![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
لسان الارض یا همان تخت پولاد سمتی از اصفهان است که قدیمی ترین گورستان شهر،گورستانی تاریخی و پر از مردگان ناشناخته مساحتی وسیع در نصفه جهان را اشغال کرده است.زمینهای روی گورستان بتدریج توسط خانه هایی محقر و کوچک اشغال شدند که ارزانتر از خانه هایی که نزدیکشان ولی دور از مردگان ساخته شده بودند در اختیار عده ای از طبقه متوسط و ضعیف قرار گرفت.بزودی خانه های بیشتری روی بخشی از خاک گورستان ساخته شد و لادن و امید هم مستاجر یکی از همین خانه ها شدند.خانه لادن و امید ،طبقه دوم خانه ایست که هنوز نمایی ندارد.از آجرهایی که گوشه هاشان شکسته ساخته شده و در مرکزیت کوچه مانندی متشکل از چهارده خانه مشابه قرار گرفته است.روبروی گورستان پادگان نیروی هوایی ارتش با برجهای دیده بانی و سربازان کچل و افسران و خلبانان قرار دارد و صبح تا عصر صدای هلیکوپترها و هواپیماهای دو موتوره و تک یا دو سرنشین آجرهای خانه را می تکاند. طبقه دوم خانه آجری یک آشپزخانه کوچک،یک هال متوسط چهار متر در سه متر و یک اتاق خواب در معرض دید هر مهمانی که وارد خانه شود،دارد.اتاق خواب و آشپزخانه دیوار به دیوار هم هستند .در هال مبلی وجود ندارد واین از آرزوهای لادن و امید است که روزی یک دست مبلمان نه چندان گران قیمت اما شیک و راحت برای منزلشان بخرند.گرچه هر دو بیشتر به فرار از این خانه فکر می کنند.زندگی مشترک آنها با قرار گرفتن روی گورستان و زیر بالگردها و هواپیماها در تهدیدی دائمیست که هر دو خوب احساسش می کنند. امید دم اسبش را باز می گذارد و لادن گیسهایش را با گیره قرمز رنگ می بندد.ماه اول هر دو تمام شب را بیدارند و منتظر.نمی دانند که در انتظار چه هستند.اما انگار در این خانه باید اتفاقی بیفتد.شرایط جغرافیایی خانه و نوع زندگی مشترک وچیزهای کوچک و بزرگ دیگر انتظار را معقولانه تر کرده است.این می شود که صبح ها که از رختخواب فلزیشان بلند می شوند خسته و کوفته اند و تمام روز را با همین کسالت سر می کنند تا دوباره در خانه ای که عناصر مختلف و متضادی تهدیدش می کنند به هم برسند. امید دیگر از ویلیامز،تئاتر و ادبیات حرف چندانی نمی زند.تنها گاهی سری به خانه هنرمندانِ روزهای یکشنبه می زند.اما بالا نمی رود.منتظر می ماند تا همه پایین بیایند و بعد دروغی سر هم می کند که مثلا از اینور داشته رد می شده که با خودش گفته سری هم به دوستان قدیمی بزند.حافظهء روز یکشنبهءخانه هنرمندان سال 83 امیدی را در خود دارد که گوشه ای از پارک پشت درختان مخفی می شود و فقط آدمها را تماشا می کند.رفتنشان،خنده های بلند و بی قیدشان و کلماتشان را تماشا می کند و بدون اینکه خود را نشان دهد از سر پل بزرگمهر تاکسی می گیرد و بر می گردد به گورستان اجاره ای طبقه دوم.لادن نگاهش دو دو می زند روی موکت و روی پشتی ها و روی قفسه کتابها .روی تخت فلزی و روی ماهیتابه و بشقابها و قاشق و چنگالها.روی غنایمی که امید از خانه پدری بیرون کشیده است.غنایم مختصر و اما آنقدر هستند که نیازهای روزمره را برطرف کنند.با آن چیزی که از زندگی مشترک در فکر داشت خیلی متفاوتند اما آنقدر هستند که زمان بگذرد.یک ساعت ،دوساعت،سه ساعت.می گذرد.روزها ،هفته ها .امید در را باز می کند و خود را می کشاند داخل.در به بلبه موکت گیر می کند.اینست که ناچارشان می کند خود را به داخل خانه بکشانند.سرسری سلام می کند. روی تخت دراز می کشد.لادن می گوید که لا اقل لباسهایش را در بیاورد.اما چهره ها جلوی چشمهای امیدند. بلند می شود در قفسه کتابها دنبال چیزی می گردد.لادن می گوید که بوی جورابها خفه اش کردند. امید چشم غره می رود و لادن شانه ها را بالا می اندازد.هیچ کدام حوصله داد و فریاد ندارند. از بین کتابها کتابی را بیرون می کشد و در حالی که زانوی راستش را بغل کرده کتاب را ورق می زند. تاریکی پله ها را بالا می آید و در خانه استیجاری مافرودیت و لادن شب می شود.تاریکی از خیابان بزرگمهر پایین می رود.تا دروازه تهران می رود.تا ترمینال کاوه و تا جاده قم شب می شود. لادن روی تخت دراز می کشد.امید هنوز کتاب را ورق می زند.لادن حتی نمی خواهد بداند که نام کتاب چیست. پیش از این وقتی امید کتابی را اینطور بغل می کرد،لادن کنارش می نشست و به چشمهایی که روی کلمات می لغزیدند خیره می شد.اما دیگر حوصله کشفهای آبکی امید را ندارد.امید آن زمان لذت می برد از اینکه لادن خیره اش شود و گاهی شکلک در آورد برایش.اما حالا در ایت زمانی که شب یکشنبه در خود دارد دیگربه حضور لادن اهمیت نمی دهد.کتاب را تند تند ورق می زند.((هیچ فرد بشری نمی تواند آنچه را که من امروز می کنم ،داوری کند.گناهان من چنان است که اگر صدها سال اسم اعظم را بخوانم ذره ای از عذاب من کاسته نخواهد شد؛گناهان من بدان پایه است که اگر با این دست ها شما را ،عالیجناب آلابی،بکشم عمل من ذره ای بر عقوبتی که در انتظارم است نخواهد افزود.سرزمینی در جهان نیست که در آن نام من بیگانه باشد.من ابن حقان بخاری هستم ،و به هنگام رونق کارم با قدرت تمام بر قبایل صحرا فرمان راندم.سال های سال،به یاری پسرعمویم زید،پا برسر آنها کوفتم تا خداوند فریادشان را شنید مقرر داشت بر من بشورند.چنین کردند،سپاهیان مرا شکست دادند و از دم تیغ گذراندند؛من توانستم فرار کنم و ثروتی را که در طی حکومت جابرانهءخود فراهم کرده بودم به در برم.زید مرا به بقغه ای در پای تپه ای سنگی رهنمون شد.غلام را گفتم تا چشم به صفحهءصحرا بدوزد.زید و من با صندوق انباشته از سکه های طلا به درون رفتیم و چون خسته و کوفته بودیم خوابیدیم.خواب دیدم که در چنبره ماران افتاده ام.وحشتزذه از خواب پریدم.هنگام سپیده دم بود و زید در کنار من به خواب رفته بود،تار عنکبوتی به صورتم خورده و آن خواب را سبب شده بود.ناراحت شدم که زید را ،که بزدلی بیش نبود،چنان راحت خفته دیدم.فکر کردم که آن ثروت تمام ناشدنی نیست و شاید زمانی زید سهمی از آن را ادعا کند.دشنهءدسته نقره ای زیر کمربندم قرار داشت؛آن را به آرامی از غلاف بیرون کشیدم و گلوی زید را دریدم.هنگام احتضار کلماتی نامفهوم ادا کرد.به او نگریستم.مرده بود،اما از بیم آنکه مبادا از جای برخیزد،غلام را گفتم تا چهره اش را با سنگی سنگین له کند.آنگاه زیر آفتاب سرگردان شدیم،تا روزی چشممان به دریایی افتاد.کشتی های بسیار بلند سینهءآن را می شکافتند.با خود فکر کردم که مرده نمی تواند از چنین آبهایی گذر کند،و عازم سرزمین های دیگر شدم.نخستین شبی که برکشتی بودیم،خواب کشتن زید را دیدم.همه چیز دقیقا چون خود واقعه بود،اما این بار توانستم کلمات او را بفهمم.می گفت:((هر جا که پنهان باشی ،روزی تورا خواهم کشت،چنان که تو اکنون مرا می کشی.))سوگند خوردم که تهدید او را خنثی کنم.خویش را در دل هزار تویی مدفون خواهم کرد تا روح زید راه را گم کند و نتواند به من دست یابد.)) این تکه را امید سه بار خواند.چهره له شده زید را تصور کرد و هزار تویی که ابن حقان برای خود ساخته بود را تماشا کرد.تماشا کرد که با این همه زید از این لابیرنت هراس عبور می کند و با شمایل ابن حقان از غار بیرون می آید.تار عنکبوت را تماشا می کند و بعد هزارتوهای بورخس را می گذارد سر جایش و به روی تخت می لغزد.لادن خوابست.ساعت دیواری تیک تاک می کند.نامها و نامها را.امید خاطراتش را مرور می کند.آدمهای امروز بعداز ظهر خانه هنرمندان را مرور می کند.سعی می کند خودش را جایی کنار آنها تصور کند.نمی شود.این غاری نیست که در آن جایی برای او پیدا شود.جای خود را اما در غار زیدو ابن حقان بخاری پیدا می کند.آرام کنار ابن حقان دراز می کشد و دنبال صندوق جواهرات می گردد.گیسهای لادن را لمس می کند و در تاریکی به پلکها خیره می شود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/12ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|