![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
نوشتن و تنها نوشتن. مهندس یونس جانتباری گلدشت بالایی دور برگردان دومی ستاری را سمت فردوس غرب می پیچد.سازمان برنامه جنوبی را بالا می رود. دختر بالا بلند و پسری که کاپشن سرمه ای پوشیده را می بیند و چشمهایش گیسهای ریخته روی پیشانی دختر و چشمهای خیس پسر را دنبال می کنند. شلوار راه راه سرمه ای را برانداز می کند و می بیند که دستهای دختر و پسر گره کرده هم است. کوچه سوم دست راست را می پیچد و کنار سوپر مارکتی توقف می کند تا یک پاکت وینستون اولترا لایت و دو پاکت بهمن بخرد.سیگارها را می اندازد روی داشبرد.در آیینه می بیند که دختر و پسر کنار خانه ای ایستاده اند.می بیند که دستها از هم جدا می شوند و دختر داخل می شود.پسر سیگاری روشن می کند و انگار تلو تلو خوران دور می شود. پسر زیر لب می گوید حدیث...و مهندس یونس جان تباری گلدشت بالایی یقه هایش را مرتب می کند.اسم لیلا برای چهارمین بار روی صفحه گوشی ظاهر می شود.گوشی را داخل داشبورد می اندازد.لبهایش را می لیسد و دنده را سه می کند.کنار سطل آشغال بزرگ شهرداری منطقه شش پارک می کند و ته سیگارش را از شیشه بیرون پرت می کند.زنی از طبقه سوم ساختمان برایش دست تکان می دهد.مهندس یونس جان تباری گلدشت بالایی هم دست تکان می دهد. این صحنه را پسر از ته کوچه می بیند.می بیند که یونس جان تباری گلدشت بالایی دست تکان می دهد و قوس ملایم پرده را هم می بیند.از سازمان برنامه جنوبی پایین می رود.سر خیابان سوار سمند زرد رنگ می شود و اسکناسی را طرف راننده می گیرد. سر خیابان بهار جنوبی پیاده می شود. از مجتمع مسکونی مهر بالا می رود و شماره را می گیرد.صفر-نهصد و دوازده-دویست و چهل و سه-...چند بار بوق می زند و کسی بر نمی دارد.دراز می کشد و باز بلند می شود.زنی را می بیند از پنجره که به زور سبد سرخی را می کشد.زن گاه گاهی می ایستد و نفس تازه می کند و باز راه می افتد. خودش را تا پای ساختمانی با آجرها ی قرمز و شیشه های دودی می کشاند و داخل می شود .تا طبقه چندم ساختمان بالا می رود و درب آسانسور که باز می شود نفس عمیقی می کشد.سبد را کنار اوپن آشپزخانه می گزارد.بسته سبزی خوردن را بیرون می کشد.روزنامه دورش را باز می کند نمی خواند که روی روزنامه نوشته اند افتتاح پل رو گذر خیابان نواب. سبزی ها را خورد می کند.شوهرش دو ساعت بعد بر می گردد.دخترش نیم ساعت قبل پدر در خانه است.شام می خورند و زن وقتی ظرفها را شسته و خسته کنار شوهر و خر و پفهایش دراز کشیده است زیر لب می گوید دیگه نمی تونم.نمی تونم. ننوشتن.گاهی اینست چیزی که لازمست.
شبی که آراسته قرار است با شلنگ حیاط خانه آقا اعدام شود ،ساعت دیواری تیک تیک کنان نامها را فراری می دهد و سالها را به یاد می آورد. تنها درختی که می شود آراسته را از آن آویزان کرد درخت گردوی بلندیست که گوشه حیاط لم داده و شاخ و برگهایش را روی پیاده رو هم آویزان کرده تا یک وقتی که شهرداری می آید و می گوید که باید این درخت را هرس کنند تا عابران پیاده روی شمالی راه کج نکنند از کنار این درخت .درخت تا سالها بعد و تا سالها سال بعد همانطور آنجا گوشه حیاط کز کرده است و فصلها را تجربه می کند و گردو می دهد.کسی از همسایه ها به خاطر ندارد که تابستانی گذشته باشد و از گردوهای درخت نخورده باشد.از طرفی کسی هم به خاطر ندارد که بعد از مرگ آقا و تهران رفتن ناهید خانم دیگر کسی به درخت رسیدگی کرده باشد و با وجود اینکه باز هم درخت خودش را ول می کند وسط پیاده رو اما شهرداری هم بیخیال این عابران می شودو اجازه می دهد که درخت تا هر جا که می خواهد دراز شود و سالها بعد که ناهید در آپارتمان تهرانی با هذیانهایش و عمو علی زندگی می کند دیگر درخت تا آنطرف خیابان را هم گرفته و خیابان دیگر قابل تردد نیست.شهرداری به فکر جاده کمربندیست و این می شود که درخت باز شدن جاده ای آن طرف خودش را تماشا می کند.لودر ها و شن و ماسه و کارگرهای افغانی و اشکوری با شلوارهای خاک گرفته و پاره پاره راه باز می کنند و درخت باز بیشتر لم می دهد روی زمین .وقتی شهردار با عینک شیشه ای و لبخند ش جلوی فلاش دوربین کارمند طبقه همکف شهرداری روبان را با قیچی آبدارخانه شهرداری می برد و وقتی قیچی گیر می کند و شهرداری سعی می کند با دست روبان را پاره کند ،حتی وقتی که روبان رشته رشته می شود و پاره نمی شود و کارمند طبقه اول شهرداری دو طبقه و رضاخانی با دندانهایش روبان را جر می دهد،دیگردرخت شبیه یک بوته بزرگ شده است که سه تنه کوچک روی آسفالت خیابان و جدول روبرویی به غیر از تنه اصلی باغچه خانه دارد و گردوهایش حالا به همسایه های همسایه های سابق هم می رسد.اما درخت دست بردار نیست.درخت طول کمربندی را پیش می رود.جوانهای خانه های آنطرف کمربندی قرارهای عاشقانه شان را پشت شاخ و برگهای درخت می گذارند و وقتی درخت به نزدیکیهای چشمه کیله می رسد،معتادهای کنار چشمه کیله در پناه درخت نشئه می شوند.درخت شاخه های خودش را داخل رود ول می کند و حالا سی و شش ریشه در طول راه دارد و نزدیک به چهار هزار شاخه دارد و تابستانها بچه های مدرسه راهنمایی چمران با گردوهایش فوتبال بازی می کنند .دیوار خانه آقا ویران شده است و آجرها زیر خاک مدفونند.مثل ناهید در تهران مثل آقا در رامسر و مثل آرمین در اصفهان. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/04ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|