![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
به احتمال قوی،انگیزهءبشردوستی،بسیار بیشتر از انگیزهءعلمی در بوجود آوردن جامعه شناسی نقش داشته است.افراد...آنچنان در پی بهبود شرایط اجتماعی کوشا هستند که به زودی تلاش برای گسترش یک جامعه شناسی علمی امری اجتناب نا پذیر خواهد شد.
جامعه شناسی عمومی،آلبیون اسمال،1905 نامه بیست و سوم: من می دانم که قدم زدن راه چاره ایست برای فراموش کردن.پس زیاد با علیرضا در چهار باغ بالا و خیابان نظر غربی،خیابان نظر شرقی،خیابان میر ،کنار سیو سه پل قدم می زنم. در این روزهایی که دیگر کسی برایم آشنا نیست .زیاد با سلمان کنار پل بزرگ مهر،پل چوبی،ناژوان،چهار باغ پایین ،آمادگاه قدم می زنم.اما فراموشم نمی شود.همین که به اتاق به هم ریخته و نا مرتب خوابگاه می رسم،نقشها و رنگها در تاریکی اتاق روی در و دیوار ظاهر می شوند.کلاسها و امتحانها تنها چیزهایی هستند که هنوز دقیق و روشن می توانم به آنها فکر کنم.الباقی چیزها گنگند،محوند.آدمهای خیابانهای اصفهان مثل هاله های خالی از خاطره ای کنارم می گذرند و در چشمهاشان در دستهاشان پی فراموشی می گردم.نسیانی از جنس چشمهای تو شاید، که چه دیر و بی قواره بعدها که من نیستم سر و کله اش پیدا می شود .زمستانها اما زیر پتو زیر تاریکی امنم. نامه ای ندارم من.اسمی ندارم من.صدایی هم ندارم. فقط گاهی علیرضا یا سلمان اسمم را صدا می کنند.باقی جاها می شوم آقای دکتر می شوم آقای میم.آقای گاف.آقای خ.و آرش نمی شوم اما.برف این سالی که در آنم فراوان و بی حسابست.سرما آدمها را زیباتر می کند.کاپشنها و شالگردنهایی که به خاطر زمستان بیرون می کشی و می پوشی.انگار هر چه پوشیده تر باشند زیباترند.خوابگاه ساکت می شودو شبها طولانی تر.اسمها زیر گوشی زمزمه می شوند و دیگر دلم نمی خواهد که تمام شود این فصل.یک شب که مهمانم جایی می فهمم که شلوغی هم برای من می شود مکان امن.جایی که خودم را لای آدمهایی که می رقصند و می پاشند و می ریزند قایم می کنم.اینست که از خیابانهای شلوغ لذت می برم نه از خلوتهای این شهر که خلع سلاحم می کند و بی دفاع منتظر می مانم تا کسی پیدا شود و نیش چاقو را نشانم دهد.نشانه ها فراوان به هیچ می رسند اما وقتی نشانه ها اندکند تاویل و اتفاق رک و بی پرده پوشی شکل می گیرند.آن وقت تنهایی.کسی نیست به دادت برسد.علیرضا هنوز شعر می خواند و گوش می دهم لابلای شلوغی چهارباغ.برف شانه ها را سپید کرده .سر سوپر مارکت شبنم آدم برفی ساخته اند که کلاه هم دارد و هویج هم دارد.دو تا ذغال چشمها هم سر جایشان هستند اما هیکل آدم برفی کج و مج است.سلمان هنوز دارد شعر می خواند و از دوستان قدیمی و جدید حرف می زند.سر چهار راه نظر هم یکی دیگر ساخته اند.این یکی فقط ذغال چشمها برایش مانده.پسرکی بیست و چند ساله کنارش هویج را گاز می زند.اعلیحضرت ساکت و با سیگار گوشه لب کنارم می آید هنوز.کنار سی و سه پل دارند یک آدم برفی دیگر می سازند.سه تا پسردبیرستانی اند و به دخترها گلوله برف پرتاب می کنند.مهرنوش چشمهایش در آب زاینده رود دو دو می زند.آنطرف پل دو تا دختر با روپوش سرمه ای و کاپشنهای صورتی و قهوه ای برفها را دارند جمع می کنند.دستکشهای چرمی به دست دارند و نگاههای خیره پسرها را با چشم قره جواب می دهند.رضا می گوید این دل دلدادگی قصه دلک منست ،علی و ماسیمو می خندند.کنار آمادگاه با پارو برف را گوشه ای جمع می کنند.آدم برفی بیرون می آید از این کپه؟تو آرام آرام آواز می خوانی.دروازه دولت بوی بریانی می دهد.دروازه دولت برف نمی آید.شلوغ است و از دو طرف به دو بیمارستان آموزشی دانشگاه می رسد.سمت راست بیمارستان خورشید ،سمت چپ،بیمارستان کاشانی.کسی همراهم نیست و من تنها بر می گردم.آمبولانسی آژیر می کشد و ویراژمی دهد.دو سرم آویزانند .و کسی خم و راست می شود پشت آمبولانس.انگار دارند احیا می کنند.در دلم می گویم یک نفر دیگر هم رفت.قدمهایم تند می شود.کم کم دیگر دارم تقریبا می دوم تمام چهار باغ را.می ترسم.می ترسم از نگاهی که از دل زاینده رود بدرقه ام می خورد.روی برفها سر می خورم.سکندری می خورم و دستهایم را ستون می کنم که سرم نخورد به زمین.چند نفر بر می گردند و نگاهم می کنند.بلند می شوم.وسط چهار باغ بالا بلند می شوم.خودم را می تکانم و راه می افتم.در خوابگاه سه تا آدم برفی بزرگ و کوچک کنار هم ساخته اند.نه ذغال چشمها ،نه کلاه ،نه هویج.خوابگاه خلوتست.همه بیرونند.کتابهایم را در می آورم.می گردم بینشان.چیزی نیست که نخوانده باشم .کاش از آمادگاه چیزی خریده بودم.کتاب ساختار را دوباره دستم می گیرم و شروع می کنم.چند صفحه بیشتر نخوانده ام که تلفن زنگ می زند.دختریست و همین که سلامش می آید قطع می کنم.دو بار دیگر زنگ می زند و باز من قطع می کنم.تلفن را می کشم.موبایلم زنگ می زند.به مادرم می گویم که خوبم.برف می آید و فردا شب بیمارستانم و همین. چراغ را خاموش می کنم.دراز می کشم روی تخت و در تاریکی ،بی که کاغذ را ببینم،می نویسم.می نویسم.آن دیگری...گوش می دهد.من می نویسم.نمی بینیمش آن وقت.اما همانجا کنار دستم با چشمهایی که در تاریکی برق می زنند می دیده که چه می نویسم و می خوانده آرام آرام از جایی درون من.چهار سال می خوانده و می نوشته درون من.تمام نمی شوند کلمات و من خوابم می برد در خوابگاه شماره دوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/19ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|