شب بیداریهای من با صدای این زن غریبه با چادر تکه تکه سفید و سیاهش شکل می گیرد و به کابوسی بدل می شود.می شود گفت که زنان هم قبیله ام با رنجی یکسان به تو نگاه می کنند و زنان بی حافظه ام بی معصومیتی تمام رنجم را بیرون می کشند و چند برابر شده روبرویت می نهند و مبهوتم من که چه کرده ام که سزاوار این شکنجه بی صدا شده ام؟ باری او صدایی دارد و شکلی .او نگاهی دارد و شماطتی ازلی ابدی که ناچارم می کند بیفتم به قلع و قمع کلمات بلکه چاره ای پیدا شود .یا از این کابوس بیدار شوم و ببینم که هنوز تنهایم یا تو بیدار شوی و ببینی که این حقارتی که به آن تن می دهم را چه کسی برایم رقم می زند.شاید که ساکتت کند .شاید دست برداری از این بازی و قبول کنی که باخته ای. رج به رج . رنگ به رنگ.بافه ای به بافه ای .از بیرون همهمه ها قطع می شود به تماشای این نقش بازی غریب.لابد تو نا آرام نشسته ای کنارش و سعی می کنی بفهمی چه می کند.بگویم چه رنجی آنجا که دو سرشانه پیرهم به هم می رسند را این طور چروک کرده؟می دانی .می دانستی گرچه حالا نمی دانی اما می دانستی که نموری سینه های زن و آن سرفه های لاینقطع سپیدی چشمها که رو به زوال می روند دارند چیزی را از تو قایم می کنند.چه شد که فراموششان کردی؟نگو که گریه هات راست است.می دانم و می دانی که او بهانه است.می دانی که او دیگر نیست .این را از من قایم نکن.شقیقه ها چه گر گرفته اند حالا که دیگر جز صدای تارو پود هیچ صدایی نیست.این پناهگاهش بود. جایی که فراموش می کرد در اعماق استخوان ناسورش نمک می پاشد اینها.تو عزیز تر بودی یا ...؟من نمی دانم.اما می دانم که به حتم عزیز بوده ای که حالا اینقدر با غیض و تعجب از من سراغ تو را می گیرد.اینها اسرارند.تو نخواهی دانست که چه حقیرترمی شوم برابر او.تو هم نخواهی توانست آنقدر مچاله ام کنی میان ملافه ها حتی اگر با نوازشهای بیگانه کنارم دراز بکشی هم نخواهی توانست.آن سرانگشتهای پینه بسته و چشمهای بی حالت درازم می کنند روی تخت و از من می پرسند تو را.چرا از من؟از او می پرسم و او سر تکان می دهد.انگار که چه سوالی؟!شاید وقتی شکنجه کردنت را که خوب هم بلدی شروع می کنی و من دارم لابلای آن کرکها پی جوابم می گردم می فهمم که چه داستانیست این.مرد این زن جایی ندارد اما.هر چه صدایش می کنم انگار نه انگار.فقط نگاههای زنیست که بند نمی آید.آن وقت است که دعای باران می خوانم.آن وقت است که می لرزم.عاطفه ای نیرومند بیدار می شود در من که تحمل این را دارد که مرا کنارت نگه دارد.از زن می پرسم آخر این شبی که خائنانه مرا پیش می کشد همانقدر خائنانه پسم می زند...جوابم را نمی دهد.سرش را بر می گرداند و دور تادور اتاق را عنق و شماطت بار نگاه می کند.چه کثیف است اینجا!می پرسم پس تو به من بگو من اینجا این موقع شب به تماشای عشقبازی دیگران آمده ام؟به من بگو چه می کنم اینجا من؟نگاهم نمی کند.از آشپزخانه سرک می کشد و چیزی زیر لب زمزمه می کند.آوایی غریبه است.تکانی به خودم می دهم و می خواهم داد بزنم هی!فلانی!اینقدر تکان نخور!نمی بینی که نمی توانم هی کج و ماوج شوم تا مبادا خلوت اینها به هم بخورد!....و چه دردی دارم وقتی این را می گویم.زن می نشیند و آهسته سرش را لای دو دست پنهان می کند.حالت چشمها تغییر نمی کنند اما دو قطره اشک آهسته می درخشند از روی دو گونه و می سرند پایین.می گویم من هم گریه می خواهم.من هم گریه می خواهم.کاش نبودم که ببینم اینقدر حقیرشدنم را.بالای سرم می نشیند. نور آفتاب است که ذره ذره جان می گیرد.می گوید صبح شد و باز تو نخوابیدی؟؟قهرم می کیرد .برمی گردم طرف پایه های صندلی.دستی یخ بسته می رود روی شانه هایم.لبخندی از آن لبهای تیره می ماسد و می تکاندم.می گوید باید بخوابی پسر ! بر نمی گردم که نگاهش کنم.او آرام آرام شروع می کند.می دانم باز هم بی که بخواهم می خواباندم.می گوید...زن می گوید...مادرانه و آمرانه می گوید...با صدایی که یخش دارد دیگر برایم ذوب می شود می گوید....با نگاهی که سنگین تر می شود هر شب با زخمی که هر روز تازه است بادیرپایی وهم انگیزش و حضوری که دیگر نمی ترساندم مثل شب اول می گوید: و این داستانیست که پیش از تو و من وپدرانمان و پدران پدرانمان شروع شده...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/07ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
بداهه ای برای نسل نو نامه اول:
تصویری سه بعدی از آینه ای که در برابر تخیل قرار می گیرد و به بی نهایت می کشاندش.تصوری مبهوت و گنگ آغشته به نشئه های تابوی عصر من و نسل من که پاک تر و فرهیخته تر از مردمان بعد از منست که به تمامی به فراموشی و نسیان تسلیمند.اینها احتمالا هرگز به تو نخواهند گفت که دلی عاری از دغدغه های من دارند و نخواهند گفت که بودن ملالی دائمی نیست برایشان که اشتیاق نهفته در جنون هر ثانیه است .جنونی که سالیان مرا به یادم می آورد و برای این آدمهای بعد از من وتو تنها همان ثانیه است و بس.ادراک من از ابرهایی که آسمانمان را محاصره می کنند بوی خاک خیس و درخشش اشکهای فراوان ماست و برای آنها نویدبخش جنون دیگری.ما درگیر خاطراتیم و در پی ساختن خاطره ای از هر لحظه ای تا با اینها ادامه حیات دهیم و اینها بدنبال قتل هر آن ثانیه ای هستند که می گذرد و این مالیخولیای عظیم را از لحظه ای به لحظه ای می کشانند.این می شود که من وتو برابرشان بی دفاعیم.بی دفاع و کهنه و نوستالژیک زده . و فراموششان می شود که اینها دغدغه های روشنفکرانه و پدرسالارانه و بالای منبری نیست که حسرتهایی از جنس آدم است که حدقه های نگرانمان را معطوف کلمات می کند معطوف باران خوابیده در این آسمان می کند.معطوف زیبایی حسرت بخش و التیام آور چشمان درخشان تر از آفتاب می کند.در سکوت من معنایی هست دست یافتنی و در سکوت این نوباوه گان بی معنایی گنگی.حالا تو نیستی و من بی تو خواهم نوشت که نسیان علیه کابلهای فشار قوی کار ما بود.ایستادن برابر نشئه رانی بی پایان هدف ما بود .ما که خماران هر شبه این بی ستاره آسمان بودیم.و حالا که می بینیم شکست خورده ایم دلمان بند روزهایی است که ورق برگردد و نابودی تا ریش ریش های استخوان را نابود کرده باشد و به فکر سازه ای نو بیفتند این آدمها.آن وقت است که گرچه کار من تمام است کار تو تمام است و کار آنها هم تمامست نمی دانم چه طور بار نگاهم را روی چشمهای عصیان زده شان تحمل خواهند کرد.کاش توان گریستن داشته باشند در آن رستاخیز.کاش بدانند که چه رنجی این شانه های پوسیده را هر شب و هر غروب می لرزاند.جرثومه هایی که از حرکت می ایستند وقتی همه چیز را زیر استوانه های پولادی و لزجشان ویران کرده اند آیا در آن نابهنگام می توانند اشکی داشته باشند؟ و این نه زیباست و نه زشت.این هیچ است. این روند بنیاد گرایی نویی که در افکنده اند.بنیادگرایان عصر پسامدرن با گوشواره ها و موهای زیتونی و نقره ای و عاطفه ای که هرگز به کارشان نیامده چه بی دفاع خواهند بود وقتی دیگر برای دفاع چیزی نمانده است.همه چیز متوقف خواهد شد.این پیش بینی است یا پیش گویی یا هر چه.اما جادویی و مخرب نیست.یک توصیف پس مانده ذهنی متعهد و ارزش مدار از نوع الیوت و حتی از نوع جویس وحتی وحتی وحتی.تسلیمم تا ان زمان که کلافه های ویرانگی در هم فرو پیچد و مردار آدمی را آبها بالا بیاورند با هر موج.آن وقت رنگ این چشمها شماطت خواهد بود و کاش کمی شرمندگی بماند برای اینها برای آن زمان. هرآنچه سخت است و استوار دود می شود وبه هوا می رود.چه استواری در ویران کردن چه در ساختن.ما همه پیشاپیش شکست خورده ایم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/07ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
یعنی نواده های ترسیده ما از چیزی به نام تو فرار خواهند کرد؟
یعنی پسرعموهای درازم وقتی نیمه های شب خیس عرق بیدار می شوند حرفی تاریک میان کلماتم را هجی می کرده اند؟ یعنی اتوبانهای چراغانی پایتخت در آن خاموشی ناگهانی در آن ترافیک ازلی اسم تورا از کوچه های خمار ی و سرگیجه بیرون کشیده اند؟ نمی دانم و به همین می چسبم به همین سکوت به دستگیره های آسانسور وقتی سقوط می کند تا کلمات مدفون تا تاریک ترین حضور مونث
و وقتی که چمدان کهنه و دستهایی کپک زده تو را به راه می آوردند چه طور ندیدی که شانه ها یی می لرزیدند پشت سرت؟ گفتم برگردی نمک خواهی شد و تو برگشتی بی هیچ نگاهی بی هیچ صدایی دروغ می گویند این چشمها که به من خیره نمی شوند راست نیست این صدایی که به من می گوید چیزی شکسته است شکسته ها در من بود جاده ها در تو چشمهای من بود که در هزاره نو می سوختند و گر می گرفتند در تو رفت و آمد مردانی که بی حافظه ای از دالانهای خمار می گفتند پایانی نداشت به مادران شکسته ام فکر می کردم من در تو خاموشی و خاکستر شکلی نداشت و صدایی از آسمان ساختمانهای بی قواره شهر حافظه ای که نو می شود پنجره ای که همیشه بسته است وقتی از تار تار تاریکی به سقوط تازه پناه می برم به تو خواهند گفت رازی را که با ابرها در میان گذاشته ام. تاوان من اینست: دستهای سیمانی چشمهای منگ وتاریک و یخ بستهء کافه های انقلاب :حسرت من اینست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/05ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
و اما این را بخوانید و بنویسید برایم....
و ماشینهای شب رو تو را گرفتند از من کامیونها و تریلیها که در حافظه هیچ کداممان نیستند و به جا نمی آوریمشان وقتی از رفتنهای بسیار با ما حرف می زنند
نبودی تو مگر آن حجله نشین خیس که در خلوت بی زوال مهتابی های سوخته سوخته از درخشش یگانه چشمها می گفتی؟! ننوشتی مگر حادثه ای در راهست؟ و این هق هقهای زوال در راهروها و پاگردها نشئه آخرین نشانه اند بر پیشانی سوخته شهر نامهای بسیاری را به یاد می آورم و فراموش می کنم کلمات بسیاری در ذهن جرقه می زنند و پاک می شوند با عطر تنباکو با عطر تمام شهریور ماه و تمام آبان ماه پایتخت . ایستاده ام که به یاد بیاورم ایستاده ام که فراموشم نشود زنی که تو را بدرقه می کند سایه ترسهای توست زیر فوج فوج فرشتگان اجباری تبعید تظاهر و مرگ هر روزه مان که به یاد بیاورم مردانی که دست تکان می دهند برایت حسرت سالها را در جیبها لمس می کنند که به یاد بیاورم و ببینم این اشکها مال کسی نیست ترسهای توست از کودکی که متولد نخواهد شد هرگز از کودکانی که متولد نشده اند هرگز مرور می کنم سرمای پاییز همیشه دیرتر شروع می شود
یقه های چروکم را بالا می کشم و غریبه تر از هر روز زور می زنم تا قایم کنم اشکی را که برای تو آشنا نیست ماشینهای شب رو – کامیونها و تریلیها- خواهند برد مرا مست و منگ به تو فکر خواهم کرد و روشنای سیگار تا آخرین ثانیه را روشن می کند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/05ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
ماشینهای شبرو او را از تو می گیرند و بعد که از عاطفه منتشر در چشمها می گویی به تو خواهد خندید و بارانی که خیست کرده را روی شانه های هیچ نگاهی پیدا نمی کنی.اینست که خوابهایت لذت زیستنند و حضورت غریبه است برای این رهگذران....چی دارم می نویسم؟؟؟امروز ۵ آبان است و تلالوی تابان نگاهها فربکارانه تر از همیشه اند....
می نویسم که نفهمید می نوسم که گیجتان کنم با کلمات تا یادم برود....فراموشی و طره...مثل قیاس هذیانست و شعور....و ما خاطره ای نداریم ما حافظه ای نداریم....و این که باید بترسم از تو یا هر کس دیگر شعور فراموش شده ماست.....اه که حالم از این کلمات به هم می خورد ..... محصولات هذیان می شود اینها...ننویسید چیزی برایم راجع به اینها که اینها آنقدر شخصیند که.... بنویسید آخرین کتاب خوانده تان کدامست ؟آخرین بار کی عاطفه کمی دستکاری شده؟کدام کلمات حالتان را جا آورده؟بنویسید کجا و چه طور؟موسیقی نو چیست و فیلم خوب آخر کدامست؟ سهم ما از لذت اینهاست....قناعت نکرده ام به اینها که دری وری تحویل می دهم.سهمم را بنویسید لطفا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/05ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
لوله ها من را هدف گرفته اند یا خرمایی گیسهات را؟
نمی دانی و سر تکان می دهی وقتی صدات نجوای غریبه ای می شود... می شناسم اما تمام بارانها را به خوبی همین لحظه ای که شهرهای دور شکلک در می آورند و کسی به تو از شرابی نو تعارف می کند با لبخند و تو نخواهی دید فریادی را که خفه می شود در من. سه بار در آپارتمان کنارت ایستادم و لرزیدم سه هفته در آوارگی شیرینم سه شلیک بی صدا سوراخ کردند لبان شکفته سالها را از چه کسی سوال کنم آیا فضایل بزرگ من حتی طعم بوسه ای را به یادت نمی آورد؟... سینماهای پایتخت یا پارکهای آواره .....چه فرق می کند استخوانهام معصیتی هستند که در آن با تو شریکم فضیلتی که به دستش می آورم که در دستهات می لغزند و قد می کشند و به یادت می آورند این کوپه ها همه به سمت تو می روند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
از تو می پرسم راستی نفس نفس زدنهای ما به کجا می کشد آخر
به هندسه تو به منظومه کوچکمان به تمام شهریورهای 40 متری افغانی ؟ تو حدس می زنی این هم از دود بهمن یا ریه های قیر اندودمان است و تا نواب خودت عقب می کشی. می پرسم تهوع ما همیشگیست یا ما لنگ لنگ زنان از هزاره بی نیچه خودمان سر در می آوریم؟ سکوت می کنی. اسم تو اسم شب فرشتگان است و نیست پای هیچ نوشته ای که امضای کوچکت نباشد پس هزار بار می پرسم این جذامی که مارا فتح کرده تا سالها می رود . چرا دستهایت را از من می گیری؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
