تبليغاتX
جذام خانه - نون مثل...
in the name of another day
می داند که لحظه ای در آستانهءدر درنگ می کند...و می داند که آنجا مناسب ترین جا برای گذراندن این روزها بود و کار خویش را به جانشینی قوی و خوش بنیه که به عرصه می رسد واگذار می کند...ومی داند که او مناسب ترین فرد برای روزگار خود خواهد بود.

مقدمهءبرگهای علف،والت ویتمن،1855

نامه بیست و هفتم:

میثم گُله،پدربزرگ جنبش چپ در خاورمیانه است.می نویسد،سخنرانی می کند و سخنرانی ها را به هم می زند.دربارهءامقلاب در نیکاراگوئه و عوامل لغزش سیاسی و اقتصادی حزب کارگر در هائیتی کتاب می خواند.میثم گُله تا وقتی که با مادمازل ،عیالش،ازدواج نکرده همچنان یکی از فعالترین و اساسیترین ارکان جنبش چپ در خاورمیانه علی الخصوص در دانشگاه اصفهان و علی الخصوص در دانشکدهءداروسازیست.اما بعد از ازدواج با مادمازل می شود فعالترین مسوول فنی های داروخانه های اصفهان.شبها کتابهایش را درباب جامعه شناسی امپریالیسم و نگرش های چپ در سومالی بر می دارد و زیر عکس چگوارا می نشیند و برایم حرف می زند.تا وقتی که هر دو کتابهای درسیمان را جمع کنیم و برویم کتابخانه.میثم گُله صد و پانزده کیلوست.صد و هفتاد سانت قد دارد و برجسته ترین شکم خوابگاه و زیباترین پالتوی اصفهان متعلق به اوست.آشپزیش مخصوصا وقتی چیزی برای خوردن نیست حرف ندارد.مادمازل را بیشتر از هر کسی دوست دارد اما چون مادمازل با جنبش چپ چندان میانه ای ندارد و همین جلسات انجمن اسلامی را هم از سر بیکاری می آید ،گُله ناچار از صحنهءسیاسی کنار می رود و می شود شوهر خوب مادمازل.سری که درد ندارد دستمال نمی بندند.این را مادمازل می گوید. من هم تایید می کنم و من ومیثم در راه پله های ساعت یک و نیم صبح خوابگاه شمارهءدوی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان وقتی صدامان را آنقدر پایین آورده ایم که حتی گربهءخوابگاه هم نمی شنود،چراغ جنبش چپ را در خوابگاه زنده نگه می داریم.میثم می گوید ،از تاریخ انقلابها می گوید،از دموکراسی و لیبرالیسم وخطری که همان لحظه روی راه پله ها دارد تهدیدمان می کند می گوید.

:میثم،فریدون رو خوند؟

:تا اونجایی که دارن میبرنش ایران خوندم.

میثم رُمان نمی خواند.داستان نمی خواند.کتاب هنوز زیر تخت منست و اصلا یادم رفته که به گُله بدهمش.اما گُله در مصاحبه ای با نشریهءدانشجویی انجمن چندجا از رمان اسم می آورد.گُله چشمک می زند و می گوید که:(( آرش جونم! بریم کتابخونه.))مادمازل زنگ می زند همان وقت و میثم یک ربع با عیالش حرف می زند.روی راه پله ها می نشینم.پدربزرگ جنبش چپ شکمش را می خاراندو می بینم که سرخ می شود و زرد می شود و سفید می شود.می رویم کتابخانه.باران روی آسفالت خوابگاه ضرب گرفته و پاییز دارد نقش بازی می کند برایمان.درس می خوانیم.من روی یک میز ،گُله چند میز آنطرفتر.ساعت سه هر دو به هم نگاه می کنیم و  به اتاقهامان می رویم.من ،روی تختم دراتاق سیصد و دو دراز می شوم،میثم،چند اتاق آنطرفتر،روی تخت اتاق سیصد و شش.با علیرضا و اعلیحضرت  فردا روی نیمکتی پشت دارو نشسته ایم که گُله می آید.خسته است و زیر چشمهایش گود افتاده.می گوید که تا عصر با عیال می رود بیرون و شب می آید خوابگاه.می گوید که شاید شب برود خانه پدرزنش که سپاهان شهر است.پدر بزرگ جنبش چپ و اعلیحضرت با هم می روند.اعلیحضرت می رود به خوابگاه شماره چهار.گُله می رود تا با مادمازل شهر را گشت بزند.من وعلیرضا نیم ساعتی باز می نشینیم.خسته ام.بلند می شوم و از علیرضا خداحافظی می کنم.گُله شب خوابگاه نمی آید.من تنها می روم کتابخانه. ساعت یک و نیم پدربزرگ جنبش چپ تلو تلو خوران از جلوی پنجره کتابخانه رد می شود.دم در خوابگاه می بینیمش.گُله یک ربع به ساختمانهای سپاهان شهر و سیستم فاضلاب آن  فحش می دهد.حتی تصمیم می گیرد در آنجا کودتا کند .می برمش تا اتاقش. می خوابانمش روی تختش و صبر می کنم که خوابش ببرد.مادمازل زنگ می زند به گوشی میثم .می گویم که خوابیده و حالش خوبست.در تاریکی اتاق سیصد وشش نیم ساعت می نشینم.باران بند نیامده هنوز.انگار آسمان تصمیم دارد  دو سال خشکسالی را یک هفته ای  جبران کند.می روم روی تخت اتاق سیصدو چهار .کتابهایم را در کتابخانه جا گذاشته ام. مهم نیست .فردا صبح برشان می دارم.مهم اینست که حال پدربزرگ جنبش چپ خاورمیانه خوبست و حالا روی تختش بیهوش افتاده ونمی فهمد که اصفهان را باران دارد خیس خیس می کند.بارانی که فردا صبح خبری از آن نیست.بارانی که تو را در خود مخفی می کند و نگاهی  در دل زاینده رود را خط خطی می کند.بارانی که جیغهای دور از مارا مخفی می کند خفه می کند.صبح که می روم کتابهایم را بردارم می بینم تمامش خیس آبست.انگار کسی تمام شب با آنها زیر باران بوده. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.

پیوندهای روزانه
فرشته رضایی
ن.ک.
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
86/04/01 - 86/04/31
نویسندگان
آرش
آرش منصور گرگانی
پیوندها
مهدي حسين زاده
مازيار عارفاني
محمدصادق دارابي
آفاق شوهانی
رامین پرچمی
مهرداد فلاح
سید مهدی موسوی
ابوالفضل حسنی
شیکا اویلی
فرهاد حیدری گوران
وحید ترابی
احسان رستمی
مهنا
نسترن مکارمی
مینو نصرت
یدالله رویایی
عباس معروفی
علیرضا بهنام
مرتضی پورحاجی
داستان ایرانی
ایلیا تنکابنی
آیناز اعلایی
سعید دارایی
شینا
سمانه
مهرداد عارفانی
انوش وقاری
عادل قلی پور
گلاره
سهیل پاشازاده
مصطفی
غزل خلعتبری
Wc
نیما صفار
شکوه شیرانی
مرتضا خبازیان زاده
زهرا باقری شاد
آزاده دواچی
خانم کا
نرگس
کوچه آلفرد(حمید پیمانی)
احمدرضا خلیلیان
حامد ابراهیم پور
حدیث رستگار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان