![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
پاهای ما می خواهند راهی را که به سویش روانیم به یاد آورند.
شعر گزارش ،از مجموعه سفر در دل تاریکی،ویلیام استافورد نامه بیست و پنجم: اعلیحضرت ،من و آرمین .عکس را چروک و شکسته از کیفم در می آورم.اعلیحضرت چهره ای ماسکه دارد.عینک آستیگمات چشمهایش را پوشانده.من و آرمین می خندیم.آرمین تار را مثل کمانچه دست گرفته.بغل دستی ام خواب است و اتوبوس می پیچد و می رود.می چرخد و می رود.کمک راننده با دو تا دختر صندلیهای جلو ور می زند .ابرها آسمان را احاطه کرده اند.اعلیحضرت بلند می شود و از پاکت وینستون لایت نخی را بیرون می کشد.آرمین به سیگار حساسیت دارد.من و اعلیحضرت می رویم به بالکن و سیگار می کشیم. اعلیحضرت می گوید که می خواهد زود برود.جایی بند نمی شود.آرمین تارش را دستش گرفته و چیزی می زند و خودش هم می خواند.ما نمی شنویم از بالکن.صدای ماشینها و همهمه مدام آدمها گوشهامان را پر کرده.اعلیحضرت به حفاظ بالکن تکیه می دهد .ساکتست.می گوید بیا تا دروازه شیراز با هم برویم.نمی خواهم بروم.تحریکم می کند که دختر بازی می کنیم.نمی خواهم بروم.می خواهم پیش آرمین بمانم بیشتر.تارش را نشنیده ام.اعلیحضرت دیگر چیزی نمی گوید.چشمهایش می روند طرف دورها.ته سیگارش را می اندازرد یایین بالکن و با نگاه تعقیبش می کند که ببیند کجا می افتد.من در بالکن را باز می کنم و می روم داخل.بیرون سرد است.سوز دارد.آرمین چهارگاه می زند.اما خودش شور دوست دارد.همیشه می گوید.بعد چند تصنیف آشنا را می زند و می خواند.لپهایش گل انداخته اند.همینطور می زند و می گوید فرانک خیلی خوشگلست و فرانک را امروز ندیده و چقدر دلش تنگ شده برای فرانک.می گوید سه نفری برویم تهران یا شیراز یا جنوب،گشتی بزنیم.می دانم که هیچ وقت سه نفری هیچ جایی بیرون از این شهر نمی رویم.اعلیحضرت می آید داخل.بی قرارست.مدام دور اتاق می چرخد.می خواهد که من هم با او بروم.نمی خواهم.اما به آرمین می گویم در گوشی و آرام می گویم.طوری که اعلیحضرت نشنود می گویم که باید بروم.آرمین سر تکان می دهد.بعد بلند می گوید:(( پس کی می ریم قشم؟))می گویم من که رفتم خوابگاه ساکم را ببندم.اعلیحضرت می خندد.آرمین و من هم .شالگردنها می روند و دور گردنهامان را می پوشانند.چهار باغ بالا با این همه سرما شلوغ است.جایی می ایستیم من و اعلیحضرت و شیر گرم می نوشیم و باز راه می افتیم.تا دروازه شیراز حرفی نمی زنیم من و اعلیحضرت.سلمان زنگ می زند که دارد از در دانشگاه بیرون می آید و دروازه شیراز قرار می گذاریم.اعلیحضرت آن طرف میدان سوار تاکسی می شود.سلمان زودتر از ما رسیده و دوتایی رفتن اعلیحضرت را تماشا می کنیم. به خوابگاه که می رسم ،تاریک شده است.بهداشتی ها،دندانیها و داروها در راهروها می روند و می آیند.میثم گله با مصیبت کنار در اتاق نشسته اند و حرف می زنند.من هم کنارشان می نشینم. :گُله !فریدون و خوندی؟ :نه.رسیدم اونجایی که دارن می برنش ایران. :بابا!این یارو پوا نمی ده،کسکش.رفتم در داروخونه،گفتم مسخره کردی مارو؟داشت شرتشو خیس می کرد. :تو راهش رو بلد نیتسی آخه... گُله شکمش را می گیرد دستش.ملچ و مولوچ می کند. :ما که با عیال رفتیم پولمونو گرفتیم.ساعتی دو و پونصد واس اِخ می کرد،تو رودر باستی سه تومن داد. :وللش.فردا فارمو رو چی کار کنیم.خداییش منم بیدار کنیا... :بابا!یکی باس منو بیدار کنه...به عیال سپردم خیلی باکلاس و تپل منو بیدار کنه...میام در اتاق تورم بیدارت می کنم... :باهم می ریم دانشکده ها. :آرش !تو کی می ری؟ :شش ،شش و ربع. :ها...خب منم بیدار کن دیگه... :من که روی عیال گُله جونم حساب کردم...خودمم داغونم...الان بیهوش می شم. :پاشیم...پاشیم....می یای کتابخونه درس بخونیم...امتحان هفته دیگست ها! :نه!بخوابم...فردا شب می یام... :تو چی ،آرش؟ کتابهام را برمی دارم و با پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه می رویم کتابخانه.شلوغست و زمزمه ترم جدیدیها که با حرارت ور می زنند هم هست.گُله هیس هیس کنان یک گوشه ای می نشیند.من هم گوشهءدیگری پیدا می کنم.کتابم را باز می کنم و می خوانم.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مصیبت هم سر و کله اش پیدا می شود.لابد استرس امتحان برش داشته است.گُله می آید بالای سرم.یواش حرف می زنیم. :آرش جونم... :بله،گُله جونم. :آرش جوووونم. :بللله گُله جونم. :بریم بالا دیگه،خب...من خوابم می یاد. :گُله جوونم. :بللله آرش جونم. :گُله جونم. :بببله آرش جونم. :تو برو بالا بگیر بخواب من با مصی می یام.دوتا بخش دیگه مونده... :باشه آرش جونم. می خندیم و گُله می رود.مصیبت و من چشمکی می زنیم و باز سکوت می شود.کتابخانه کم کم خلوت و خلوت تر می شود.دو مصیبت هم می رود.می گوید اِی خر خون و می رود. ساعت سه می شود.چهار می شود.صدای جیغی از دورها می شنوم.بعد بار همه جا ساکتست.کتابم را می بندم.می روم دم در کتابخانه.سیگاری روشن می کنم و می کشم.دوباره بر می گردم.کتابم باز است.می خوانم.تا سرم را بلند می کنم و سایه ای می بینم از پنجره.چشمهایم را باز و بسته می کنم و چقدر خسته است پلکهایم.چند خط گوشه کتابم می نویسم.کتاب را می بندم.و دوباره بازش می کنم و چند خط دیگر می نویسم.ورق می زنم.بالای صفحه ای اسم تو را نوشته ام و پایینش شماره تلفنت.کتاب را می بندم.زمزمه ای می شنوم.سرم را بلند می کنم.یک ترم جدیدی که تابحال ندیده امش دارد بلند بلند گوشه ای درس می خواند.نگاه عصبی من را که می بیند صدایش را کم می کند.نفهمیده ام کی داخل کتابخانه شد.موهایش بلند است و پریشان.پوست سفیدی داردو دستهای کشیده دخترانه.چشمهایش خوشگلند تقریبا.کمی چاقست و ....خنده ام می گیرد که این همه دقیق نگاهش کرده ام.اما ترم جدیدی نیست.دارد کتابهای مارا می خواند.شاید از این ترم جدیدیهای جوگیر باشد.سرم را می اندازم پایین.زمزمه اش بالا و پایین می رود.تا جایی که قطع می شود.سرم را بلند می کنم.سر جایش نیست.از آن تی شرت آبیهای من داشت.نیم ساعت می گذرد.یک ساعت می گذرد و من امشب هم نخوابیده ام.ساعت شش است. می روم به اتاق.تی شرت آبی ام سر جایش نیست.اعصابم را خراب می کند این.لباسهایم را می پوشم و شش و ده دقیقه در ایستگاه سرویسم.یادم رفته است مصیبت را بیدار کنم.عیال گُله بیدارشان می کند.گیج و با چشمهای سرخ خواب به اورژانس الزهرا می شوم.اینجا چند ساعتی هست که آفتاب طلوع کرده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|