و ابرهای بی باران محاصره کرده بودندمان
وقتی زیر السلام گیسهای تو قدم می زدم نام دیگری از سربازان گم شده ام را تکرار می کنم و این تازه کوچکی منست که قد می کشد تا هزاره نو کمی صبر کن! نمی میرند این قطره ها که خیسم کرده اند تنفس ناودانها ست این و این حسرت سالها ست تاببینم و بنشینم پای رخوتت. فضیلت کوچکیست که بخش می کنم بین تو و خودم. اگر بگردندم نخواهند یافت ترانه ای را که زیر لبها قایم کرده ام. و بی که بخواهی آیا می شنوی از چه حرف می زنم؟... نمی خواهمت وقتی لبخندی مختصر لبها را باز کرده می نشینم و زل می زنم به تو وقتی اشکهایت بارانم باشد. پس یعنی هنوز توپهای قسم خورده برای مرگمان را هم به یاد می آورم... و به یاد می آورم دلخوشیهای کوچکمان را.
از خواب دیشبت چیزی بگو از آخرین تصویر از آخرین هوس از بوسه ای که نمی گیری از من. بگو... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
این ساراندا, تو کوچه های کدام بارانی ما پیدا شد؟
از خودم می پرسم. این ساعتهای شنی این عقربه های مست که هیچ وقت تماشایم نکرده اند بازیچه چه کسی شده اند که تمام تابستانها را از تو قایم می کنند؟ سرمهای ناپاک قطره قطره های آخرین باران زمینند چترت را کنار بگذار این نشئه آخرست که نفسم را بند آورده و اگر فراموش کنی سلولهایت را اتم به اتم, کودکی ما از ویرانه ها سر در می آورد. هیسسسسسس شده ایم! کاش این پله ها تمام می شدند امحاء و احشا ی ماست رو پیاده رو رو تابستان 87 و تمام دوریهای بی پایان سیاره نمی دانم چه ام شده که فقط آس می آورم می دانم که هر چه دارم نذر این آخرین باران خواهم کرد
می دانی که! بند نمی آید... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/07/06ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
هلهله می کنم با باران با ناودانها و سقفهای ساراندای تو که از من دور می شود گاهی یا گاهی در عکسهای سالها پیش زنی تاریک پیدا می شود از دخترعموهای ریزه میزه ام می ترسم از گیسهای بالغ و نگاههای تازه تازه خیسشان می ترسم و بعضی اوقات که لبخندی نمی ماند برایمان از نرگس هم می ترسم از سینما جمهوری یا کافه های این بالا بالاها که قد می کشند در حلقه حلقه های دود مگنا و فرشتگانی که فراز باران ایستاده اند و نگاهمان می کنند و دعاهایی نامفهوم را روی طره های قهوه ایت می ریزند واینکه پیاده و چرک در انقلاب تو در کتابفروشیهای بی دفاع و آبمیوه فروشهای مست سر برمی گردانی و نگاه می کنی به آخرین قطره سر بر می گردانی و لبخند می زنی از پیکان مدل 60 از کوچه های شهیدانت عکس کوچکیست که قاب می کنم می بویم می بوسم
قبول کن این آخرین بهانه است: هنوز اینطرفها باران می آید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/02ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
همه رستگاران زمین بخشی از یک روایت بلند
سه بار مرور می کنم اسم بانی این نوشته را تا بعد که می نویسم مطمئن باشم این نه قرار است شعر باشد نه داستان نه حتی یک جور ابراز احساسات.حالا مطمئنم که می خواهم درباره هستی غریب خودمان بنویسم.اما نمی دانم که از کجای این مساله شروع کنم .بگذارید بنویسم که ما آدمهای نابود شده هستیم.اکثرمان گیجیم و فکر می کنیم باید کاری بکنیم درباره زندگیمان اما حتی وقتی در خیابانها به دنبال این تحول هستیم هم بیشتر به دنبال لحظه ای هستیم که تنها در رختخوابهای قیژ قیژو یا روی موزاییکهای سفت آپارتمانها دراز کشیده ایم. این مساله یک جورهایی در رفتار منگ و نگاههای خسته مان پیداست.با این حال گه گداری اتفاقهایی در این زیستنهای خسته می افتد که تکانی به خودمان می دهیم و می خواهیم که کاری کنیم.نمی خواهم این را الان بگویم اما واقعیت اینست که خیلی زودتر از آن که بخواهیم اینها هم رنگ می بازد و باز می فهمیم که یک جور توهم سراغمان آمده.این طور است که کسی نباید خیلی خنده های مارا باور کند و از طرفی باید گریه هامان را خیلی جدی گرفت.نباید خیلی در گفتن فلسفه بافی کرد این یک اصل مهم ادبیست.با این حال فقط اضافه می کنم که ما همیشه اینطور نبوده ایم .یعنی یک زمانی که از الان فاصله دارد ما آدمهای خوشبختی بودیم .شاید حتی خوشبخت ترینها.بعد یک باره همه چیز عوض شد.همه چیز رنگ عوض کرد و داستان ما روایت جدیدی را سر گرفت.اینها را زیاد به کسی نمی شود گفت. چون آدمهای بعد از ما که الانمان را می بینند باورشان نمی شود که ما همیشه این طور نبوده ایم و آدمهای قبل از ما مسخره مان می کنند به خاطر این اراجیف.پس بگذارد اینها یک جور راز باشد بین ما و شمایی که اینها را می خوانید.و اگر فکر کردید بعضی وقتها غصه داشت اذیتتان می کرد یک کم به ما فکر کنید تا ببینید که غم داشتن به این راحتی ها نیست.آن وقت یک کم خوش باشید و یک کم به ما هم فکر کنید و اگر شد تلفنی هم به ما بکنید.حتی اگر فحش هم بدهید خوشحال خواهیم شد.گفتم اینها را یک نفری باعث شده که بنویسم.و دلم می خواهد الان باز برای خودم یاد آوری کنم که اینها را بیشتر می خواستم با آن آدم در میان بگذارم ولی چون الان دستم به او نمی رسد و ترجیح هم می دهم که دستم به او نرسد و او هم همین را دوست دارد پس چیزی از اسمش نمی گویم.زیاد خوش شانس نیستید که شما هم دارید اینها را می خوانید.اما چه می شود کرد آدم همه کارهایش را برای خوشی نمی کند یا بعضی وقتها از دستش در می رود و یک اتفاقی برایش می افتد که دیگر افتاده و دماغش را سوزانده.کاریش هم نمی شود کرد.مثل حالای شما.شروع کردن سخت بود اما انجام شد.پس با من بشنوید و بخوانید که روزی روزگاری در کشوری که ما در آن زندگی می کنیم ....
***
در آن روزهایی که شما نبودید و ما هم نبودیم و پدرانمان هم نبودند در یکی از این شهر کوچولوهای شمالی مردی بود که هر روز با دوچرخه زهوار در رفته اش کوچه های بیست سالگی را پی دختر پر ناز و عشوه شهرش می رفت.آسمان آن موقع ها آبی تر از الان بود و موهای گریس زده پسر زیر نور آفتاب می درخشید مثل جفت چشمهای میشی و پیرهن سفید گل و گشادش و باد موها را عقب می داد.بله داستان ما از همین جاها شروع می شود .مادریزرگ جلو جلو می رفت و نگاههای غمزه ناکش دل پسر را بی تاب تر می کرد.کاش بودیم ومی دیدیم که چه طور می رفت پدربزرگ.چه طور دلش تاپ تاپ صدا می کرد .دوچرخه آرام زیر پاهای پدر بزرگ صدا می کرد.اما او مست نگاههای هر از چند گاه دختر بود.این لبخندها و نگاههای گاه گاه می کشاندندش.تا همینها باشد که که همه ما باشیم و دنیا یک کم به خودش بیاید با خاطره ماهایی که گوشه ای در کمر پدربزرگ وول می خوردیم و بی تاب بودیم برای بدنیا آمدن .مادربزرگ آرام از گوشه چشمها دل پدربزرگ را خط خطی می کرد .چه ساعات و لحظاتی گذشت برای آنها وقتی در ساحل شمالی تنگ آغوش هم لم می دادند و به موج موج خزر خیره می ماندند .وانگار دیگر نمی خواستند زمان اصلا بگذرد.نمی خواستند لحظه ای از کنارشان بلغزد که در آن حضور هم را نفهمیده باشند.این خاصیت همه ما بود وهست.و این را هر کسی نمی داند.نمی تواند که بداند.نمی داند که ضعف همه فامیل ما در آن نقطه است.در جایی که دلهای کوچکمان بلرزد و بدنهامان گر بگیرد.آن وقت است که ما آرامیم مثل همه موجهای تابستانی خزر و کسی دیگر نمی تواند آن آرامش را از ما بگیرد .و ما همه زندگیمان را پی همان یک لحظه می گردیم.این را به کسی نگویید و به روی خودتان هم نیاورید که این را می دانید.چون برای ما خطرناک است.برای پدریزرگ هم خطرناک بود.خطر پشت تپه های ماسه و شن کمینشان را می کشید وقتی آرام آرام لبها روی هم می لرزیدند و دستها نوازش کنان تمام آن نوار شمالی را طی می کردند.اسمش امروز یک کم دروغ به نظر می رسد اما می دانم که در تمام خاندان یک جور تپش غیر عادی سینه ها وجود دارد در سینهای مشکی زنهای خاندان و در سینهای گشاد مردها.اسمش عشق هم نباشد طوری نیست.اما یک چیزی هست.غروب خزر آن روزها باید دیدنی تر از حالایش بوده باشد و چه نشئه و مست آن دو بر می گشته اند به خانه هایی با سقف ایرانیتی که بوی نم دریا همه اش را پر کرده بود.پدربزرگ هیچ نمی دانست تجربه عاشقانه اش را همه پسرها و دخترهایش تجربه خواهند کرد و بعد مثل یک جور سرماخوردگی ملایم در همه شهر پخش خواهد شد.19 ساله گی پدریزرگ مثل 30 سالگی پسر بزرگش مثل 29 سالگی نوه پسریش مثل 20 سالگی دخترش مثل 35 سالگی عمو محمد و همه آنهای دیگری که خواهم گفت برایتان زیبا بود.و باقی عمرش همه سعیش را کرد تا آن خاطرات زنده بمانند مثل معتادی بود که همیشه دنبال آن نشئه اولست.اینها را اول گفتم .قایم کنید اینهارا .کسی نباید بداند جز ما و شما و همین.فقط یادتان باشد اگر چشمهای یکی از ما سرخ و منگ روی شما ایستاد به او نه نگویید.چون یک جورهایی عاشق شما شده و اگر نه گفتید به....به رستگاری نه گفته اید.اینست اصل داستان و باقی حرفهایم روایت اینست.روایت رستگاران زمین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/02ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
قسمت1 کنش بیانی وکارکردی زبان در حیطه ادبیات و خلق الساعه بودن جغرافیای متن در شهود مادرانه مولف نوشتن همین وتمام.جنون سالها و سالها.قدم زدنی لذت بخش که اعصار را در می نوردد.از اولین بشری که زبان را خلق کرد غرقه در لذت حضور اولین کلمه تا آخرین من مولفی که می نویسم.شباهتش با لیبیدو یا هر آن لذت بی حصری که بتوان تخیل کرد.لذت نوشتن و لذت خواندن.اینها دغدغه های منست و اینها درد دلهای من.نمی نویسم که کسی لذت ببرد می نویسم که لذت ببرم.چه می شود که نا متناهی بدل به بازی کمرنگ معانی و زبان بازی سخیف من های نه مولف که توسری خورده و تحقیر شده برای یافتن عرصه ای برای بیان احساسات و اندیشه ها و شعارها می شود؟شاید آغاز این بازی حضور مسکوت نشانه هایی از تهلیل و زوال خلق باشد و به تبع آن نادیده گرفتن ابزار نوشتن باشد.اما وقتی این تقلب اینقدر همه گیر می شود که انرژی واژگانی خیل عظیمی معطوف به این حقارت می گردد ناچاریم که ساز و کارهای بزرگتر و سازمان یافته تری را برایش تعریف کنیم. 1. بیان کنش اساسی زبان بیانگریست.هر کلمه هر جمله و هر گقته ای دلالت می کند به چیزی جز خود.و این کنش چنان ذهن را در بر می گیرد که زبان بدل به شیشه ای می شود که جهان از ورای آن قابل تعریف و توضیح می شود.کنش بیانگری و معنا داشتن کنشی ذاتی برای ذهن می شود و دیگر وقتی می گویید اسب به حروف این کلمه و ضرباهنگ آن فکر نمی کنید وقتی می گوییم برف سرمای آن را حس می کنیم.متن اما به گونه ای دیگر عمل می کند: نه این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست این برف را که بر ابروی و بر موی ما می نشیند. این بار برف نیست که می بارد. کلمه با همه هستی سردش ظهور می یابد.و هر واژه همنشینش هم می بارد.بیانگری کنار می رود شیشه می شکند و بدل به دیواری می شود که مقابلت قد علم می کند.تبدیل آن کارکرد بیانگری به تلأ لو کلمات خود محصول اتفاقی دیگر است. محصول حادثه ای پیش بینی نشده اما شکیل و تراش خورده حادثه ای نه ماورایی که عینی و در دسترس می ایستد و تو نظاره گر ش می ایستی. بگذارید مرور کنیم: کلمه تحت کنش دلالت به نشانه ای بدل می شود که مبتنیست بر چیزی غیر از خود آن کلمه...اما آیا کلماتی چون عشق آزادی دوستی و....هم به جهان خارج کلمات دلالت می کنند؟می بینیم که نه.در تعریف عشق باز گروهی از واژه ها هستند که به یاری می آیند.این دلالت از کجا می آید؟سوالی مهم که لازمست کمی در مورد آن فکر کنیم.بهتر است اینطور مطرح شود: چه چیزهایی نحوه فکر کردن مارا شکل می دهند و تعریف می کنند؟چه کسانی یا چه چیزهایی وادارمان می کنند که ناخودآگاه با شنیدن یک کلمه همه به مدلولهای مشابه فکر کنیم؟این شباهت به خاطر ذات بشریت نمی تواند باشد.چه فکر ما در مورد آزادی با فکر پدرانمان یا فرزندان احتمالیمان متفاوت است.و نمی توان فکر کرد که نسلهای پیش و پس از ما فاقد این ذات بشری بوده اند.بنابراین عواملی وجود دارند که تعیین کننده شبکه های معناگر ذهنمان هستند و با زمان هم این عوامل تغییر می کنند.بحثی باز و بسیار بسیار گسترده.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/13ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
1 پسرها صبح به خلوت می روند خورشید در آغوششان می لمد که دیگر دهان ماه را کاشی به کاشی نمی بوسد کافه های سرد با قهوه ای رنگ نوازش تو و لبهای ماه زده ات آخ...چند تا شیطان و چند تا جهنم چشمک زن خیابانهای تواند شهری بی خواجوی من بی نصفه جهانت پسرها ظهر قایم می شوند زنبورها باسنهاشان را سیاه می کنند تنها یک بار دیگر نگاهشان کن فقط یک بار یک بار دیگر که دارند هم را می لیسند انگار شاخکهادر هم گره می خورند وبعد وبعد. دیگر اسمت را فراموش کرده ام گفتی زنی تنها در اتوبان تهران-قم هر روز پیاده می آید؟ نمی روم که ببینم دخترهای ساختمان روبرویی در اتاق خوابشان چه جور لباس عوض می کنند که د رآشپزخانه شان چه جور لباس می پوشند؟ فقط به زن تنها خیره ام به ته آسفالت که فرو می رود در صدا این صبوری منست روی خط تلفن خوب گوش کن تنفس توست روی بند رخت خوب تماشا می کنم جان دادن ماست این روی هرروزهء هرزگی لمس کن خوب چمدانها را از ساعت 5 ترمینال غرب چیده ام تا تو بیایی خیس وتا باران بعد صبر کنی که ساعت 7 تعاونی یک ببردمان به همان رودخانه نازنینم! این حواس کسی نیست که روی ما جمع است خاطرات ماست 2 به شیشه خانه شما سنگ به دروازه خانه خودمان آب ریختیم باران که گرفت مارا سیل برد شمارا زلزله چه جوری دیگر به فکر نیم وجب از خانه تو باشم که دشمن اشغالی گرفته؟ قطع کن من تاب این همه نسکافه و مستی ندارم کافه ای که تا این وقت شب باز است –سر سرم شرط –برنامه ای دارد حیا ندارند مردم که نمی میرند همه از همین دره ای پرت می شوند که ما تهش کافئین می زنیم مدت اعتبار ما همین یک دقیقه است قطع نکن که تا ابد برقصیم مست مست و عربده بکشیم با مجوز رسمی عربده کشی در نیمه شب هر آپارتمانی راستی ساعت چند بود که رفتیم؟ زن پیاده اسمش چی بود؟ ما نمرده ایم که هنوز می بینی می نویسیم این فصل یک سفر است چمدان داری بیا -می دانی که نازنینم- اما زن تنها چمدان ندارد نمی دانی چه قدر دیگر مانده؟ 3 از تلفن کارتی زنگ نمی زنم که با اولین کلمه پاک می شوی حالا جرئت داری بگو از کی حرف می زنی؟ بگو . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/11ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
آنها بر می گردند به آپارتمان نشینیهای سابق به شهری که از آن گریخته اند. پله ها را یکی یکی بالا می آیند یله به دود سیگار و این آسمانی که هر روز حامله است به حضور تزسناک ملایکه زیر کاناپه ها و مبلمان کرایه ای که زنهای قد کوتاه از زنجیرهای همشهری کشیده اند تا تا نیم باران همیشه تا لرزش آهسته و مداوم سومین سیاره زیر کفشها تا نگاههای حشری پسرهای بلوغ تا چکه چکه سینک خراب آشپزخانه که دیگر دارد روحمان را تکه تکه می کند می خزند روی آسفالت خراب خیابان انقلاب می سرند روی هذلولی های سنگفرش و مناسبات تورم جهانی نفت و گوجه فرنگی های شهرداری برمی گردند تا خط خطیهای دبیرستان دخترانه هفده شهریور با سردرد ی که تا زانوها تیر می کشد روزنامه را بین پاها گلوله می کرده اند از شام از مونوریل از فوتبال از صفحه حوادث از ادارات از لوازم آرایشی از کوناهترین مردان از لوله کشی از گوشت قرمز از دیابت از تعطیلات حرف می زنند وهیچ خاطره ای نداشتند وقتی در ایستگاه اتوبوس با حسرت سیگار بلیط فروش را نگاه می کرده اند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/14ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
فعلا اسم ندارد و این مقدمه اش می باشد، از تهران، از تهران تو ...
مقدمه... وقتی انطرف بزرگراه می ایستادی و به نوربالای ماشینها زل می زدی ، پریشانی زلفهای خرماییت نشعه ام می کرد ، مانتو بلوطی رنگ دکمه فلزی را که می پوشیدی ،جنون می لرزاند تیر برقهای فشار قوی کنار اتوبان را هم. به این زودی تاکسی نیاید کاش، کاش نیاید ... نیاید... هنوز هم دعا می کنم . برای تک تک نیم نگاههایت نذر کرده ام ، می ترسم . می ترسم. حالا دیگر آخر چیزی نمانده برای خطر کردن. خودم مانده ام و چند تا تیر برق فشار قوی که تا ابدیت این اتوبان را می روند . انگار دسته سینه زنهای ترک باشند که نفـیر مداحشان قندیل بسته باشد از نفری تا نفری . چراغ زنبوری روی کولشان گذاشته اند و می خوانند. عزای این اشرف مخلوقات را در شفیره سیمانی و سنگی اش گرفته اند. از بی توییست . از اینکه دیگر بلوطی رنگ هیچ پارچه ای نیست که دیدش بزنم در روشن و خاموش نوربالای ماشینها . شهران ... شهران آقا ! شهران ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
باید گفته شود از این صفحه کلید متنفرم اما...
فردا مهاجرت خواهم کرد از گوری به گوری از تله ای به تله ای ودلم تنگ می شود برای این گور همان قدر که همه این مدت برای آن گور دلتنگی می کردم آرزویم اینست که شهری باشد با همه آنها که می شناسم که این دوری اینهاست که عذاب دارد حالا هر چه قدر هم حافظه شلنگ و تخته بیندازد نوشتن ترک نخواهد شد اما وبلاگ نویسی.....خسته ام می کند... این تفدیراست و من تسلیم مگر نه که همه مان تسلیمیم آهسته خواهم بوسیدشان با نگاهی و خواهم رفت بی هیچ نگاهی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
مکالمات
پا برهنه از رو گزنه های مبهوت به خیابانها بر می گشتیم شهوانی و سوراخ سوراخ مرده های همشهریهای بی گور و کفنمان را نگاه می کردیم و می لرزیدیم از سر تا ته استخوانهای بی سیرتمان. به لعنت خدا هم نمی ارزید آن همه تنهای قیری رنگ. سوت می زدیم ترانه ای را عروقمان منقبض بود از سرمای سربی اسفندماه وتاریکی تا کلاسهای دبستان امید تا نصفه های نشئه شهرک پیش می آمد.
- چراق راهنماهای خمار - سرباز صفرهای کشیک مست پادگان نیروی زمینی - ادرات غیر رسمی عدالت - قارچهای سمی پشت خانه و آن برآمدگی رو تن مزاییکها که نگفتیمش
وقتی با گلهای ماسیده رو تنهای سوخته مان فرشتگانی بودیم وقتی با ترکها و لکهای پشت دست مادربزرگ دختربچه ای بود وقتی پرندگان هیپنوتیزم شده و منگ عربده می زدند رو پشت بامهای بمباران هوایی یا سکوت می کردند به احترام جنگ نرم افزارهای هزاره سوم وقتی تابلوهای چشمک زن تدخیر روح و تن و لباس و جیبها و کیف دستی و عکس زنت را به رخت می کشیدند وقتی رادیو اعلان هزار قیام نشکفته علیه میهن بود وقتی گل سرخ معشوقه ات تا انتهای اندام شیشه ایش سیاه شدو مثل ساعتهای هزارتومانی بقالیهای پیر عشق از کار افتاد در نبد تن به تن با محدودیت مکالمه شهری وقتی کلمات از دهان تو بوی نا گرفتند رنگ گچ شدند ذغال شدند دفن شدند استخراج شدند با لوله های فلزی مرطوب به پالایشگاهها فرستاده شدند از بنادر نفتی جنوب صادر شدند وقتی روزنامه ها هجی اسمت را هزار بار از دهان سردبیر بیرون کشیدند عکست را سلاخی کردند و گیسهات را سوزاندند وقتی قدمهای تو ممنوع بود در اماکن عمومی در ادارات رسمی در هذیانات غیر رسمی وقتی گواهی فوتی نبود تا دفنت کنیم وقتی بیمارستانها پر از سقط شدند خیابانها پر از جنین و خانه های ناقص الخلقه رکورد می زدند برای رسیدن به آسمان وقتی نوشته هامان را تحویل عینکهای عوضی آستیگمات دادیم و عقب عقب می رفتیم وقتی از پشت میزهاشان هم بلند نشدند برای دیدن معجزه ای که هر آن می رفت منفجر شود وقتی سردردهای کثافت از ترافیک ریختند بیرون تلمبار شدند تلمبار شدند تا تمام کند تمام کند تمام کند...
قطعه قطعه های تنت تو یخچال گنده بیمارستانهاست باد کرده زیر موزاییکها زیر پاهای زخمی و لخت ما که هر شب بیدار می شویم با بوی سیگار و کافور با رگهای بی هویت تزریق به موج موج ملایکه - که می ریزندو می خوانند و می میرند - خیره می مانیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|