![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
دل کوچولو، دل دیوونه، دیگه نرو از خونه... به:حر
در روزگاری که عقده های کوچک ما برگزار کننده رفتارهای بزرگ ما هستند،در روزگاری که حس مهم بودن و حس اساسی بودن چشمهای ما را از دیدن حقارتهای بزرگمان بسته است، در روزگاری که هنر به پایین ترین حدهای آفرینش تنزل یافته است و تمایل به زنده بودن بیشتر از تمایل به زیستن نمود دارد،در روزگاری که بازیها چنان حقیربازیگرانی می خواهند که آدمی را به تهوع وا می دارد و آدمها زیر لباسهایی که فریبنده تر از هر روز ند کنارت رد می شوند وراستش دیگر به این نتیجه می رسی که دیوانه تر از همه این بلوا خودت هستی. روشنفکرانی که برای حضور آنقدر دست و پا می زنند که گمان می کنی همین لحظه است که برای همیشه از پا بیفتند، نویسندگانی که هر دغدغه ای جز نوشتن را در سر می پرانند و وقتی وابستگیها جنونند و تحقیرها شرط بودن مان. وقتی کلمات چنان تاریکند که انگار نا توان از هرگونه بیانگری و روشنگریند،وقتی بازوهای تباهی و فساد راتازه تازه اینچنین تنیده دور بازوان کم خون و ناتوانمان می بینیم و تکان تکان خوران و تقلا کنان فقط سفت تر و سخت ترشان می کنیم ،وقتی افراسیابها و تورانیان از هر گوشه ای سر بر می آورند و چشمهای معصوم و زیبای تو پی رستمی، پی کاوه ای به هر سو دو دو می زنند و وقتی نا امیدی آنقدر حصار دورت می تند که دیگر روشنای روزها و نابهنگام درخشش اجرام و قمرکهای مشکوک شبها هم رنگ می بازد برایت و برایم، می ترسم برای خودمان. و خودم را گوشه تخت جمع می کنم و انتظار می کشم تا آن لحظه موعود ،آن نابودی منتشر که زیستنمان به تمامی تنها رنگ انتظار همان یک لحظه را دارد ،فرارسد. تو می دانی و من می دانم که شعاعهای فریب و نیرنگ و واسازی پیاپی نقشی که یکسر سراب است و به تمامی برای خواباندنت پرداخته شده است احاطه ات می کند در همان حالی که بندها را دور دستها محکم تر می کند. آخ...آن کلمات سیاه، آن کلمات ملعون و تاریک ،آن کلمات بی رمق و فاسد . مبادا ذهنت را هم از تو بگیرند...فراری این بازیها بودیم و حالا بازیگرش؟؟ نانویس این رنگها بودیم و حالا مولف محضش؟ انگار که از شکم مادر برای این دیگران ساخته شده ایم... وراستش دیگر برای ما چه فرقی می کند؟ آنها تازه به تو نشان می دهند که این دستان خونین از رگهای تو رنگ گرفته اند و با تو هم رحمی نخواهند داشت. اینست که بی رمقی...اینست که هذیان می گویی و یاوه می بافی...اینست که عضلات و رشته های سرخ عروق تهلیل می روند و محو می شوند. چه قدر دلم می خواهد یادت بیندازم که نه!رنج از همیشه ها با ما بود و ما کور و منگ ستایشش می کردیم ،تماشایش می کردیم و باور کن که باور می کردیم این آن چیزی نیست که کابوسمان است. این حتما مروتی دارد. به حتم عدالتی دارد.به حتم چشمهایی دارد که تو را هم می بیند. اما تا این حد بی رحم نیستم من. گریه هایت را می بویم و اندوه بی پایان و تنهاییت را می بوسم. گفتم تنهاییت...می بینی حالا که چه تنهاییم ؟ می بینی که تا دنیا دنیاست ما تنهاییم؟ می فهمیش؟ می بینی که این فقط ماییم و ما. من و تو و نه هیچ کس دیگر. می فهمی که تمنای با هم بودن چه دلیلی در مردمکهای نابودم دارد؟چه دلیل محکم و ترسناکی؟ و چه دلیل واقعی و قابل لمسی؟ کسی کنار ما نیست و این حجم عابران که برایت شکلک در می آورند و گاهی با دلسوزی می پایندت به خرده نانی نظر دارند که از عمق اسخوانهایت بیرون کشیده ای. آنها به حتم دریغ نخواهند کرد. خرده نانها را به سمت عابران پرتاب خواهند کرد. چه تاب دلسوزیهای عابران را هم ندارند. تو تنهایی. و من هم تنهایم. و ما یکدیگر را داریم فقط و فقط. مبادا هم را از دست بدهیم...مبادا شرارت آنها در ما هم رسوخ کند...تو می دانی می دانی که درد تا کجاها می تواند برود...اگر پیش از این نمی دانستی حالا دیگر می دانی...باید بدانی...سرت را برنگردان...گوش کن...این آخرین امید است و آخرین تلاش...تسلیم بودن هم حدی دارد...ما تسلیم نشده این...من و تو تسلیم نشده ایم....می دانی که این را برای تسلی می گویم که ما هر دو تسلیم شده ایم بارها و بارها...اما این بار التماست می کنم...به پاهایت می افتم که گوش کنی...کنارم بمان...این آخرین مهلت است...دستهای ما مقابل جلای سرنیزه ها دوامی ندارد اما این دلها آنقدر گرم و پرخونند که هیچ جلادی تاب گرمایش را ندارد....بمان تا ابد...تا همیشه...این نیاز منست و دیگر ناز نمی خواهد... کلمات سربی، کلمات سنگی،کلمات آفت زده و کلمات بی خاطره... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/09ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشتن جنونیست که دچار شدن به آن دل می خواهد و گرچه این روزها قلم ارزان شده است اما دلها هنوز نادرند.پیدا کردنشان سخت تر است و آنهایی که خود را از این جست و جو محروم می کنند تنها خود آزاران خود شیفته ای هستند که حقارت هستی شان در سطر سطر کلامشان پیداست.
|
| پیوندهای روزانه |
|
فرشته رضایی ن.ک. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
آرش آرش منصور گرگانی |
|
RSS
|