![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
هنگامی که باردیگر شب فرا رسید و خروش یکنواخت موجهای سرکش در مسیر باد سرماآور به گوش آنهاآمد،آنوقت بود که فهمیدند خشم دریا و قهر امولج ممکنست چه به روز سرنشینان یک زورق کوچک آواره و توفان زده بیاورد...
زورق بی حفاظ،استیفن کینگ نامه بیست و ششم: ناهید مصمم بود.هیچ وقت آنقدر مصمم نبود. :این هنوز دهنش بوی شیر می ده ناهید.بدهیمش دست این مرتیکه ءگاراژدار؟ ناهید به فروغ یاد می داد که خانهءشوهر چه باید بکند وچه نکند.عکس فروغ در لباس عروسی کنار مردک گاراژدار در هال روی میز ناهار خوریست .عشوه های فروغ برای پیرمرد را هیچ کس فراموش نمی کند.سالهایی که فروغ یاد گرفت خانه شوهر کجاست و آقای فدایی کیست و چه قدر خورشت بادمجان دوست دارد سالهای خوشی فروغ بودند با فدایی بزرگ.این را هیچ کس نفهمید که چطور فروغ عاشق این پیرمرد خنزرپنزی شده بود را هیچ کس نفهمید.یعنی ناهید می دانست؟خدا عالمست و فروغ و ناهید که بعد یک ساعت حرف زدن در اتاق خواب فروغ آمدند بیرون و آثار تصمیم روی صورت کشیده و ظریف ناهید پیدا شد.با این همه کسی هم نمی داند که اولین شب زناشویی هم برای فروغ شب غریبی بود.این حس که عشقش بیشتر جای پدرش است و این فکر که پوست چروکیدهءفدایی شبیه تنهءدرختهای چندین سالهءییلاقست.اینطور بود که فروغ خیلی زود شکست.سی سالش که شد عین پنجاه ساله ها حرف می زد و پنجاه سالگیش را کسی نمی توانست تحمل کند.شصت ساله بود که چشمهایش کم سو شد و در بیمارستان فهمید که مرض قند آن چشمهای درشت را کم سو کرده است.و این مرض قند خودش به تنهایی سه نفر از فامیل را کشته بود.مرضی که کار ناهید را به دیالیز کشاند.کلیه های عمو علی را ویران کرد .همین مرض بود که یقه پسرک بزرگترش را در ینگه دنیا هم گرفت و کشاندش روی تخت بیمارستان.علیرضا که افتاد بیمارستانی در غربت ،فروغ لباسها و پنجاه و شش سالگیش را جمع کرد و خوش خوشان رفت آن طرف دنیا.رفت لندن پیش پسرکش.دو تا نامه از فروغ ته گنجه ناهید هست.کلمه ها برای ناهید بی معنایند اما دست خط دخترکش را خوب می شناسد.خودش یادش داده بود که ر را بکشد و ب و ت و پ را سر بالا بنویسد.بعد از آن دیگر خبری از فروغ نشد.یک بار برادر فدایی زنگ زده بود و گفته بود که زمینهای فدایی بی صاحب افتاده اند در بندر انزلی.ناهید هم نمی دانست چه کار کند.چه بگوید.گفت فروغ رفت.خبری از فروغ ندارد و دیگر نمی دانست.فروغ بچه هایش را خودش بزرگ کرده بود.فروغ فدایی را هم پیر کرده بود، تا دم قبر بدرقه اش کرده بود و بعد برگشته بود که به بچه هایش برسد.نوه های ناهید و پدر بزرگ را فروغ یک تنه فرستاد لندن که درس بخوانند. وقتی فدایی بزرگ در قبرستان همیشه بارانی و گل آلود بندر انزلی داشت به آواز قورباغه ها و زنجره ها گوش می داد، فروغ خودش یک تنه برای علیرضا زن گرفته بود.ناهید ناخود آگاه یاد آن شبی می افتد که عروسی عظیم بود و همه برادرها و خواهر ها جمع شده بودند.فروغ کنار مینا دراز کشیده بود.آراسته، شوهر مینا ،رییس بانک ملی شعبه ولی عصر است.آراسته قدی دارد اندازه درخت گردوی وسط حیاط خانه شمالی.آراسته از هیچ کس نمی ترسد.همه رییس بانکها دیوانه اند.ناهید اینطور فکر می کند.لا اقل این رییس بانکی که شد شوهر دخترش که دیوانه است.مینا از ترس به آراسته چیزی نمی گوید و بی خبر می آید عروسی برادرش.شب آراسته از تهران می رسد و یکراست می رود به اتاق خواب.آراسته پتو را می زند کنار و فروغ ترسیده و در حال غش عقب عقب می رود.آراسته کم نمی آورد و صدایش را می اندازد در گلویش که:(( تو شوهرت می دانه آمدی اینجا؟)) صدای آراسته همه را بیدار می کند.رنگ صورت مینا زرد می شود.سرخ می شود.مشت و لگدهای آراسته روی تن نحیف مینا پایین می آید.فدایی که صدای آراسته را شنیده بوده ،می پرد وسط قائله و دستهای آراسته را می گیرد.پیرمرد داد می زند:((باید این مرتیکهءکمونیست بی شرف رِ اعدامش کنیم.))آن وقت پدر یزرگ می فهمد که چرا ناهید اینقدر مصمم از اتاق خواب بیرون آمده و گفته این کار باید بشود.عظیم بدو بدو می رود که شلنگ را از حیاط بیاوردو آراسته را همانجا اعدام کنند.اما زور آقای رییس بانک از دستهای نحیف فدایی بیشتر است.آراسته فرار می کند وهمانشب بر می گردد به تهران.اینطور می شود که آراسته از اعدام شدن توسط اعضای خانواده جان سالم به در می برد.مینا یک ماهی پیش ناهید می ماند بعد با عظیم می روند تهران که مبادا باز آراسته بخواهد غلط اضافی بکند. ناهید می خندد حالا.بلند بلند هم می خندد.دلش خوش است از اینکه پسرها و دامادش می خواستند این مردک دراز قد را اعدام کنند.آن هم با شلنگ.ناهید مثل دختر چهارده ساله ای می خندد.دلش می خواهد برقصد مادر بزرگ.حتی نیم قری هم می آید.چشمهای عمو علی چهارتا شده ،وسط هال.مادرش را نگاه می کند.ناهید نمی تواند جلوی خندیدنش را بگیرد.به عمو چشمک می زند و بلند می گوید:((پدرسگ))می رود طرف آشپزخانه.عمو مات می ماند.می گوید:((خیلی ممنون ماما جان...))بعد زیر لب می گوید که: (( انگاری ما ...خُل تریشان نیستیم...مامای خودمونم همچی گاهی ریپ می زنه ها!؟)) ناهید می نشیند روی صندلی آشپزخانه.در کمرش دردی می پیچد.مال قر دادن هشتاد سالگیست.پدر بزرگ از روی ویلچر از آنطرف هال سری تکان می دهد.می خندد.صدایش می پاشد در تمام هال که :((جوان شدی ناهید...))ناهید می خندد.مادر بزرگ می خندد.همه تهران چشم شده اندو مادر بزرگ دیگر خنده اش بند نمی آید تا وقتی که چشمش می افتد به کد شیراز اول شماره ای که روی تلفن افتاده.عمو علی گوشی را بر می دارد و می رود به اتاق خواب و پچ پچ می کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.مادر بزرگ در دلش می گوید :((می دهم اعدامت کنند،پدر سگ!))و می خندد ،می خندد،می خندد.همه تهران خوابیده اند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/21ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|