![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
دیری نخواهد گذشت که کرم ها بدرون کفن رو می کنند،
وزمانی نخواهد گذشت که عنکبوتها کتیبه ای بر مزارشان خواهند تنید. جان وبستر،منظومه شیطان سپید نامه سی و هشتم: علی خان این پا و آن پا می کند.نگاهش روی هر چیزی متوقف می شود ام حواسش روی چیزی نمی ماند.به سمیرا می گوید که نمی دانم نمی دانم.ریشهایش را می خاراند و سر سپرده و خسته راه می افتد کنار سمیرا که تا پایین امور فرهنگی در نیم ربع ساعت برای سمیرا بگوید که این دفعه آخریست که به این خراب شده پا می گذارد.و از خیابان کنار امور فرهنگی دانشگاه اصفهان بالا می آیند و از پشت دانشکده داروسازیتا در دانشگاه می روند و بعد تا دروازه شیراز می روند و بعد سوار پژوی آر .دی.تا سپاهان شهر می روند و بعد که سمیرا در آشپزخانه با ظرفها سر و صدا می کند،علی خان روی تخت خواب فرفورژه دراز می کشد و به این چند سال فکر می کند.از وقتی که جارو دستش گرفته و موزاییکهای خاک گرفته را جارو می کشد تا وقتی که تابلوی صندا را روی درب یکی از اتاقها می گذارد تا وقتی که هر روز از ساعت یازده تا سه بعد از ظهر غلغله می شود در امور فرهنگی.کنار تابلوی کانون شعر و موسیقی،کنار تابلوی کانون تجسمی کنار کانون تئاتر .تا وقتی که دانشگاه اصفهان و امور فرهنگیش می شوند مکان برگزاری انواع و اقسام جشنواره ها و تا وقتی که صندا رکورد بالاترین تعداد نشریات دانشجویی کشور را دارد و نگار مجله دراز علی خان و همه آن چشمهای دیگر اول می شود دوم می شود و همه می خوانندش و همه می خواهندش.علی خان روی قیژقیژ تخت این شانه آن شانه می شود.چشمهایش بسته نمی شوند.کاوه را یادش می آید سلمان و حسن را.همه بیدار با چشمهای خواب گرفته اما مطمئن برای بیداری ساعتها .طراحی پوستر ساخت کلیپ ،طراحی صفحات و هزار جور کار دیگر.سمیرا را از روزهای اول یادش می آید و تا وقتی که زنش می شود سمیرا.سفر های بی شمارشان به همه جای مملکت ،اردوهای تمام نشدنی.حالا روی تخت فرفورژه پایان یک دوره بی زوال را خوابیده است و منتظر است تا کسی زنگ بزند و شاید حتی بگوید علی خان!چه خبر؟دستها را می مالد به هم و سراپا گوش می شود در خیابانهای سپاهان شهر. با سمیرا از کنار مجتمعهای مسکونی این شهرکِ مسکونی کنار اصفهان رد می شود.از کنار مجتمع مسکونی بهار مجتمع مسکونی شقایق مجتمع مسکونی سپاهان و چند صد مجتمع مثل اینها.راهشان را کج می کنند طرف آبمیوه فروشی محقری کنار یکی از مجتمعها و سمیرا را با شیر موز و دونات در دستها تماشا می کند. همین وقتست که چیزی را کشف می کند.برای بار چندم خوب سمیرا را نگاه می کند و می گوید که این آدم تنها یادگارش از این سالهاست. تنها چیز و کسی که از دست نخواهد داد.حالا هر قدر که مدیران امور فرهنگی عوض شوند باز هم نمی توانند آشناترین چشمها را از او بگیرند. دونات را گاز می زند لای تمام مجتمعهای مسکونی و تا آپارتمان سپاهانشهری بر می گردند،سمیرا و علی خان. علی خان در را باز می کند و می گوید اِه بوی شام می یاد.سمیرا دستهای شوهرش می گیرد و می خندد.علی خان پشت کامپیوتر می نشیند و تایپ می کند.یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت.بعد با رضایت به مانیتور خیره می شود.سمیرا را صدا می کند و چند صفحه برایش می خواند.سلمان را خبر می کند. کاوه را خبر می کند .آرش را خبر می کند.سپیده را خبر می کند.سارا را خبر می کند و چند صفحه می خواند.لبخندی می رود روی لبها و سرانگشتها صفحه کلید را لمس می کنند.تایپ می کنند :مرد عیا ش. این را می گذارد بالای صفحه .سمیرا خوابست و همه سپاهانشهر خوابند.کامپیوتر را خاموش می کنند.همه چشمها خاموش می شوند. از بالکن به این خاموشی نگاه می کند.زیر پاها و بالای سر را نگاه می کند.سرش را می خاراند.پیش خودش تکرار می کند مرد عیاش.مرد عیاش.فردا با سمیرا از کنار امور فرهنگی می گذرد.پنج سال و نیم .این طول خاطرات علی خان است از این ساختمان و از این اسم. آرش و علیرضا را پشت داروسازی نمی بینند .سر ایستگاه سرویس که منتظر می مانند کسی با تردید به آنها نزدیک می شود .علی خان نگاهش می کند .پسر شانزده هفده ساله ایست.می پرسد ببخشید شما لادن را ندیدید؟ علی خان سر تکان می دهد.سمیرا هم.اتوبوس می آید و همه سوار می شوند.پسر همانجا می ماند.نگاه علی خان هم دست بردار پسر نیست. کاپشن خردلی و پیرهن راه راه.می خندد .لادن دم در دانشکده زبان سوار اتوبوس می شود. علی خان به سمیرا چشمک می زند.سمیرا هم. بی که چیزی به لادن بگویند پیاده شده اند. علی خان شانه هایش را بالا می اندازد و سمیرا می خندد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/05ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|