تبليغاتX
جذام خانه - نون مثل...
in the name of another day

بی گمان برای هیچ کس آسان نیست که با خون سردی تباه شدن تدریجی جسم یک انسان را به نظاره ایستد. لیکن افرادی که خود این وضعیت را تجربه می کنند،شاید دو چندان به دیگر آدمیان نیازمند باشند.

پیر شدن و مردن:برخی مسایل جامعه شناختی،نوربرت الیاس،ترجمه:امید مهرگان و صالح نجفی

نامه بیست و یکم:

علیرضا،من و اعلیحضرت پشت دانشکده داروسازی سیگار به دست و با کمترین کلمات نشسته ایم.مصیبت روی نیمکتی دست راست ما با الهه نشسته است .ماسیمو خیلی دورتر دارد با چند نفر دیگر وراجی می کند و می خندد.مصیبت تازه دفاع کرده و خوش است.الهه هم خوش است.ما هم خوشیم.اعلیحضرت سیگارش را محکم پک می زند طوری که گردی سیگار بدل به بیضی می شود و گاهی حتی سیگار می شکند از کمر.حلقه حلقه های دود بالای سرمان بالا می روند.هیچ کدام حرف نمی زنیم.گاهی دختری رد می شود و چشمهای علیرضا تعقیبش می کنند و باز نگاهش می رود روی زمین. مصیبت و الهه بلند می شوند.می آیند طرف ما ،آنقدر آرام که فکر می کنم صد سال طول می کشد تا به ما برسند.مصیبت می گوید که بزنیم بیرون.من ماسیمو را نگاه می کنم.پنج تایی می رویم روبروی در دانشگاه.تریایی آنجا هست و می رویم داخل تریا.الهه و مصیبت خوش و بیخیال غذا می خورند.علیرضا هم می خندد.اعلیحضرت گوش می کند .چیزی نمی گوید.بعد که از خیابان دانشگاه تا دروازه شیراز و بعد تا هتل پل و تا کنار زاینده رود را می رویم هماعلیحضرت حرفی نمی زند.گاهی فقط می خندد.علیرضا می گوید :((همه لرزش دست و دلم از آن بود که...)) و من پشت سرش می آیم.اعلیحضرت نگاهمان می کند.علیرضا موبایلش را در می آورد و شعرخوانی شاملو را برایمان می گذارد.اعلیحضرت نامفهوم تکرار می کند .مصیبت می گوید که با الهه می روند هتل.بعد از ظهر قرار می گذاریم.علیرضا با من می آید خوابگاه.ماسیمو می رود داروخانه.اعلیحضرت نمی آید.می گوید که باید برگردد.خلوت می خواهد.جدا می شویم.درخوابگاه من و علیرضا دو ساعتی شعر می خوانیم.من چند تا از شعرهایم را برای علیرضا می خوانم و او چند تا از شعرهای هوله را برایم بلند بلند می خواند.خوابمان می برد.هر کدام گوشه ای ولو می شویم.ساعت شش مصیبت زنگ می زند که قرار لغو است.علیرضا می رود.من تا در خوابگاه با علیرضا می روم.تن ماهی می خرم و ماست.تنهایی می نشینم می خورم.تاریک می شود روز تابستان 86 و سر و صدای بچه های خوابکاه از زمین فوتبال می آید.لابلای کتابهایم می گردم.یکی را می کشم بیرون.ساختار.اسم کتاب اینست.می خوانم و سعی می کنم دقیق شوم روی جمله ها.روی کلمه ها.ساعت از دوازده که می گذرد صدای فوتبال قطع می شود.ساعت یک ونیم که می شود در خوابگاه شماره دوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان همه خوابیده اند.بیدام من.ساعت حوالی دو و نیم است که کسی زنگ می زند.دختری می گوید که مرده است و حالا مرده اش دارد با من حرف می زند.خنده ام نمی گیرد اصلا و دو ساعت حرفهایش را گوش می دهم.می گوید که سال 77 در یک تصادف خودش همراه مادر و برادر کوچکترش در یک تصادف رانندگی کشته شده اند. بعد تصادف را جزء به جزءبرایم شرح می دهد.راجع به آن دنیا برایم توضیح می دهد و طوری حرف می زند انگار دارد از وسط برزخ تماس می گیرد.ساعت چهار دیگر حرفهایش را نمی فهمم.آفتاب دارد ذره ذره جان می گیرد.مرده را به حال خودش می گذارم و می خوابم.دختر فردا شبش و پس فردا شبش هم زنگ می زند و اصرار دارد که باور کنم مرده است.قسم می خورم باور کرده ام.حتی می گوید باور نمی کنی می آیم کنار پنجره دست تکان می دهم برایت.باور می کنم.اینطور می گویم و او قبول می کند. قرار می گذاریم که دیگر ساعت دو صبح زنگ نزند.می پرسم که مادر و برادرت هم پیشت هستند.می گوید که در این چند وقت ندیده شان.ولی اگر ببیند هم نمی داند که آیا می شناسدشان یا نه.احتمال می دهد یک بار برادرش را دیده باشد.اما مطمئن نبوده و یابو آب داده.کتاب ساختار تا سه روز بعد هم بیش از چهل صفحه جلو نمی رود.علیرضا را چهار روز بعد پشت داروسازی می بینم.می گوید مصیبت و الهه رفته اند.صبح تا شب دارو خانه می رود و کتاب خوبی نخوانده در این سه چهار روز.از چهار باغ بالا پایین می سریم.پشت هم سیگار روشن می کنیم.می گوید که اخیرا عاشق شده و دختر این جوریست و آنجوری.دانشجوی پزشکیست و ترم چند و قدش اینقدر و چشمهایش آن رنگیست.کنار زاینده رود می نشینیم.چشمهایی از دل آب می پایندمان.سنگینی این نگاه را چهار سالست که حس می کنم. چهار سال تمام. از علیرضا قایم می کنم این را.از تو....قایم نمی کنم.نگاهی بود آنجا ،همیشه که مستاصل و مصیبت زده ام می کرد.اینست که دیگر برنگشتم به این شهر .اینست که فرار می کنم از اصفهان.

علیرضا بلند می شود.من هم.بر می گردیم راهی را که آمده ایم.من می روم خوابگاه.علیرضا می رود دروازه تهران.دختر عصر زنگ می زند و می گوید که این آخرین بارست که صدایش را می شنوم.دمغ می شوم کمی .اما به روی خودم نمی آورم.می گویم که مراقب خودش باشد و خداحافظی می کنیم.در خوابگاه شماره دوی علوم پزشکی اصفهان ،شب می شود،نیمه شب می شود.چهار صبح می شود.هنوز منتظرم.منتظر اینکه دختر زنگ بزند.چیزی را یادم رفته که باید از او می پرسیدم.یادم رفته بپرسم اسمش چیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.

پیوندهای روزانه
فرشته رضایی
ن.ک.
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
86/04/01 - 86/04/31
نویسندگان
آرش
آرش منصور گرگانی
پیوندها
مهدي حسين زاده
مازيار عارفاني
محمدصادق دارابي
آفاق شوهانی
رامین پرچمی
مهرداد فلاح
سید مهدی موسوی
ابوالفضل حسنی
شیکا اویلی
فرهاد حیدری گوران
وحید ترابی
احسان رستمی
مهنا
نسترن مکارمی
مینو نصرت
یدالله رویایی
عباس معروفی
علیرضا بهنام
مرتضی پورحاجی
داستان ایرانی
ایلیا تنکابنی
آیناز اعلایی
سعید دارایی
شینا
سمانه
مهرداد عارفانی
انوش وقاری
عادل قلی پور
گلاره
سهیل پاشازاده
مصطفی
غزل خلعتبری
Wc
نیما صفار
شکوه شیرانی
مرتضا خبازیان زاده
زهرا باقری شاد
آزاده دواچی
خانم کا
نرگس
کوچه آلفرد(حمید پیمانی)
احمدرضا خلیلیان
حامد ابراهیم پور
حدیث رستگار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان