![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
درشگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ما ناشریفان مانده ایم آبها از آسیاب افتاد لیک باز ما با موج و طوفان مانده ایم هر که آمد بار خود را بست و رفت ما همان بدبخت و خار و بی نصیب زان چه حاصل جز دروغ جز دروغ زین چه حاصل جز فریب و جز فریب باز می گویند فردای دیگر صبر کن تا دیگری پیدا شود کاوه ای پیدا نخواهد شد امید کاش که اسکندری پیدا شود مهدی اخوان ثالث،از این اوستا
دو آرمین با همسایه چند سال پیش خود،آرام،روبرو می نشیند.آرام قلیان دود می کند و به آرمین و دستهای روی سیمها نگاه می کند.روی صورت آرام خال بزرگی زیر پیشانی هست و رنگ پوست کدر است. بینی چروکیده و دستهای دخترانه و ظریف که دور کمر قلیان حلقه شده اند.لباس ساده شاما شلوار پارچه ای کرم و پیرهن خاکستری کنارلبهای دودی و خنده های بیگاهش آرام را موجه جلوه می دهد. آرمین بعدها می گوید که تنهاست.وقتی در آشپزخانه اش هات داگ سرخ می کند.آرام با کنجکاوی اعلیحضرت را که از بالکن به داخل بر می گردد تماشا می کند و بی که لب از قلیان بردارد با سر اشاره می کند که اعلیحضرت بنشیند.اعلیحضرت تند و پشت شیشه های سیاه عینک می نشیند. قبول نمی کند داخل خانه سیگار بکشد. :گفتی دانشجوی داروسازی هستی،ها؟! اعلیحضرت بی کلامی سر تکان می دهد.آرام حلقه ای دود بیرون می دهد و اعلیحضرت را نگاه می کند. اعلیحضرت روی مبلی رو به پنجره و تلویزیون و بخاری نشسته است و آرام پشت به اینها لم داده است به مبل.آرمین سفره را می اندازد. :بَه بَه...ببین آرمین چه کرده....بعد بگین آرمین بَده... اعلیحضرت ناآرام است.قرار ندارد.بلند می شود و کیفش را بر می دارد.آرمین تعجب می کند. :اِ...کجا....تازه شام پختم. :نه....فردا کلاس دارم...می رم... آرام زیر چشمی به اعلیحضرت و آرمین نگاه می کند.برای اعلیحضرت بلند می شود .اما دست نمی دهند.آرمین و آرام پای سفره می نشینند.اعلیحضرت سوار تاکسی از سپاهانشهر دور می شود. آرمین تار دست می گیرد.چشمهایش سرخ سرخند و منگ سیمها را می پاید.نمی بیند که آرام بلند می شود و لباسهایش را مرتب می کند.نمی شنود که می گوید می رود.نمی بیند کاغذی را که از جیب در می آورد و شماره ای را از موبایلش روی کاغذ یادداشت می کند.نمی شنود صدای دررا .تا نیمه شب همانطور رو به پنجره می نشیند .بعد تلو تلو خوران می رود کنار پنجره ،در هال چرخی می زند.طرف در می رود. دنبال آرام می گردد.کاغذ را روی عسلی کنار در پیدا می کند. گوشی تلفن را روی کاناپه پیدا می کند.شماره را به زحمت می گیرد. :الو...فرانک خانوم؟من آرمینم...گمونم آرام راجع به من باهاتون حرف زده...خوبین؟....متشکرم...من خوبم...می تونین یه کم حرف بزنیم...مزاحمتون نباشم... آینه موج بر می دارد.آینه ای که بالای عسلی کنار در آرمین را گوشی به دست ،کاناپه را ،تار را و بخشی از در اتاق خواب را در خود دارد.کسی می لرزد و کسی می نویسد.از پنجره چشمهایی خیس به شیشه گونه می فشارند و تماشا می شود سپاهان شهر و اصفهان.تماشا می شود تمام این تکه زمین. :می تونم ببینمتون؟...نه !من خوبم...مرسی...آره...آره...مطمئن باشین... چند سی دی موسیقی و فیلم پای کاناپه دراز کشیده اند.چشمها روی آینه سی . دی ها چروک می خورند و تاب بر می دارند.نفس نفس زدنهاست و هراسی از زیر زمین تا لبهای لغزان روی هم می پاشد. کمرها در هم می پیچند و کاش صبحی در کار نباشد.کاش صبحی در کار نباشد. :فرانک...ببین...چرا داد می زنی خُب؟ گفتم حالم خوبه...می نویسم واسه خودم می نویسم...کی؟...وحید برای خودش می گه...مگه نگفتم بهت؟...خُب پس چی؟...من خوبِ خوبم...تو به اونا چه کار داری؟فروزان چطوره؟....حرفو عوض نمی کنم...دلم برای فروزان تنگ شده،همین! ...باشه... باشه... گریه نکن ،حالا... نمی خورم...گفتم که نمی خورم... پنجره پیر و پیرتر می شود.ترک بر می دارد.تاب این همه فشار روی شیشه ها را ندارد.کمر خم می کند که هوای سپاهانشهر در لوله های گاز نشت کند. تا بخاری گازی زیربار این همه فشار قبر نفس تازه کند. نفس تازه می کند؟نیم نگاهی نگران از دل زاینده رود تا شیشه خم شده می چکد.کسی نیست. هیچ کس نیست.تنهایی تا همیشه های باران می رود و خیس تر از همیشه خودش ،آرمین تا سپاهانشهربرمی گردد. راستی اصلا جایی می رود؟دلی که همیشه می ماند و تنی که همیشه می رود. سیگار راروی پله های پشت بیمارستان می تکاند.وحید می گوید که از آرمین سراغ می گیرد.آرش نگران تر می پرسد.وحید جواب می دهد.چند ثانیه سکوت می شود و بعد آرش کنار حامد در زیر زمین الزهرا می خزند.کلاسها خالیند و آفتاب بعداز ظهر پاییزی بی رمق راهرو را روشن کرده است. حامد روپوشش را روی شانه ها انداخته و گوشیش را دستش گرفته است. :بریم تریا... :یه ربع وقت دایما... :طوریم نیس...می ریم یه آبمیوه ای چیزی می گیریم و می ریم اورژانس :کاشکی خلوت باشه :نیست...پریسا می گفت شلوغه... :اِ...کی دیدیش مگه؟ :داشت مریض می برد سونو. روی صندلیها روبروی هم می نشینند. کسی با سرم در ساعد روی صندلی بغلی نشسته و نگاهشان می کند. هیچ کدام حرفی نمی زنند و هر دو به شبی که پیش می آید فکر می کنند. موبایل آرش زنگ می زند .آرمین و صدایش می خندند.فردا شب مهمانی کوچکی گرفته.آرش می خندد.توهم است.همه اش توهم فاجعه دارد.می خندد.بلند می شوند و اورژانس نزدیک است.سرم ها و رگها و اعصاب و تصادفات و آن همه قلبهای لنگ دراز کشیده اند.سحر به حامد زنگ می زند.شب می آید بیمارستان.حامد به آرش می گوید.آرش می خندد.حامد خنده ای ندارد.پریسا می بیندشان.مریضها را تحویل می دهد. :خانوم دکتر!اینکه خیلی شد... :آره...پونزده تا...آرش حواصت کجاست؟...این یکی چک پِرشِر هر یک ربع داره...می ره او.آر.تا یه ربع دیگه... :ها....نه...حواصم هس...شام مهمونیه ها...خانوم حامد یه ضیافتی راه انداخته که نگو... :جدی؟...عالیه...طنازم گشنشه...پس امشبو توپ می خوریم دیگه... :آره...این زن ما هم همه هنری داره دیگه... حامد بلند بلند می خندد و به آرش چشمک می زند.آرش لبخندی می زند. پریسا پشت جمعیت گم می شود. :ساعت هشت می یایم...تورو خدا صدامون نکنینا... :حامد و آرش می خندند. تا هشت را نمی فهمند که چطور می گذرد.آدمها در هم می لولند و اینترنهای جراحی هر پنج دقیقه به گوشه ای پیج می شوند. پیرزنی دست آرش را می گیرد. :پِسِر جون!منو بیبین...شیکمم درد می کونه...اینگاری یکی می چلوندش... آرش پیرزن را گوشه ای می خواباند.دستها روی شکم می لغزند. رزیدنت جراحی شکم را لمس می کند. ده دقیقه بعد پیرزن را فرستاده اند سونو.نیم ساعت بعد پیرزن را بر می گردانند. :پِسِر جون!من کسی رو ندارم ننه.این عکس منو بیبین،بگو من چِمِه؟ :هنوز جواب سونوتو نیاوردن مادر!راستی پس چه جوری اومدی بیمارستان؟ :تاکسی تیلیفنی گرفتم.از خدا بی خبرم سه هزار تومن از من پیرزن گرف... :بچه نداری؟ :همه شون شوهر کردن یا زن گرفتن...سراغ منو نمی گیرن... :جوونیه و هزار دردسر دیگه... حامد چشمک می زند و پیرزن می خندد.چهل و پنج دقیقه بعد همراه مریض دیگری دست آرش را می کشد طرف پیرزن.پیرزن سیاه و بی صدا روی تختش دراز کشیده. :اَرِست کرده... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/24ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|