تبليغاتX
جذام خانه - نون مثل...
in the name of another day
آنچه حرکتِ فرارفتن از سطح زبانی را موجب می شود ،میل به هستی شناسی است؛ این خواستی است که این هستی شناسی از تحلیلی دارد که زندانی زبان است.

وجود و هرمونتیک،پل ریکور

نامه سی اُم:

دلهای مانده و پوسیده .اینها می ماند در اصفهان.کسی از زیر چشمها رفت و آمدها مختصر دخترهای خوابگاهی را می پاید و کسی بی صدا پشت پنجره های بخار گرفته به زمین خالی فوتبال به ساختمانهای غبار گرفته و آجرهای یخ بسته خوابگاههای دانشگاه اصفهان خیره است.این تکهء اصفهان نمور و تاریک شده است و بارانی که نه می بارد نه دست بردار است در هوامعلق مانده.تاریکی تا یکی یکی پله های خوابگاه شمارهءدو بالا می آید و من مانده ام که تقدیر با تصمیم چقدر فاصله دارد.

پشت خط علیرضا شعر می خواند.سردبیر زنگ می زند.سلمان از حامد می گوید وشبهای سپاهان شهر.علی می گوید که ولوو اِف چهارده  از روبروی خیابان خوابگاه می غرد و می رود.از تاریکی پایین می آیم.در سالن تلویزیون ،دلپیرو دو نفر را دریبل می کند و دروازه را باز نمی کند.السندرو دلپیرو آه پنجاه نفری که نشسته اند را بیرون می کشد.شالگردنم را سفت می کنم و سر پایینی خیابان خوابگاه تا سر دروازهءاصلی را می سرم .منتظر اتوبوس می مانم و تا دروازه شیراز محو پسرک سی و پنج ساله ای هستم که با خودش بلند بلند حرف می زند.بوی گند تنش تا چهار ردیف جلوتر که من نشسته ام می آید.سه تا دختر ته اتوبوس پسر را نگاه می کنند،پچ پچ می کنند و می خندند.چشمهای پسر می گردند در اتوبوس و پی چشمهایی می گردند که ببینندش و دنبالهءکلمات نامفهومش را با صاحبشان در میان بگذارد. چشمهایم نا خودآگاه به شیشه بخار گرفته می چرخند.روی قطره قطره ها می لغزند و شکلهای بی هندسهءخیابان هزارجریب را می بینند.دروازه شیراز،کنار آبمیوه فروشی پیاده می شوم.شیر کاکائو دستم می گیرم و می بینم که پسرک روبروی آبمیوه فروشی به من خیره است.نگاهم نمی چرخد.چشمهایم خیرگی مردمکها را رها نمی کنند.دستهایش در کاپشن خردلی خاک گرفته و خیس مچاله شده اند.شیر کاکائوی دیگری می گیرم و می روم کنارش.بی حرف می گیرد و زیر نم نم باران به دیوار تکیه می دهیم.شیرش را هورت می کشد و طول می کشد تا تمامش کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.بعد اسمم را می پرسد.می گوید:((آقا آرش!اسمم می دونی چیه؟ .....نمی دونی؟!.....کامیاره....من از تهرون اومدن اینجا.....اصفهان.می دونی سی وسه پل کجاست؟.....نمی دونی؟!.....اومدم دنبال لادن....لادن خیلی خوشگله....خودش گف بیام.....گف که دوسم داره خیلیم دوسم داره.....گف بیا اصفهان ببینمت.....آقا آرش!می دونی چیه؟.....نمی دونی؟!......منم خیلی دوسش دارم....نامه براش فرستادم....رفتم اداره پست ....سر آریاشهر.....به اون آقاهه که مثِ استاداسدیه دادم نامه مو گفتم واسه لادن بفرستدش....واسش می دونی چی نوشتم؟....نمی دونی؟!...نوشتم میام اصفهان....نوشتم میام ببینمت.....گفتم بیاد دنبالم....گفتم که منم دوسش دارم.....رفتم  خونه..نامه شو برداشتم و یه بلیط خریدم...))بلیط ،چروک و با گوشه پاره از جیبش می آید بیرون.نوشته آقای طبایی ،یک نفر ،اصفهان،صفه.((اومدم اصفهان پیش لادن.شما می دونی کجاس؟ ......نمی دونی؟! ...نامه شم همراهمه

......ایناهاش.....شما بخون خودت ببین که دوسم داره....منم دوسش دارم....))نامه را چهار تا کرده از جیب پیرهن راه راه می کشد بیرون،می دهد دستم.قطره ها روی کلمات می نشینند و چند لکهءجوهری نامه و کلمات کج و ماوجش را محاصره می کند.نامه بد خط و با صدای کامیار نوشته شده.می خوانم و حدس می زنم کار خود کامیار است.باران دارد ذره ذره جان می گیرد.یقه هایم را می دهم بالا.چهارباغ پایین را نشان کامیار می دهم و می روم آنطرف خیابان.اتوبوسی متوقف با هزار نفر،صد نفر،ده نفر آدم خیس منتظر است.به خوابگاه بر می گردم.کامیار را از پشت شیشه های اتوبوس می بینم که هنوز از جایش تکان نخورده.ایستاده و به اتوبوس ،به من ،به آدمهای خیس خیره است.باران تند تر می کند و دیگر نمی توانم ببینمش.فردا  جای اینکه در  دانشگاه پیاده شوم کنار آبمیوه فروشی پیاده می شوم.کامیار نیست.سرم پایینست.کنار تیربرقِ جلوی آبمیوه فروشی،بلیطی مچاله افتاده.بازش می کنم و بین لکه ها جوهر و گل می خوانم:آقای طبایی.می خوانم ترمینال صفه.بر می گردم طرف درب اصلی دانشگاه.بین دخترها پی لادن می گردم.از علیرضا می پرسم داروسازی لادن ندارد.در ذهنم مرور می کنم.لادن....لادن...لادن.خالیم از لادن.در بیمارستان الزهرا، دلپیرو همه را دمغ کرده. اینترنها ،رزیدنتها ،اساتید ، پرستارها،نگهبانها،بیماربرها،مریضها،همراهها.دم در پاویون به دختری محکم تنه می زنم.بر میگردد و کلمه ای روی لبها می ماند.پاویون کسی نیست.کیفم را روی یکی از تختها می اندازم و نامه لادن را باز می کنم.چند بار می خوانم.به دقت.از اول تا آخر.بین کلمه ها می گردم.باید چیزی باشد.نشانی،آدرسی،قراری.از بخش زنگ می زنند.مریض تخت چهار ریه اَرِست کرده.می دوم.چهل و پنج دقیق احیا ،شرح احیا و جملهءآخر:متاسفانه علیرغم کلیه اقدامات بیمار در ساعت شانزده و سی دقیقه فوت نمود.از اتاق بیرون که می آیم،دخترِ دمِ پاویون را می بینم که گریه می کند.نگاهش سرسری و کنجکاو می پایدم.باز دراز می کشم در پاویون و نامه لادن را زیرو رو می کنم.تلفن زنگ می زند.تخت پنج،تخت شش،تخت ده،یازده ،سیزده.نامه تمام نمی شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.

پیوندهای روزانه
فرشته رضایی
ن.ک.
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
86/04/01 - 86/04/31
نویسندگان
آرش
آرش منصور گرگانی
پیوندها
مهدي حسين زاده
مازيار عارفاني
محمدصادق دارابي
آفاق شوهانی
رامین پرچمی
مهرداد فلاح
سید مهدی موسوی
ابوالفضل حسنی
شیکا اویلی
فرهاد حیدری گوران
وحید ترابی
احسان رستمی
مهنا
نسترن مکارمی
مینو نصرت
یدالله رویایی
عباس معروفی
علیرضا بهنام
مرتضی پورحاجی
داستان ایرانی
ایلیا تنکابنی
آیناز اعلایی
سعید دارایی
شینا
سمانه
مهرداد عارفانی
انوش وقاری
عادل قلی پور
گلاره
سهیل پاشازاده
مصطفی
غزل خلعتبری
Wc
نیما صفار
شکوه شیرانی
مرتضا خبازیان زاده
زهرا باقری شاد
آزاده دواچی
خانم کا
نرگس
کوچه آلفرد(حمید پیمانی)
احمدرضا خلیلیان
حامد ابراهیم پور
حدیث رستگار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان